26-06-2017، 15:49
سلام
عیدتون مبارک
الان اون قدر ناراحتم که حد نداره بچه وسطی بودن همه بلایی به سرم اورد امروزم روش
داغونم از
از اینکه مظلوم گیر میارن و همه چی رو به کامم تلخ میکنن ...
از اینکه خودشون همه کاری میکنن و آخر سر من و گیر میارن برای خالی کردن عصبانیتاشون
من مگه چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟؟
بچه که بودم با اومدن داداشم توجه ها به سمت اون رفت بزرگ که شدم وقت دانشگاه آبجی روز اول مدرسه تنها رفتن و تنها موندن با اینکه 7 سالم بود خوندن نوشتن بلد بودم ولی چی شد اولیا مدرسه به خیال اینکه همه با ماماناشون میان برد و بالا زده بودن و من نتونستم بخونم
افسردگی هم کم کم اومد و دیگه هیچ وقت نرفت ساله بعد تشنجم اومد روش ساله بعد ناخن جویدن ساله بعد گوشه گیر شدن ساله بعد خونریزی بینی ساله بعد تو خواب راه رفتن و بعدش بی خوابی دیگه چی ازم موند برای جلب توجه خیلی درس خوندم مشکلاته همه رو حل کردم کمکه آبجیم کردم کمکه داداشم کردم از مامان تعریف کردم از بابا تعریف کردم دفتر خاطرات آبجی رو قایم کردم که مامان نخونه به خاطر اینکه هرکی از اعضای خانوادم از یه چیه من بدشون میومد اخلاقامو کنار گذاشتم علایقمو کنار گذاشتم شدم یکی دیگه شدم هر بدی در حقم کردن بخشیدم گریه نکردم تا ناراحت نشن اشکشونو پاک کردم که الان که ناراحتم اشکام شونشونو خیس کنه نه کیبرد و ولی چی شد؟؟؟؟ کی یارم شد ؟؟؟؟
گفتم حوصلم سر رفته یکی گفت شعله رو کم کن یکی گف به من چه یکی گف به درک یکیم چپ چپ نگام کرد رفتم کتاب بخونم گفتن چیه سرت همش تو کتابه رفتم یه چی بخورم گفتن انقدر میخوری چرا چاق نمیشی رفتم یه گوشه نشستم بهشون نگاه کردم گفتن یه جوری نگاه میکنه انگار طلب کاره جوابشونو دادم گفتن بی تربیتم که شدی رفتم دست شویی تا با دوستای خیالیم حرف بزنم که نرفته توش گفتن روزی چند بار دست شویی میری دیدم دارن حرف میزنن منم نظر دادم که گفتن نخود هر آش نشو بعد از نظر من استفاده کردن متون من و مسخره کردن انگیزم برای رمان نوشتن و ازم گرفتن دیدم دارن میرن بیرون گفتم جایی میرید گفتن منو داداشم قرار نیست با هاشون بریم گفتم داداش کنترل و بده منم فیضی ببرم داد کشید بابا دعوا راه انداخت آخرم آبجی اومد گف امروزم کوفتم کردی بابا گف برو تو اتاق مامان گف فلان فلان شده همش تقصیره تو هستش داداشه کوچیکتر از من گف با با اینا رفتن میزنمت آخر چیشد من موندم شمایی که حتی نمیدونم کی هستین و حالا دارم مینویسم و فکر میکنم به خودم به این که افسردگی خندان دارم به اینکه سادیسم ذهنی دارم به اینکه الان یک ساله تمامه هر روز سردرد دارم ولی عین خیاله کسی نیست به اینکه دیگه دله پاکو صافم داره پر از کینه و عقده میشه به اینکه دلم می خواد بمیرم ولی با اینکه خوب راهشو بلدم تا زیره 5 دقیقه بمیرم ولی این کار و نمیکنم چون امید دارم به دیدنه تنها و صمیمی ترین دوسته هم نامم امید دارم به عوض شدنشون امید دارم به دیدن معاونی که کم از یه مادر برام نداره امید دارم به اینکه دیگه کسی اشکمو در نیاره امید دارم به اینکه کسی منو با ترحم نگاه نکنه
برام دل نسوزونید دعا کنید آرزو کنید تا دلم دوباره پاک بشه تا خوش بخت بشم تا ......
:ag54:
همیشه شاد باشم
عیدتون مبارک
الان اون قدر ناراحتم که حد نداره بچه وسطی بودن همه بلایی به سرم اورد امروزم روش
داغونم از
از اینکه مظلوم گیر میارن و همه چی رو به کامم تلخ میکنن ...
از اینکه خودشون همه کاری میکنن و آخر سر من و گیر میارن برای خالی کردن عصبانیتاشون
من مگه چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟؟
بچه که بودم با اومدن داداشم توجه ها به سمت اون رفت بزرگ که شدم وقت دانشگاه آبجی روز اول مدرسه تنها رفتن و تنها موندن با اینکه 7 سالم بود خوندن نوشتن بلد بودم ولی چی شد اولیا مدرسه به خیال اینکه همه با ماماناشون میان برد و بالا زده بودن و من نتونستم بخونم
افسردگی هم کم کم اومد و دیگه هیچ وقت نرفت ساله بعد تشنجم اومد روش ساله بعد ناخن جویدن ساله بعد گوشه گیر شدن ساله بعد خونریزی بینی ساله بعد تو خواب راه رفتن و بعدش بی خوابی دیگه چی ازم موند برای جلب توجه خیلی درس خوندم مشکلاته همه رو حل کردم کمکه آبجیم کردم کمکه داداشم کردم از مامان تعریف کردم از بابا تعریف کردم دفتر خاطرات آبجی رو قایم کردم که مامان نخونه به خاطر اینکه هرکی از اعضای خانوادم از یه چیه من بدشون میومد اخلاقامو کنار گذاشتم علایقمو کنار گذاشتم شدم یکی دیگه شدم هر بدی در حقم کردن بخشیدم گریه نکردم تا ناراحت نشن اشکشونو پاک کردم که الان که ناراحتم اشکام شونشونو خیس کنه نه کیبرد و ولی چی شد؟؟؟؟ کی یارم شد ؟؟؟؟
گفتم حوصلم سر رفته یکی گفت شعله رو کم کن یکی گف به من چه یکی گف به درک یکیم چپ چپ نگام کرد رفتم کتاب بخونم گفتن چیه سرت همش تو کتابه رفتم یه چی بخورم گفتن انقدر میخوری چرا چاق نمیشی رفتم یه گوشه نشستم بهشون نگاه کردم گفتن یه جوری نگاه میکنه انگار طلب کاره جوابشونو دادم گفتن بی تربیتم که شدی رفتم دست شویی تا با دوستای خیالیم حرف بزنم که نرفته توش گفتن روزی چند بار دست شویی میری دیدم دارن حرف میزنن منم نظر دادم که گفتن نخود هر آش نشو بعد از نظر من استفاده کردن متون من و مسخره کردن انگیزم برای رمان نوشتن و ازم گرفتن دیدم دارن میرن بیرون گفتم جایی میرید گفتن منو داداشم قرار نیست با هاشون بریم گفتم داداش کنترل و بده منم فیضی ببرم داد کشید بابا دعوا راه انداخت آخرم آبجی اومد گف امروزم کوفتم کردی بابا گف برو تو اتاق مامان گف فلان فلان شده همش تقصیره تو هستش داداشه کوچیکتر از من گف با با اینا رفتن میزنمت آخر چیشد من موندم شمایی که حتی نمیدونم کی هستین و حالا دارم مینویسم و فکر میکنم به خودم به این که افسردگی خندان دارم به اینکه سادیسم ذهنی دارم به اینکه الان یک ساله تمامه هر روز سردرد دارم ولی عین خیاله کسی نیست به اینکه دیگه دله پاکو صافم داره پر از کینه و عقده میشه به اینکه دلم می خواد بمیرم ولی با اینکه خوب راهشو بلدم تا زیره 5 دقیقه بمیرم ولی این کار و نمیکنم چون امید دارم به دیدنه تنها و صمیمی ترین دوسته هم نامم امید دارم به عوض شدنشون امید دارم به دیدن معاونی که کم از یه مادر برام نداره امید دارم به اینکه دیگه کسی اشکمو در نیاره امید دارم به اینکه کسی منو با ترحم نگاه نکنه
برام دل نسوزونید دعا کنید آرزو کنید تا دلم دوباره پاک بشه تا خوش بخت بشم تا ......
:ag54:
همیشه شاد باشم

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



