امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ஜرمان سفر به دیار عشقஜ

#2
بادست به صندلی اشاره میکنه و میگه: بفرمایید بنشینید... آقاي راستین هنوز تشریف نیاوردن من الان باهاشون تماسمیگیرم... فکر کنم یه خورده معطل بشین... ایشون باید باهاتون قرارداد موقتی رو تنظیم کنند...- مسئله اي نیستبا گفتن این حرف به طرف یکی از صندلی ها میرمو روش میشینم... منشی هم با سروش تماس میگیره و بهش اطلاعمیدهاونقدر اینجا نشستم حوصلم سر رفته براي دهمین بار از منشی میپرسم ببخشید خانم مطمئنین امروز میادمنشی هم براي دهمین بار بهم میگه: خانم محترم گفتم تشریف میارن... پبعد زیر لب غر میزنه و میگه: خوبه جلويخودت تماس گرفتمخدا بگم چیکارت کنه سروش نزدیکه دو ساعته من رو اینجا علاف کرده و نمیاد... لعنتی از همین روز اول شمشیر رو ازرو بسته... با ناراحتی با انگشتاي دستم بازي میکنم که صداي قدمهاي کسی رو میشنوم.. سروش رو میبینم که باجدیت به سمت اتاقش میاد... منشی با دیدن سروش از جاش بلند میشه... من هم از جام بلند میشم که سروش بیتوجه به من به سمت منشی میرهمنشی: سلام آقاي راستینسروش سري تکون میده و میگه: تا یه ساعت کسی رو داخل نفرست... یه خورده کار شخصی دارممنشی: اما خانم مهرپرور خیلی وقته منتظر شما هستنسروش با بی تفاوتی میگه: میتونند برن و یک ساعت دیگه تشریف بیارنو بعد از تموم شدن حرفش به سمت اتاقش حرکت میکنه... در رو باز میکنه و به داخل میره... در رو هم پشت سرشمیبندهبا ناراحتی به در بسته نگاه میکنممنشی: شنیدین که چی گفتن؟ میتونید برید به کاراتون برسید و یه ساعته دیگه برگردینبا ناامیدي دوباره رو صندلی میشینمو میگم: ترجیح میدم همین جا منتظر بمونم

منشی شونه اش رو با بی تفاوتی بالا میندازه... دوباره پشت میزش میشینه و مشغول ادامه کارش میشهدلم عجیب گرفته... با ناراحتی به دیوار رو به روم زل میزنمو به بدبختیه خودم فکر میکنم... اگه براي کسی تعریف کنمکه روزي سروش جونش رو هم برام میداد صد در صد باور نمیکنه... حتما فکر میکنه دیوونه شدم... یادمه تو یه روزبارونی که من بنفشه رو اذیت کرده بودم و داشتم از دستش فرار میکردم بنفشه هم از دستم حرصی بود و داشت دنبالممیکرد سروش رو دیدم... اولین دیدارمون هم خیلی بامزه بود.... من برگشته بودم و داشتم واسه بنفشه زبون درازيمیکردمو میگفتم محاله بتونی منو بگیري که یهو به یه چیز برخورد کردمو محکم به زمین خوردم... این میشه اولآشنایی من و سروش توي حیاط خونه اي که توش عشق رو تجربه کردم... اون موقع هنوز 17 سالم بود... فکر کنمآخراي 17 بودم... سروش اون روز از دستم خیلی عصبانی شد... چون برخوردمون باعث شده بود وسایلاش رو زمینبیفتنو خیس بشن... سروش چهار سال از من بزرگتره و رشته عمران خونده... وقتی زبان رو انتخاب کردم سروش بهمگفت تو رو میارم پیشه خودم تا قراردادي خارجی رو برام ترجمه کنی و من هم میگفتم عمرا واسه ي تو کار کنم ممکنهسرمو کلاه بذاري و بهم حقوق ندي.... با یادآوري اون روزا دلم بیشتر میگیره... مهم نیست خاطرات گذشته تلخ یاشیرین باشن مهم اینه که یادآوریشون داغونم میکنه... با همه ي اینا هیچوقت از عاشق شدنم پشیمون نشدم...خوشحالم که عاشق شدم... که طعم عشق رو چشیدم... که به دنیاي قشنگ عاشقانه قدم گذاشتم... خوشحالم کههیچوقت از عشقم متنفر نشدم... یه جایی خوندم اگه عشق واقعی باشه هیچوقت به نفرت تبدیل نمیشه...حتی اگه طرفبهت خیانت کنه... حتی اگه به بازیت بگیره... حتی اگه دوستت نداشته باشه... حتی اگه ترکت کنه... حتی اگه تنهاتبذاره بازهم عاشق میمونی... واسه ي همیشه... تا قیامت... مهم اینه که من عاشقم و براي همیشه عاشق میمونم...بعضی موقع میگم شاید سروش عاشقم نبود که از من متنفر شد... که بهم شک کرد... که تنهام گذاشت... ولی بعد باخودم میگم چه فرقی میکنه مهم اینه که من عاشقم... حتی اگه کنارش نباشم فقط و فقط براش آرزوي خوشبختیمیکنم... به جز این کاري از دستم برنمیاد... حالا اون نامزد داره... یه دختر که کلی حرف پشت سرش نیست.. دختريکه خونواده ي سروش هم دوستش دارن... دختري که به قول سروش یه هرزه نیست... شاید من هرزه نباشم ولی همهمن رو به چشم یه هرزه میبینند حتی اگه الان هم بیگناهیم ثابت بشه دیگه کسی باورم نمیکنه... نه فامیل نه مردم نههمسایه... حتی اگه سروش بفهمه که من کاري نکردم و به طرف من برگرده باز نمیتونم قبولش کنم چون الان پايکس دیگه اي وسطه... درسته آدماي اطرافم آرزوهاي من رو ازم گرفتن... رویاهام رو زیر پاهاشون خرد کردن ولی مندوست ندارم چنین کاري رو با کسه دیگه اي بکنم ... تقصیر اون دختر چیهزیر لب زمزمه میکنم: خیالت راحت... سروش براي همیشه مال تو میمونه... سروش از اول هم سهم من نبودبا صداي منشی به خودم میام: چیزي گفتین؟

با لبخند میگم: نه... با خودم بودممنشی طوري نگام میکنه که انگار با یه دیوونه طرفهتو دلم میگم: مگه نیستم.... یعنی واقعا دیوونه ام... شاید دیوونه ام که هر روز حرف هزار نفر رو میشنومو باز هم تحملمیکنم... نمیدونم آخرش چی میشه ولی دوست ندارم تسلیم بشم... درسته بقیه در حقم بد کردن ولی من در حق کسیبد نمیکنم... یادمه سر کلاس تاریخ امامت استادم یه جمله ي قشنگی گفت... استادمون میگفت از امام علی پرسیدنعدالت مهمتره یا بخشش... امام علی جواب میده عدالت از بخشش مهمتره... چون اگه ببخشی از حق خودت گذشتیولی اگه بی عدالتی کنی حق دیگران رو زیر پا گذاشتی... اون موقع معنا و مفهوم این جمله رو به درستی درك نمیکردماما الان این جمله برام خیلی ارزشمنده... الان درك میکنم واقعا عدالت مهمتر از ببخششه وقتی دیگران حق من رو زیرپا گذاشتنو به ناحق بارها و بارها اذیتم کردن... دل من رو تو این چهار سال هزار بار شکستن فهمیدم عدالت یعنی چی...اي کاش آدما یاد بگیرن قبل از قضاوت عادل باشن... من هیچوقت حق کسی رو پابمال نمیکنم... حتی اگه اون حقسروش باشه... حتی اگه اون حق همه عشقم باشم... حتی اگه اون حق تنها امید زندگیم باشه... من هیچوقت رویاهايکسی رو ازش نمیگیرم... واسه ي همین فکراست که هر لحظه داغون تر میشم... تمام این چهار سال منتظر بودم کهسروش برگرده... برگرده و بگه پشیمونم... پشیمونم که باورت نکردم... پشیمونم که تنهات گذاشتم... پشیمونم کهباهات نموندم... آره تمام این چهار سال منتظر بودم تا سروش بیاد... بیاد و بگه ترنم من برگشتم... برگشتم که جبرانکنم... برگشتم تا دوباره همه دنیاي من بشی... آره... همه ي این چهار سال منتظر بودم تا با همه ي وجودمببخشمش... بدون هیچ چشمداشتی... بدون هیچ سرزنشی... بدون هیچ عصبانیتی... من تموم این سالها ایمان داشتم کهسروش برمیگرده... اما نیومد... اما نامزد کرد... خودش نیومدو خبر نامزدیش اومد... اون روز مهسا با بدترین حالت ممکناین خبر رو بهم داد... اون روز بعد از چند سال دوباره شکستم... جلوي چشماي مهسا... جلوي پوزخند خانواده... یه هفتهحالم خوب نبود... اما هیچکس نگرانم نشد... هیچکس دلداریم نداد... هیچکس همراهم نشد... اما الان واسه همه چیزدیر شده... حتی واسه بخشیدن... لبخند تلخی رو لبام میشینه: چقدر احمقم که دارم به چیزهایی فکر میکنم که مطمئنماتفاق نمیفتن... با صداي منشی به خودم میام که میگه: خانم مهرپرور میتونید داخل بریدمثله همیشه اونقدر تو فکر بودم که متوجه ي گذر زمان نشدم... از روي صندلی بلند میشمو از منشی تشکر میکنم...سعی میکنم قدمام محکم باشه اما خودم هم خوب میدونم که زیاد موفق نیستم... دستم رو بالا میارم... چند ضربه به درمیزنم و منتظر میشم... لرزشی رو تو دستام احساس میکنم... براي اینکه لرزش دستام معلوم نباشه به کیفم چنگمیزنم... بعد از چند ثانیه صداي خشک و صد البته جدي سروش رو میشنوم- بفرمایید

نفس عمیقی میکشمو با دستهاي لرزون در رو باز میکنم... فقط امیدوارم منشی متوجه ي حال خرابم نشده باشه و گرنهیه آبروریزي حسابی میشه... با اینکه خیلی سخته تظاهر به خونسردي میکنم... نمیدونم تا چه حد موفقم... نگام رو بهزمین میدوزمو وارد اتاق میشم... زمزمه وار بهش سلام میکنم که جوابمو نمیده... هر چند این روزا خیلیا دیگه جوابسلام من رو نمیدن دیگه برام عادي شده... حداقل اگه من آدم بدیم باید به حرمت حرف خدا هم شده یه جوابی بدن...اینو هر بیسوادي میدونه که جواب سلام واجبه... همیشه با خودم میگم حرمت من رو نگه نمیدارین من که از حقمگذشتم ولی شماهایی که این همه ادعاي خوب بودنتون میشه حداقل به حرمت حرف خدا هم شده جواب سلامی بهمبدین... با ناراحتی در رو میبندم و به زحمت خودم رو به مبل میرسونم... روي مبل میشینمو منتظر میشم تا حرفش روشروع کنه... چند دقیقه اي میگذره ولی وقتی از جانبش صدایی نمیشنوم به ناچار سرم رو بلند میکنمو نگاهی بهشمیندازم که با پوزخندش مواجه میشم... سعی میکنم کلامم عاري از هرگونه احساس باشه... با سردي میگم: بنده بایداینجا چیکار کنم؟با همون پوزخند رو لبش با خونسردي میگه: بستگی به خودت داره... میتونی هرزگی کنی اگه وقت کردي یه خورده همبه مترجمی برسیپس بازي رو شروع کرده....با جدیتی که از خودم بعید میدونم میگم: من دلم نمیخواد اینجا کار کنم... اگه اصرار آقاي رمضانی نبود به هیچ وجه پامرو تو شرکت شما نمیذاشتم... من به اصرار آقاي رمضانی فقط به مدت یک ماه اینجا کار میکنم تا شما بتونید مترجمیپیدا کنید... پس بهتره احترام خودتون رو نگه داریدپوزخند از لباش پاك میشه و کم کم عصبانیت جاي خونسردیشو میگیره... با اخمهاي در هم میگه: نکنه فکر کرديعاشق چشم و ابروت شدم... یه بار همچین غلطی کردم که باعث نابودیه خودمو خونوادم شد... تا عمر دارم از رويبرادرم خجالت میکشم... بهتره این حرفه من رو خوب تو گوشت فرو کنی اگه امروز اینجایی فقط و فقط از رويناچاریه... آقاي رمضانی به جز تو کس دیگه اي رو سراغ نداشت و اون خانمی رو هم که فرستاده بود تو آزمون وروديرد شد... مطمئن باش به یه ماه نکشیده یه آدم درست و حسابی پیدا میکنم تا زودتر شرت رو کم کنی... بهتره دور و برمن زیاد نپلکی چون دوست ندارم نامزدم ناراحت بشه... من عاشق نامزدم هستم... با آشنایی با نامزدم تونستم معنیعشق واقعی رو درك کنم... الان میفهمم که در گذشته چقدر اشتباه کردم و چقدر به خطا رفتمفقط یه چیز از خدا میخوام... فقط یه چیز... که هیچکس رو در شرایط امروز من قرار نده... خدایا من که میدونستم منرو نمیخواد چرا یه کاري میکنی داغون تر بشم... خیلی سخته جلوي عشقت بشینی و اون از عشق جدیدش حرف بزنه

و تو سعی کنی مثله همیشه خونسرد باشی... خیلی دارم سعی میکنم اشکام جاري نشه... که گریه نکنم... که زار نزنم..که التماس نکنم.. که داد نزنم... که بیشتر از این خرد نشم... که بیشتر از این نشکنم... که بیشتر از این غرورم زیر سوالنره... خیلی سخته دنیات رو ازت بگیرنو باز هم تظاهر به آروم بودن کنی... با گفتن اینکه آرومم آرومم هیچ آدمی آرومنمیشه فقط و فقط فکر بقیه رو منحرف میکنه... شاید بتونه بقیه رو گول بزنه ولی نمیتونه قلب و احساس خودش روفریب بده... خیلی سخته عشقت همه خاطرات با تو بودن رو پوچ و بیهوده بدونه و باز هم رو مبل مثله سنگی بیاحساس بهش زل بزنی و هیچی نگی... آره خیلی سخته... خیلی زیاد...سروش خیلی دوستت دارم... خیلی زیاد... از خدامیخوام هیچوقت نفهمی که بیگناهم... شاید تو از شکستن من خوشحال بشی... ولی من از شرمندگی تو خوشحالنمیشم... دوست دارم همیشه مقتدر باشی همیشه سرتو بالا بگیري همیشه بخندي و خوشبخت باشی... ببخش کهزندگیتو نابود کردم.... با اینکه من مقصر نبودم ولی باز رو زندگیت تاثیر منفی گذاشتم...سروش خوشحالم که عاشق شدي... حداقل اینجوري یکیمون خوشبخته... من به خوشبختی تو راضیم... دهن سروشباز و بسته میشه ولی من هیچی از حرفاش نمیفهمم میدونم داره از عشقش میگه از عشق جدیدش از زندگی جدیدشاز احساس جدیدش... و من فکر میکنم چرا زنده ام... به چه امید نفس میکشم... مثله یه سنگ بی احساس رو مبلنشستمو هیچ حرفی نمیزنم... تو نگام خونسردي موج میزنه اما تو قلبم غوغاییه... آره تو قلبم غوغاست... خودم همنمیدونم باید ناراحت باشم یا خوشحال... مگه نمیگن عشق یعنی از خودگذشتی... پس من از خودم میگذرم با همه يناراحتیهام میخوام خوشحال باشم... آره من از خودم میگذرمو براي خوشی تو خوشحال میشم... سروش دوست دارمهمه ي این حرفا رو به زبون بیارم... اما حیف که تو حتی پاسخگوي سلام منم نیستی چه برسه به حرفامکاش قلبم درد تنهایی نداشت »چهره ام هرگز پریشانی نداشتبرگهاي آخر تقویم عشقحرفی از یک روز بارانی نداشتکاش میشد راه سرد عشق را« بی اختیار پیمودو قربانی نداشتکاش میشد راه سرد عشق را بی اختیار پیمودو »... این شعر چقدر با حال امروز من جور در میاد... یاد بیت آخر شعر میفتمچرا هر کسی که اطراف من عاشق شد آخرش قربانی شد... ترانه... سیاوش... مسعود... خوده من... ...« قربانی نداشت

سروشم خوشحالم که عاشقم نبودي... خوشحالم که تو قربانی نشدي.. خوشحالم که حداقل تو درد جدایی نمیکشی...درد عشق نمیکشی... هر چند دیگه سروش من نیستی... دیگه نمیتونم صدات کنم سروشم... تو هم بگی جان سروش...من بگم دوستت دارم... تو بگی من بیشتر.. من بگم من خیلی خیلی بیشتر... از امروز تا قیام قیامت تو فقط سروشیشاید هم آقاي راستین... تو اون غریبه اي هستی که یه روزي آشنایم شد... بعد پشت و پا زدي به هر چی داشتمونداشتمو رفتی و بعد از چهار سال تو رو آشنایی دیدم که برایم از هر غریبه اي غریبه تر بودي... تو زندگیم به هیچینرسیدم بعد از 26 سال زندگی امروز هیچی ندارم نه تو رشته ي مورد علاقم تحصیل کردم... نه کار درست و حسابیدارم... عشق من هم که جلوي چشماي من داره حرف از دنیاي جدیدش میزنه... خونوادم هم که تکلیفشون معلومه...به چشماش زل میزنم... هنوز داره کلی حرف بارم میکنه... از اول هم میدونستم کاري رو بی دلیل انجام نمیده اما انتظارنداشتم از همین روز اول شروع کنه... صداشو میشنوم که میگه: تو بزرگترین اشتباه زندگی منی... بهترین تصمیمی کهگرفتم جدایی از تو بود... کسی که حتی به خواهرش هم رحم نک........ایکاش یه خورده مراعات من رو میکرد... دلم میخواد یه حرفی بزنم ولی جرات ندارم میترسم لرزش صدام لوم بده...دوست دارم بلند شمو از اتاق بیرون برم ولی میترسم از احساسم نسبت به خودش با خبر بشه... موندن و حرف شنیدنخیلی خیلی برام سخته... از یه چیز بدجور در تعجبم مگه میشه این همه حرف شنیدو باز هم عاشق موند... شاید خیلیچیزا رو ندونم اما از یه چیز مطمئنم که هنوز که هنوزه دوسش دارم... تو دلم میگم دوستت دارم عشقم قد همه يآسمونا... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم با داد سروش به خودم میامسروش: کجایی؟... میگم معرفی نامه ات رو بدهنمیدونم کی بد و بیراهاش تموم شد... با تعجب نگاش میکنمو به زحمت میگم: کدوم معرفی نامه؟یه خورده صدام لرزید اما باز قابل تحمل بودبا عصبانیت میگه: درست و حسابی حرف بزن... اینجور براي من مظلوم نمایی نکن... خیلی وقته دیگه حناي تو برايمن رنگی ندارهبا صدایی رسا و چشمهایی خونسرد و دلی شکسته لبخند تلخی میزنمو میگم: کدوم معرفی نامه؟... معرفی نامه رو کهقبلا خدمتتون دادمصدام لرزید... پوزخندي رو لباش نشست... همین رو میخواست... از تو چشماش میخونم که از لحن بیان من به خیلیچیزا پی برد... لرزش صدام به راحتی لوم داد...

با تمسخر میگه: من که یادم نمیاد معرفی نامه اي ازت گرفته باشم... میري از آقاي رمضانی معرفی نامه میگیري و براممیارياز همین الان میدونم از امروز تا روزي که اینجا هستم هر روز آزارم میده... دلم رو میشکونه و با حرفهاي نیشدارشآتیش به قلبم میزنهولی چاره اي نیست باید تحمل کنم مثله همیشه که تحمل کردم... مثله همیشه که درد کشیدم... مثله همیشه کهسکوت کردم... مثله همیشه که شکستمو صدام در نیومد... آره روزي هزار بار با برخورداي دیگران شکستمو ولی بازحرفی نزدم... چون با حرف زدن بیشتر همین یه خورده غرورم رو هم از دست میدادم... بعضی وقتا آدما به یه جاییمیرسن که فقط و فقط میتونند با سکوتشون غرورشون رو حفظ کنند... وقتی حرفات رو باور نکنند... وقتی با هر حرفتیه گناه نکرده رو بهت نسبت بدن... وقتی خودت و حرفات رو به تمسخر بگیرن... وقتی عاقبت حرفات فقط فحش وکتک باشه تصمیم میگیري که ساکت بشی... که حرف نزنی... که بی تفاوت بگذرينگاهی بهش میندازم با پوزخند نگام میکنه... اگه میدونست چقدر دلتنگ لبخندشم شاید با این همه بی رحمی من رو ازلبخند مردونه اش محروم نمیکرد... هر چند اونقدر با من بده که اگه بگم منو به یه لبخند مهمون کن تا آخر عمر دیگهلبخندي رو لباش نمیشینه.... از جام بلند میشم... با اجازه اي میگو به سمت در حرکت میکنمبا جدیت میگه: یادم نمیاد اجازه اي داده باشمبه سمتش برمیگردمو بدون هیچ حرفی نگاش میکنم... وقتی سکوتم رو میبینه با اخم میگه: امروز هر جور شده بایدمعرفی نامه رو بیاري... فهمیدي؟سري تکون میدمو به سمت در میچرخم که با داد میگه: جوابی نشنیدمهمونجور که پشتم بهشه آهی میکشمو با صداي رسایی که به زحمت سعی میکنم نلرزه میگم: چشم آقاي رئیسخوشبختانه اینبار صدام نلرزید... حداقل اینبار یه خورده غرورم حفظ شد... دستم به سمت دستگیره در میره... سنگینینگاشو روي خودم احساس میکنم... در رو باز میکنم... با قدمهاي کوتاه از اتاقش خارج میشم...دوست ندارم از اتاقشخارج بشم دوست دارم ساعتها تو اتاقش بمونمو از هوایی استشمام کنم که اون در اون هوا نفس میکشه... در رو پشتسرم میبندم نگاهی به ساعت میندازم... ساعت دوازده و نیمه... به سرعت به سمت آسانSور میرم... میترسم تا به شرکتبرسم آقاي رمضانی رفته باشه... تصمیم میگیرم براش زنگ بزنم... به جلوي آسانSور میرسمو دکمه رو فشار میدم ومنتظر میشم... گوشی رو از داخل کیفم در میارم... آسانSور میرسه... داخل میشمو دکمه ي طبقه ي همکف رو میزنم...

تو گوشیم دنبال شماره ي آقاي رمضانی میگردم... بالاخره پیداش میکنم... تو همین موقع به طبقه ي همکف هممیرسم... از آسانSور بیرون میامو به سرعت از شرکت مهرآسا خارج میشم... به گوشی آقاي رمضانی زنگ میزنم...گوشی خاموشه... نمیدونم چیکار کنم اگه بخوام برم و دوباره برگردم هم کلی وقت میبره هم یه هزینه ي اضافی برامبه همراه داره... تصمیم میگیرم با شرکت تماس بگیرم... شماره ي شرکت رو از حفظ میگیرمو منتظر برقراري تماسمیشم... بعد از دو تا بوق منشی گوشی رو برمیدارهمنشی: بلهصداش برام آشناهه... یکم فکر میکنم تازه یادم میاد که مهربانه- مهربان تویی؟مهربان با تعجب میگه: ببخشید نشناختم- منم ترنم... همین دیشب با هم حرف زدیممهربان با خوشحالی میگه: ترنم خودتی نشناختمت اصلا فکر نمیکردم با اینجا تماس بگیري واسه همین نشناختمت- با آقاي رمضانی کار داشتم... نمیدونستم از همین امروز مشغول میشیمهربان: آقاي رمضانی خیلی بهم لطف کردن... تا عمر دارم مدیونتم ترنم- این حرفا چیه؟ من کمکی از دستم براومد که گفتم برات انجام بدممهربان: خیلی ممنونتمدوست ندارم اونقدر خودش رو مدیون من بدونه من مطمئنم رفتار خوب خودش باعث شد آقاي رمضانی استخدامشکنه... اگه رفتارش خوب نبود آقاي رمضانی محال بود اون رو تو شرکت قبول کنه... البته واسه ي آقاي رمضانی رفتارخوب به همراه کار خوب مهمه که من مطمئنم مهربان از پس کارا برمیاد و چون اولین بارش هم هست آقاي رمضانیهواشو دارهبا مهربونی میگم: خواهش میکنم من باز هم میگم من کاري نکردم که احتیاج به تشکر داشته باشه... فقط مهربان جانآقاي رمضانی هستن من یه کار فوري باهاشون دارممهربان: آره... الان برات وصل میکنم

- لطف بزرگی در حقم میکنیدمهربان: اینقدر باهام رسمی حرف نزن... احساس پیري بهم دست میده- چشم گلممیخنده و بعد از مدتی به اتاق آقاي رمضانی وصل میکنهآقاي رمضانی: بله؟- سلام آقاي رمضانیآقاي رمضانی: سلام دخترم... حالت خوبه؟- مرسی آقاي رمضانی... خوبمآقاي رمضانی: شرکت مهرآسا رفتی؟... در مورد شرایطش باهات حرف زدن؟آهی میکشمو میگم: آقاي رمضانی یه مشکلی هستآقاي رمضانی: چه مشکلی دخترم؟- راستش معرفی نامه میخوان؟آقاي رمضانی: یعنی چی؟- خودم هم نمیدونمآقاي رمضانی: مگه اون دفعه ندادي؟نمیتونم بگم سروش جلوي چشمام معرفی نامه رو پاره کردبا ناراحتی میگم: چرا دادم... ولی الان دوباره میخوادآقاي رمضانی با عصبانیت میگه: اي بابا... چرا اینجوري میکنند... قطع کن الان خودم با شرکت مهرآسا تماس میگیرم وبعد خبرت میکنمچشمی میگمو گوشی رو قطع میکنم

کنار پیاده روها واستادمو به اطراف نگام میکنم... از دست سروش خیلی دلخورم... چرا مسائل شخصی رو با کار قاطیمیکنه...به دیوار تکیه میدمو به آدمایی که از جلوم رد میشن نگاه میکنم... بعضیا بی تفاوت از کنارم رد میشن... بعضیا هم یهجوري نگام میکنند که معنی نگاهاشون رو درك نمیکنم... بعضیا پوزخندي میزنند و بعضیا اخمی میکنند... ولی برايمن مهم نیست... واقعا براي من مهم نیست....چون خیلی وقته این نگاه ها معنیه خودشون رو براي من از دست دادن...من میگم اگه کسی خوب باشه با یه نگاه بد دیگران خودش رو نمیبازه.... مردم هر چی میخوان دوست دارن بگن آیا باگفتن اونا شخصیت اون طرف بد میشه؟... به نظر من که نمیشه... بعضی موقع تعجب میکنم... از آدمایی که از جنسمن هستن ولی یه دنیا از من دور هستن... مثلا همین عموي من دیشب فقط و فقط حرف از آبرو میزد... من برم تو اونمهمونی تا آبروي خونوادم حفظ بشه... هر چند رفتن و نرفتن من براي این خونواده بی آبرویی محسوب میشه... اونا منرو میبرن تا مردم بگن عجب خونواده اي که بعد از اون ماجرا باز هم این چنین دختري رو تحمل میکنند کسی از دلپر درد من چه میدونه...بعضی وقتا دلم میخواد از خونوادم متنفر بشم ولی نمیدونم چرا نمیشم... هنوز هم با همه يوجود دوستشون دارم هم اونا رو هم سروش رو هنوز نیمی از وجود خودم میدونم... مگه میشه کسایی رو دوست داشتکه دوستت ندارن... با خودم عهد بستم هیچوقت در مورد کسی قضاوت نکنم... چون اگه اشتباه کنم یه زندگی تباهمیشه... به نظر من سه گروه آدم روي کره ي زمین زندگی میکنند... دسته ي اول آدماي خوب... دسته ي دوم آدماي بدو دسته سوم آدمایی متعادلی که نه خوبه خوبن نه بده بد.. شاید اکثریت گروه دسته دوم رو جز بدترین ها بدونند ولیمن آدماي امثال دسته سوم رو جز بدترین ها میشناسم چون اکثر آدماي بد خودشون هم قبول دارن بد هستن شایدتظاهر به خوب بودن کنند ولی باز ته دلشون واقعیت رو قبول دارن اما آدماي دسته سوم نه تنها تظاهر به خوب بودندارن بلکه خودشون هم بدیهاي خودشون رو قبول ندارن... البته همه اینجوري نیستن ولی اکثریت اینجورین... و ایندسته آدما چقدر زیادن... آهی میکشمو بیخیال آنالیز آدما میشم... من تو شناخت خودم موندم بعد دارم رفتار و کردارايدیگران رو تجزیه و تحلیل میکنم... همونجور که به دیوار تکیه دادم چشمامو میبندم... با خودم فکر میکنم هر کسی اززندگیه خودش هدفی داره... هدف من از این زندگی چیه؟... واقعا هدفم از این زندگی چیه؟... صبح کار... ظهر کار...عصر کار... بعضی موقع هم یه پیاده رویه ساده... بعضی موقع هم پارك و نیمکت... آخر زندگی من به کجا میرسه...یعنی هیچ هدفی تو زندگی ندارم... با چشمهاي بسته فکر میکنم... ولی هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجهمیرسم... وقتی نتیجه اي براي فکرام پیدا نمیکنم پس فقط میتونم یه چیز بگم... لبخندي رو لبم میشینه. چشمامو بازمیکنمو شونه هامو بالا میندازم... به خودم جواب میدم هدفی ندارم... آره جوابم همینه من هیچ هدفی ندارم... زندگیمیکنم چون زنده ام... همه میخوان زنده بمونند تا زندگی کنند... ولی من زندگی میکنم چون زنده ام... اگه خدا از منبپرسه چقدر عمر میخواي تا زندگی کنی... میگم خداجون نوکرتم من تا همین جا هم زیادي زندگی کردم... عمر من

ارزونیه همه ي اون آدمایی که با چنگ و دندون به این دنیاي خاکی چسبیدنو ولش نمیکنند... خدایا میدونم بنده يبدتم اما واسه ي یه بارم که شده حرف دل من رو بشنو و خلاصم کن... به قول دکتر شریعتی که میگه:می خواستمزندگی کنم ، راهم را بستند…ستایش کردم ، گفتند خرافات است....عاشق شدم ، گفتند دروغ است...گریستم ، گفتندبهانه است...خندیدم ، گفتند دیوانه است...دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم... جمله هاي دکتر شریعتی رو خیلیدوست دارم واقعا به دل میشینند... چشمم به دختري میفته که دستشو دور بازوهاي پسري حلقه کرده و با صداي بلندمیخنده... پسره هم با لبخند بهش نگاه میکنه و بعضی موقع با مهربونی چیزي در گوشش میگه... با لذت نگاشونمیکنم... از دیدن این صحنه ها لذت میبرم... اگه دو نفر عاشق باشن از یه فرسنگی هم میشه تشخیصداد... لبخنديمیزنمو از فکر اون دختر و پسر بیرون میام... نگاهی به گوشیم میندازم نمیدونم چرا آقاي رمضانی هنوز برام زنگ نزده...دوباره به فکر فرو میرم: میگن خدا آدمایی رو که خیلی دوست داره بیشتر امتحانشون میکنه ولی من بنده ي بد خدامپس چرا هر روز داره صبر من رو میسنجه... خدایا حس میکنم نه روي این زمین خاکی میتونم به آرامش برسم... نهتوي اون دنیا... گفتی احترام پدر و مادر واجبه نگه داشتم... گفتی احترام بزرگتر واجبه احترام همه بزرگاي فامیل رو نگهداشتم... گفتی وفاداري به همسر لازمه ي زندگیه با اینکه هنوز زیر یه سقف نرفته بودیم وفادار وفادار بودم اما خداجونبا همه ي اینا سهم من چی شد... نمیخوام گله و شکایت کنم میدونم هیچ کارت بی حکمت نیست ولی حکمت کارترو نمیفهمم... هر روز به امید بهتر شدن پیش میرم ولی با چیز بدتري مواجه میشم... خیلی خسته ام... ترجیح میدم فعلابهش فکر نکنم... امروز بیش از ظرفیتم حرف شنیدم...زیر لب شعري رو زمزمه میکنم:خداوندا اگر روزي بشر گردي زحال ما خبر گردي پشیمان می شوي از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجري می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار استگوشیم زنگ میخوره... از فکر بیرون میامو به صفحه گوشیم نگاه میکنم...شماره ي آقاي رمضانیه... جواب میدم- سلام آقاي رمضانی.... چی شد؟آقاي رمضانی: سلام دخترم... من همین الان با سروش که همون پسر دوستمه صحبت کردم، بهم گفت خودش بهمعرفی نامه نیاز نداره... ولی وجودش تو پروندت الزامیه و اونجور که معلومه معرفی نامه گم شده... چون سروش فکرمیکرد پیش توهه...پوزخندي رو لبام میشینه بازیگر خوبیه...

آقاي رمضانی: معرفی نامه رو به منشی میدم تا اگه دیر رسیدي و من نبودم به مشکل برنخوري... فقط همین الان راهبیفت- چشم... همین الان میامو بعد از گفتن این حرف از آقاي رمضانی خداحافظی میکنم و به سرعت به سمت ایستگاه حرکت میکنم... نمیدونم چهجوري خودموبه ایستگاه میرسونم فقط اینو میدونم که وقتی رسیدم اتوبوس تقریبا پر شده بود... رو یکی از صندلی هايته اتوبوس میشینمو با ناراحتی به ساعت نگاه میکنم... ساعت یه ربع به یکه... از شیشه به بیرون نگاه میکنم... اخمام توهم میره... چشمم به یه سمند مشکی میخوره... احساس میکنم امروز دو بار این ماشین رو دیدم... یه بار که داشتم ازخونه خارج میشدم که اون موقع توي کوچه پارك بود... یه بار هم وقتی توي پیاده رو منتظر تماس آقاي رمضانیبودم... این ماشین هم جلوي شرکت پارك بود و دو نفر داخل ماشین نشسته بودن... اون موقع فکر میکردم این برخوردتصادفیه اما الان که دوباره این ماشینو میبینم یه خورده میترسم...زیر لب زمزمه میکنم: حتما دارم اشتباه میکنمولی با همه ي اینا تصمیم میگیرم پلاك ماشین رو بردارم تا اگه دفعه ي بعد دیدمش با اطمینان بگم این ماشینخودشه... اما آخه من که چیز مهمی ندارم که کسی بخواد من رو تعقیب کنه... شاید مربوط به اتفاقه دیروزه.... به فکرفرو میرمدیروز زانتیا... الان هم این سمند... اون چشمهاي آشنا... نمیدونم اینا چه ربطی میتونند بهم داشته باشن... سمند بهسرعت از اتوبوس سبقت میگیره و دور میشه... پلاك ماشین رو درست و حسابی ندیدم... یعنی اونقدر پلاکش کثیف بود... که خوب دیده نمیشد... فقط رقم آخر رو دیدم... 2با صداي راننده ي اتوبوس به خودم میام... میبینم به ایستگاه بعدي رسیدم... با یه خورده استرس پیاده میشم... نگاهیبه اطراف میندازم چیز مشکوکی نمیبینم... با ناراحتی زیر لب زمزمه میکنم: ترنم فقط همینت مونده بود که خل و چلبشی... آخه دختره خل تو کی هستی که یه نفر بخواد تعقیبت کنه.... وقتی جنبه ي پارك رفتن نداري نرو...از دیروز که تو پارك اون اتفاق افتاد همش فکر میکنم یه نفر تعقیبم میکنه... صد در صد اتفاقی که تو پارك افتاده روروحیه ام تاثیر بدي گذاشتهاز بس فکر کردم سر درد شدم... مسکنی از داخل کیفم در میارمو میخورم... سوار اتوبوس بعدي میشمو سعی میکنم تارسیدن به مقصد یه خورده چشمامو ببندم و به خودم استراحت بدم... بالاخره بعد از یه ساعت به شرکت میرسمو داخل

میشم... قبل از داخل شدن نگاهی به اطراف میندازمو وقتی چیز مشکوکی نمیبینم نفس عمیقی میکشم... بعد از واردشدن سري به نشونه ي تاسف براي خودم تکون میدمو تو دلم میگم: رسما خل شدي رفتبه سرعت به سمت اتاق آقاي رمضانی حرکت میکنم... وقتی به نزدیک اتاقش میرسم مهربان رو پشت میز میبینمبا لبخند به طرفش میرمو میگم: سلام مهربان جانمهربان با شنیدن صداي من سریع سرش رو بلند میکنه و میگه: ترنم اومدي؟ آقاي رمضانی منتظرت بود وقتی دیرکردي مجبور شد بره- با اتوبوس اومدم یه خورده طول کشیدنفسشو با حرصبیرون میده و میگه: نگو که خودم تجربشو دارمبعد از گفتن این حرف کشوي میزش رو باز میکنه و یه پاکت رو روي میز میدارهبا تعجب نگاش میکنم که میگه: آقاي رمضانی گفت بهت بگم معرفی نامستلبخندي رو لبام میشینه... پاکت رو برمیدارمو داخل کیفم میذارمبه آرومی میگم: ممنونم گلممهربان: پایه اي نهاري چیزي بخوریمهم دیرم شده هم اونقدر پول ندارم که بخوام خرج بیهوده کنم... دوست ندارم کسی از اوضاع نابسمان مالیم باخبربشه... سعی میکنم وقتم کمم رو بهونه کنم- اگه بریم چیزي بخوریم دیرم میشه... چون من اکثرا وقت نمیکنم براي غذا خوردن بیرون برم لقمه درست میکنم باخودم حمل میکنم اگه مایل باشی با هم دیگه لقمه رو بخوریملبخندي رو لباش میشینه و میگه: نه ترنم... اینجوري سیر نمیشی به.........میپرم وسط حرفشو میگم: بیشتر از یه دونه درست کردمبعد از گفتن این حرف لقمه ها رو از کیفم خارج میکنمو یکی رو روي میزش میذارمبا شرمندگی میگم: شرمنده اگه چیز زیادي نیست

مهربان با لبخند میگه: این چه حرفیهدستش رو دراز میکنه و لقمه رو بر میداره... من هم به طرف یکی از صندلی ها میرمو روش میشینممهربان: چیکارا میکنی؟ از آقاي رمضانی شنیدم تا دیروز هم اینجا کار میکردي- آره... دوست نداشتم برم... اما چون آقاي رمضانی بهم گفت مجبور شدم... البته زیاد نمیمونم فقط یه ماهههونجور که حرف میزنم کاغذ دور لقمه رو باز میکنممهربان یه گاز به لقمه اش میزنه و میگه: که اینطور... راستی اگه وقت کردي یه سر بیا خونه م... بدجور تنهامتو دلم میگم من هم تنهام.... مخصصا تو این روزا... بیشتر از همیشه این تنهایی رو احساس میکنماما با همه ي اینا لبخندي میزنم...سعی میکنم این همه غصه رو نشون ندم... با مهربونی میگم: حتما گلم... آدرست روبنویس یه روز بهت سر میزنم... راستی ساعت کاریت چه جوریه؟مهربان: از 8 صبح تا 2 ظهر... آقاي رمضانی گفت امروز یه خورده دیرتر برم چون خودش جایی کار داشت و شرکتنبود من به تلفنا جواب بدمهمونجور که لقمه مو میخورم میگم: مرد خیلی بزرگیهمهربان هم سري تکون میده و میگه: با حرفت موافقم... دیشب که بهم زنگ زده بودي با خودم گفتم مگه میشه کسیبه منی که سواد درست و حسابی ندارم کار بده... بعد فکر کردم لابد ترنم یه خورده از شرایطم رو بهش گفته اون طرفهم پیش خودش فکرایی کردهبا تعجب نگاش میکنمو میگم: یعنی چی؟لبخند تلخی میزنه و میگه: زندگی یه زن مطلقه در ایران خیلی سخته...- البته با این حرفت موافقم ولی به نظرت براي این قضاوت یه خورده زود نبودبا مهربونی نگام میکنه و میگه: ترنم هنوز خیلی ساده اي... تو چیزي از آدماي گرگ صفت جامعه نمیدونی... وقتی یهنفر که از بابامم بزرگتره میاد بهم پیشنهاداي ناجور میده قلبم آتیش میگیرهلقمه رو روي کیفم میذارمو میگم: من واقعا نمیتونم بفهمم

مهربان: میدونم... چون در شرایط من نیستیسري تکون میدمو میگم: میشه واضح تر برام بگیمهربان سري تکون میده... لقمش تموم شده... کاغذش رو مچاله میکنه و میگه: بابت لقمه ممنونخواهش میکنمی میگم منتظر نگاش میکنموقتی من رو منتظر میبینه آهی میکشه و میگه: تازه از حبیب جدا شده بودم... در به در دنبال خونه بودم... شاید باورتنشه ولی من تو اون لحظه به یه انباري نمور هم راضی بودم ولی هر کاري میکردم هر جایی میرفتم آخرش به بنبست میخوردم... بدبختی اینجا بود که پول درست و حسابی هم نداشتم... روزي که به پدرم در مورد طلاقم حرف زدممن رو از خونه پرت کرد بیرونو گفت شوهرت دادم که از دستت خلاصبشم دوباره طلاق گرفتی و اومدي شدي بلايجونم... ناامید ناامید بودم... بیشتر دوستام از من دوري میکردنبا تعجب میگم: آخه چرا؟با ناراحتی میگه: وقتی میگم تا در شرایطش نباشی درك نمیکنی بخاطر همینه... هر چند خدا اون روز رو نیاره کهدختري به مهربونی تو توي این شرایط باشه... من مطمئنم خونواده ي تو این کار رو باهات نمیکنندلبخند تلخی میزنمو توي دلم میگم: مطمئن نباش مهربان... مطمئن نباش... من خودم هم مطمئن نیستمبا صداي مهربان به خودم میام که ادامه میده: دوستام فکر میکردن اگه به خونشون برم ممکنه شوهراشون رو ازچنگشون در بیارم... بعضیا حتی به طور غیر مستقیم بهم گفتن که دیگه دوست ندارن باهاشون رفت و آمد کنم...آه از نهادم بلند میشه و میگم: باورم نمیشهمهربان: این چیزا توي جامعه زیاده... فقط چون چنین چیزایی رو به چشم ندیدي باورش برات سختهبا ناراحتی میگم: بعدش چیکار کردي؟- در به در دنبال یه اتاق یا یه انباري یا هر چیزي که برام یه سر پناه باشه میگشتم که با یه پیرمرد رو به رو میشمحدوداي پنجاه و نه... شصت رو داشت... یه بار که یکی از بنگاه ها من رو میبره تا یه اتاق رو ببینم زن خونه تا متوجهمیشه من مطلقه ام به شدت مخالفت میکنه... هر چند اولین بار نبود که چنین اتفاقی میفتاد... اکثرا زناي خونه با

فهمیدن موقعیتم اتاقشون رو بهم اجاره نمیدادن... مردا هم یا به چشم بد نگام میکردن یا میگفتن حوصله ي دردسرنداریمبا عصبانیت میگم: آخه چه دردسري... تو که کاري بهشون نداشتی؟یه قطره اشک از چشماش جاري میشه که دلم آتیش میگیره با بغضمیگه: فکر میکردن ممکنه اشتباهی از من سربزنه و اونا هم به دردسر بیفتناز جام بلند میشمو به طرفش میرم... پشتش وایمیستمو دستمو دور ردنش حلقه میکنمو میگم: گریه نکن گلم... مهماینه که تو پاك بودي و موندي... من مطمئنم در آینده همه چیز درست میشهلبخندي میزنه و میگه: از صبح تا حالا هزار بار خودم رو نیشگون گرفتم که از خواب بپرمو بگم دیدي همش یه خواببودیه خورده ازش فاصله میگیرم... جلوش وایمیستمو میگم: مطمئن باش اینبار همش واقعیتهمهربان: تو بهترین اتفاق زندگیم بودي... ممنون که فرشته ي نجاتم شدي... اینو بدون که از یه خواهر هم برامعزیزتري... اون روز اگه نمیرسیدي واسه همیشه پاکی و حیثیم لکه دار میشددستمو رو قلبم میذارم میگم: پاکی به اینجاست... درسته جسم مهمه ولی مهمتر از اون روح آماست... خوشحالم کهتونستم کمکت کنمچشمم به ساعت میفته... ساعت دو و نیمه... خیلی دیرم شده- واي مهربان جان من باید برم... بدجور دیرم شد... دفعه ي بعد بقیش رو حتما واسم تعریف میکنی؟مهربان: اگه تو دوست داشته باشی خوشحال میشم واست تعریف کنم خیلی وقته کسی رو واسه درد و دل نداشتم... اگهتونستی فردا بیام دنبالت با هم بریم خونه ي من- من هنوز ساعت کاریمو نمیدونم فردا بهت زنگ میزنم و خبرت میکنمکاغذ کوچیکی از رو میز برمیداره و روش چیزي مینویسه... بعد کاغذ رو به طرف من میگیره و میگه: بگیرش... اینآدرس منهمن هم آدرس شرکت رو بهش میدمو میگم: پس فردا خبرت میکنم

لبخندي میزنه و میگه: منتظر تماست هستمخیلی دیرم شده... سریع ازش خداحافظی میکنمو از شرکت خارج میشمتا زمانی که به ایستگاه برسم به زندگی مهربان فکر میکنم... به زندگی پر فراز و نشیبی که پشت سر گذاشته... هنوزبرام چیز زیادي نگفته ولی مطمئنم پشت اون چشماي غمگینش دنیایی حرفه... حرفایی که ناگفته موندن چون گوششنونده اي نبود... تا یه حدي درکش میکنم چون خودم هم خیلی وقتا دلم میخواست با کسی درد و دل کنم ولی کسیرو پیدا نکردم... میخوام به مهربان کمک کنم... درسته از لحاظ مالی کاري از دستم ساخته نیست به جز همین کاريکه واسش جور کردم ولی میتونم بعضی موقع به حرفاش گوش کنم تا آروم بشه.... دلداریش بدم براش مثله یه خواهرباشم... خواهري که هیچوقت نتونستم واسه ترانه باشم... من و ترانه هیچوقت با هم صمیمی نبودیم ولی با همه ي ایناخیلی همدیگه رو دوست داشتیم... دلیل صمیمی نبودنمون هم این بود که حرفاي همدیگه رو درك نمیکردیم... وقتیباورهاي دو نفر متفاوت باشه کنار اومدنشون با همدیگه سخت میشه... مثلا اگه من جاي ترانه بودم هیچوقت دست بهاون کار احمقانه نمیزدم ولی اون بدترین راه رو انتخاب کرد... ولی با همه ي تفاوت ها هیچوقت بهم بی تفاوتنبودیم... یادمه ترانه تازه نامزد کرده بود و من علاقه اي به خرید نامزدي نداشتم هرکس هر چقدر اصرار میکرد قبولنمیکردم... مهسا اون روز توي جمع با پوزخند بهم گفت نکنه به خواهرت حسودي میکنی؟ ترانه میدونست من از خریدکردن متنفرم... من خرید رو دوست داشتم ولی فقط براي خودم... هیچوقت خوشم نمیومد همراه بقیه برم خریدوبیخودي از این مغازه به اون مغازه برم و در آخر هم هیچی به من نرسه... ترانه اون روز با شنیدن حرف مهسا چناندادي سرش زد که من خودم به شخصه سکته کردم... با اینکه با هم صمیمی نبودیم ولی تو چنین مواقعی پشت هم روخالی نمیکردیم... از یادآوري گذشته آهی میکشم... بعد از مدتها دلم میخواد برم به مهمونی البته نه به اون مهمونیهمسخره ي مهسا... دلم میخواد به خونه ي مهربان برم... شاید فقط یه اتاق باشه یا یه انباري یا هر چیز دیگه اي ولیبراي من مهم نیست... مهم اینه که من با مهربان احساس راحتی میکنم... با اینکه فقط چند روز باهاش آشنا شدم ولیانگار سالهاست میشناسمش... با شنیدن سختیهاي مهربان میفهمم که فقط من نیستم که مشکل دارم آدماي زیادي تودنیا هستن که با مشکلات مختلفی مواجه هستن... درسته نوع و میزان مشکلات متفاوته ولی باز هم مشکله... خدا روشکر میکنم که هیچوقت در به در خیابونا نبودم چون خودم هم نمیدونم که میتونستم مثله مهربان مقاوم باشم یا نه...بعد از پیمودن مسیري بالاخره به ایستگاه میرسم.... با رسیدن به ایستگاه بدون فوت وقت سوار اتوبوس میشم تا زودترخودم رو به شرکت سروش برسونم.... وقتی این مسیر رو توي این مدت کم دو بار برم و بیام بدجور خستم میکنه...حدود یه ساعت توي راه بودم... سرعت اتوبوس که دیگه دست من نیست... ساعت حدوداي سه و نیمه البته این ساعتمن یه خورده عقب و جلو میزنه دیگه حوصله ندارم از گوشی هم نگاه کنم... خودم رو به سرعت به آسانSور میرسونمودکمه رو میزنم... همونجور که نفس نفس میزنم دعا میکنم سروش این بار هم یه بازي دیگه برام در نیاره... بالاخره

آسانSور میرسه... در رو باز میکنم که سروش رو میبینم... با دیدن من پوزخند میزنه... دستهاش رو توي جیب شلوارشمیکنه و از آسانSور خارج میشه و با جدیت میگه: خیلی دیر اومدي... میري بالا منتظر میمونی تا برگردماخمام تو هم میرهبا اخم میگم: دیگه دارین شورش رو در میارین... هر چی من هیچی نمیگم... از صبح من رو علاف خودتون کرد.........میپره وسط حرفمو با خونسردي میگه: خودت باید فکرت میرسید معرفی نامه ات رو با خودت بیاريبا حرصمیگم: لابد همونی رو که پاره کرده بودینشونه هاشو بالا میندازه و بی تفاوتی میگه: میري بالا تا برگردموقتی میبینه جوابی نمیدم با اخم میگه: گفتم میري بالا تا برگردم... شیرفهم شد؟دیگه کوتاه اومدن فایده اي نداره... تصمیمم رو میگیرم... باید حرفمو بزنمبا پوزخند میگم: نه نشد... چون الان که برم بالا و بشینم، دو ساعت دیگه خبردار میشم که شما یه کاري براتون پیشاومدو نتونستین بیاین... پس بهتره از همین حالا رامو بکشمو برمبا تموم شدن حرفم پشتم رو بهش میکنمو با قدم هاي بلند ازش دور میشم... حتی تو صورتش نگاه نمیکنم تا عکسالعملش رو ببینم... درسته دارم کوتاه میام ولی دلیل نمیشه که هر کی هر کاري کرد حرفی نزنم من تا زمانی چیزينمیگم که شخصیتم زیر سوال نره... ولی وقتی ببینم کسی میخواد از اینی که هستم خردترم کنه محاله کوتاه بیام... باهمه ي عشقی که به سروش دارم باید بگم واقعا براش متاسفم.... به نظر من این رفتاراش کاملا بچه گانست... اگه ازمن متنفري یه چند هفته اي نازنین رو استخدام میکردي... اگه براي کار منو به اینجا آوردي پس دلیل این مسخره بازیاچیه... مثلا آقا میخواد از من انتقام بازیچه شدنش رو بگیره... اما نمیدونه که اونی که بازیچه شده منم نه اون...همینجور که دارم با خودم فکر میکنم از شرکت خارج میشم... صداي قدمهاشو پشت سرم میشنوم ولی صبر نمیکنم....بی توجه به اون تصمیم میگیرم به اون طرف خیابون برم.... نگاهی به خیابون خلوت میندازم و با قدمهاي بلند به سمتاون طرف خیابون حرکت میکنم... هنوز به وسط خیابون نرسیدم که یه موتوري با دو تا سرنشین به سرعت به طرف منمیان... یه لحظه مخم هنگ میکنه... این موتوري ها از کجا اومدنصداي فریاد سروش رو میشنوم که میگه: ترنم مواظب باش

صداي سروش به خودم میامو به سرعت خودم رو به اون طرف خیابون پرت میکنم و بهت زده به موتوري که بهسرعت از من دور میشه نگاه میکنم... واقعا در تعجبم... من با دقت به اطراف نگاه کرده بودم موتوري در کار نبود... پساز کجا اومد؟... محاله کسی قصد جونم رو کرده باشه... آخه من که کاري به کار کسی ندارم... سروش خودش رو به منمیرسونه و با داد میگه: معلومه حواست کجاست؟بی توجه به حرف سروش باز هم به موتوري فکر میکنم... کم کم دارم میترسم... شاید بهتر باشه به خونوادم بگم...درسته که باهام بد هستن ولی فکر نکنم راضی به مرگم باشن... ولی بدبختی اینجاست میترسم حرفام رو باورنکنند.......سروش با داد میگه: با توام؟ چرا لالمونی گرفتی؟اخمام تو هم میره میخوام چیزي بگم که حرف تو دهنم میمونه... یه سمند مشکی به سرعت از کنارمون رد میشه...باورم نمیشه این ماشینی که الان از کنار من و سروش رد شد همون ماشینی هست که امروز هم دو بار دیده بودمش...نگام به پلاکش میره... خودشه... دیگه مطمئنم یه خبراییه... ولی خودم هم نمیدونم چه خبري... تنها چیزي که میدونماینه که همه چیز مربوط به دیروزهسروش که میبینه جوابشو نمیدم... دستش رو روي شونم میذاره و منو محکم به طرف خودش میکشه و میگه: چهمرگته؟... این کارا رو میکنی که بقیه بهت ترحم کنند...با حرف سروش به خودم میام... اخمام بیشتر تو هم میره و با لحنی بی نهایت سرد میگم: من به ترحم تو و امثال تواحتیاجی ندارمبا این حرف من پوزخندي میزنه میگه: شاید هم میخواي با این کارا نظر من رو دوباره به خودت جلب کنیسرمو پایین میندازم... آهی میکشمو میگم: میدونی اشتباه تو چیه؟دیگه برام مهم نیست چه جوري باهاش حرف بزنم... رسمی یا غیر رسمی... مهم اینه که بهش بفهمونم اگه امروز اینجاهستم بخاطر اون نیست به خاطر کارهوقتی از جانبش صدایی نمیشنوم سرمو بالا میارمو و تو چشماش زل میزنمو میگم: اشتباه تو اینه که فکر میکنی میتونیهنوز جز انتخابهاي من باشی... ولی بذار یه چیزي رو بهت بگم چه اون روزي که ترکم کردي چه امروزي که باورمنکردي چه در آینده اي که ممکنه باورم کنی از انتخاب من براي همیشه حذف شدي... وقتی ترکم کردي براي من مردي

هر چند حرفام دروغ بود ولی وقتی حقیقت جوابگوي مشکلات من نیست شاید دروغ تونست گره اي از مشکلاتم رو بازکنهپوزخندش بیشتر میشه و بعد از مدتی از خنده منفجر میشههمونجور که میخنده به زحمت میگه: نه خوشم میاد... اعتماد به نفس خوبی داري... بعد اون همه گندي که زدي فکرمیکنی هنوز هم حق انتخاب داري...کم کم خنده اش قطع میشه و صداش بالاتر میره: آره؟ ... واقعا فکر میکنی هنوز حق انتخاب داري؟هر لحظه عصبانی تر میشه... با خشم چنگی به موهاش میزنه... چند قدمی از من دور میشه و میگه: واقعا در تعجبم ازاین همه پررویی تو واقعا در تعجبم... مثله اینکه یادت رفته چه بلایی سر من و برادرم آوردي... توي لعنتی به هیچکسرحم نکردي... نه به من نه به خواهرت.. نه به خونوادت... به هیچکس...میفهمی؟.. به هیچ کدوممون رحم نکردي... باخودخواهی تمام زندگیه همه مون رو به گند کشیدي... برادر من دو سال اسیر غربت شد به خاطر توي زبون نفهم- سروش تمومش کن... من قبلا همه چیز رو بهت گفتم... وقتی حرفامو دروغ میدونی چیکار میتونم کنم... پس تمومشکن و برو زندگیتو کن... چرا راحتم نمیذاري... چرا هم من هم خودت رو آزار میدي... آخه چرا همکارم رو قبول نکردي؟با خشم به طرفم میاد... به بازوهام چنگ میزنه و میگه: تو باید تا عمر داري عذاب بکشی... همه ي مجازات هاي عالمواسه ي تو کمه...بعد با پوزخندي ادامه میده: وقتی موقعیتش جوره چرا عذابت ندم... یادت رفته چه جوري من رو جلوي دیگران خردکردي؟... مگه وقتی داشتی عذابم میدادي به من فکر کرديآهی میکشم... تقلا میکنم تا بازوهامو از دستش خلاصکنمبا ناراحتی میگم: سروش تو رو خدا تمومش کن... من خودم اونقدر مشکل دارم که ظرفیت یه مشکل دیگه رو ندارم...من چیکار میتونم کنم وقتی باورم نداري ؟فشار دستش رو روي بازوهام بیشتر میکنه... با عصبانیت تو چشمام زل میزنه و میگه: من باورت ندارم؟ یادته با همهعالم و آدم جنگیدم که بیگناهیت رو ثابت کنم اما بعدش فهمیدم همش یه نمایش مسخره بود...لحن صداش غمگین میشه و میگه: بعدش فهمیدم که انتخاب تو من نبودم بلکه سیاوش بود

با داد میگه: میفهمی... نه به خدا نمیفهمی... نمیدونی چقدر سخته بعد از اون همه سال بفهمی که عشقت هیچ علاقهاي بهت نداشته و همه ي ابراز علاقه هاش یه نمایش مسخره بود و بدترش اینه که با وجود همه ي اون مدارك واقعیباز هم انکار کنهبازوهامو ول میکنه... هلم میده که تعادلم رو از دست میدمو به ماشینی که کنار خیابون پارکه برخورد میکنم...میخوام چیزي بگم که اجازه نمیده و خودش با تمسخر میگه: حالا بعد از اون همه بی وفایی و نامردي میاي بهم میگیمن رو انتخاب نمیکنی... بذار یه چیز رو بهت بگمو خودمو خودت رو خلاصکنم من تو رو حتی به عنوان کلفت خونهام هم قبول ندارم... چه برسه به عنوان همسرم... اگه امروز اینجایی فقط و فقط به خاطر اینه که میبینم بعد از مدتهامیتونم انتقام زجر تمام این سالها رو ازت بگیرماشکی گوشه ي چشمم جمع میشه و میگم: سروش یه وقتایی هر روز سر راهت سبز میشدم تا بیگناهیمو بهت اثباتکنم اما الان دیگه آب از سرم گذاشته... بماند که تو اون روزایی که محتاج ذره اي محبت بودم تو هم کنارم زدي وباورم نکردي الان دیگه واسه ي این حرفا دیره... فقط میگم دیگه چیزي واسه از دست دادن ندارم بیخودي وقتتوصرف این کاراي بیهوده نکن... اگه از شکستنم لذت میبري پس بهت میگم آره شکستم خیلی وقتا... لحظه به لحظه...ثانیه به ثانیه من رو شکوندنو باورم نکردن.. مثله تویی که امروز هم باورم نداري... امروزي که جلوي تو واستادم دستامخالیه خالیه... امروز هیچ چیز دیگه اي ندارم که بخواي از من بگیري... اگه میخواستی از من انتقام بگیري باید همونچهار سال پیش اقدام میکردي... هر چند که هنوز هم میگم من کاري نکردم که سزاوار این رفتارا باشم... ولی مگهمادري که من رو به این دنیا آورد باورم کرد که تو باورم کنیبعد از تموم شدن حرفم کیفمو باز میکنمو از داخل کیفم پاکت معرفی نامه رو در میارمو به طرفش میگیرمبا اخم نگاهی به من میندازه و با اکراه پاکت رو از دستم میگیرهکمی سکوت میکنه و بعد با تمسخر میگه: طوري حرف میزنی که انگار بیگناهکارترین آدم روي کره ي زمینی... اگهنمیشناختمت صد در صد گول رفتار مظلومانت رو میخورمو با لحن غمگینی ادامه میده: هر چند، چند سالی فریبت رو خوردمآهی میکشمو میگم: هنوز هم منو نمیشناسی... ای کاش هیچوقت هم نشناسی پوزخندي میزنه

- اشکاتو پاك کن همسفر، گاهی باید بازي رو باخت، اما یادت باشه که باز، میشه زندگی رو دوباره ساختپشتم رو بهش میکنم تا به پیاده رو برمبا تلخی میگه: هنوز هم براي فریب دادن آدما از شعر استفاده میکنیآهی میکشمو چیزي نمیگم... از جوي آب میپرم و به پیاده رو میرم...***&&سروش&&به جاي خالی ترنم نگاه میکنه... مثله همیشه باز هم با دیدن ترنم ضربان قلبش بالا میره... بعضی مواقع خودش همتعجب میکنه که چرا با خیانتی که ترنم بهش کرد باز هم دوستش داره... وقتی به این فکر میکنه که تمام اون پنج سالنقشه اي از جانب ترنم براي رسیدن به سیاوش بوده قلبش آتیش میگیره... باورش نمیشه پنج سال بازیچه ي هوس یهدختر بچه شد... وقتی سیاوش اون اس ام اس ها اون نامه ها اون ایمیلها رو نشون داد به معناي واقعی شکست ولی بازهم باور نکرد اما با دیدن فیلم دیگه نتونست انکار کنه... وقتی ترنم رو نمیبینه دلتنگش میشه و وقتی اونو میبینه همهي حرصاش رو سر اون خالی میکنه... تموم این سالها آخر هفته ها به دیدن ترنم میرفت ولی خودش رو نشون نمیداد...خودش هم نمیدونه چی میخواد... بعضی وقتا دوست داره تا حد ممکن خردش کنه... بعضی وقتا هم دوست داره اون روببخشه... تمام این چهار سال به زبون میگفت ازش متنفرم ولی خودش هم میدونست هنوز دوستش داره... هنوزعاشقشه... نگاهش به پیاده رو میفته... به مسیري که ترنم رفته خیره میشه... خیلی ازش دور شده... دیگه ترنم رونمیبینه... آهی میکشه و دستاشو توي جیب شلوارش میکنه... مخالف مسیر ترنم شروع به قدم زدن میکنه...زیر لب زمزمه میکنه: یعنی توي اون پنج سالی که با من بود یه بار هم عذاب وجدان نگرفتبا خودش فکر میکنه اگه یه بار فقط یه بار به گناهش اعتراف میکرد شاید میبخشیدمش ولی اون همه ي اون اس اماسا و نامه ها رو انکار کرد... حتی اون ایمیل ها رو هم انکار کرد... ترنم حتی گناه خودش رو هم قبول نداشت... حتیاگه خودش هم میخواست ترنم رو ببخشه خونوادش قبول نمیکردن.. البته حق رو به اونا میداد ترنم باعث نابودیهسیاوش شد...به نزدیک ماشینش میرسه اما حوصله ي رانندگی نداره... ترجیح میده یه خورده پیاده روي کنه... از کنار ماشینش ردمیشه و به خودکشی ترنم فکر میکنه

سري تکون میده و با خودش زمزمه میکنه: حماقت کردي دختر... حماقت کردي... شاید اگه اون کار رو نمیکردي یهراهی واسه برگشت همگیمون بودسیاوش بعد از مرگ ترانه نتونست ایران بمونه... واسه ي دو سالی از ایران رفت ولی اونجا هم دووم نیاوردو برگشت...سیاوش همیشه بهش میگه حداقل اینجا میتونم به سر خاکش برم ولی اونجا هیچ نشونی از عشقم نیست... هنوز کههنوزه آخر هفته ها سر خاك ترانه میره و باهاش درد و دل میکنه- آخه مگه واست چی کم گذاشتم لعنتی... حتی اگه از اول هم من رو نمیخواستی بعد اون همه عشق و محبتی کهنثارت کردم هیچ حسی به من پیدا نکردي... درسته جدي بودم ولی در برابر تو که عشقم رو نشون میدادمبا اینکه هیچ علاقه اي به ازدواج نداشت ولی دلش نیومد دل خونوادش رو بشکنه... با انتخاب ترنم باعث نابوديسیاوش و خونوادش شد هر چند اونا اون رو مقصر نمیدونند ولی خودش همیشه شرمنده ي اوناست... براي دلخونوادش راضی به ازدواج با دختري شده که هیچ علاقه اي بهش نداره...با خودش میگه شاید اینجوري بهتر باشه... به ترنم اون همه علاقه داشتم اون کار رو باهام کرد... بهتره این بار کسیرو انتخاب کنم که اون دوستم داشته باشهبا همه ي این حرفا خودش هم میدونه اصلا به سمتش جذب نمیشه... هنوز دلش در گرو عشق ترنمهبا حرصمیگه: باید فراموشش کنمهر چند خودش هم میدونه که نمیتونه... خودش هم میدونه که اگه قرار بود فراموش کنه توي این چهار سال این عشقرو ریشه کن میکرد ولی هر کار کرد نشد... مخصوصا با این رفتاراي اخیرش بیشتر به این موضوع پی میبرهآهی میکشه و بی هدف به جلو پیش میرهخودم رو جلوي خونه میبینم... باورم نمیشه کل مسیر رو پیاده اومدم... ماندانا بهم میگه بعد از چهار سال دیگه بایدعادت کرده باشی... پس چرا باز خودت رو با فکر کردن به گذشته ها آزار میدي... خودم هم نمیدونم چرا؟؟... بعضیچیزها دست خود آدم نیست... هر چند وقتی این جواب رو به ماندانا میدم میگه هیچ هم اینطور نیست تو خودتنمیخواي وگرنه همه چیز به اراده ي خود آدماست... شاید هم حق با اون باشه... کلید رو از کیفم در میارمو در رو بازمیکنم... به داخل حیاط قدم میذارم... آروم آروم به سمت ساختمون حرکت میکنم... سعی میکنم بعد از همه ي اونحرفایی که به سروش زدم آروم باشم... خداییش خیلی سخت بود بعد از مدتها جلوي عشقت واستی و بگی تو دیگهانتخاب من نیستی ولی چاره اي نداشتم... هر چند خیلی چیزاي دیگه گفتم اما سخت ترینش برام دروغی بود که باید

گفته میشد... امروز پس از مدتها دوباره تونستم حرفمو بزنم... هر چند باز باورم نکرد ولی حداقلش از بازي مسخره ايکه شروع کرده بود دست کشید... یعنی امیدوارم دست کشیده باشه... هنوز مطمئن نیستم این بازي رو تموم کرده ولیامروز رو کوتاه اومد... به در ورودي میرسم... با بی حوصلگی در رو باز میکنمو وارد خونه میشم... خونه سوت و کوره...لبخندي رو لبم میشینه... واسه ي اولین بار از نبودنشون خوشحالم... میترسیدم منتظرم بمونند تا من رو به زور بهمهمونی ببرند... مثله اینکه عمو براي اولین بار حریف بابا نشد... لبخندي رو لبام میشینه و با خوشحالی به سمت اتاقمساعت 9 آماده باش... طاهر میاد دنبالت... یه »... میرم... همین که چشمم به در اتاق میخوره لبخند رو لبام خشک میشهآه از نهادم بلند میشه... دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار ...« لباس روي تختت هست براي امشب همون رو بپوشزیر لب زمزمه میکنم: حالا چیکار کنم؟با ناراحتی به سمت در اتاقم میرم... با اخم کاغذي رو که با دست خط طاها نوشته شده و به در چسبیده در میارم...دوباره نگاهی به کاغذ میندازم... بعد از چند ثانیه با غصه نگامو ازش میگیرم... در اتاق رو باز میکنمو به داخل اتاقمیرم... یه جعبه روي تختم خودنمایی میکنه... در رو میندمو به سمت میزم میرم... کاغذ و کیف رو روي میز میذارمومیخوام به سمت تختم برم که گوشیم زنگ میخوره... زیپ کناري کیفمو باز میکنمو گوشیم رو از داخلش بیرون میارم...با دیدن شماره ي ماندانا تعجب میکنم... آخه تازه همین چند روز پیش بهم زنگ زده بود پس چی شد دوباره الان زنگزده... ماندانا اکثرا ماهی یه بار برام زنگ میزنه... زنگ زدن دوباره اش اون هم بعد از دو سه روز واقعا عجیبه... نگرانمیشم که نکنه اتفاقی براش افتاده... با نگرانی جواب میدمو میگم: بله؟ماندانا با لحن شادي میگه: سلام ترنم جونمبا شنیدن صداي شادش خیالم راحت میشهبا لبخند میگم: سلام مانی... چی شده خساست رو کنار گذاشتی و تو این ماه دو بار زنگ زدي؟با جیغ میگه: من خسیسم یا تو؟ حالا خوبه من ماهی یه بار زنگ میزنم تو که هر دو سال یه بار یه تک هم نمیزنیخندم میگیره... بدبخت راست میگه... صداي ریز ریز خندمو میشنوه و با مسخرگی میگه: راحت باش عزیزم... چرااونجور یواشکی میخندي... راحت بخند...با این حرفش دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنمو با صداي بلند میخندمماندانا با حرصمیگه:خوبه خودت هم میدونی دارم حقیقتو میگم بعد تازه اعتراض هم میکنی

بعد با غرغر ادامه میده: مردم عجب رویی دارن والله... به پررو گفتی زکیبا خنده میگم: همه که مثله تو شوهر پولدار ندارنبا ناراحتی ساختگی میگه: پولدار چیه خواهر... باورت میشه شبا نون خشک رو با آب دهنمون خیس میکنیم و میخوریممن که تازه خندیدنم تموم شده بود با شنیدن این حرف پقی میزنم زیر خنده و با داد میگم: مانیماندانا: مرگ... این چه وضع صدا کردنه... همین کارا رو کردي دیگه از دستت فراري شدم اومدم اینور آب- دروغگو... خودت از خدات بود بريماندانا با مسخرگی میگه: چی میگی واسه خودت... من اگه از خدام بود تنها دلیلش عذابهاي روحی و روانی اي بود کهتو بهم میدادي... امیر وقتی بدن کبود شده ي من رو دید دلش برام سوختو گفت دیگه ترنم چاره اي برام نذاشته بهترهتا تو رو به کشتن نداده بریم- برو بابا... من اصلا انگشتم به تو میخورد؟ماندانا با جدیت میگه: پس اون عمه ي من بود هر دو دقیقه به دو دقیقه سقلمه اي نثار من میکرد و میگفت مانی نفسنکش دي اکسید کربن تولید میکنی... مانی نخند مگس میره تو حلقت.. مانی حرف نزن پشه ها از خواب بیدار میشنهمونجور که لبخند به لب دارم میگم: خیلی مسخره ايبا لحن با مزه اي میگه: مسخره بودن شرف داره به ضارب بودن...اصلا خبر داري هنوز پهلوي من کبوده... هر وقت اینکبودیا از بین میره میام ایران دوباره از تو کتک میخورم و برمیگردم... امیر گفته اینبار که ترنم کتکت زد میریم ازششکایت میکنیم حداقل یه دیه اي چیزي ازش بگیریم تا پول نون خشکمون جور بشهدوباره خندم میگیره همونجور ادامه میده: آخه میدونی نون خشکمون هم به ته کشیده... از این به بعد هر وقت گشنمونشد باید بریم یه خورده هوا بخوریماز بس خندیدم اشک از گوشه ي چشمم سرازیر شدهبا خنده میگم: بسه دیگه ماندانا... دلم درد گرفتماندانا با خونسردي میگه: برو یه قرصدل درد بخور خوب میشه

بعد دوباره به حرفاش ادامه میده: دیگه هم نپر وسط حرفم... مثلا بزرگتري گفتن کوچیکتري گفتن اصلا بلد نیستی بابزرگتر خودت حرف بزنیبا لبخند میگم: کوفت... خوبه فقط دو ماه بزرگتريبا حرصمیگه: دو ماه کمه... من 60 روز از تو زودتر به دنیا اومدممسخره بازیهاش رو خیلی دوست دارمبا خونسردي میگم: درسته 60 روز زودتر به دنیا اومدي ولی از لحاظ عقلی انگار هنوز به دنیا نیومديبا داد میگه: ترنمبا لحن حرصدرآري میگم: چیه ؟حقیقت تلخه؟ماندانا: اگه اونجا بودم زندت نمیذاشتم... اینبار که اومدم بهت اجازه نمیدم با نی نی گلم بازي کنی... میترسم مثلهخودت بی ادب بار بیاد...بعد با غرغر میگه: دختره ي بی ادبه بی خاصیته بی تربیتریز ریز میخندمماندانا: آره بخند... حالا بخند وقتی اومدم چنان حسابی ازت برسمیهو لحنش جدي میشه و میگه: راستی ترنم؟از این تغییر لحن ناگهانیش میگم: چیه؟با غصه میگه: خیلی نگرانمته دلم خالی میشه و با ترس میگم: مگه چی شده؟آه از ته دلی میکشه و میگه: فعلا که هیچی ولی نگرانم در آینده این هوا رو سهمیه بندي کنندو ازمون پول بگیرن...بعد اگه من و امیر و این نی نی مون گشنه موندیم چیکار کنیم؟با داد میگم: مانی به خدا خیلی خیلی خیلی خیلی..

اصلا نمیدونم چی بگم... تو ادامه ي جملم میمونمکه ماندانا خودش ادامه میده و میگه: خودم میدونم... لازم نکرده مغز فسیل شدتو به کار بندازي... بنده خیلی خیلی گلمبا داد میگم: خلیماندانا: برو بابا اونقدر از مغزت استفاده نکردي دیگه گل و خل رو هم نمیتونی از همدیگه تشخیصبدي؟با حرصمیگم: مانی اگه زنگ زدي چرت و پرت بگی قطع کنم باید براي مهمونی آماده شم؟ماندانا: چی؟- چته دیوونهماندانا با خوشحالی میگه: بالاخره از خونه نشینی دست برداشتی... ایول دارم بهت امیدوار میشملبخند غمگینی رو لبم میشینه و میگم: دلت خوشه ها... اگه میدونستی دارم کجا میرم دست و پامو میبستی و میگفتیحق نداري پاتو از خونه بیرون بذاري؟ماندانا با نگرانی میگه: ترنم مگه قر..........یهو صداي امیر میادامیر: مانی داري با کی حرف میزنی؟ماندانا: ترنم یه لحظه گوشیترنم: راحت باشماندانا: با ترنمامیر: سلام من رو به خواهري خودم برسونلحن امیر با شنیدن اسم من اونقدر مهربون میشه که لبخندي رو لبم میشینه

از وقتی مانی داستان زندگیمو براش تعریف کرده با من اینجوري حرف میزنه... البته قبلنا هم باهام مهربون بود اما الاناین مهربونی بیشتر شده... بعضی وقتا حس میکنم از روي دلسوزي یا ترحمه... ولی اونقدر بی ریا حرف میزنه آدم دلشنمیاد ناراحتش کنه و بگه نیازي نیست واسم دل بسوزونی... با صداي ماندانا به خودم میامماندانا: ترنم خودت که شنیدي برادر دوقلوت اومده جلوم نشسته و سلام میرسونه- دختره ي خل و چل اینقدر شوهرت رو اذیت نکن... طلاقت میده هاماندانا با صداي بلند میخنده و میگه: کارش پیش من گیره... اگه طلاقم بده اونقدر اون جغلمو به جونش میندازم کهخودش به غلط کردن بیفتهصداي خنده ي امیر رو میشنوم... خودمم خندم میگیرهوقتی خنده هامون تموم میشه ماندانا جدي میشه و میگی: مسخره بازي بسه... بگو موضوع مهمونی چیه؟دیگه صدایی از امیر نمیشنوم... با خودم میگم شاید رفته... اگه امیر اونجا باشه یه خورده معذب میشم اما روم نمیشه ازماندانا چیزي بپرسم- خوبه خودت هم میدونی کارات مسخره بازیهماندانا: ترنمآهی میکشمو میگم: داد نزن میگم... نامزدي مهساستلحنش یه خورده عصبی میشه میگه: همون دختره ي لوس و ننر رو میگی؟- مانیماندانا: چیه... مگه دروغ میگم... اون یه دختر عقده ایه که براي پوشوندن ضعف هاي خودش از مشکلات تو سواستفادهمیکنه... واقعا براش متاسفمبا ماندانا موافقم اما چی میتونم بگم... ماندانا وقتی میبینه حرفی نمیزنم میگه تو رو سننه؟ نامزدي مهساست که باشه- دیوونه منظورم اینه جایی که میخوام برم همون مهمونی نامزدي مهساست با داد میگه: چی؟
مانی آروم باشصداي امیر رو میشنوم که با نگرانی میگه: مانی چی شده؟پس امیر هنوز هم اونجاستماندانا: بعدا برات میگم فعلا بذار این دختره ي احمق رو آدم کنمبعد خطاب به من میگه: این همه مهمونی رو ول کردي و چسبیدي به نامزدیه اون دختره ي خل و چل- مانی من.........میپره وسط حرفمو میگه: مانی بمیره از دست تو خلاصشه... دختر آخه میخواي بري اونجا چه غلطی کنی... که بادوستاش تو رو به باد تمسخر بگیرن و جالبش اینه که خونوادت هم بهت اجازه ندن از خودت دفاع کنی- مانی میذاري حرف بزنم یا نه؟با خشم میگه: چی داري بگی؟... بنال... بهتره بتونی قانعم کنی وگرنه دست بردار نیستم- من از خدامه پامو توي اون مهمونی مزخرف نذارمماندانا با لحنی گرفته میگه: لابد باز هم اجباربا پوزخند میگم: خودت که میدونی اگه نرم اونوقت سیاه و کبودم میکنند بعد با خودشون میبرنماندانا: ایکاش الان پیشت بودمبا مهربونی میگم: کاري از دستت ساخته نبودماندانا: زنگ زده بودم که بگم... برنامه مون جلو افتاده... امیر همه کاراش رو کرده و ما براي آخر هفته بلیط داریم... کهبا این حرفت حالم گرفته شدبا خوشحالی میگم: ماندانا راست میگی؟با ناراحتی میگه: کاسه تو بیار ماست بگیر
ازش خوشم میاد وقتی ناراحته هم دست از خنده و شوخی برنمیداره... لبخندي میزنمو میخوام چیزي بگم که خودشمیگه: مگه باهات دروغ دارم- خیلی خوشحالم... فقط ساعت چند فرودگاه باشمماندانا: لازم نیست تو فرودگاه بیاي... بهتره یکسره بیاي خونه ي من و امیر... مامان و مادر شوهرم خونه رو آمادهکردن... آدرس هم همون جاییه که هر سال میاي- این حرفا چیه... فرودگاه میامماندانا: من از خدامه زودتر ببینمت اما درست نیست تنها این همه راه بیاي بهتره ساعت 4 خونمون باشیلبخندي میزنمو میگم: باشه گلمماندانا: ترنم هیچ جور نمیشه امشب رو بیخیال بشی؟با ناراحتی میگم: من که از خدامه... اما خودت بگو چه طوري؟ماندانا: میدونی بدبختی کجاست من حس میکنم دل خونوادت از سنگ شده... ترانه مرده درست... اما تو هنوز زندهاي... مگه تو دخترشون نیستی... حتی اگه تو هم مقصر باشی نباید که تا آخر عمر این طور باهات برخورد کنند... هر روزخردت میکنند... احترام پدر و مادر واجبه که باشه اما دلیل نمیشه که هر بلایی دلشون خواست سرت بیارن و تو هم درآخر بگی چون احترامشون واجبه پپس باید سکوت کنم- خودت هم میدونی دلیل سکوت من این حرفا نیست... من اگه چیزي نمیگم چون دیگه بریدم... دیگه خسته شدم...چون هر چی گفتم نتیچه اي نداد... وقتی حرفامو میشنوند و خودشون رو به نشنیدن میزنند چیکار میتونم کنم... در موردرفتار پدر و مادرم هم خیلی فکر کردم ولی هیچوقت به نتیجه اي نرسیدم... اگه شباهت زیاد به پدرم نبود با خودممیگفتم لابد بچه شون نیستم... این همه بی مهري واسه ي خودم هم جاي تعجب دارهماندانا حرفی نمیزنهنگاهی به ساعت اتاقم میندازم مثله خودم خاك گرفته ست... ولی حداقل هنوز درست کار میکنه... ساعت هشته... وقتیمیبینم ماندانا حرفی نمیزنه میگم- مانی من باید برم آماده شم
با ناراحتی میگه: من اگه به جاي تو بودم خودمو شبیه دراکولا درست میکردمو به مهمونی میرفتم به یه شب کتکخوردن می ارزیدحتی ابراز ناراحتیهاش هم به آدمیزاد نرفتهزیر لب میگم: همین کارا رو میکنی که به سالم بودنت شک میکنمبعد صدامو بلندتر میکنمو میگم: آخه دخترجون اگه من اینکارو کنم که طاهر اول پوست سرمو میکنه... بعد یه لباسدرست و حسابی تنم میکنه... بعد هم به زور من رو میبرهماندانا: طاهر دنبالت میاد؟- اوهومماندانا: ترنم...حس میکنم ماندانا میخواد یه چیزي بگه ولی نمیتونه- مانی راحت باشماندانا: ترنم نمیخوام ناراحتت کنم اما فکر کنم یه چیز رو فراموش کرديبا تعجب میگم: چی؟ماندانا: سروش و خونوادشسعی میکنم با شنیدن اسم سروش خونسرد باشم... ولی حتی از شنیدن اسمش هم ضربان قلبم بالا میرهبه سختی میگم: چه ربطی داره؟ماندانا: سروش و خونوادش از فامیلهاي دورتون هستن... درسته تو مهمونیهاي ساده زیاد شرکت نمیکنند اما تا اونجاییکه من یادمه تو چنین مراسمایی شرکت میکردنآه از نهادم بلند میشه... اصلا یادم نبود... حق با مانداناست... مطمئنم امشب همگیشون هستن...مامان سارا مادرسروش... بابا فرزاد پدر سروش... سیاوش برادر سروش... سها خواهر سروش... و بدتر از همه سروش و نامزدشته دلم خالی میشه
اشک تو چشمام جمع میشه... اصلا تحمل این یکی رو ندارم... ایکاش میشد امشب خونه بمونمماندانا که حرفی از من نمیشنوه با نگرانی میگه: ترنم حالت خوبه؟با صدایی که به زور شنیده میسه میگم: خوبم مانی... خوبمماندانا با دلسوزي میگه: ترنم مثله همیشه باش بی تفاوته بی تفاوتتو صداش دلسوزي و ترحم موج میزنهدوست ندارم اینجوري باهام حرف بزنهحرفو عوضمیکنمو میگم: مانی آخر هفته منتظرت هستم... بهتره دیگه برم آماده بشم... ساعت نه طاهر میاد دنبالمماندانا: ترنم میدونم سختهلحنمو مهربون تر میکنم و میگم: میدونم که میدونی... ممنونم که تمام این سالها باورم داشتی... ممنون که دوستمموندي... مرسی که هیچوقت تنهام نذاشتیماندانا: چیکار کنم خدا زد پس کلم و گرنه من و چه دوستی با دیوونه اي مثله توماندانا سعی میکنه با شوخی و خنده حرف بزنه تا این لحظه هاي آخر خوشحالم کنه اما نمیدونه من دل مرده تر از اینحرفا هستم- چی بگم بهت... فقط میتونم بگم جواب ابلهان خاموشیستماندانا: یعنی الان نشستی توي تاریکی... حالا درسته ابلهی ولی این همه خاموشی هم خوب نیستا... همینجوري کهکور.....- مانیخندم میگیره... مثله که قصد قطع کردن ندارهبی توجه به داد من میگه: راستی ترنم؟- هان؟ زودتر بگو باید آماده شم
ماندانا: هان چیه بی تربیت... باید بگی بله؟- مانیماندانا: یه جور عجله به خرج میدي که انگار داري به مهمونی دوست صمیمیت میري- حوصله ي داد و بیداد ندارم و گرنه دلم راضی به رفتن نیستماندانا: واقعا نمیدونم چی بگم؟- لازم نیست چیزي بگی... اون حرفتو بزن... بعد هم قطع کن تا برم لباس بپوشمماندانا: واي باز داشت یادم میرفتا.... مهران داره باهامون برمیگردهلبخندي رو لبم میشینه و خوشحالی میگم:این که خیلی خوبهماندانا: آره... امیر راضیش کرده... قرار شده تو ایران با همدیگه یه شرکت تاسیس کنندمهران برادر مانداناست... هر چند شناخت زیادي ازش ندارم.... من و ماندانا توي دانشگاه با هم دوست شدیم و من فقطیکی دو بار مهران رو که براي سر زدن به خونوادش به ایران اومده بود دیدم... توي همون چند تا برخورد فهمیدم کهپسر خیلی خوبیه... اینطور که شنیدم به بهونه ي تحصیل به کاندانا رفت و بعدش همونجا موندگار شد... حتی کارايامیر و ماندانا رو هم خودش جور کردبا مهربونی میگم: خیلی خوشحال شدم عزیزمماندانا: مرسی گلم برو به کارات برس فقط پنج شنبه یادت نره- باشه گلم... حتمااز ماندانا خداحافظی میکنم...تماس رو قطع میکنمو گوشی رو داخل کیفم میذارمچشمام رو میبندمو نفس عمیقی میکشمزیرلب زمزمه میکنم: ترنم تو میتونی... مطمئنم که مثله همیشه میتونیچشمامو باز میکنمو به سمت تخت میرم... جعبه رو باز میکنم... لباس یشمی رنگی رو داخل جعبه میبینم... بدون توجهبه مدلش، لباس بیرونم رو ازتنم خارج میکنم... اون لباس رو میپوشم... موهام رو پشت سرم ساده میبندم... شال
همرنگ لباس رو روي سرم میندازم... به سمت کمد میرمو یکی از مانتوهاي بلندم رو انتخاب میکنم...مانتو رو رويلباسم میپوشم... آرایش مختصري میکنمو کیفمو از روي میز برمیدارم... وقتی حس میکنم آماده ام از اتاق خارج میشم...میخوام برم توي حیاط منتظر طاهر بشم که در سالن باز میشه و طاهر وارد میشه... با تعجب نگاش میکنم... هنوز که 9نشده... نگاهی به ساعت توي سالن میکنم هنوز یه ربع به نه هستطاهر که سرش پایینه متوجه ي من نمیشه... همینجور متفکر به سمت اتاقش قدم برمیداره...با صداي سلام من به خودش میادهمین که منو میبینه کم کم اخماش تو هم میره و میگه: کجا تشریف میبردي؟با ملایمت میگم: داشتم میومدم حیاط تا اومدي سریع بریمانگار از جواب من قانع شده چون سري تکون میده و میگه: تو سالن بمون میخوام لباسم رو عوض کنمزیر لب باشه اي میگمو به سمت مبل میرم... طاهر هم به سمت اتاقش میره... روي یکی از مبلا میشینمو منتظر طاهرمیشم... اگه قرار باشه بین خونوادم یکی رو انتخاب کنم طاهر بهترین گزینه براي منه... طاهر عاشق مامان و باباست...تحمل اشک مامان و عصبانیت بابا رو نداره... فقط زمانهایی که مامان و بابا ناراحت میشن باهام بدرفتاري میکنه... حتییادمه اون روزاي اول پا به پاي سروش براي اثبات بی گناهی من پیش میرفت... اما با پیدا شدن اون عکسا توي کیفمهمه چیز خراب شد... هنوز هم نمیدونم اون عکسا از کجا سر از کیفم درآورد... طاهر در روزهاي عادي نسبت به من بیتفاوت و سرد عمل میکنه و همین باعث میشه که بعضی مواقع فکر کنم هنوز از من متنفر نیست حتی مثله بقیه درمورد من بد نمیگه... فقط وقتایی که ناراحتیه مامان و بابا رو میبینه عصبی میشه ولی تو صداي بقیه نفرت موج میزنه وهمین باعث میشه یه خورده ازشون بترسم هر چند طاهر هم هیچوقت کمکم نمیکنه ولی همین که کاري به کارم ندارهخودش خیلیه... با صداي طاهر به خودم میام... نگاهی بهش میندازم تیپ اسپرت ساده اي زده و کنار در سالن واستادهطاهر: بلند شو... باید زودتر حرکت کنیم ممکنه دیر برسیمبا تموم شدن حرفش سریع از در سالن خارج میشه... من هم بدون هیچ حرفی از روي مبل بلند میشم و به سمت درسالن حرکت میکنمطاهر زودتر از من به ماشین میرسه و سوار میشه... ماشین رو روشن میکنه و منتظر من میشه... من هم با رسیدن بهماشین در رو باز میکنم و سوار میشم... هنوز در رو کامل نبستم که ماشینو به حرکت درمیاره... هیچکدوم حرفینمیزنیم... از شیشه ي ماشین به بیرون نگاه میکنم... این وقت شب اکثر آدما سواره هستن... پیاده روها تقریبا خلوتن...
نگامو از خیابونا و پیاده روها میگیرمو به طاهر نگاه میکنم... انگار متوجه سنگینی نگاه من شده... اخمی میکنه و باجدیت میگه: چیه؟- هیچیبا همون اخمش میگه: اینجوري نگام نکن... خوشم نمیادآهی میکشمو نگامو ازش میگیرم به جلو چشم میدوزمو هیچی نمیگمصداشو میشنوم که میگه: دوست ندارم امشب مامان و بابا رو ناراحت کنی... پس هر کی هر چی گفت جواب نمیديچیزي نمیگم فقط به رو به رو نگاه میکنمیادمه در گذشته هر وقت به مشکلی برمیخوردم به طاهر مراجعه میکردم... قبل از برادر برام یه دوست خوب بود...امشب دلم هواي اون طاهر مهربون رو کرده...با تحکم میگه: جوابی نشنیدم- چشم داداشطاهر: خوبه... با این حال دوست دارم این ر یاد آوري کنم تا یادت نره هر چی که این روزا اتفاق میفته تاوان اشتباهاتیهکه در گذشته انجام داديبعد ا یه حالتی نگام میکنه و ادامه میده: دوست نداشتم امشب به این مراسم بیاي... ولی حالا که مجبوري بیاي خودترو براي خیلی چیزا آماده کن...با تعجب نگاش میکنم... وقتی نگاه متعجب من رو میبینه میگه: منظورم سروش و نامزدش هستن... با وجود اونا فکرنکنم امشب مهمونا زیاد از حضورت خوشحال بشن...سعی میکنم خونسرد باشم... با بی تفاوتی میگم: هیچی برام مهم نیستنگام میکنه و یه لبخند محو رو لباش میشینه و میگه: امیدوارمبعد از گفتن این حرف سریع لبخند از لباش پاك میشه و دوباره اخم رو مهمون صورتش میکنه... درسته امشب برامشب سختیه ولی دلیل نمیشه براي همه جار بزنم... با همون چهره ي بی تفاوت آروم توي ماشین میشینم تا به مقصد
برسیم... با دیدن خونه باغ دهنم باز میمونه... خونه باغ خونه ي بابابزرگ مادریمه که اکثر مراسمهاي رسمی همونجابرگزار میشه... پدر بزرگ ورود من رو به خونه باغ ممنوع کردهبهت زده میگم: من که اجازه ندار......طاهر با بی حوصلگی میگه: پیاده شو... عمو با بابابزرگ حرف زدهدیگه چیزي نمیگمو پیاده میشم... ماشینهاي زیادي اطراف خونه پارك هستن... بعد از پیاده شدن من طاهر هم پیادهمیشه... یه خورده جلوتر ازش وایمیستم و منتظرش میمونم... دوست ندارم تنها وارد باغ بشم... با اینکه طاهر کاري برامنمیکنه اما همینکه کنارمه برام یه قوت قلبیه... هر چند که وقتی به سالن اصلی برسیم طاهر هم به سمت دوستاشمیره و من رو تنها میذارهطاهر به سمتم میادو با اخم میگه: راه بیفتو با گفتن این حرف خودش جلوتر از من حرکت میکنه... پشت سرش حرکت میکنم... ضربان قلبم هر لحظه بیشترمیشه... اما چهره ام خونسرده خونسرده... بالاخره بعد از چهار سال خوب کارم رو یاد گرفتم... در خونه باغ بازه... بهنزدیکاي در رسیدیم که طاهر به عقب برمیگرده و با جدیت میگه: در مورد امشب دیگه سفارش نکنم... اگه ببینم مامانو بابا رو ناراحت کردي من میدونم و توسري تکون میدمو میخوام از کنارش بگذرم که بازومو میگیره و میگه: نشنیدمخدایا دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار... با خونسردي تصنعی میگم: حواسم هستبازومو با خشم ول میکنه و میگه: بهتره باشه چون اگه نباشه مجبور میشم خودم سر جاش بیارمو با گفتن این حرف قدمهاشو تندتر میکنه... وارد خونه باغ میشیم... تک و توك مهمونا تو حیاط و باغ دیده میشن...بعضیاشون براي طاهر سري تکون میدن... آدمایی که من رو میشناسن با پوزخند و تمسخر و در نهایتش تاسف نگاممیکنند... نه لبخندي به لب دارم... نه اخمی به چهره... عادیه عادیم... دستامو تو جیب مانتوم کردم و پشت سر طاهرحرکت میکنم... وارد سالن میشیم... پدربزرگ مثله همیشه رو مبل سلطنتی خودش نشسته و بقیه هم دورش پخش وپلا هستن... طاهر به سمت پدربزرگ میره تا باهاش سلام و احوالپرسی کنه... آخرین باري که به سمتش رفتم منوبدجور پس زد... بین همه سرم داد زدو گفت من دیگه نوه اي به نام ترنم ندارم... ترجیح میدم برم یه گوشه بشینموکاري به کار کسی نداشته باشم... چشمم به یه مبل یه نفره میفته... با گام هاي بلند به سمتش میرمو خودم رو روشپرت میکنم... خدا رو شکر کسی این گوشه ي سالن نیست...یه خورده تاریکه... بیشتر شبیه پاتوق عاشقاست که بیان
این گوشه کنارا باهم حرف بزنندو کسی مزاحمشون نشه... نگاهی به اطراف میندازم... افراد زیادي این طرف نیستن...تقریبا میشه گفت این طرف سالن خلوته... چشم میچرخونم تا ببینم کیا اومدن.... اکثر فامیلامون هستن ولی خونواده يسروش هنوز نیومدنزیر لب میگم: و صد البته خودش و نامزدشاز یه طرف دوست ندارم بیان... از یه طرف هم دلم میخواد بیان تا ببینم نامزدش کیه؟حضور کسی رو کنار خودم احساس میکنم... سرمو بلند میکنم... پسر غریبه اي رو کنار خودم میبینم که به طرف مبلرو به رویی میره و میگه: منتظر کسی هستیناخمام تو هم میره... خوشم نمیاد به هیچ غریبه اي جواب پس بدم... نگامو ازش میگیرمو با اخم میگم: مگه اومدم کافیشاپ که منتظر کسی باشملبخندي میزنه و میگه: پس چرا اینجا تنها نشستین؟با اخم ادامه میدم: دلیلی نمیبینم که بهتون توضیح بدمبعد از تموم شدن حرفم چشمام رو در سالن قفل میشه... خونواده ي سروش وارد میشن... ضربان قلبم هر لحظه بالاترمیرهپسر با خونسردي میگه: من ه...........هیچی از حرفاي پسره رو نمیفهمم... اصلا نمیشنوم چی داره میگه... همه ي حواسم به در سالنه... بالاخره وارد شد...مثله همیشه محکم و با اقتدار... شونه به شونه ي دختري... نا آشنا... اخمام تو هم میره... اما نه احساس میکنممیشناسمش... بدون اینکه متوجه ي حضور من بشن به سمت پدربزرگ میرن... دختر دستشو دور بازوي سروش حلقهکرده و مستانه میخنده... با صداي یکی از خدمه به خودم میامخدمتکار: خانمگنگ نگاش میکنم که میگه: آب پرتقالتازه متوجه ي آب پرتقالی که تو دستشه میشملبخندي میزنم میگم: ممنون میل ندارم
سري تکون میده و از من دور میشه... نگاهی به مبل رو به روییم میندازم خبري از پسره نیستبرام مهم هم نیست ولی اون چیزي که فکرمو به خودش مشغول کرده چهره ي نامزد سروشه... عجیب برام آشناست...فقط نمیدونم کجا دیدمشمهسا که از اول ورودم از نامزدش جدا نمیشد بالاخره از پسره دل میکنه... با قدمهاي آهسته به طرفم میادو با پوزخندمیگه: سلامبا بی تفاوتی نگاهی بهش میندازمو میگم: سلام... مبارکت باشهحتی به خودم زحمت نمیدم از جام بلند شملبخندي موزیانه میزنه و میگه: ممنون... راستی نظرت در مورد نامزد من چیه؟با خونسردي میگم: نامزد توهه، دلیلی نداره که من نظر بدممهسا رو مبل کناري من میشینه و میگه: بالاخره دختر خالمی باید یه نظري بدي- نظر خاصی ندارممهسا با حرصمیگه: حسودیت میشه؟با پوزخند میگم: به چی؟... به رفتاراي بچه گونه ي تو... من اصلا نامزد جنابعالی رو نمیشناسم که بخوام نظري درموردش بدم این کجاش نشون دهنده ي حسادتهبا اخم میگه: یه کاري نکن مثل دفعه ي پیش یه سیلی دیگه از بابات نوش جان کنیپوزخندم پررنگ تر میشه و میگم: با این کارت فقط خودت رو کوچیکتر میکنی... خونواده ي شوهرت میگن عجبدختري بوده که باعث شده مهمونشون سیلی بخورهمهسا: هنوز هم مغروري... ولی خوشم میاد خوب از خاله و شوهر خاله حساب میبرينگاه تمسخرآمیزي بهش میندازمو میگم: اگه در برابر پدر و مادرم کوتاه میام فقط و فقط به این خاطره که دوستشوندارم واسه ي تو هنوز خیلی زوده این حرفا رو بفهمی
چشمام به نامزد مهسا میفته... داره به طرف ما میاد... قیافه ي معمولی داره... ولی اینجور که معلومه از خونواده يپولداري هست... آدم بدي به نظر نمیرسه...مهسا میخواد چیزي بگه که با دیدن نامزدش منصرف میشهپسره وقتی به ما میرسه خطاب به من میگه: سلام خانمبه احترامش از جام بلند میشمو میگم: سلام... بهتون تبریک میگملبخندي میزنه و میگه: ممنونمبعد برمیگرده سمت مهسا میگه: خانم گل معرفی نمیکنی؟مهسا دستشو دور بازوي پسره میندازه و میگه: دختر خالم... ترنمپسر: من هم بهروز هستم خودتون که میدونید نامزد مهسالبخندي میزنمو سري تکون میدمپسر خطاب به من میگه: ما یه سر به مهموناي دیگه هم بزنیم باز خدمتتون میرسیممهسا: یه لحظه بهروز جان... قبل از رفتن بهتره در مورد ازدواج چهارنفرمون نظر ترنم رو هم بپرسیم؟بهروز لبخندي میزنه و میگه: حق با توهه گلمبا تعجب نگاشون میکنم که مهسا ادامه میده: بالاخره تو دخترخالمی باید تو هم نظر بدي... من و بهروز و آلا و سروشتصمیم گرفتیم عروسیمون رو دو ماه دیگه با هم بگیریم نظرت چیه ترنم؟ البته نظر بابابزرگ بود...آب دهنم رو قورت میدمو به زحمت لبخندي میزنمو به سختی میگم: عالیه... چی از این بهترمهسا با چشمهاي گرد شده بهم نگاه میکنه... از این همه بی تفاوتی من در تعجبه... نمیدونه که به زور سرپا موندمخدا رو شکر بهروز میگه: عزیزم بهتره یه سر هم به بقیه بزنیم باز دوباره به دخترخالت سر میزنیم... میدونم دخترخالترو خیلی دوستش داري اما بهتره از بقیه هم غافل نشیماز این حرف بهروز پوزخندي رو لبام میشینه

با تمسخر میگم: مهساجان راحت باش... من میدونم خیلی بهم لطف داري اما بهتره یه خورده به مهموناي دیگه همبرسیمهسا با خشم نگام میکنهبهروز با مهربونی میگه: شما هم بهتره تنها نباشین و پیش جوون ترها بیاین- ممنون... شما برید من هم بعدا میامبهروز سري تکون میده و دیگه اصرار نمیکنه...بهروز خطاب به مهسا میگه: بریم خانمیمهسا چیزي نمیگه... هنوز آثار تعجب رو تو چهرش میبینم... شونه به شونه ي نامزدش از من دور میشه.. با رفتن مهسانفس آسوده اي میکشمو خودم رو روي مبل پرت میکنمزیرلب زمزمه میکنم: فقط دو ماه دیگهآلا... ...« من و بهروز و آلا و سروش تصمیم گرفتیم عروسیمون رو دو ماه دیگه بگیریم »... یاد حرف مهسا میفتماسمش هم برام آشناست... خدایا کجا دیدمش... مطمئنم از بچه هاي فامیل نیست... آلا.. آلا.. اسم تکی هم داره...مطمئنم میشناسمش... هم اسمش برام آشناست... هم چهرش... هر چقدر به مغزم فشار میارم چیزي یادم نمیاد... نگاموتو سالن میچرخونم... بالاخره پیداشون میکنم... رو یه مبل دو نفره کنار هم نشستن... سروش با جدیت رو مبل نشستهولی آلا مدام با سها حرف میزنه و میخنده...صداي یکی از زنهاي غریبه رو میشنوم که میگه: طفلکی چقدر سختی کشیدیکی از زنهاي فامیل میگه: آره... بیچاره سروشلبخند تلخی رو لبم میشینه... بعد میگن چه جوري یه حرف بین فامیل میپیچهزن غریبه: چه بلایی سر اون دختره اومد؟زن فامیل: همه فامیل طردش کردن... امشب تو همین مهمونی هست

زن غریبه: اگه دیدیش حتما نشونم بده... خاك بر سر اون دختر که با داشتن چنین نامزدي باز چشم به نامزد خواهرشداشتزن فامیل: باورت میشه وقتی پاشو تو مهمونی ها میذاره دل من میلرزه که نکنه چشم به نامزد یکی داشته باشهزن غریبه: مطمئن باش پسراي فامیل با شناختی که ازش دارن اصلا به سمتش هم نمیرنزن فامیل: حق با توهه... خیالم از جانب سروش هم راحت شد... همیشه دلم براش میسوخت... طفلکی خیلی سختیکشیدزن غریبه: من مطمئنم آلاگل خوشبختش میکنهزن فامیل: آلاگل دختر خیلی خوبیه... من هم باهات موافقم... بیا بریم توي جمع... راستی در مورد ترنم به کسی چیزينگو... آقاجون ممنوع کرده در مورد اون موضوع حرف بزنیم اما دیدم تو بهترین دوست منی بهتره بهت بگم تا مراقبدختر و پسرت باشی... که یه وقت ناخواسته با اون دختره معاشرت نکنندزن غریبه: دستت درد نکنه... خوب شد بهم گفتی...همینجور که حرف میزنند از من دور میشن... خوب شد جایی نشستم که زیاد در معرضدید دیگران نیستم... اینقدر ازاین حرفا شنیدم دیگه برام عادي شده.. البته نمیگم اصلا ناراحت نیستم اما دلیلی نداره الان بهش فکر کنم و غم وغصه هام رو به این آدمایی که اصلا آدم حسابم نمیکنند نشون بدم...« من مطمئنم آلاگل خوشبختش میکنه »... دوباره چشمم به سروش و نامزدش میفته... یاد حرف اون زن میفتمآلاگل...اسمش عجیب آشناهه... خدایا محاله کسی رو بشناسمو یادم بره... لابد فقط چند بار دیدمش... ولی کجا...زیر لب زمزمه میکنم: آلاگل... آلا...جرقه اي تو ذهنم زده میشه»...« نه خداییش این چه اسمیه که خونوادش روش گذاشتن » ...« ترنم خفه شو... میشنوه »...« عجب اسم مسخره اي »واي واي » ...« آلا هم شد اسم؟... حالا آلا یه چیزي ولی اسم پسره که دیگه افتضاحه »..« به نظر من که اسم قشنگیهفکرشو کن خدا دو تا بچه بهشون داده اسم یکی رو »...« واي ترنم اینجوري نگو... به خدا میشنوه آبروریزي میشه

گذاشتن آلا اسم اون یکی رو گذاشتن آیت... حالا آلا یه چیزي اما آیت خیلی ضایع است... مثلا فکر کن بابا میخوادپسره رو صدا کنه میگه... آیت آیت بابایی، آیت باباجون کجایی بیا ببینم... اینا رو ولش کن به این فکر کن اگه دوستمیتونی بگی آیتم اما نه »...« ترنم »...«؟ دختر پسره بشی باید چیکار کنی؟... خداییش پسره رو چی صدا میکنیزیادي خزه... آیت جون چطوره؟....نه نه لابد باید بگی آقا آیت.... هوم آیت آقا هم بد نیستا البته میشه به آیت خان همفکر کرد... در کل من اگه بمیرم هم زیر بار چنین ننگی نمیرم... یه بار گول نخوري به پیشنهاد پسره جواب مثبت بدیا...مگه چشه... به نظر من هم اسم » ...« وقتی نتونی صداش بزنی چه فایده داره... البته میتونی بهش بگی عشق مندوستم هم اسم برادرش قشنگن... تو هم بهتره بري به همون سروش جونت برسی و اینقدر چرت و پرت نگی... منبرو »...« هنوز هیچ تصمیمی نگرفتم الکی حرف تو دهن من نذار... حالا هم خفه بمیر بذار یکم بهمون خوش بگذرهبابا... اولا که چشم نیست و گوشه... دوما تو که سلیقه نداري... و از همه مهتمر من سروشمو با هیچکس تو دنیا عوضنمیکنم...اسم فقط سروش... تکه به خدا... ترنم و سروش... خداییش میبینی چقدر اسمامون به هم میان... تو هم بهتره...« نه بابا »...« یکی رو انتخاب کنی اگه تیپ و قیافه نداره لااقل یه اسم درست و حسابی داشته باشهزیر لب زمزمه میکنم: بنفشههمه چیز یاد اومد... دوست بنفشه بود.... البته نه از نوع صمیمیش... مطمئنم خودشه... برادرش هم به بنفشه پیشنهاددوستی داده بود هیچوقت نفهمیدم بنفشه پیشنهادش رو قبول کرد یا نه فقط میدونم هنوز مجرده... از جزئیات زندگیبنفشه خبر ندارم... اون روزاي آخري که هنوز رابطه ام با بنفشه خراب نشده بود باهاش آشنا شده بودم...یه روز آلابنفشه رو به تولدش دعوت میکنه... اون موقع دختر شري بودم... دقیقا مثله ماندانا... البته یه خورده بیشتر از ماندانا...بنفشه همیشه از دست من و مانی حرصمیخوردو ما بهش میخندیدیم... اون روز من هم به زور همراه بنفشه بهمهمونی رفتم... بنفشه میگفت اگه ببرمت آبروریزي میکنی ولی گوش من بدهکار نبود...اونقدر اصرار کردم که من روهم با خودش برد... اون روز اون قدر آلا و برادرش رو مسخره کردم که وقتی از مهمونی بیرون اومدیم بنفشه باهام قهرکرد ولی تا اونجایی که من یادمه من به سروش در مورد آلا چیزي نگفته بودم... اون روز فقط بهش گفته بودم به تولدیکی از دوستاي بنفشه میرم... البته ممکنه از طریق سها با آلاگل آشنا شده باشه... از اونجایی که بنفشه و سها با همدوستی نزدیکی دارن پس صد در صد سها دوستاي بنفشه رو هم میبینه ولی چرا بین این همه آدم باید آلا نامزدسروش بشه...زیر لب زمزمه میکنم: چه فرقی میکنه آلا یا یه نفر دیگهیاد بنفشه میفتم دلم عجیب براش تنگ شده... خیلی وقته جواب تلفنامو نمیده

نگام به سمت مبلی کشیده میشه که سروش و آلاگل اونجا نشسته بودن... اما الان اونجا کسی نیست... سرمو میندازمپایینو با انگشتام بازي میکنمدوست دارم به هیچکس و هیچ چیز فکر نکنم... نه سروش ... نه آلاگل... نه بنفشه... نه حتی خودمصداي قدمهاي کسی رو پشت سر خودم میشنوم... هر لحظه بهم نزدیک تر میشه... صداي قدمهاش بی نهایتآشناست... الان دیگه کنارم رسیده... سنگینی نگاش باعث میشه سرمو بلند کنمو نگاهی بهش بندازم خودشه... سروشبا مسخرگی لبخندي میزنه و میگه: به به خانم مهرپرور بالاخره تو یکی از مراسما شما رو دیدمهمینجور که حرف میزنه به سمت مبل رو به روییم میره و روش میشینه... شاید بتونم در برابر تمسخراي دیگران بیتفاوت باشم اما از اونجایی که سروش و خونوادم هنوز برام عزیزن... وقتی به وسیله ي اونا به تمسخر گرفته میشم حالبدي بهم دست میده...سروش: قبلنا مودب تر بودي یه سلامی میکرديزیر لبی سلامی زمزمه میکنمو نگامو ازش میگیرمسروش با نیشخند میگه: خیلی دوست داشتی نامزدم رو ببینی که این همه راه اومدي... امروز مدام به عشق جدید منخیره شده بوديبا خونسردي سرمو به سمتش برمیگردمو میگم: خوشبخت بشین خیلی بهم میایننیشخند از لباش پخش میشه و با اخم میگه: به دعاي خیر جنابعالی احتیاجی نداریم مطمئن باش خوشبخت میشیمیعنی هنوز میخواد به رفتاراش ادامه بده؟- امیدوارمصداي آلاگل رو میشنومآلاگل: سروش... عزیزم کجایی؟سروش: بیا اینجا گلمبعد با پوزخند ادامه میده گفتم به خورده کنار یه دوست قدیمی بشینم

آلاگل با ناز و عشوه به ما نزدیک میشه و با دیدن من اول اخماش توهم میره ولی بعد یه لبخند تصنعی میزنه و میگه:عزیزم دلت میاد منو تنها بذاري؟سروش: معلومه که نه عشق منسروش هیچوقت چنین آدمی نبود که توي جمع اینجوري حرف بزنه... صد در صد میخواد حرصمن رو در بیارهآلاگل کنار سروش میشینه سرش رو روي شونه ي سروش میذاره و میگه: عزیزم معرفی نمیکنی؟مطمئنم من رو شناخته... اما نمیدونم چرا حرفی از گذشته نزد... اون روز توي تولدش اونقدر شیطنت کردم آخر شب بهمگفته بود عاشقه شیطنتات شدم... نظرت در مورد اینکه با هم دوست باشیم چیه؟ و من هم قبول کرده بودم ولی بعد ازاون اونقدر درگیر مشکلات شدم که اصلا شخصی به نام آلاگل رو از یاد بردم چه برسه به دوستیش... الان همونشخصجلوم واستاده و از سروش میخواد منو بهش معرفی کنه... مطمئنم هم میدونه نامزد قبلی سروشم هم میدونهدوست سابق بنفشه ام...سروش: ترنم... خواهر نامزد سابق سیاوشسرشو از روي شونه هاي سروش برمیداره و میگه: وقتی در مورد خواهرتون شنیدم خیلی متاسف شدم... حتما روزايسختی رو گذروندین... با اینکه خیلی وقته گذشته ولی باز هم بهتون تسلیت میگمسروش با تمسخر نگام میکنهمحاله موضوع من رو ندونه... فقط نمیدونم چرا داره حرف ترانه رو پیش میکشه... لحنم ناخودآگاه سرد میشه... با لحنیسرد میگم: ممنونبی توجه به لحن سردم با لحن شادي میگه: تعریف شما رو زیاد از اطرافیان شنیدممنظورش رو از این مهربونیها درك نمیکنم... آخه کسی توي اطرافیانم از من تعریفی نمیکنه که این خانم بخوادبشنوه... شنیدن این حرف با جوك برام هیچ فرقی ندارهوقتی با چشماي یخی تو چشمش زل میزنم و چیزي نمیگم ناخودآگاه ساکت میشه...سروش تک سرفه اي میکنه و میگه: دو ماه دیگه عروسیمونه حتما تشریف بیاریدآلاگل با چشمهایی که از ذوق میدرخشه میگه: واي آره... حتما بیا خیلی خوشحال میشم

به سردي میگم: اگه شرایطش جور بود حتما من میامآلاگل با لبخند میگه: یادت باشه با اومدنت ما رو خوشحال میکنیبعد خطاب به سروش میگه: مگه نه سروش؟سروش با پوزخند میگه: آره گلممیخوام چیزي بگم که صداي زنگ گوشیم مانع از حرف زدنم میشهنگامو ازشون میگیرمو گوشیم رو از داخل کیفم در میارم... با دیدن شماره ماندانا لبخندي رو لبم میشینه... حتما از بسنگرانم بود طاقت نیاوردببخشیدي میگم که آلاگل میگه: راحت باش عزیزمسروش چیزي نمیگه و من بی تفاوت به دوتاشون از جام بلند میشمو همونجور که دارم ازشون دور میشم جواب میدم- سلام مانیماندانا: به به سلام بر دشمن درجه ي یک خودملبخندي میزنمو میگم: باز شروع کردي؟ماندانا با جدیت میگه: مهمونی تموم شد؟- نه بابا... هر کسی میره و میاد یه چیزي بارم میکنهماندانا: لابد تو هم مثله این پخمه ها تاریک ترین قسمت رو انتخاب کردي و رو یه مبل یه نفره نشستیپخی میزنم زیر خنده و میگم: از کجا فهمیدي؟با لحن بامزه اي میگه: من رو دست کم گرفتی... خودم بزرگت کردم- من که یادم نمیاد جنابعالی بزرگم کرده باشیبه دیوار تکیه میدم همونجور که به حرفاي ماندانا گوش میدم... حواسم میره پیش سروش و آلاگلماندانا: دلیلش روشنه عزیزم... تو از همون اول هم آلزایمر حاد داشتی... بگو اوضاع در چه حاله؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ✩σραqυєηєѕѕ✭


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: ஜرمان سفر به دیار عشقஜ - ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱ - 04-07-2018، 11:57

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Video داستانی از دیار اسپانیا
  رمان سفر به دیار عشق

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان