08-07-2018، 16:49
(آخرین ویرایش در این ارسال: 08-07-2018، 16:57، توسط ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱.)
- این ترجمه ها رو کی باید تحویل بدم؟نگاشو از من میگیره و دوباره مشغول کارش میشه... با بی حوصلگی میگه: امروزبدجور اعصابم داغون میشه... این همه متن رو چه جوري تو یه روز ترجمه کنم دیروز هم به زحمت تموم کردم تازهتموم نکردم بردم خونه تمومش کردم... نگاهی به ساعت میندازم ساعت یازدهه... گوشی رو از جیبم در میارمو به دکتریه اس ام اس میزنم... هم موضوع طاهر رو میگم هم موضوع نیومدن امروزم رو براش اس میکنم... بعدش هم گوشیرو روي میزم میذارم تا دوباره مشغول ترجمه بشمکه با صداي سروش نگامو از روي میز میگیرمو بهش نگاه میکنمسروش: بهتره به جاي اس ام اس بازي به کارات برسی... امروز دیگه بهت آوانس نمیدم که بري خونه برام ایمیل کنیتا تموم نکردي حق نداري پات رو از شرکت بیرون بذاريبدون اینکه حرفی بزنم نگامو ازش میگیرمو مشغول کارم میشم... هنوز چند خط رو بیشتر ترجمه نکردم که گوشیمزنگ میخوره... نگاهی به شماره میندازم که متوجه میشم دکتره... لبخندي رو لبام میاد... دکمه ي برقراري تماس رومیزنم و میگم: بله؟دکتر: سلام خانم خانما... چطوري؟- مرسی... شما خوب هستیندکتر: ممنونم... راستی از بابت طاهر خیلی خوشحال شدم- خودم هم باورم نمیشددکتر: دیدي گفتم ضرر نمیکنی- حق باشماستسنگینی نگاه سروش رو روي خودم احساس میکنم ولی توجهی نمیکنمدکتر: اصلا یادم نبود که امروز قراره ماندانا برگرده- خودم هم یادم رفته بود... تا به خونشون برم و برگردم خیلی دیر میشهدکتر: کارت هم دیر تموم میشه؟- آره... فکر کنم حتی دیر به خونشون برسمدکتر: لابد سروش دوباره کلی کار سرت ریختهخندم میگیره و میگم: دقیقادکتر: برو به کارت برس... قرارمون باشه شنبه... به منشی میگم واسه ي ساعت چهار و خورده اي بهت یه نوبت بده- خیلی خوبه... ممنونم بابت همه چیزدکتر: خواهش میکنم... خوشحالم یه دونه از راهکارام جواب داد... برو به کارت برس تا سروش اخراجت نکرد- من که از خدامهدکتر:اوه.. اوه... اول کارت رو پیدا کن بعد این همه دور بردار خانم کوچولوبا خنده میگم: آقاي دکتردکتر: شوخی کردم... برو به کارت برس... خداحافظ- خداحافظگوشی رو قطع میکنمو روي میز میذارم... نگاهی به سروش میندازم که با اخمهایی در هم بهم خیره شده... بی توجه بهاخمهاش نگامو ازش میگیرمو مشغول کارم میشم... تا ساعت یک ترجمه ها تموم میشن... همینکه ترجمه ها تموممیشن سریع شروع به تایپ میکنم میدونم اگه توقفی بین کارم ایجاد کنم تنبل میشمو بیخودي کشش میدم... تا ساعتسه یکسره به کارم ادامه میدم... دیگه نایی برام نمونده... هنوز هم چند صفحه اي واسه ي تایپ مونده... سروش برخلاف دیروز از شرکت خارج نشده... کاراش رو انجام داده و مشغول مطالعه ي کتابی شده... نمیدونم چرا نرفته؟... خوابممیاد... خمیازه اي میکشمو چشمامو میمالمسروش نگاهش رو از کتاب میگیره و با پوزخند میگه: کسی مجبورت نکرده تا نصفه شب با پسراي جورواجور حرفبزنی که فرداییش اینطور خواب آلود سر کار حاضر بشیاز صبح هزار بار خمیازه کشیدم... هر چند تقصیر خودمه ولی دلیل نمیشه که تهمت بزنه
با خونسردي نگامو ازش میگیرمو میگم: شما به مطالعه تون برسید و تو کاري هم که بهتون مربوط نیست دخالت نکنیدبا لحن خشنی میگه: بدم میاد یکی از جلوي من خمیازه بکشهبا مسخرگی میگم: یادم میمونه... دفعه ي بعد وقتی خواستم خمیازه بکشم حتما اتاق رو ترك میکنمنفسش رو با حرصبیرون میده و دیگه هیچی نمیگه... نمیدونم چرا از صبح اینقدر کلافه و بی حوصلست... یه لحظه باخودم فکر کردم نکنه واسه ي اون هم ایمیلی فرستاده شده ولی زود از این فکر خندم گرفت چون اگه چنین چیزياتفاق میفتاد سروش سریع یقه ي من رو میگرفتو میگفت تقصیر توهه... اصلا تو این دنیا هر اتفاقی بیفته این خاندانمن رو مقصر میدونند... تنبلی کنار میذارمو مشغول تایپ چند صفحه ي آخر میشم... دو صفحه بیشتر نمونده که یه نفرچند ضربه به در میزنه و با اجازه ي سروش در رو باز میکنه... بعد از چند لحظه یه پیرمرد که قیافه ي مهربونی دارهجلوي در نمایان میشه و میگه: سلام پسرمسروش: سلام آقا رحمان... حالتون خوبه؟آقا رحمان: مرسی پسرمبعد هم نگاهی به میندازه و میگه: سلام خانمسري تکون میدمو میگم: سلام پدرجان... خسته نباشیدلبخند مهربونی میزنه و یه چایی و به همراه چند تا دونه شیرینی واسه ي سروش میذاره... همونطور که به طرف منمیاد میگه: درمونده نباشی خانم جانبا خجالت میگم: اینجوري صدام نکنید... من هم جاي دخترتون فرضکنیدلبخندي میزنه و میگه: من دختر ندارممیخندم و میگم: پس من چیه ام؟میخنده و سري تکون میده... چند تا شیرینی و به همراه یه چایی برام میذاره- مرسی بابا رحمانبامهربونی نگام میکنه و میگه: بخور دخترم
بعد هم به سمت سروش برمیگرده و میگه با اجازه آقا سروش سروش لبخندي میزنه و سري براش تکون میده... بعد از اینکه بابا رحمان در رو میبنده صداي سروش هم بلند میشهسروش: میبینم که هنوز با زبون چرب و نرمت همه رو رام خودت میکنیبدون اینکه جوابشو بدم شیرینی و چاییم رو میخورمو اون دو صفحه رو هم تایپ میکنم... بعد از تموم شدن تایپ یهدونه شیرینی باقی مونده رو هم نوش جان میکنمو یه دور دیگه ترجمه هاي تایپ شده رو نگاه میکنم- تموم شدسروش بدون اینکه سرش رو بالا بیاره همونجور که نگاش به کتابه میگه: میتونی برينگاهی به ساعت میندازم... ساعت چهار و نیمه... کیفم رو از روي میز برمیدارمو از روي صندلی بلند میشم- خداحافظسري تکون میده و هیچی نمیگهبه سرعت به سمت در حرکت میکنمو در رو باز میکنم... همینجوري هم یه خورده دیرم شده صد در صد تا اونجا برسمدیرتر هم میشه... سریع از اتاق خارج میشمو در رو پشت سرم میبندم... بعد از خداحافظی از منشی خودم رو به آسانSورمیرسونمو چند بار دکمه رو فشار میدم... با رسیدن آسانSور خودم رو به داخلش پرت میکنمو دکمه ي طبقه ي همکفرو فشار میدموقتی آسانSور به طبقه ي همکف میرسه سریع از آسانSور خارج میشم... با قدمهاي بلند از ساختمون بیرون میامو بهاطراف نگاهی میندازم... باید یه چیزي واسه ماندانا بخرم... ولی نمیدونم چی... دوست ندارم دست خالی به خونشونبرم... پول چندانی هم ندارمزمزمه وار میگم: کی میگه پول مهم نیست.. بعضی مواقع یکی مثله من بخاطر نداشتن پول باید شرمزده بشه... همپیش دکتر هم پیش ماندانا هم پیش خیلیاي دیگه همینجور که غرغر میکنم از شرکت خارج میشمو به سمت ایستگاه راه میفتم... از اونجایی که میخوام زودتر به خونه يمانی برسم باید به یه ایستگاه دیگه برم... یه خورده پیاده رویم از مسیر همیشگیم بیشتره...
با خودم فکر میکنم وضع من نسبت به بعضیا خیلی بهتره... بعضی مواقع یه مرد به خاطر نداشتن پول چنان پیش زن وبچه اش شرمنده میشه که آدم از زندگی سیر میشه... من حداقل فقط خودم هستمو خودم.. حداقل مسئولیت بقیه رودوش من نیستآهی میکشمو سرعتمو بیشتر میکنم... بالاخره بعد از یه پیاده روي طولانی به ایستگاه میرسمو سوار اتوبوس میشم...همین که روي یکی از صندلی هاي خالی میشینم دستم رو داخل جیبم فرو میکنم تا گوشیم رو از جیبم دربیارمو بهساعتش نگاهی بندازم... اما در کمال تعجب میبینم گوشیم نیست... اخمام تو هم میرن... زیپ کیفم رو باز میکنم دنبالگوشیم میگردم... زیپ وسطی... زیپ کناري... همه و همه رو باز میکنم اما پیداش نمیکنمآه از نهادم بلند میشهزمزمه وار میگم: ترنم چیکارش کردي؟از بس این مدت برام اتفاق بد افتاده با گم شدن گوشیم ته دلم بدجور خالی میشه... یاد چهار سال پیش میفتم کهگوشیم گم شد... که ترانه همون روز خودکشی کرد... که اون روز بدترین خاطره ي زندگیم شد... سعی میکنم آرومباشم... چشمام رو میبندمو یه نفس عمیق میکشم... یه خورده فکر میکنم.. آخرین بار کی ازش استفاده کردم؟....زمزمه وار میگم: آهان... با دکتر حرف زدمو اون رو روي میز گذاشتملبخندي رو لبم میشینه... پس روي میز جا گذاشتم... یه لحظه ترسیده بودم نکنه دوباره اتفاقاي گذشته تکرار بشه..مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه چه برسه به من که بیش از هزار بار تا حالا توسط این مار گزیده شدمبا خودم میگم: ترنم باید حواست رو بیشتر جمع کنی.... اینبار تو شرکت جا گذاشتی ولی دفعه ي بعد ممکنه یه جایی جابذاري که در دسترس همه باشهبا صداي زنی به خودم میام: چیزي گفتین خانم؟مثله اینکه فکرمو بلند به زبون آوردم شرمزده به زنی که کنارم نشسته لبخند میزنمو میگم: با خودم بودمیه جور بهم نگاه میکنه که انگار یه دیوونه کنارش نشسته... نگامو ازش میگیرمو به بیرون خیره میکنم... لبخندم پررنگتر میشه... با خودم فکر میکنم که واقعا دیوونگی رو در خودم به حد اعلا رسوندم... بیخیال این فکرا میشمو تصمیممیگیرم قبل از اینکه به خونه برم یه سر به شرکت بزنمو گوشیم رو بردارم... راضی از تصمیمی که گرفتم به این فکرمیکنم که واسه مانی چی بخرم؟... اونقدر با خودم کلنجار میرم که در نهایت به دو بسته از شکلاتاي مورد علاقه ي
امیرارسلان رضایت میدم... پسر ماندانا و امیر رو خیلی دوست دارم... مطمئننا از دیدن اون شکلاتا خیلی ذوق میکنه...بعد از رسیدن به مقصد موردنظرم از اتوبوس پیاده میشمو به سمت آدرس خونشون حرکت میکنم... توي راه دو بستههم شکلات میخرم که ده هزارتومن برام تموم میشهبا خودم فکر میکنم: تا آخر ماه با چهل هزارتومن چه جوري بگذرونم؟با دیدن خونه ي مانی و امیر شونه اي بالا میندازمو و میگم: بیخیال... فعلا مانی رو دریاب براي حساب و کتاب حالاحالاها وقت داري... با شوق قدمهامو تندتر میکنمو خودم رو به خونه شون میرسونم... دستم رو بالا میارمو زنگ رو فشارمیدم... بعد از مدتی صداي مرد غریبه اي رو میشنوم... هر چند یه خورده صدا برام آشناهه اما نمیدونم طرف مقابلمکیه؟مرد: بله؟- من از دوستاي ماندانا هستممرد: ترنم خانم شمایین؟با تعجب میگم: بل......هنوز حرفم تموم نشده که در باز میشهدوباره صداي مرد رو از پشت آیفون میشنوم که میگه: بفرمایید داخلزودي وارد خونه میشم و در رو پشت سرم میبندم...نمیدونم کی بود تعجبم از اینه که اون طرف چطور من رو شناخته...همین که چند قدمی تو حیاط برمیدارم در ورودي خونه با صداي وحشتناکی باز میشه و بعد هم ماندانا رو میبینم که بهسمت هجوم میاره و با جیغ میگه: واي ترنم... بالاخره اومدي... دلم برات تنگ شده بود.. خوبی؟بهت زده سر جام خشک میشه... بدون اینکه درست و حسابی نگام کنه از گردنم آویزون میشه و شروع به بوسیدن منمیکنهبه زور از بغلش بیرون میارمو میگم: گم شو اونور... تف مالیم کردي... این چه وضعه مهمون نوازیه... چنان در رو بازکردي که من فکر کردم زلزله اومده... بعد هم که مثله این آدمخوارا به سمت من هجوم میاري... رفتی اونور آدم نشديهیچ بدتر هم شدي برگشتی...
ماندانا همونجور مات من شدهصداي خنده ي امیر و اون مرد غریبه رو هم میشنوم... نگاهم بهشون میفته... با دیدن مرد غریبه تازه متوجه میشم کهاون طرف مهران بوده... با خجالت سري براشون تکون میدم و بهشون سلام میکنمامیر و مهران نیز همونطور که میخندن جوابمو میدنو آروم آروم به طرف ما حرکت میکنندماندانا با ناراحتی میگه: ترنم صورتت چی شده؟حرف تو دهنم میمونه... اصلا یاد صورتم نبودم... هر چند یه خورده بهتر شده و از دور زیاد معلوم نیست ولی از نزدیککاملا پیداستیه لبخند زورکی میزنمو میگم: چیز مهمی نیستماندانا: کجاش مهم نیست... ببین چه بلایی سر صورتت اومدهاشک تو چشمش جمع میشه و دوباره بغلم میکنه و زمزمه وار میگه: بعد از اون مهمونی چه بلایی سرت آوردنترنم؟...نکنه قبل از مهمونی هم مشکل داشتی بهم نمیگفتی؟... آره... الهی بمیرم برات...- آروم باش مانی... داداش و شوهرت دارن بهمون نزدیک میشنهمونجور که تو بغلمه میگه: به جهنم- مانیبا بغضمیگه: اه... باشه بابابا لحن غمگینی ادامه میده: خیلی دلم برات تنگ شده بود ترنم... خیلی زیادمهران و امیر فاصله ي چندانی با من و ماندانا ندارن... آروم آروم به طرف ما میانبه آرومی میگم: منم خیلی دلتنگت بودم گلم... خیلی بیشتر از توبا لحن تخسی میگه: نه خیر... من بیشتر دلتنگت بودممهران و امیر حالا دقیقا جلوي من و ماندانا واستادن و با لبخند نگامون میکنند
ماندانا رو از آغوشم بیرون میارمو یه بار دیگه با مهران و امیر سلام میکنم... امیر با ناراحتی به صورتم نگاهی میکنه وسعی میکنه چیزي به روي خودش نیاره... اما مهران با تعجب اشکارا به صورت من خیره میشه... ماندانا که وضع رواینطور میبینه میگه: امیرجان با مهران برو چند کیلو شیرینی بخر میدونی که از فردا اینجا کاروانسرا میشهامیر که تا ته موضوع رو میگیره سري تکون میده و میگه: مهران جان راه بیفتمهران با تعجب میخواد چیزي بگه که امیر دستش رو میکشه و میگه: با اجازهسري تکون میدمو چیزي نمیگمماندانا با خنده میگه: میبینی چه جوري دنبال نخود سیاه فرستادمشون- گناه داشتن طفلکیهاماندانا اخمی میکنه و میگه: اه... دلسوزي رو تمومش کن... اگه به تو باشه واسه ي سوپور محله هم دل میسوزونیدستم رو میکشه و با خودش به داخل خونه میبرهماندانا: برو بشین.. برم یه شربت درست کنم- ماندانا بیخیال شربت شو... هر وقت.........ماندانا: خودم هم تشنمه... برو بشین زود میامسري تکون میدم... شکلاتا رو به طرفش میگیرمو میگم: براي امیر ارسلان خریدم... هنوز هم از این شکلاتا دوستداره؟ماندانا: دیوونه... این چه کاري بود؟شونه اي بالا میندازمو میگم: دو بسته شکلات که دیگه این حرفا رو ندارهشکلاتا رو از میگیره و نگاهی بهشون میندازه میگه: عاشقشونه... حاضره نهار و شام نخوره ولی محاله از این شکلاتادست بکشههمونجور که حرف میزنه پشتش رو به من میکنه و به سمت اشپزخونه میره
ماندانا: نمیدونم این شکلاتا چی دارن که امیر ارسلان این همه از اینا میخوره... اینقدر که این شکلاتا رو دوست دارهمن و باباش رو دوست ندارهبه سمت مبل میرمو یکی رو واسه نشستن انتخاب میکنمازهمونجایی که نشستم داد میزنم: حالا کجاست؟ نمیبینمشماندانا: با مامان بزرگش رفته خونشون- راستی چرا کسی اینجا نیست؟ماندانا: قرار شد امشب یه جشن خونه ي پدرشوهرم واسه ورود ما بگیرنبا یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون میادو میگه: تو هم دعوتی- خودت که میدونی نمیتونم بیامماندانا: بیخود... خیلی هم میتونی- باور کن شرایط خونه خیلی بده... شاید مجبور بشم ازت کمک بگیرم... باز به مشکل برخوردمبا تعجب نگام میکنه شربت رو روي میز میذاره و مبل مقابل من رو براي نشستن انتخاب میکنهماندانا: نگرانم کردي؟... چی شده ترنم؟دست دراز میکنمو شربت رو برمیدارم... ماندانا با نگرانی بهم زل زده... چند جرعه از شربت رو میخورمو میگم: تو اینمدت اتفاقاي زیادي افتاده... بعضی مواقع خیلی میترسم... خیلیماندانا: من که آخرین بار باهات تماس گرفتم همه چیز خوب بود... البته منظورم از خوب این بود که اتفاق خاصینیفتاده بود... به جز مهمونی و.....میپرم وسط حرفشو میگم: همه چیز از اون مهمونیه لعنتی شروع شد... البته قبلش هم یه چیزایی شده بود ولی فکرنمیکردم اونقدر مهم باشه... اما مثله همیشه اشتباه میکردمماندانا: تو که جون به لبم کردي... بگو چی شده؟
سرمو با ناراحتی تکون میدمو شروع به تعریف ماجرا میکنم... همه چیز رو واسش تعریف میکنم... از سروش گرفته تاماجراي دکتر... ماندانا با دقت به حرفام توجه میکنی... بعد از تموم شدن حرفام شروع به فحش دادن به سروش میکنهماندانا: ترنم به خدا سروش یه آدم روانیه- مانداناماندانا: چیه... مگه دروغ میگم؟... پسره ي دیوونهسرمو بین دستام میگیرمو میگم: تمومش کن مانی...با لحن آرومی میپرسه: هنوز هم دوستش داري؟با پوزخند میگم: چه فرقی میکنه... بعضی حرفا بهتره هیچوقت گفته نشنماندانا: ترنمبا لبخند تلخی ادامه میدم:بعضی حرفا رو نمیشه گفت باید خورد...ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت ،نه میشه خورد..میمونه سردلت..میشه دلتنگی میشه بغض..میشه سکوت!!اشک تو چشماش جمع میشه- این جمله رو خیلی دوست دارم... حرف دله من رو میزنهبا بغضمیگه: ترنم این زندگی حق تو نیست... چرا هنوز دوستش داري؟ آخه چرا؟... اگه من بودم محل سگ هم بهشنمیذاشتمآهی میکشمو هیچی نمیگمآهی میکشمو هیچی نمیگمبیخیال سروش میشه و میگه: از آقاي رمضانی اصلا انتظار نداشتم- بیخیال... اون بدبخت هم از چیزي خبر نداره وگرنه مجبورم نمیکردماندانا: تو این دوره زمونه هیچکس رو نمیشه شناخت... حتما با امیر صحبت میکنم... امیر و مهران میخوان با همدیگهیه شرکت تاسیس کنند... از همین حالا خودت رو استخدام شده فرض کن
میخندمو میگم: اونوقت جنابعالی چه کاره ايبا افتخار میگه: مثلا نسبت دو طرفه دارما- داداشت چرا تو شرکت بابات کار نمیکنهماندانا: نمیدونم والا... تو فکر کن حماقت.. گیر دو تا خل و چل افتادم ... هم امیر هم مهران بر این عقیده هستن کهنباید از پدرهاي گرامی کمکی گرفته شود- یه جور میگی انگار خودت سالمیماندانا: نه تو رو خدا نگو فکر کردي من هم مثله اون دو تا خل و چلم- فکر کردم مطمئنم... تو خودت از همه خل و چل تري.... اصلا بذار یه جمله بگمو خیالت رو راحت کنم تو سر دستهي همه ي خل وچلایی... هرچند از توي خل و چل داشتن چنین برادري بعید نبودماندانا: ترنم- چیه؟... مگه دروغ میگم... همین امیر بدبخت هم از همنشینی با تو به این وضع دچار شدهماندانا: کافر همه را به کیش خود پنداردمیخندمو هیچی نمیگمماندانا: بخند ترنم خانم... بخند ولی یادت باشه نوبت من هم میشه که بهت بخندم... اصلا میدونی چیه حق نداري توشرکت شوهر جونم و داداش جون جوجونیم کار کنی... اصلا هم سفارشت رو نمیکنم... از پارتی بازي هم خبري نیستبعد هم زبونش رو برام بیرون میاره... عاشق این بچه بازیاش هستم- برو بابا... من به امیر بگم سه سوته استخدامم میکنهماندانا: من هم به مهران میگم یه سوته اخراجت کنهبعد هم با لحن مسخره اي ادامه میده: دلت بسوزهمیخندم سرمو به نشونه تاسف براش تکون میدم
بعد از کلی بگو و بخند و شوخی ماندانا میگه: خارج از شوخی خیلی خوشحالم بالاخره تصمیم گرفتی مستقل بشی... هرچند از لحاظ مالی مستقل بودي ولی باز هم بهتر بود جدا زندگی میکردي- ماندانا خودت که بهتر میدونی توي این کشور زندگی واسه ي یه دختر مجرد خیلی سخته...کجا به یه دختر مجردخونه اجاره نمیدن؟... در فرضکه اجاره دادن با این حقوق بخور نمیر که همین حالا هم به زور تا آخر ماه نگهشمیدارم کجا رو اجاره میکردم... الان هم اگه تو نبودي باز باید تو همون خونه میموندم یا به زور ازواج میکردمماندانا: تقصیر خودته... من که بهت گفته بودم کمکت میکنم- فکر میکردم مونا مادرمه... فکر میکردم دوستم داره... دوست نداشتم با رفتنم بیشتر اذیتش کنمماندانا: خیلی ازش بدم اومد- نباید اینجور قضاوت کرد... هر چی باشه قبلا برام مادري کردهماندانا: اون مادري کردنش تو سرش بخوره- مانداناماندانا: کوفت... خستم کردي... اون از اون بنفشه ي مارموز که بیخودي هواشو داشتی... اون از سروش که بیخوديطرفش رو میگیري... این هم از مونا که بیخودي بهش حق میدي... همین کارا رو میکنی هر غلطی دوست دارنمیکنند دیگه... نکنه واقعا باورت شده گناهکاري؟... ترنم به خودت بیا هیچکدوم از این آدما حق ندارن بهت بد و بیراهبگن- اشتباه نکن ماندانا... من به کسی حق نمیدم... از کسی هم طرفداري نمیکنم... ولی من یه روزي همه ي این افراد رومیپرستیدم... بنفشه... سروش... مونا... اسطوره هاي زندگیم بودنآهی میکشه و میگه: میفهمم چی میگی- نه ماندانا نمیفهمی... فکرشو کن منی که صمیمی ترین دوستت هستم یه سیلی بهت بزنمو اظهار تاسف بکنم بخاطرتمام لحظه هایی که با تو گذروندم... تو اون لحظه چه حالی بهت دست میده... از من متنفر میشی یا به من سیلیمیزنی؟...ماندانا نگاهشو به زمین میدوزه و هیچی نمیگه
دیدي خودت هم جوابی نداري... بذار من بهت بگم... اون لحظه فقط و فقط یاد تمام خاطرات خوبی که با من داري«؟ چرا اینطور شد »...«؟ چرا » میفتی .. یاد روزایی که با من گذروندي و فقط یه سوال تو سرت میپیچهماندانا سرشو بالا میاره و با چشماي خیس از اشک بهم خیره میشهبی توجه به اشکاش میگم: حالا فکر کن امیري که حاضري واسش جونت رو هم بدي یه روزي بیاد جلوتو بگه چرا بهمخیانت کردي و تو ناراحت از همه ي بی انصافیا هیچ جوابی براش نداشته باشی... آره ماندانا ... هیچ جوابی... هیچ جوابیکه بتونه اون رو قانع کنه... آیا ازش متنفر میشی؟... آیا حالت ازش بهم میخوره... حتی اگه سیلی به گوشت بزنهحاضري پا رو دلت بذاريماندانا: نگو ترنم... تو رو خدا اینجوري نگو... بدجور دلم میسوزه- ماندانا حرف زدن آسونه... مهم عمله... همه ي اونایی که زندگیه من رو از زبون من بشنون شاید مهربونی من روحماقت بدونند... شاید احساس من رو نسبت به سروش احمقانه فرض کنند... اما من میگم کاراي من حماقت نیستعشق من احمقانه نیست... دنیاي من با همین باورها پابرجاست... من انتظاري ندارم نه از تو نه از هیچکس دیگه چونشماها جاي من نیستین تا من رو درك کنید... براي اینکه بتونی طرفت رو درك کنی... باید خودت رو جاي طرفتبذاري... ماندانا باید بشه ترنم... مادر ماندانا باید بشه مادرترنم... اونوقت ببین چه قدر سخته گذشتن از زنی که یه عمرمادرت بود... یه عمر خودت رو از زنی میدونستی که جایی تو زندگیش نداشتی... تو الان جلوي من نشستی و میگی اگهبه جاي من بودي محل سگ هم به سروش نمیذاشتی ولی اگه به جاي سروش امیر بود باز هم این حرف رو میزدي...من اشتباهات سروش رو قبول دارم ولی ازش متنفر نیستم میدونی چرا؟ چون اون فکر میکنه من بهش خیانت کردم وترکم کردبا لحن غمگینی میگه: نمیتونم غم و غصه ت رو ببینم وقتی میبینم اینقدر اذیتت میکنند ناراحت میشم ولی حق باتوهه... من احساسات اونا رو در نظر نمیگیرم فقط به احساسات تو فکر میکنمآهی میکشه و با ناراحتی ادامه میده: اما ترنم حتی اگه احساسات اونا رو هم در نظر بگیرم باز هم میگم دارن زیاده رويمیکنند... مونا مادرت نیست... طاهر و طاها برادرهاي تنیت نیستن.... سروش همسرت نیست ولی پدرت که دیگه پدرتهست... اون که دیگه پدر واقعیته... باز صد مرحمت به طاهر که یه جاهایی هوات رو داره... باز صد مرحمت به سروشکه با دیدن صورت تو دلش سوخت ولی پدرت......- بیخیال ماندانا... بهتره به آینده فکر کنم... به مادرم... میخوام پیداش کنم
ماندانا: حق با توهه... بهتره به فکر آینده باشی... نگران خونه و کار هم نباش... همه جوره کمکت میکنم.... راستیحواست رو جمع کن خیلی نگرانتم... به قول دکتر مسیرهاي شلوغ رو واسه رفت و آمد انتخاب کنبا آوردن اسم دکتر یاد گوشیم میفتمو دادم به هوا میرهماندانا با ترس میگه: چی شد؟- گوشیم رو توي شرکت سروش جا گذاشتمبا اخم میگه: همین کارا رو میکنی دیگه... بعد انتظار داري همه چیز خوب پیش بره... دختر شرایط تو فرق میکنه بایدبیشتر حواست رو جمع کنی؟... آخه چرا اینقدر سر به هوایی؟بی توجه به حرف ماندانا نگاهی به ساعت میندازم... ساعت پنج و نیمهبه سرعت از جام بلند میشمو میگم: ماندانا باید برمماندانا: واستا واسه ي امیر زنگ میزنم تو رو برسونه- نه شرکت تا ساعت شش تعطیل میشهمتفکر میگه: یه لحظه صبر کنو با گفتن این حرف سریع از من دور میشه... دوباره روي مبل میشینمو به شربت نیم خورده ام نگاهی میندازم.... بعد ازچند دقیقه پیداش میشه و میگه: این سوئیچ رو بگیر- اما.........ماندانا: ترنم به خدا میکشمتا... زود برگرد- آخهماندانا: ترنمنفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: امان از دست تو... زود برمیگردمماندانا: حتما این کار رو کن چون امشب تو هم باید تو مهمونی باشی
ماندانا دوباره شروع کردي؟ماندانا:فعلا برو وقتی برگشتی با هم حرف میزنیمسرمو تکون میدمو میگم: فعلا خداحافظدستش رو به نشونه ي خداحافظی بالا میاره و هیچی نمیگه... سریع از ساختمون بیرون میامو وارد حیاط میشم... همونلحظه ي ورودم متوجه ي ماشین شده بودم و پس مشکلی سر اینکه ماشین کجاست ندارم؟... میخوام به سمت در برمکه با صداي ماندانا سرجام وایمیستمماندانا: من باز میکنم تو ماشین رو روشن کنسري تکون میدمو سوار ماشین میشم... کیفم رو روي صندلی عقب پرت میکنمو در رو میبندم... بعد از چهارسالنمیدونم چیزي از رانندگی یادم مونده یا نه؟با پوزخند میگم: هر چی باشه از اتوبوس بهترهماشین رو روشن میکنمو به آرومی اون رو به حرکت در میارم.. یادش بخیر همیشه عشق سرعت بودم... آدما چقدر تغییرمیکنند... ماندانا در رو کامل باز کرده... بوقی براش میزمو از کنارش رد میشم... مثله خیلی از روزاي دیگه باورم داره...براش مهم نیست بقیه در موردم چی میگن تنها چیزي که براش مهمه اینه که من آدم بده نیستم... بعضی مواقع که بهگذشته ها فکر میکنم شرمنده میشم... حتی اگه اون شک یه لحظه بود باز هم برام شرمندگی رو به همراه داره... منحق نداشتم به ماندانا شک کنمآهی میکشمو به این فکر میکنم که همیشه پیاده روي رو به رانندگی ترجیح میدادم...حتی اون موقع ها با اینکه بابا برامماشین خریده بود به ندرت ازش استفاده میکردم... یا سوار نمیشدم یا اگه سوار میشدم با آخرین سرعت به سمت مقصدحرکت میکردم... یادمه روزایی که بابا گوشی و لپ تاپ و ماشینم رو از من گرفته بود میفتم با اینکه چیزي از ماندانانمیخواستم ولی اون به زور همه چیزش رو با من شریک میشد... خیلی جاها بهم کمک کرد... با اینکه روزاي سختیبود ولی باعث شد دوست واقعیم رو بشناسم... به سمت شرکت سروش میرونم... مسیرهایی رو انتخاب میکنم که خلوتتر هستن... حوصله ي ترافیک ندارم... بعد از چهارسال هنوز هم رانندگیم خوبه... نمیگم عالیه ولی همین که بعد از اینهمه سال میتونم این ماشین رو برونم خودش خیلیه... کم کم سرعتم رو زیاد میکنم... بعد از بیست دقیقه به شرکتمیرسم... ماشین رو طرف دیگه خیابون جلوتر از شرکت پارك میکنم... کیفم رو داخل ماشین میذارمو خودم از ماشینپیاده میشم... هوا تقریبا تاریک شده... و از اونجایی که این منطقه هم کلا جاي پرت و خلوتیه تک و توك یه ماشین یا
موتوري از خیابون رد میشن ترجیح میدم سریع تر گوشی رو بردارم و فلنگ رو ببندم... با قدمهاي بلند به اون طرفخیابون میرم و به سمت شرکت حرکت میکنم... همینکه چند قدم به سمت شرکت برمیدارم صداي قدمهاي یه نفر رو ازپشت سرم میشنوم و بعد هم کشیده شدن بازوم رو احساس میکنمبا تعجب به عقب برمیگردمو با دیدن یه مرد غریبه که چاقویی رو مقابلم گرفته خشکم میزنه... با یه دستش بازوم روگرفته و با یه دستش چاقو رو روي شکمم گذاشتهته دلم خالی میشه... یعن........مرد غریبه اجازه نمیده بیشتر از این به تجزیه و تحلیل موقعیتم بپردازممرد: بهتره بی سر و صدا راه بیفتی و گرنه زندت نمیذارمضربان قلبم بالا میره...با صداي لرزونی میگم: من چیزي ندارم که واسه ي شما ارزش مادي داشته باشهپوزخندي میزنه و میگه: تو خودت کلی می ارزي... خفه شو و راه بیفتیاد اون روز توي پارك میفتم... که پسره تهدیدم کرده بود... که میخواست از من سواستفاده کنه... که میخواست به زورسوار ماشینم کنه.... با فکر اینکه شاید قصد این طرف هم همون باشه ترسم بیشتر میشهبازوم رو ول میکنه... به جلو هلم میده و چاقو رو پشتم میذاره...اخمام تو هم میره... اگه دزد نیست لابد نیت بدي داره... حتی نمیتونم فکرش رو هم کنم که بهم دست درازي بشه...مرد: بهتره فکر فرار به سرت نزنه و گرنه همینجا سوراخ سوراخت میکنمنباید بترسم... نباید بترسم... نباید بترسم... نباید بترسم... ترنم باید فرار کنی... تو میتونی دختر... تو میتونی... مدام باخودم این جمله ها رو تکرار میکنم...داره من رو به سمت مخالف شرکت هدایت میکنه... چند قدم به جلو میرم... ترنم نهایتش مرگه دیگه... یاد آرزوهاممیفتم... یاد تصمیمام... یاد مادرم... دوست ندارم بمیرم.... دلم میخواد مادرم رو ببینم... دوست دارم آغوشش رو با همهي وجودم احساس کنم... دوست دارم بعد از چهار سال براي یه بار هم که شده زندگی کنم... تازه امیدوار شده بودم
با هر قدمی که از شرکت دورتر میشیم ته دلم خالی تر میشهمرد: تندتر... بجنببه خودم تشر میزنم: ترنم خجالت بکش... زنده بودن به چه قیمتی... اگه تسلیم خواسته هاي این مرد بشی معلوم نیستچی میشه...بدجور تو دو راهی موندم... به نزدیکی یه ماشینی میرسیم... یه ماشین آشنا... سمند سفید... دو تا مرد دیگه هم تويماشین نشستن... ترسم بیشتر میشهترنم باید فرار کنی... قید زندگی و همه چیز رو میزنمو با آرنجم ضربه اي به شکم مرد وارد میکنمو به سمت شرکتسروش میدوم... اونقدر سریع شروع به دویدن میکنم که خودم هم باورم نمیشه... از اونجایی که مرد فکر نمیکرد فرارکنم تعادلش رو از دست داد و با ضربه ي من پخش زمین شد... صداي باز شدن در ماشین رو به همراه داد و فریاد یهولی بی توجه به همه چیز و همه کس فقط میدوم... به ...« لعنتی بگیرش... نیما بگیرش »... مرد میشنوم... که مدام میگهسمت شرکتی که تو این روزا واسم جهنم بود ولی الان برام حکم بهشت رو داره... صداي پاي یه نفر دیگه رو هم پشتسرم میشنوم... صداي نفس نفس زدناش باعث ترس بیشتر من میشه... حس میکنم اون طرف داره بهم میرسه... اونرو خیلی نزدیک به خودم احساس میکنم... و در آخر دستی رو میبینم که به طرفم دراز میشه... جا خالی میدم ولیدوباره دستشو دراز میکنه و به آستین مانتوم چنگ میندازه... این کارش باعث میشه تعادلمو از دست بدمو توي بغلشپرت بشم... تنها چیزي که متوجه میشم اینه که این اون مرد قبلی نیست... با خونسردي تمام بدون اینکه بهم اجازه يعکس العمل یا اعتراضی بده یه دستش رو دور شونم حلقه میکنه و با دست دیگه اش دستمالی رو جلوي دهنم میگیرهکم کم چشمام بسته میشن و دیگه متوجه ي چیزي نمیشمفصل هفدهمبه زحمت چشمام رو باز میکنم... با گنگی به اطراف نگاه میکنم... سرم عجیب درد میکنه.... خودم رو توي یه اتاق خالیمیبینم... تنها چیزي که توي اتاقه یه تیکه موکتیه که روي زمین پهنهزیرلب زمزمه میکنم: اینجا کجاست؟میخوام از روي زمین بلند شم که تازه متوجه ي دست و پام میشم... دست و پاهام رو با طناب بسته شدن
کم کم همه چیز رو به خاطر میارم... ماشین سمند... دزد... چاقو... دستمال و در آخر بیهوشیاز شدت ترس نوك انگشتام یخ زده... ترس رو با بند بند وجودم احساس میکنم... به سختی روي زمین میشینم...نمیدونم باید چیکار کنم... اشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه... دلم یه آغوش امن میخواد... دستاي بسته ام رو بالامیارمو اشکایی که از چشمام سرازیر شدن رو از روي صورتم پاك میکنم... سعی میکنم فکرم رو جمع و جور کنمترنم الان وقت ترسیدن نیست.... نفس عمیقی میکشم... ترنم قوي باش تو میتونی.... دستام میلرزه... باز هم نفسعمیق دیگه اي میکشم و سعی میکنم آروم باشم اما خیلی سخته... قبل از هر چیزي باید بدونم اینا کی هستن؟...چیکارم دارن؟... میخوان چه بلایی سرم بیارن... به زحمت آب دهنم رو قورت میدم و با ترس شروع به داد زدنمیکنم... بعد از مدتی در به شدت باز میشه و یه نفر با اخمهایی در هم جلوي در نمایان میشه... حس میکنم همونپسریه که من رو بیهوش کردبا داد میگه: چه خبرته- با من چیکار دارین؟پوزخندي میزنه و میگه: به موقعش میفهمی اگه زیادي سر و صدا کنی مجبور میشم از راه..........صداي داد همون مردي که با چاقو تهدیدم کرده بود بلند میشه که میگه: پرهام بیا... به مشکل برخوردیمبا کلافگی میپرسه: دیگه چه گندي زدین؟مرد: یه نفر تعقیبمون کرده و وارد خونه شدهپرهام: چی؟ پس شماها داشتین چه غلطی میکردین؟با عصبانیت بهم زل میزنه و میگه: به نفعته خفه شیو بعد بی توجه به من در رو محکم میبنده و با داد به بقیه دستوراتی میدهپرهام: همین الان پیداش کنید... یالا ...اگه منصور بفهمه پوست از سرمون میکنهته دلم امیدوار میشم... یعنی ممکنه نجات پیدا کنم... خدایا خودت کمکم کن... امیدوارم هر کسی هست پلیس رو همدر جریان گذاشته باشه
پرهام: نیما مطمئنی؟نیما: آره بابا... خودم دیدم یه نفر از دیوار پایینپریدپرهام: اگه ماموریت خراب بشه خودم میکشمت... اگه به تو بود دختره هم فرار کرده بودنیما: پر.......پرهام: خفه شو... تو هم برو بگرد پیداش کن... اینجا واستادي ور دل من چه غلطی میکنی؟یعنی کی میتونه باشهبعد ده دقیقه صداي نیما بلند میشهنیما: پرهام گرفتیمشپرهام: بگو بیارنش... کیه؟نیما: مدام میگه ترنم کجاست؟ لابد از آشناهاشهپرهام: منصور پدرمون رو در میارهقلبم تند تند میزنهبا شنیدن صداي آشناي سروش قلبم میریزیهزمزمه وار میگم: نهاشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشهسروش با داد میگه: شماها کی هستین؟ با ترنم چیکار کردین؟پرهام: آقا پسر مثله اینکه نمیدونی فوضولی زیاد عواقب خوبی رو به همراه نداره... نکنه دوست پسرشی؟از شدت ترس همه بدنم میلرزه سروش: خفه ش...
حس میکنم اون بیرون دعوا شده... صداي داد و بیداد چند بلند شدهصداي داد پرهام رو میشنوم: چه طور جرات میکنی رو من دست بلند کنی مطمئن باش این کارت بی جواب نمیمونهسروش: اگه مرد بودي همون لحظه جواب میدادي نه اینکه هزار نفر رو بفرستی من رو بگیرن بعد بیاي جلوم بگیکارت بی جواب نمیمونهبا شنیدن صداي سیلی ته دلم خالی میشه... دستم رو روي قلبم میذارمپرهام: زیادي حرف میزنی... چیکارشی؟؟صداي پر از تمسخر سروش رو میشنوم: به توي کثافت ربطی نداره... چیکارش کردین؟پرهام با مسخرگی میگه:هنوز کارش نکردیم ولی به زودي رسم مهمون نوازي رو به جا میاریمو ازش پذیرایی میکنیمنترس تو هم بی نصیب نمیمونیصداي فریاد سروش تو گوشم میپیچه: لعنتی میگم با ترنم چیکار کردي؟دوباره صداي داد و فریاد بلند میشهنمیدونم سروش چیکار میکنه که پرهام با داد میگه: بگیرینش لعنتیاسروش: اگه بلایی سرش بیاد با دستهاي خودم میکشمتپرهام بی توجه به داد و فریاد سروش میگه: جیباي این بچه سوسول رو خالی کنید و بعد هم پیش اون یکیبندازینش... اگه سر و صداي اضافه هم کرد دست و پا و دهنش رو ببندینبعد از چند دقیقه در اتاق باز میشه و سروش رو به داخل اتاق پرت میشهبا ترس به سروش نگاه میکنمصداي چندش آور نیما رو میشنوم که با تمسخر رو به من میگه: از تنهایی در اومدي... فعلا خوش بگذرون که بعداباهات کار داریمسروش با خشم به چشمام زل میزنه... نگاهم رو از سروش میگیرمو به نیما نگاه میکنم... با تمسخر به حرکات من وسروش خیره شده... پوزخندي رو لباش خودنمایی میکنه
پرهام: نیما بیا کارت دارمنیما: شب خوبی رو براي شما در هتل صفر ستاره آرزومندم... تا میتونید هوا میل کنید و اصلا هم فکر صورتحسابشنباشیدپرهام:نیما کدوم گوري هستی؟نیما: اومدم بابا... اگه گذاشتی دو کلمه حرف بزنمبعد با شیطنت ادامه میده: داشتم میگ......پرهام: نیما بلند شم کشتمتنیما با اخمایی در هم در رو میبنده و غرغر کنون از در دور میشه: اه.... بمیري پرهام... بمیريبا صداي سروش به خودم میامسروش: دوباره یه گند دیگه زدي... آره؟... یعنی تو نمیخواي آدم بشی؟... این ارازل و اوباش با تو چیکار دارن ترنم؟...باز چیکار داري؟آهی میکشمو و هیچی نمیگم... تو این موقعیت هم دست از شک و تردید بر نمیداره... باز مثله همیشه دلم رو میسوزونهسروش از روي زمین بلند میشه... به سرعت خودش رو به من میرسونه و شروع به باز کردن طنابهایی که دور دست وپاهام بسته شدن میکنهبعد از باز کردن طنابها اونها رو گوشه اي پرت میکنه و جلو میشینه... تو چشمام زل میزنه و بهم میگه: ترنم اینا کیهستن؟... چی از جونت میخوان؟با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرمو و میگم: هر وقت فهمیدم خبرت میکنمسروش: ترنم- چیه؟ وقتی نمیدونم انتظار داري چه جوابی بهت بدمسروش: انتظار داري باور کنم؟- من خیلی وقته دیگه از تو یکی هیچ انتظاري ندارم
سروش: ترنم رو اعصاب من راه نرو- من به اعصاب تو چیکار دارم... اونقدر بیکار نیستم که بخوام رو اعصاب نداشته ي جنابعالی پیاده روي کنمسروش: ترنم- کوفت... هی برام ترنم ترنم میکنهسروش: یه کاري نکن بزنم ناقصت کنما- بیخودي به خودت زحمت نده.... اینجا به اندازه ي کافی آدم پیدا میشه این کار رو به عهده بگیره... تو هم بشینناقصشدنه بنده رو تماشا کنسروش: دلم میخواد سرتو بکوبم به دیوار- من هم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار شاید بیفتم بمیرم از دست توي زبون نفهم راحت بشم... چرا دست از سرمبرنمیداري... اصلا کی گفت من رو تعقیب کنی؟... مگه تو کار و زندگی نداري؟سروش: من احمق رو بگو که جون خودم رو واسه ي توي بیشعور به خطر انداختم- کسی ازت نخواسته بود جون ارزشمندت رو براي من بیشعور به خطر بندازيسروش: لابد این حرفا هم جاي تشکرتهبا پوزخند میگم: واسه ي چی ازت تشکر کنم.... یه جور حرف میزنی انگار چیکار کردي... اگه نجاتم داده بودي یهچیزي اما بدبختی اینجاست خودت هم اومدي ور دل من نشستی و چرت و پرت میگی... فردا اینا یه بلایی سرت بیارنتمام ایل و تبارت میریزن سر من بدبخت و میگن تو باعثش بودي... حالا من دنیایی بگم به پیر به پیغمبر من اصلاروحم هم خبر نداشت پسرتون اینا رو تعقیب کرده ولی کیه که باور کنه... بهتره از همین حالا خودم رو مرده فرضکنمچون اگه از اینجا هم جون سالم به در بردم محاله خونوادت من رو زنده بذارنسروش: واقعا که پررویی- من حقیقت رو میگم... اگه میخواستی کمکم کنی کافی بود یه زنگ به پلیس میزدي دیگه این اکشن بازیا چی بود ازخودت در آوردي؟
سروش: دفعه ي بعد اگه رو به موت هم باشی محاله کمکت کنم- خوشحال میشم به حرفت عمل کنی و هیچ دخالتی در کارهاي من نکنی... اینجوري دیگه مجبور نیستم نگران جوابپس دادن به این و اون باشمسروش با کلافگی میگه: ترنم الان وقت این حرفا و لجبازیها نیست... بگو اینا کی هستن شاید تونستم یه غلطی کنم- تو اون بیرون نتونستی هیچ کار کنی بعد توي این اتاق که هیچ راه فراري نیست میخواي چیکار کنی؟سروش: ترنمنفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: خودم هم دقیقا نمیدونم فقط یه حدسایی میزنمسروش با حالت گنگی نگام میکنهماجراي پارك و تعقیب خودرو و عکساي ایمیل شده رو براش تعریف میکنمبا تمسخر میگه: انتظار داري باور کنم؟- نه بابا... من غلط بکنم همچین انتظارایی از جنابعالی داشته باشمسروش: مسخرم میکنی؟- نه دیدم جو زیادي سنگین شده گفتم یه خورده جوك بگم بخندیدیمسروش میخواد چیزي بگه که با لحن خشنی میگم: من احمق رو بگو که دارم واسه تو حرف میزماز روي زمین بلند میشمو بی توجه به سروش به سمت پنجره میرم... یه پنجره ي کوچیک که حفاظ داره... ارتفاعشهم از زمین زیاد به نظر میرسه... داخل حیاط دیده میشه... با اینکه دوست ندارم سروش توي دردسر بیفته اما یه جوراییخوشحالم... خوشحال از اینکه کنارمه... اینجا تنهایی خیلی ترسناك به نظر میرسهصداي سروش رو میشنومسروش: این وقت شب نزدیکاي شرکت چیکار میکردي؟
بدون اینکه جوابشو بدم نگاهمو از بیرون میگیرمو روي زمین میشینم... به دیوار تکیه میدمو چشمام رو میبندم... درستهسروش کنارمه... اما الان نگرانیم دو برابر شده... میترسم بلایی سرش بیارن... هم خوشحالم هم ناراحتم... خودم همنمیدونم چی میخوامسروش: با توام؟با کلافگی چشمامو باز میکنمو میگم: اه... خستم کردي... گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم بردارمسروش: واقعا نمیدونی اینا کی هستن؟- چرا میدونم... از دوستاي دوست پسر سابقم هستن اومدن تلافیه خیانتهایی که در حق اون بیچاره کردم رو سرم دربیارن حالا که به جوابت رسیدي برو دنبال راه فرار باشسروش: ترنم- چیه؟... مگه دنبال چنین جوابایی نیستی؟... اول و آخر که تو حرف خودت رو میزنی... پس این سوال پرسیدنات واسهي چیه؟متفکر نگام میکنهزمزمه وار میگم: ایکاش به پلیس خبر میداديسروش: اون لحظه نمیدونستم دارم چیکار میکنم... دستپاچه شده بودم... ولی فکر نکنم اونقدرا هم موضوع جناییباشه... تو زیادي موضوع رو گنده کرديتو چشماش زل میزنمو اون هم ادامه میده: من فکر میکنم قصد اینا اخاذیه... لابد تو رو گروگان گرفتن تا یه پولی ازخونوادت بگیرندلبخند تلخی میزنم...زمزمه وار میگم: ایکاش حق با تو باشههر چند خودم میدونم که اینطور نیست... از چشماش میخونم که حرفهایی که در مورد عکس و ایمیل زدم رو باورنکرده.... شاید هم هیچکدوم از حرفا رو باور نکرده
آهی میکشمو به زمین خیره میشم... دلم عجیب گرفته... نمیدونم چرا حس میکنم آخر خطم... شاید دلیلش اینه کهزیادي ترسیدمسروش میخواد چیزي بگه که در باز میشه و دو تا مرد قوي هیکل وارد میشن و به طرف من میان... بدون توجه بهسروش به دو تا بازوم چنگ میزنندو از روي زمین بلندم میکنندسروش از جاش بلند میشه و میگه: دارید چه غلطی میکنید؟یکیشون ولم میکنه و به طرف سروش میره... اون یکی هم من رو با خودش میکشهنمیدونم چرا نه جیغ میکشم نه التماس میکنم... نمیدونم چرا... شاید به خاطر اینکه میدونم هیچ فایده اي نداره....تو هیچوقت از ترس کتک و فحش و ».. دوست ندارم جلوي هر کس و ناکسی غرورم خورد بشه... یاد حرف دکتر میفتماین حرفا به کسی التماس نکردي تو هیچوقت از فراز و نشیبهاي زندگیت فرار نکردي... تو هیچوقت براي به دست...« آوردن محبت دوباره ي خونوادت به دروغ متوسل نشدي... تو همیشه خودت بودي... مقاومه مقاوم... استوار استوارباید خودم باشم... نمیخوام واسه زنده بودن التماس کنم... نمیخوام بخاطر فرار از مشکلات شخصیتم رو زیر سوالببرم... کتک خوردن نشونه ي خرد شدن غرور نیست... التماس کردن براي کتک نخوردن نشونه ي ضعف و خرد شدنغروره... نمیگم نمیترسم... میترسم بیشتر از همیشه... اما دلیل نداره ترسم رو جار بزنم... میخوام مقاوم باشم مثلههمیشه... مثله همه ي وقتایی که هیچکس نبود و من تنهاي تنها از پس مشکلاتم برمیومدممرد من رو به سمت اتاقی میبره که صداي دادو فریاد زیادي از داخلش شنیده میشه... واضح تریین صدایی که میشنومصداي خشن یه مردهمرد: احمقاي بیشعور... من بهتون چی گفتم... گفتم خیلی مراقب باشین...پرهام: آقا.........مرد: خفه شونیما:....مرد: نیما حرف بزنی کشتمت... چند بار خرابکاري ... به من بگو چند بار خرابکاري؟مردي که بازوم رو گرفته در رو باز میکنه و من رو با خودش به داخل اتاق میکشه
با ورود ما همه ساکت میشن و من مقابل خودم مرد غریبه و در عین حال آشنایی رو میبینمزمزمه وار میگم: مسعودنیشخندي میزنه و میگه: نه خانم خانما منصورم... برادر همون کسی که تو به کشتنش دادي... تو و اون خواهرت کهالان سینه ي قبرستون خوابیدهبعد از تموم شدن حرفش به همه به جز پرهام اشاره میکنه که اتاق رو ترك کنند... با ترس بهش خیره میشمپرهام به دیوار تکیه داده و با پوزخند نگام میکنه... گوشه ي لبش پاره شده... نگامو ازش میگیرمو به زمین خیره میشم...وقتی همه اتاق رو ترك میکنند منصور به سمت در میره و از پشت قفلش میکنه... بعد همونجور که به سمت من میادمیگه: خب خب خب... بالاخره تنها شدیمبا ترس نگاش میکنم... شباهت زیادي به مسعود داره... مخصوصا چشماش... اما چهره اش خیلی خشنه... مسعود خیلیمظلوم به نظر میرسید... شاید از لحاظ ظاهري شباهت زیادي به مسعود داشته باشه اما از لحاظ اخلاقی صد و هشتاددرجه متفاوته... این رو از یه نگاه هم به راحتی میشه فهمید...آروم آروم به سمتم میادو با پوزخند میگه: منی که توي تمام عمرم بزرگترین خلافکارا حریفم نشدن به خاطر توي نیموجبی وجبی توي دو تا از بزرگترین ماموریتام شکست خوردم... باعث مرگ برادر کوچیکم شدي... باعث سکته ي مادرمشدي... باعث شکست در کارم شديدقیقا جلوم وایمیسته و میگه: مطمئن باش تاوان همه شون رو پس میديبعد دستش رو به سمت صورتم میاره که باعث میشه من یه قدم به عقب برمترس رو از نگام میخونه به بازوم چنگ میزنه و من رو به طرف خودش میکشه...با انگشت اشارش لبامو لمس میکنه...سرم رو عقب میکشم ولی لعنتی با یه دستش سرم رو مهار میکنه و با یه دست هم بازوم رو میگیره.... سرشو نزدیکگوشم میاره و با خونسردي میگه: تاوان همه ي کارات رو....اون هم به بدترین شکل ممکنسعی میکنم به عقب هلش بدم که اصلا موفق نمیشم با صداي لرزونی میگم: این حرفا چیه میزنی از بدو تولدت هر چی مشکل برات پیش اومده گردن من بدبخت انداختی
با این حرف من پرهام پخی زیر خنده میزنه و منصور با چشماي گرد شده نگام میکنه... بعد از چند ثانیه اخماش تو هممیره و با داد میگه: پرهام... خفه میشی یا خفت کنمپرهام به زور جلوي خندش رو میگیره اما هنوز آثاري از خنده تو چهره ش پیدا میشهمنصور با جدیت ادامه میده: من با تو شوخی دارم؟سرم رو ول میکنه و با اون یکی دستش بازوي دیگرم رو میگیره... سعی میکنم بازوم رو از دستاي قدرتمندش بیرونبکشم که اجازه نمیده... به شدت بازوهامو فشار میده و بلندتر از قبل میپرسه: گفتم من با تو شوخی دارم؟با ترس سرم رو به نشونه ي نه تکون میدممنصور: پس یادت باشه دیگه با من شوخی نکنیبا پوزخند بازوم رو ول میکنه... پشتش رو به من میکنه و به سمت راحتی میره... همونجور که پشتش به منه با تمسخرمیگه: از این به بعد حواست به حرفات باشه... من اصلا آدم باجنبه اي نیستمبا همه ي ترسی که دارم میگم: من یادم نمیاد باهاتون شوخی کرده باشمبه سرعت به سمتم میچرخه و به چشمام زل میزنهپرهام با ترس به منصور خیره شده... دلیل این همه ترس پرهام رو نمیفهمممنصور: زیادي زبون درازي- من زبون دراز نیستم چرا متوجه ي حرف من نمیشین؟... من رو دزدیدین من هم دلیل دزدیده شدنم رو میخوام...حرف از تاوان میزنید ولی من هنوز نمیدونم تاوان چی رو باید پس بدم... مسعود حماقت کرد و معتاد شد کجاش تقصیرمنه... خواهرم نامزد داشت کجاش تقصیر منه... مسعود با تزریق بیش از حد مواد مرد کجاش تقصیر منه... شما آدمخلافکاري هستین و تو کاراتون شکست میخورید کجاش تقصیر منه؟با چشمهاي سرخ شده بهم خیره شدهپرهام با نگرانی تکیه شو از دیوار میگیره و به طرف منصور میادپرهام: منصور
منصور: پرهام گمشو بیرونپرهام: منصو.......منصور: نشنیدي چی گفتم؟پرهام: ما زنده می.......کلید رو به سمت پرهام پرت میکنه و با داد میگه: پرهام گم میشی بیرون یا پرتت کنمپرهام با اخمهایی در هم کلید رو تو هوا میگیره و بدون هیچ حرفی به سمت در حرکت میکنه... در آخرین لحظه بهسمت منصور برمیگرده و میخواد چیزي بگه که منصور با فریاد میگه: پرهامپرهام با پوزخند نگاهی به من میندازه و سري به نشونه ي تاسف برام تکون میده و بعد هم از اتاقخارج میشه... نمیدونم چرا ولی از نگاه آخر پرهام هیچ خوشم نیومد... انگار یه هشدار وحشتناك براي من بود... یههشدار که سالم از این اتاق بیرون نمیرم... نکنه بلایی سرم بیاره... با بسته شدن در و چرخیدن کلید در قفل در همونیه ذره ي امید هم براي نجاتم از بین رفتمنصور با پوزخند خودش رو روي راحتی اتاق پرت میکنه و میگه: حیف که پدرم تو رو زنده میخواد و گرنه زندتنمیذاشتمیا جد سادات اینا جد اندر جد با من دشمنی دارن... دیگه کارم تمومه... ترنم بدبخت شدي رفت... همون بهتر تو همبري مثل ترانه خودت رو بکش........با صداي منصور از فکر بیرون میاممنصور: البته در مورد سالم یا ناقصبودنت حرفی نزده... پس میتونم یه خورده ازت پذیرایی کنمبا نیشخند به صورتم اشاره میکنه و ادامه میده: هر چند انگار از قبل پذیرایی شدي ولی ما اینجا یه خورده خشن تر کارمیکنیمبا ترس بهش زل زدمو هیچی نمیگم... پاکت سیگاري از جیبش درمیاره و یه نخ سیگار از پاکت خارج میکنه و گوشه ي لبش میذاره...
منصور: بیا جلوتربا ترس یه قدم عقب میرم... با دیدن عکس العمل من لبخندي میزنه و پاکت سیگار رو روي میز پرت میکنه...ازروي راحتی بلند میشه و روي میز خم میشه... فندك روي میز رو برمیداره و سیگارش رو روشن میکنه... پشتش رو بهمن میکنه و به سمت پنجره میرهسیگار رو از گوشه ي لبش برمیداره و بین انگشتاش میگیرههمونجور که پشتش به منه شروع به حرف زدن میکنه- مسعود باهوش ترین بود... نقشه هاش ایده هاش عکس العملاش حرف نداشت... چهار سال پیش با کلی برنامه ریزيمسعود رو فرستادم توي اون دانشگاه لعنتی... بعد از یک سال برنامه ریزي... ایده پردازي... همه چیز داشت خوب پیشمیرفتبه سرعت به طرفم برمیگرده و میگه تا اینکه خواهر تو سر راه داداشم سبز میشه... داداش من عوضمیشه... قیدماموریت رو میزنه... از من و بابا فراري میشه... با هزار تا فحش و کتک و تهدید راضیش کردیم ماموریت رو به پایانبرسونه بعد هر غلطی که میخواد بکنهباورم نمیشه... مسعود یه آدم خلافکار بود... اون مسعود مظلومی که وسطاي سال به دانشگاه ما منتقل شده بود یهخلافکار بودبهت زده به منصور خیره میشمبا لبخند تلخی ادامه میده: ولی دقیقا زمانی که تو یه قدمی پیروزي بودیم با جواب رد ترانه و پرخاشگري هاي تو مسعودهمه ي روحیه اش رو باخت... داغون شد... خرد شد... جلوي چشماي من و بابا گریه میکرد... برادر دیوونه ي من عاشقخواهر از جنس سنگ تو شدبا صداي لرزونی میگم: ولی خواهر من خودش نامزد داشتپوزخندي میزنه و با تمسخر میگه: بله... بله... خبر دارم... آقاي سیاوش راستینمنصور: تو... سیاوش... ترانه باید تاوان دل شکسته ي برادرم رو پس میدادینآروم آروم به سمت من میادو با لحن مرموزي میگه: برادر من به خاطر خواهر تو قید نامزدش رو زد
ا دهن باز بهش نگاه میکنم و اون ادامه میده: دختري که دیوونه ي مسعود بود اما با همه ي اینا مسعود باز هم ترانه رومیخواستبا همه ترسی که دارم میگم: خوبه خودت هم داري میگی مسعود هم نمیتونست به نامزدش ابراز علاقه کنه چون ترانهرو دوست داشته پس چطور چنین انتظاري رو از ترانه داشتیبا چند گام بلند خودش رو به من میرسونه... مچ دستم رو میگیره و دستم رو بالا میاره... در برابر چشماي بهت زده يمن سیگارش رو توي کف دست من خاموش میکنه که از شدت سوزش جیغم به هوا میره... بعد هم مچ دستم رو ولمیکنه و با شدت به عقب هلم میده که باعث میشه تعادلم رواز دست بدمو روي زمین پرت بشمبا خونسردي میگه: یه بار دیگه توي حرفم بپري بدتر از این رو میبینی... هر چند همین الان هم عاقبت خوبی درانتظارت نیست ولی یه کاري نکن عصبی ترم از اینی که هستم بشمعجیب احساس تنهایی میکنم... بغضی تو گلوم میشینه... با ناراحتی بهش زل میزنم... کف دستم بدجور میسوزه... بیتوجه به حال من ادامه میده: اونقدر به خواهرت فکر کرد که غرق دنیاي اون لعنتی شد... توي آخرین مامویت که تويگروه رقیب به عنوان جاسوس فرستاده بودمش لو رفت... با تزریق بیش از حد مواد برادرم رو کشتن... هر چند بدجورانتقامم رو از اونا گرفتم اما مقصر اصلی چه راهی بهتر از اینکه همه تون رو به جون هم بندازم...به طرفم خم میشه... به یقه ي مانتوم چنگ میزنه و از روي زمین بلندم میکنهبا پوزخند میگه: بودن کسایی که مخالف صد در صد موفقیت تو باشن و من هم سواستفاده کردم... از همه شون... نامزدمسعود هم پا به پاي من بود... همه جا کمکم میکرد... مرگ خواهرت بهتري خبري بود که توي تمام عمرم شنیدماشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه- خیلی پستیپوزخندش پررنگ تر میشه... دستش بالا میره و چنان سیلی اي به گوشم میزنه که دهنم پر از خون میشهمنصور: آره پستم... ولی از تو واون خواهر عوضیت خیلی بهترم... داداش من مرد بخاطر تو... بخاطر خواهرت... روزيکه مسعود کتک خورده پاش رو توي خونه گذاشت دیوونه شدم... میخواستم سیاوش رو تا حد مرگ کتک بزنم اما
مسعود نذاشت... آره مسعود نذاشت... اون روز مسعود واسه ي همیشه از ترانه گذشته بود... داداش من مدام میگفت حقبا ترنمه... اگه عاشقم باید بگذرم... من میتونم... من میتونم بخاطر عشقم از خودش بگذرمبا شنیدن حرفاي منصور دلم آتیش میگیره... همیشه میدونستم مسعود خیلی عاشقه ولی نه تا این حد...به شالم چنگ میزنه و ان رو از سرم میکشه... دستش رو لاي موهام فرو میکنه و به شدت موهامو میکشه با لحنخشنی ادامه میده: تو باعث شدي داداشم با بدترین عذابهاي ممکن بمیره... وقتی ترانه مرد ببراي اولین بار بعد از مرگبرادرم لبخند زدم... میدونی چرا؟... چون میدونستم تو هم داغ دیده شدي... داغ کسی رو دیدي که به خاطرش غروربرادرم رو خرد کردي... هر چند میخواستم ترانه زنده بمونه و سیاوش بمیرهبا ناباوري نگاش میکنم... باورم نمیشه که اون جون سیاوش رو هدف قرار داده بودمنصور: درسته مرگ ترانه همه ي برنامه هام رو بهم ریخت ولی از خیلی جهات برام بهتر شد... با مرگ سیاوش فقطترانه عذاب میکشید اما با مرگ ترانه هم تو و هم سیاوش داغون شدین...همه نفرتم رو توي نگام میریزمو میگم: تو یه کثافت به تمام معناییمن رو به سمت دیوار پرت میکنه که سرم محکم به دیوار میخوره- آخروي زمین میشینم... سرم رو بین دستام میگیرم و میمالممنصور: من کلا آدم مهمون نوازي هستم دلم نمیاد بدون پذیرایی تو رو از این اتاق راهی کنمبا تموم شدن حرفش لگد محکمی به پهلوم میزنه که از شدت درد چشمام رو میبندم... ضربه ي بدي بود و بدتر از همهدقیقا به همونجایی زده شد که قبلا بابا زده بود...بعد از لحظه اي مکث من رو زیر مشت و لگد میگیره و بی توجه به حال زار من همه ي عصبانیتش رو سرم خالیمیکنه... همونجور که کتکم میزنه از گذشته ها میگه... از همه ي اون سالهایی که برام جز درد و عذاب هیچی به همراهنداره... اونقدر کتکم میزنه که من بی حاله بی حال میشم... همه ي بدنم درد میکنه... با خونسردي به طرفم خم میشه وکمک میکنه بلند شم... از اونجایی که نمیتونم روي پام واستم دستش رو دور کمرم حلقم میکنه و به آرومی کنار گوشمزمزمه میکنه: اینا تازه مقدمه اي بود براي بلاهایی که قراره در آینده سرت بیارم
به سختی نفس میکشم... ضربه هاش عجیب محکم و کاري بودن... دستاش رو محکمتر دور کمرم حلقه میکنه کهباعث میشه از شدت درد ناله کنملبخندي میزنه و میگه: بعد از 4 سال دوباره جلوم سبز شدي و دوباره یکی از مهمترین ماموریتام رو خراب کردي...میدونی چقدر براي اون ماموریت زحمت کشیده بودم؟... چند باري هم تا مرز مردن پیش رفتی و دوباره نجات پیداکردي... این دفعه از نقشه ي پدرم استفاده کردم گروگانگیري... شکنجه ي کسی که در نابودي مسعود نقش داشت...در شکست من در یکی از ماموریتهام دست داشت...چشمام کم کم دارن بسته میشن که تکونم میده و میگه: هنوز واسه خوابیدن زوده خانم خانما... اگه دلت دوباره کتکمیخواد چشماتو ببنددیگه جونی واسه ي کنک خوردن ندارم... به زحمت چشمام رو باز نگه میدارم که زمزمه می کنه: آفرین... اگه از اولهمینطور حرف گوش کن بودي شاید بیشتر مراعاتت رو میکردمبه آرومی ادامه میده: اگه امروز اینجایی فقط به دو دلیله... یکیش خراب کردن ماموریت من و اون یکیش هم بخاطرکسی که خیلی کارا واسه مسعود کرده... هر چند مردنت به نفع همه مون بود ولی پدرم تصمیم گرفت زنده بمونی و ذرهذره مجازات بشی... مطمئن باش تا روزي که زنده اي در چنگال خونواده ي من اسیري... هنوز خیلی مونده که بتونیمن و خونوادم رو بشناسیاونقدر درد دارم که حوصبه ي تجزیه و تحلیل حرفاش رو هم ندارمبا داد پرهام رو صدا میکنه... بعد از چند دقیقه در باز میشه و پرهام به داخل اتاق میاد... با دیدن من میگه: منصورچیکارش کردي؟منصور: بالاخره باید یه جوري زبونش رو کوتاه میکردمپرهام: جواب عمو رو چی میدي؟منصور: بابا گفت زنده میخوامش حرفی از سالم بودنش نزد... فعلا این رو ببر تا بینم باید واسه ي اون یکی چه غلطیکنمپرهام به طرف من میاد و به بازوم چنگ میزنه که باعث میشه از شدت درد ناله اي از گلوم خارج بشه... پرهام نگاهی بهم میندازه و یا ملایمت من رو از منصور میگیره و میگه: مطمئنی زنده میمونی
منصور: نترس سگ جونتر از این حرفاست... با سروش چیکار کنم؟... چرا حواستون رو جمع نمیکنید... میدونی که بهشقول داده بودم.. چرا نزدیکاي شرکت گیرش انداختینپرهام: به نیما گفتم ولی پسره ي احمق گفت بسپرش به منمنصور نگاهی به میندازه و میگه: فعلا این جنازه رو از جلوي چشمام دور کن بعد بیا کارت دارمپرهام سري تکون میده و من رو به دنبال خودش از اتاق بیرون میکشهبدون هیچ حرفی من رو به سمت همون اتاق اولی میبره که توش زندانی بودم... از شدت درد تعادل درست و حسابیندارم... مجبور میشه من رو از روي زمین بلند کنه و بقیه راه رو تو بغل خودش بگیره... برام مهم نیست نامحرمه... یادشمنه... یا یه آمه غریبه ست... تنها چیزي که الان برام مهمه یه جاي گرم و نرمه که میدونم به جز توي رویا هیچجاي دیگه اي نمیتونم اون رو پیدا کنمپرهام: نیما..نیمانیما: چته ب.......نیما با دیدن من تو بغل پرهام حرف تو دهنش میمونهپرهام: به جاي اینکه خشکت بزنه برو در رو باز کننیما: زد بیچاره رو آش و لاش کرد... حداقل میذاشت دو روز میموندپرهام: نیمانیما: اه... باشه بابانیما جلوتر از ما راه میفته... پرهام هم پشت سرش حرکت میکنهوقتی به جلوي اتاق مورد نظر میرسیم نیما میگه: فکر کنم به فکر فروش.......پرهام: تو کاري که بهت مربوط نیست دخالت نکن... در رو باز کن نیما: تو هم که همش ضد حال میزنی پرهام: میگم اون در رو باز کن دستم شکست
نیما: اون جوجه اصلا وزنی داره که بخواد دست توي هیولا رو بشکونهپرهام میخواد چیزي بگه که نیما سریع در رو باز میکنه و میگه: جان ما پاچه نگیر... بیا اینم در...پرهام اخمی میکنه و به داخل اتاق قدم میذاره... سروش با دیدن من توي بغل پرهام به سمت پرهام هجوم میاره...سروش: چه بلایی سرش آوردین لعنتیانیما که کنار پرهام واستاده سریع جلوي سروش رو میگیره با شیطنت می گه یه خورده ازش پذیرایی کردیمپرهام من رو روي زمین میذاره و با داد خطاب به سروش میگه: تازه این اولشه... تو هم حرف بزنی آخر و عاقبتت همینمیشهسروش دیگه طاقت نمیاره و ضربه ي محکی به شکم نیما وارد میکنه که بدبخت کبود میشه... بعد هم به سمت پرهاممیاد و با پرهام درگیر میشه... همونجور که فحشهاي بالاي 18 سال نثار همه شون میکنه پرهام رو زیر مشت و لگدمیگیره...تو همین موفع منصور جلوي در ظاهر میشه و با دیدن پرهام زیر دست و پاي سروش بهت زده به صحنه ي روبه رو نگاه میکنه... بعد از چند لحظه تازه به خودش میادو به چند نفر دستور میده که بیان سروش رو مهار کنندبه سختی نفس میکشم... با هر نفسی که میکشم قفسه سینم میسوزه... درد بدي هم توي پهلوم احساس میکنم...سوزش کف دست و سردردم به خاطر ضربه اي که به سرم وارد شده همه و همه دست به دست هم دادن که دردطاقت فرسایی رو تحمل کنم... هر چند همه ي بدنم درد میکنهبالاخره چند تا مرد قوي هیکل سروش رو از پرهام جدا میکنند و در آخر پرهام و نیما رو از اتاق خارج میکنند... منصورنگاه عمیقی به سروش میندازه و بدون اینکه جواب بد و بیراه هاي سروش رو بده در رو میبنده و از پشت قفل میکنه...سروش با خشم به سمت من برمیگرده تا چیزي بگه که تازه متوجه ي حال و روزم میشه... بهت زده بهم خیره میشه...انگار تا الان متوجه ي وخامت حالم نشده بود... همه ي خشمش در یک لحظه از بین میره و نگاهش پر میشه ازنگرانی... مثله قدیما چشماش پر از احساس میشن... بغضی تو گلوم میشینهزمزمه وار میگه: ترنم چیکارت کردن؟به سختی لبخندي میزنمو به زحمت میگم: ه م ه ي آدم اي دن ی انفسم میگیره... سروش با نگرانی خودش رو به میرسونه و جلوم زانو میزنه
سروش: ترنماشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه و به سختی میگم: می خ وان انت ق ام بدبختیهاش ون رو از من بگیرنبا صداي بغضآلودي میگه: ترنم اینجا چه خبره؟... اینا چی از جون تو میخوان؟آهی میکشم که باعث میشه قفسه ي سینم تیر بکشه... نمیتونم راحت حرف بزنم... نفس کشیدن هم برام سخته چهبرسه به حرف زدن... اگه سروش باورم میکرد حاضرم بودم همه ي دردها رو تحمل کنمو براش حرف بزنم ولی چه«؟ انتظار داري باور کنم »... فایده... بعد از هر حرف زدن فقط یه جمله میشنومخیلی خسته ام... خسته تر از همه ي روزا... خسته تر از همیشه... چشمام رو میبندم... میبندم که نبینم... آره چشمام رومیبندم که خیلی چیزا رو نبینم... نبینم احساس گذشته ي سروش رو... نبینم غم چشماش رو.. نبینم مهربونیه دوبارشو...چه فایده ببینم ولی نتونم احساسش کنم... سروش خیلی آروم دست راستم رو بین دستاش میگیره... همون دستی کهمنصور سیگارش رو کف دستم خاموش کرد... هر چند دستم خیلی میسوزه اما سوزش دلم خیلی خیلی بیشتر از اینسوزشه... دلم از نداشتن سروش عجیب میسوزه... براي اولین بار آرزو کردم ایکاش قبل از نامزدي سروش همه ي ایناتفاقا میفتاد... شاید اینجوري سروش مال دیگري نمیشد... شاید اینجوري دلم کمتر تیکه تیکه میشد... شاید اینجوريتحمل همه ي این دردها آسونتر میشد... بدون اینکه چشمام رو باز کنم آروم دستم رو از بین دستاش بیرون میکشم...نمیدونم چرا؟... ولی دلم هواي گریه داره.... از بین پلکهاي بسته ام اشکام دونه دونه جاري میشن... مثله همیشه بیاجازه.. بی اراده... بی اختیار ... چقدر سخته که سروش کنارمه ولی مال من نیست... دوست دارم قید همه چیز رو بزنمبراي یه لحظه هم که شده توي آغوش مهربونش برم... خیلی وقته که دلم آغوشش رو میخواد... سروش مهربون نشو...تو رو خدا الان مهربون نشو... الان دلم یه تکیه گاه میخواد... ولی نباید بهت تکیه کنم.. تو مال من نیستی... نذار یهخائن بشم... ت حق من نیستیسروش: ترنم تو رو خدا برام حرف بزن...چشمام رو باز میکنم... تو چشماش خیره میشم... لبام از شدت گریه میلرزه... لب پایینم رو گاز میگیرم... اشک توچشمهاي سروش هم جمع میشه... یاد آهنگ مهسا میفتم... آهنگ یه غریبه ي مهسا چقدر با حال و روز تمام این چهارسال من مطابقت دارهبا همه ي دردي که دارم شروع میکنم به زمزمه ي آهنگ مورد علاقم
یه غریبه با من تو این خونست سروش جلوم نشسته...که به تو خیلی شباهت داره پاهام رو تو بغلم جمع میکنم... همینجور با بغض آهنگ مهسا رو میخونم پیرهنی که تنشه مال تویه جاي تو گوشی رو برمیداره همون آهنگی رو که دوس داشتی با خودش تو خلوتش میخونه ولی با من سرده با اینکه همه چیزو راجبم میدونه اشکها همینجور از چشمام سرازیر میشناین نمیتونه تو باشی مگه نه خالیه از تو فقط جسم تو هر جا که هستی منو میشنوي بگو این سایه هم اسم توئه سروش هم بی مهابا اشک میریزهسرش رو بین دستاش میگیره و با ناله میگه: لعنتی برام حرف بزن... از این آدما بگو... دارم دق میکنم کاش از چشمام بخونی سروش... مثله گذشته ها... مثله اون روزا که با یه نگاهم تا تهش میرفتی... من که گفتنی ها روگفتم ولی تو شنیدنی ها رو نشنیدي سرم رو روي پاهام میذارمو با هق هق شعر رو براي خودم زیر لب میخونم
منو میبوسه و بی تفاوتهباورم نمیشه اینه سهممدیگه انگار بین ما چیزي نیستوقتی لمسم میکنه میفهممسروش دیگه طاقت نمیاره... من رو به طرف خودش میکشه و آروم تو بغلش میگیرهدرد بدي توي همه ي بدنم میپیچه اما من این درد رو دوست دارم... آغوش آشناي عشقم رو دوست دارم... این همهمهربونی ها رو دوست دارم... من این سروش رو دوست دارم... خدایا... خدایا... خدایا... چیکار کنم؟... دوست دارم ساعتهاتو بغلش باشم... میدونم باز هم دارم اشتباه میکنم... شاید بزرگترین اشتباه زندگیم همین باشه... اما دست من نیست کهاگه دست من بود بعد از 4 سال دیگه عشقی نبود... دیگه دوست داشتنی نبود... سروش سرش رو روي شونه هاي منگذاشته و گریه میکنه... این رو از تکون شونه هاش میفهمم... خدایا چرا؟... چرا نمیتونم تو آغوش مردي بمونم که همهي دنیاي منه... خدایا ایکاش اینقدر بی انصاف نبودي؟... آره براي اولین بار میگم خیلی بی انصافی... که دنیاي من روازم میگیري و تقدیم یکی دیگه میکنی... نمیتونم جلوي اشکام رو بگیرم... باورم نمیشه تو آغوش عشقم دارم جونمیدم... امشب چقدر نفس کشیدن سخت شده... سروش متوجه ي حال خراربم نیست چون حال خودش از من همخرابتره...آهی میکشم... آه عمیقی که به جز درد چیزي برام به همراه نداره... کی فکرش رو میکرد یه روز نفس کشیدن هماینقدر سخت بشه... به زحمت دستم رو بالا میارمو روي قفسه ي سینه ي سروش میذارم... چه سخته دل کندن وقتیکه دلت راضی نباشهولی باید دل بکنم... به زحمت به عقلب هلش میدم ولی اون حلقه ي دستاش رو محکمتر میکنه... دردم بیشتر میشه بهزحمت میگم: سروشبا بغضمیگه: هیس... هیچی نگو ترنم... امشب هیچی نگو... امشب فقط آغوش تو آرومم میکنهنکن سروش... تو رو خدا با من این کارو نکن... نذار یه خائن بشم...یه خورده احساس سرما میکنم ولی برام مهم نیست... مهم نیست درد دارم... مهم نیست نفس کشیدن تا حد مرگ برامسخت شده... مهم نیست احساس سرما میکنم... مهم نیست اسیر دست دشمنم... مهم اینه که توي بدترین شرایط
ادامه دارد... .
با خونسردي نگامو ازش میگیرمو میگم: شما به مطالعه تون برسید و تو کاري هم که بهتون مربوط نیست دخالت نکنیدبا لحن خشنی میگه: بدم میاد یکی از جلوي من خمیازه بکشهبا مسخرگی میگم: یادم میمونه... دفعه ي بعد وقتی خواستم خمیازه بکشم حتما اتاق رو ترك میکنمنفسش رو با حرصبیرون میده و دیگه هیچی نمیگه... نمیدونم چرا از صبح اینقدر کلافه و بی حوصلست... یه لحظه باخودم فکر کردم نکنه واسه ي اون هم ایمیلی فرستاده شده ولی زود از این فکر خندم گرفت چون اگه چنین چیزياتفاق میفتاد سروش سریع یقه ي من رو میگرفتو میگفت تقصیر توهه... اصلا تو این دنیا هر اتفاقی بیفته این خاندانمن رو مقصر میدونند... تنبلی کنار میذارمو مشغول تایپ چند صفحه ي آخر میشم... دو صفحه بیشتر نمونده که یه نفرچند ضربه به در میزنه و با اجازه ي سروش در رو باز میکنه... بعد از چند لحظه یه پیرمرد که قیافه ي مهربونی دارهجلوي در نمایان میشه و میگه: سلام پسرمسروش: سلام آقا رحمان... حالتون خوبه؟آقا رحمان: مرسی پسرمبعد هم نگاهی به میندازه و میگه: سلام خانمسري تکون میدمو میگم: سلام پدرجان... خسته نباشیدلبخند مهربونی میزنه و یه چایی و به همراه چند تا دونه شیرینی واسه ي سروش میذاره... همونطور که به طرف منمیاد میگه: درمونده نباشی خانم جانبا خجالت میگم: اینجوري صدام نکنید... من هم جاي دخترتون فرضکنیدلبخندي میزنه و میگه: من دختر ندارممیخندم و میگم: پس من چیه ام؟میخنده و سري تکون میده... چند تا شیرینی و به همراه یه چایی برام میذاره- مرسی بابا رحمانبامهربونی نگام میکنه و میگه: بخور دخترم
بعد هم به سمت سروش برمیگرده و میگه با اجازه آقا سروش سروش لبخندي میزنه و سري براش تکون میده... بعد از اینکه بابا رحمان در رو میبنده صداي سروش هم بلند میشهسروش: میبینم که هنوز با زبون چرب و نرمت همه رو رام خودت میکنیبدون اینکه جوابشو بدم شیرینی و چاییم رو میخورمو اون دو صفحه رو هم تایپ میکنم... بعد از تموم شدن تایپ یهدونه شیرینی باقی مونده رو هم نوش جان میکنمو یه دور دیگه ترجمه هاي تایپ شده رو نگاه میکنم- تموم شدسروش بدون اینکه سرش رو بالا بیاره همونجور که نگاش به کتابه میگه: میتونی برينگاهی به ساعت میندازم... ساعت چهار و نیمه... کیفم رو از روي میز برمیدارمو از روي صندلی بلند میشم- خداحافظسري تکون میده و هیچی نمیگهبه سرعت به سمت در حرکت میکنمو در رو باز میکنم... همینجوري هم یه خورده دیرم شده صد در صد تا اونجا برسمدیرتر هم میشه... سریع از اتاق خارج میشمو در رو پشت سرم میبندم... بعد از خداحافظی از منشی خودم رو به آسانSورمیرسونمو چند بار دکمه رو فشار میدم... با رسیدن آسانSور خودم رو به داخلش پرت میکنمو دکمه ي طبقه ي همکفرو فشار میدموقتی آسانSور به طبقه ي همکف میرسه سریع از آسانSور خارج میشم... با قدمهاي بلند از ساختمون بیرون میامو بهاطراف نگاهی میندازم... باید یه چیزي واسه ماندانا بخرم... ولی نمیدونم چی... دوست ندارم دست خالی به خونشونبرم... پول چندانی هم ندارمزمزمه وار میگم: کی میگه پول مهم نیست.. بعضی مواقع یکی مثله من بخاطر نداشتن پول باید شرمزده بشه... همپیش دکتر هم پیش ماندانا هم پیش خیلیاي دیگه همینجور که غرغر میکنم از شرکت خارج میشمو به سمت ایستگاه راه میفتم... از اونجایی که میخوام زودتر به خونه يمانی برسم باید به یه ایستگاه دیگه برم... یه خورده پیاده رویم از مسیر همیشگیم بیشتره...
با خودم فکر میکنم وضع من نسبت به بعضیا خیلی بهتره... بعضی مواقع یه مرد به خاطر نداشتن پول چنان پیش زن وبچه اش شرمنده میشه که آدم از زندگی سیر میشه... من حداقل فقط خودم هستمو خودم.. حداقل مسئولیت بقیه رودوش من نیستآهی میکشمو سرعتمو بیشتر میکنم... بالاخره بعد از یه پیاده روي طولانی به ایستگاه میرسمو سوار اتوبوس میشم...همین که روي یکی از صندلی هاي خالی میشینم دستم رو داخل جیبم فرو میکنم تا گوشیم رو از جیبم دربیارمو بهساعتش نگاهی بندازم... اما در کمال تعجب میبینم گوشیم نیست... اخمام تو هم میرن... زیپ کیفم رو باز میکنم دنبالگوشیم میگردم... زیپ وسطی... زیپ کناري... همه و همه رو باز میکنم اما پیداش نمیکنمآه از نهادم بلند میشهزمزمه وار میگم: ترنم چیکارش کردي؟از بس این مدت برام اتفاق بد افتاده با گم شدن گوشیم ته دلم بدجور خالی میشه... یاد چهار سال پیش میفتم کهگوشیم گم شد... که ترانه همون روز خودکشی کرد... که اون روز بدترین خاطره ي زندگیم شد... سعی میکنم آرومباشم... چشمام رو میبندمو یه نفس عمیق میکشم... یه خورده فکر میکنم.. آخرین بار کی ازش استفاده کردم؟....زمزمه وار میگم: آهان... با دکتر حرف زدمو اون رو روي میز گذاشتملبخندي رو لبم میشینه... پس روي میز جا گذاشتم... یه لحظه ترسیده بودم نکنه دوباره اتفاقاي گذشته تکرار بشه..مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه چه برسه به من که بیش از هزار بار تا حالا توسط این مار گزیده شدمبا خودم میگم: ترنم باید حواست رو بیشتر جمع کنی.... اینبار تو شرکت جا گذاشتی ولی دفعه ي بعد ممکنه یه جایی جابذاري که در دسترس همه باشهبا صداي زنی به خودم میام: چیزي گفتین خانم؟مثله اینکه فکرمو بلند به زبون آوردم شرمزده به زنی که کنارم نشسته لبخند میزنمو میگم: با خودم بودمیه جور بهم نگاه میکنه که انگار یه دیوونه کنارش نشسته... نگامو ازش میگیرمو به بیرون خیره میکنم... لبخندم پررنگتر میشه... با خودم فکر میکنم که واقعا دیوونگی رو در خودم به حد اعلا رسوندم... بیخیال این فکرا میشمو تصمیممیگیرم قبل از اینکه به خونه برم یه سر به شرکت بزنمو گوشیم رو بردارم... راضی از تصمیمی که گرفتم به این فکرمیکنم که واسه مانی چی بخرم؟... اونقدر با خودم کلنجار میرم که در نهایت به دو بسته از شکلاتاي مورد علاقه ي
امیرارسلان رضایت میدم... پسر ماندانا و امیر رو خیلی دوست دارم... مطمئننا از دیدن اون شکلاتا خیلی ذوق میکنه...بعد از رسیدن به مقصد موردنظرم از اتوبوس پیاده میشمو به سمت آدرس خونشون حرکت میکنم... توي راه دو بستههم شکلات میخرم که ده هزارتومن برام تموم میشهبا خودم فکر میکنم: تا آخر ماه با چهل هزارتومن چه جوري بگذرونم؟با دیدن خونه ي مانی و امیر شونه اي بالا میندازمو و میگم: بیخیال... فعلا مانی رو دریاب براي حساب و کتاب حالاحالاها وقت داري... با شوق قدمهامو تندتر میکنمو خودم رو به خونه شون میرسونم... دستم رو بالا میارمو زنگ رو فشارمیدم... بعد از مدتی صداي مرد غریبه اي رو میشنوم... هر چند یه خورده صدا برام آشناهه اما نمیدونم طرف مقابلمکیه؟مرد: بله؟- من از دوستاي ماندانا هستممرد: ترنم خانم شمایین؟با تعجب میگم: بل......هنوز حرفم تموم نشده که در باز میشهدوباره صداي مرد رو از پشت آیفون میشنوم که میگه: بفرمایید داخلزودي وارد خونه میشم و در رو پشت سرم میبندم...نمیدونم کی بود تعجبم از اینه که اون طرف چطور من رو شناخته...همین که چند قدمی تو حیاط برمیدارم در ورودي خونه با صداي وحشتناکی باز میشه و بعد هم ماندانا رو میبینم که بهسمت هجوم میاره و با جیغ میگه: واي ترنم... بالاخره اومدي... دلم برات تنگ شده بود.. خوبی؟بهت زده سر جام خشک میشه... بدون اینکه درست و حسابی نگام کنه از گردنم آویزون میشه و شروع به بوسیدن منمیکنهبه زور از بغلش بیرون میارمو میگم: گم شو اونور... تف مالیم کردي... این چه وضعه مهمون نوازیه... چنان در رو بازکردي که من فکر کردم زلزله اومده... بعد هم که مثله این آدمخوارا به سمت من هجوم میاري... رفتی اونور آدم نشديهیچ بدتر هم شدي برگشتی...
ماندانا همونجور مات من شدهصداي خنده ي امیر و اون مرد غریبه رو هم میشنوم... نگاهم بهشون میفته... با دیدن مرد غریبه تازه متوجه میشم کهاون طرف مهران بوده... با خجالت سري براشون تکون میدم و بهشون سلام میکنمامیر و مهران نیز همونطور که میخندن جوابمو میدنو آروم آروم به طرف ما حرکت میکنندماندانا با ناراحتی میگه: ترنم صورتت چی شده؟حرف تو دهنم میمونه... اصلا یاد صورتم نبودم... هر چند یه خورده بهتر شده و از دور زیاد معلوم نیست ولی از نزدیککاملا پیداستیه لبخند زورکی میزنمو میگم: چیز مهمی نیستماندانا: کجاش مهم نیست... ببین چه بلایی سر صورتت اومدهاشک تو چشمش جمع میشه و دوباره بغلم میکنه و زمزمه وار میگه: بعد از اون مهمونی چه بلایی سرت آوردنترنم؟...نکنه قبل از مهمونی هم مشکل داشتی بهم نمیگفتی؟... آره... الهی بمیرم برات...- آروم باش مانی... داداش و شوهرت دارن بهمون نزدیک میشنهمونجور که تو بغلمه میگه: به جهنم- مانیبا بغضمیگه: اه... باشه بابابا لحن غمگینی ادامه میده: خیلی دلم برات تنگ شده بود ترنم... خیلی زیادمهران و امیر فاصله ي چندانی با من و ماندانا ندارن... آروم آروم به طرف ما میانبه آرومی میگم: منم خیلی دلتنگت بودم گلم... خیلی بیشتر از توبا لحن تخسی میگه: نه خیر... من بیشتر دلتنگت بودممهران و امیر حالا دقیقا جلوي من و ماندانا واستادن و با لبخند نگامون میکنند
ماندانا رو از آغوشم بیرون میارمو یه بار دیگه با مهران و امیر سلام میکنم... امیر با ناراحتی به صورتم نگاهی میکنه وسعی میکنه چیزي به روي خودش نیاره... اما مهران با تعجب اشکارا به صورت من خیره میشه... ماندانا که وضع رواینطور میبینه میگه: امیرجان با مهران برو چند کیلو شیرینی بخر میدونی که از فردا اینجا کاروانسرا میشهامیر که تا ته موضوع رو میگیره سري تکون میده و میگه: مهران جان راه بیفتمهران با تعجب میخواد چیزي بگه که امیر دستش رو میکشه و میگه: با اجازهسري تکون میدمو چیزي نمیگمماندانا با خنده میگه: میبینی چه جوري دنبال نخود سیاه فرستادمشون- گناه داشتن طفلکیهاماندانا اخمی میکنه و میگه: اه... دلسوزي رو تمومش کن... اگه به تو باشه واسه ي سوپور محله هم دل میسوزونیدستم رو میکشه و با خودش به داخل خونه میبرهماندانا: برو بشین.. برم یه شربت درست کنم- ماندانا بیخیال شربت شو... هر وقت.........ماندانا: خودم هم تشنمه... برو بشین زود میامسري تکون میدم... شکلاتا رو به طرفش میگیرمو میگم: براي امیر ارسلان خریدم... هنوز هم از این شکلاتا دوستداره؟ماندانا: دیوونه... این چه کاري بود؟شونه اي بالا میندازمو میگم: دو بسته شکلات که دیگه این حرفا رو ندارهشکلاتا رو از میگیره و نگاهی بهشون میندازه میگه: عاشقشونه... حاضره نهار و شام نخوره ولی محاله از این شکلاتادست بکشههمونجور که حرف میزنه پشتش رو به من میکنه و به سمت اشپزخونه میره
ماندانا: نمیدونم این شکلاتا چی دارن که امیر ارسلان این همه از اینا میخوره... اینقدر که این شکلاتا رو دوست دارهمن و باباش رو دوست ندارهبه سمت مبل میرمو یکی رو واسه نشستن انتخاب میکنمازهمونجایی که نشستم داد میزنم: حالا کجاست؟ نمیبینمشماندانا: با مامان بزرگش رفته خونشون- راستی چرا کسی اینجا نیست؟ماندانا: قرار شد امشب یه جشن خونه ي پدرشوهرم واسه ورود ما بگیرنبا یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون میادو میگه: تو هم دعوتی- خودت که میدونی نمیتونم بیامماندانا: بیخود... خیلی هم میتونی- باور کن شرایط خونه خیلی بده... شاید مجبور بشم ازت کمک بگیرم... باز به مشکل برخوردمبا تعجب نگام میکنه شربت رو روي میز میذاره و مبل مقابل من رو براي نشستن انتخاب میکنهماندانا: نگرانم کردي؟... چی شده ترنم؟دست دراز میکنمو شربت رو برمیدارم... ماندانا با نگرانی بهم زل زده... چند جرعه از شربت رو میخورمو میگم: تو اینمدت اتفاقاي زیادي افتاده... بعضی مواقع خیلی میترسم... خیلیماندانا: من که آخرین بار باهات تماس گرفتم همه چیز خوب بود... البته منظورم از خوب این بود که اتفاق خاصینیفتاده بود... به جز مهمونی و.....میپرم وسط حرفشو میگم: همه چیز از اون مهمونیه لعنتی شروع شد... البته قبلش هم یه چیزایی شده بود ولی فکرنمیکردم اونقدر مهم باشه... اما مثله همیشه اشتباه میکردمماندانا: تو که جون به لبم کردي... بگو چی شده؟
سرمو با ناراحتی تکون میدمو شروع به تعریف ماجرا میکنم... همه چیز رو واسش تعریف میکنم... از سروش گرفته تاماجراي دکتر... ماندانا با دقت به حرفام توجه میکنی... بعد از تموم شدن حرفام شروع به فحش دادن به سروش میکنهماندانا: ترنم به خدا سروش یه آدم روانیه- مانداناماندانا: چیه... مگه دروغ میگم؟... پسره ي دیوونهسرمو بین دستام میگیرمو میگم: تمومش کن مانی...با لحن آرومی میپرسه: هنوز هم دوستش داري؟با پوزخند میگم: چه فرقی میکنه... بعضی حرفا بهتره هیچوقت گفته نشنماندانا: ترنمبا لبخند تلخی ادامه میدم:بعضی حرفا رو نمیشه گفت باید خورد...ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت ،نه میشه خورد..میمونه سردلت..میشه دلتنگی میشه بغض..میشه سکوت!!اشک تو چشماش جمع میشه- این جمله رو خیلی دوست دارم... حرف دله من رو میزنهبا بغضمیگه: ترنم این زندگی حق تو نیست... چرا هنوز دوستش داري؟ آخه چرا؟... اگه من بودم محل سگ هم بهشنمیذاشتمآهی میکشمو هیچی نمیگمآهی میکشمو هیچی نمیگمبیخیال سروش میشه و میگه: از آقاي رمضانی اصلا انتظار نداشتم- بیخیال... اون بدبخت هم از چیزي خبر نداره وگرنه مجبورم نمیکردماندانا: تو این دوره زمونه هیچکس رو نمیشه شناخت... حتما با امیر صحبت میکنم... امیر و مهران میخوان با همدیگهیه شرکت تاسیس کنند... از همین حالا خودت رو استخدام شده فرض کن
میخندمو میگم: اونوقت جنابعالی چه کاره ايبا افتخار میگه: مثلا نسبت دو طرفه دارما- داداشت چرا تو شرکت بابات کار نمیکنهماندانا: نمیدونم والا... تو فکر کن حماقت.. گیر دو تا خل و چل افتادم ... هم امیر هم مهران بر این عقیده هستن کهنباید از پدرهاي گرامی کمکی گرفته شود- یه جور میگی انگار خودت سالمیماندانا: نه تو رو خدا نگو فکر کردي من هم مثله اون دو تا خل و چلم- فکر کردم مطمئنم... تو خودت از همه خل و چل تري.... اصلا بذار یه جمله بگمو خیالت رو راحت کنم تو سر دستهي همه ي خل وچلایی... هرچند از توي خل و چل داشتن چنین برادري بعید نبودماندانا: ترنم- چیه؟... مگه دروغ میگم... همین امیر بدبخت هم از همنشینی با تو به این وضع دچار شدهماندانا: کافر همه را به کیش خود پنداردمیخندمو هیچی نمیگمماندانا: بخند ترنم خانم... بخند ولی یادت باشه نوبت من هم میشه که بهت بخندم... اصلا میدونی چیه حق نداري توشرکت شوهر جونم و داداش جون جوجونیم کار کنی... اصلا هم سفارشت رو نمیکنم... از پارتی بازي هم خبري نیستبعد هم زبونش رو برام بیرون میاره... عاشق این بچه بازیاش هستم- برو بابا... من به امیر بگم سه سوته استخدامم میکنهماندانا: من هم به مهران میگم یه سوته اخراجت کنهبعد هم با لحن مسخره اي ادامه میده: دلت بسوزهمیخندم سرمو به نشونه تاسف براش تکون میدم
بعد از کلی بگو و بخند و شوخی ماندانا میگه: خارج از شوخی خیلی خوشحالم بالاخره تصمیم گرفتی مستقل بشی... هرچند از لحاظ مالی مستقل بودي ولی باز هم بهتر بود جدا زندگی میکردي- ماندانا خودت که بهتر میدونی توي این کشور زندگی واسه ي یه دختر مجرد خیلی سخته...کجا به یه دختر مجردخونه اجاره نمیدن؟... در فرضکه اجاره دادن با این حقوق بخور نمیر که همین حالا هم به زور تا آخر ماه نگهشمیدارم کجا رو اجاره میکردم... الان هم اگه تو نبودي باز باید تو همون خونه میموندم یا به زور ازواج میکردمماندانا: تقصیر خودته... من که بهت گفته بودم کمکت میکنم- فکر میکردم مونا مادرمه... فکر میکردم دوستم داره... دوست نداشتم با رفتنم بیشتر اذیتش کنمماندانا: خیلی ازش بدم اومد- نباید اینجور قضاوت کرد... هر چی باشه قبلا برام مادري کردهماندانا: اون مادري کردنش تو سرش بخوره- مانداناماندانا: کوفت... خستم کردي... اون از اون بنفشه ي مارموز که بیخودي هواشو داشتی... اون از سروش که بیخوديطرفش رو میگیري... این هم از مونا که بیخودي بهش حق میدي... همین کارا رو میکنی هر غلطی دوست دارنمیکنند دیگه... نکنه واقعا باورت شده گناهکاري؟... ترنم به خودت بیا هیچکدوم از این آدما حق ندارن بهت بد و بیراهبگن- اشتباه نکن ماندانا... من به کسی حق نمیدم... از کسی هم طرفداري نمیکنم... ولی من یه روزي همه ي این افراد رومیپرستیدم... بنفشه... سروش... مونا... اسطوره هاي زندگیم بودنآهی میکشه و میگه: میفهمم چی میگی- نه ماندانا نمیفهمی... فکرشو کن منی که صمیمی ترین دوستت هستم یه سیلی بهت بزنمو اظهار تاسف بکنم بخاطرتمام لحظه هایی که با تو گذروندم... تو اون لحظه چه حالی بهت دست میده... از من متنفر میشی یا به من سیلیمیزنی؟...ماندانا نگاهشو به زمین میدوزه و هیچی نمیگه
دیدي خودت هم جوابی نداري... بذار من بهت بگم... اون لحظه فقط و فقط یاد تمام خاطرات خوبی که با من داري«؟ چرا اینطور شد »...«؟ چرا » میفتی .. یاد روزایی که با من گذروندي و فقط یه سوال تو سرت میپیچهماندانا سرشو بالا میاره و با چشماي خیس از اشک بهم خیره میشهبی توجه به اشکاش میگم: حالا فکر کن امیري که حاضري واسش جونت رو هم بدي یه روزي بیاد جلوتو بگه چرا بهمخیانت کردي و تو ناراحت از همه ي بی انصافیا هیچ جوابی براش نداشته باشی... آره ماندانا ... هیچ جوابی... هیچ جوابیکه بتونه اون رو قانع کنه... آیا ازش متنفر میشی؟... آیا حالت ازش بهم میخوره... حتی اگه سیلی به گوشت بزنهحاضري پا رو دلت بذاريماندانا: نگو ترنم... تو رو خدا اینجوري نگو... بدجور دلم میسوزه- ماندانا حرف زدن آسونه... مهم عمله... همه ي اونایی که زندگیه من رو از زبون من بشنون شاید مهربونی من روحماقت بدونند... شاید احساس من رو نسبت به سروش احمقانه فرض کنند... اما من میگم کاراي من حماقت نیستعشق من احمقانه نیست... دنیاي من با همین باورها پابرجاست... من انتظاري ندارم نه از تو نه از هیچکس دیگه چونشماها جاي من نیستین تا من رو درك کنید... براي اینکه بتونی طرفت رو درك کنی... باید خودت رو جاي طرفتبذاري... ماندانا باید بشه ترنم... مادر ماندانا باید بشه مادرترنم... اونوقت ببین چه قدر سخته گذشتن از زنی که یه عمرمادرت بود... یه عمر خودت رو از زنی میدونستی که جایی تو زندگیش نداشتی... تو الان جلوي من نشستی و میگی اگهبه جاي من بودي محل سگ هم به سروش نمیذاشتی ولی اگه به جاي سروش امیر بود باز هم این حرف رو میزدي...من اشتباهات سروش رو قبول دارم ولی ازش متنفر نیستم میدونی چرا؟ چون اون فکر میکنه من بهش خیانت کردم وترکم کردبا لحن غمگینی میگه: نمیتونم غم و غصه ت رو ببینم وقتی میبینم اینقدر اذیتت میکنند ناراحت میشم ولی حق باتوهه... من احساسات اونا رو در نظر نمیگیرم فقط به احساسات تو فکر میکنمآهی میکشه و با ناراحتی ادامه میده: اما ترنم حتی اگه احساسات اونا رو هم در نظر بگیرم باز هم میگم دارن زیاده رويمیکنند... مونا مادرت نیست... طاهر و طاها برادرهاي تنیت نیستن.... سروش همسرت نیست ولی پدرت که دیگه پدرتهست... اون که دیگه پدر واقعیته... باز صد مرحمت به طاهر که یه جاهایی هوات رو داره... باز صد مرحمت به سروشکه با دیدن صورت تو دلش سوخت ولی پدرت......- بیخیال ماندانا... بهتره به آینده فکر کنم... به مادرم... میخوام پیداش کنم
ماندانا: حق با توهه... بهتره به فکر آینده باشی... نگران خونه و کار هم نباش... همه جوره کمکت میکنم.... راستیحواست رو جمع کن خیلی نگرانتم... به قول دکتر مسیرهاي شلوغ رو واسه رفت و آمد انتخاب کنبا آوردن اسم دکتر یاد گوشیم میفتمو دادم به هوا میرهماندانا با ترس میگه: چی شد؟- گوشیم رو توي شرکت سروش جا گذاشتمبا اخم میگه: همین کارا رو میکنی دیگه... بعد انتظار داري همه چیز خوب پیش بره... دختر شرایط تو فرق میکنه بایدبیشتر حواست رو جمع کنی؟... آخه چرا اینقدر سر به هوایی؟بی توجه به حرف ماندانا نگاهی به ساعت میندازم... ساعت پنج و نیمهبه سرعت از جام بلند میشمو میگم: ماندانا باید برمماندانا: واستا واسه ي امیر زنگ میزنم تو رو برسونه- نه شرکت تا ساعت شش تعطیل میشهمتفکر میگه: یه لحظه صبر کنو با گفتن این حرف سریع از من دور میشه... دوباره روي مبل میشینمو به شربت نیم خورده ام نگاهی میندازم.... بعد ازچند دقیقه پیداش میشه و میگه: این سوئیچ رو بگیر- اما.........ماندانا: ترنم به خدا میکشمتا... زود برگرد- آخهماندانا: ترنمنفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: امان از دست تو... زود برمیگردمماندانا: حتما این کار رو کن چون امشب تو هم باید تو مهمونی باشی
ماندانا دوباره شروع کردي؟ماندانا:فعلا برو وقتی برگشتی با هم حرف میزنیمسرمو تکون میدمو میگم: فعلا خداحافظدستش رو به نشونه ي خداحافظی بالا میاره و هیچی نمیگه... سریع از ساختمون بیرون میامو وارد حیاط میشم... همونلحظه ي ورودم متوجه ي ماشین شده بودم و پس مشکلی سر اینکه ماشین کجاست ندارم؟... میخوام به سمت در برمکه با صداي ماندانا سرجام وایمیستمماندانا: من باز میکنم تو ماشین رو روشن کنسري تکون میدمو سوار ماشین میشم... کیفم رو روي صندلی عقب پرت میکنمو در رو میبندم... بعد از چهارسالنمیدونم چیزي از رانندگی یادم مونده یا نه؟با پوزخند میگم: هر چی باشه از اتوبوس بهترهماشین رو روشن میکنمو به آرومی اون رو به حرکت در میارم.. یادش بخیر همیشه عشق سرعت بودم... آدما چقدر تغییرمیکنند... ماندانا در رو کامل باز کرده... بوقی براش میزمو از کنارش رد میشم... مثله خیلی از روزاي دیگه باورم داره...براش مهم نیست بقیه در موردم چی میگن تنها چیزي که براش مهمه اینه که من آدم بده نیستم... بعضی مواقع که بهگذشته ها فکر میکنم شرمنده میشم... حتی اگه اون شک یه لحظه بود باز هم برام شرمندگی رو به همراه داره... منحق نداشتم به ماندانا شک کنمآهی میکشمو به این فکر میکنم که همیشه پیاده روي رو به رانندگی ترجیح میدادم...حتی اون موقع ها با اینکه بابا برامماشین خریده بود به ندرت ازش استفاده میکردم... یا سوار نمیشدم یا اگه سوار میشدم با آخرین سرعت به سمت مقصدحرکت میکردم... یادمه روزایی که بابا گوشی و لپ تاپ و ماشینم رو از من گرفته بود میفتم با اینکه چیزي از ماندانانمیخواستم ولی اون به زور همه چیزش رو با من شریک میشد... خیلی جاها بهم کمک کرد... با اینکه روزاي سختیبود ولی باعث شد دوست واقعیم رو بشناسم... به سمت شرکت سروش میرونم... مسیرهایی رو انتخاب میکنم که خلوتتر هستن... حوصله ي ترافیک ندارم... بعد از چهارسال هنوز هم رانندگیم خوبه... نمیگم عالیه ولی همین که بعد از اینهمه سال میتونم این ماشین رو برونم خودش خیلیه... کم کم سرعتم رو زیاد میکنم... بعد از بیست دقیقه به شرکتمیرسم... ماشین رو طرف دیگه خیابون جلوتر از شرکت پارك میکنم... کیفم رو داخل ماشین میذارمو خودم از ماشینپیاده میشم... هوا تقریبا تاریک شده... و از اونجایی که این منطقه هم کلا جاي پرت و خلوتیه تک و توك یه ماشین یا
موتوري از خیابون رد میشن ترجیح میدم سریع تر گوشی رو بردارم و فلنگ رو ببندم... با قدمهاي بلند به اون طرفخیابون میرم و به سمت شرکت حرکت میکنم... همینکه چند قدم به سمت شرکت برمیدارم صداي قدمهاي یه نفر رو ازپشت سرم میشنوم و بعد هم کشیده شدن بازوم رو احساس میکنمبا تعجب به عقب برمیگردمو با دیدن یه مرد غریبه که چاقویی رو مقابلم گرفته خشکم میزنه... با یه دستش بازوم روگرفته و با یه دستش چاقو رو روي شکمم گذاشتهته دلم خالی میشه... یعن........مرد غریبه اجازه نمیده بیشتر از این به تجزیه و تحلیل موقعیتم بپردازممرد: بهتره بی سر و صدا راه بیفتی و گرنه زندت نمیذارمضربان قلبم بالا میره...با صداي لرزونی میگم: من چیزي ندارم که واسه ي شما ارزش مادي داشته باشهپوزخندي میزنه و میگه: تو خودت کلی می ارزي... خفه شو و راه بیفتیاد اون روز توي پارك میفتم... که پسره تهدیدم کرده بود... که میخواست از من سواستفاده کنه... که میخواست به زورسوار ماشینم کنه.... با فکر اینکه شاید قصد این طرف هم همون باشه ترسم بیشتر میشهبازوم رو ول میکنه... به جلو هلم میده و چاقو رو پشتم میذاره...اخمام تو هم میره... اگه دزد نیست لابد نیت بدي داره... حتی نمیتونم فکرش رو هم کنم که بهم دست درازي بشه...مرد: بهتره فکر فرار به سرت نزنه و گرنه همینجا سوراخ سوراخت میکنمنباید بترسم... نباید بترسم... نباید بترسم... نباید بترسم... ترنم باید فرار کنی... تو میتونی دختر... تو میتونی... مدام باخودم این جمله ها رو تکرار میکنم...داره من رو به سمت مخالف شرکت هدایت میکنه... چند قدم به جلو میرم... ترنم نهایتش مرگه دیگه... یاد آرزوهاممیفتم... یاد تصمیمام... یاد مادرم... دوست ندارم بمیرم.... دلم میخواد مادرم رو ببینم... دوست دارم آغوشش رو با همهي وجودم احساس کنم... دوست دارم بعد از چهار سال براي یه بار هم که شده زندگی کنم... تازه امیدوار شده بودم
با هر قدمی که از شرکت دورتر میشیم ته دلم خالی تر میشهمرد: تندتر... بجنببه خودم تشر میزنم: ترنم خجالت بکش... زنده بودن به چه قیمتی... اگه تسلیم خواسته هاي این مرد بشی معلوم نیستچی میشه...بدجور تو دو راهی موندم... به نزدیکی یه ماشینی میرسیم... یه ماشین آشنا... سمند سفید... دو تا مرد دیگه هم تويماشین نشستن... ترسم بیشتر میشهترنم باید فرار کنی... قید زندگی و همه چیز رو میزنمو با آرنجم ضربه اي به شکم مرد وارد میکنمو به سمت شرکتسروش میدوم... اونقدر سریع شروع به دویدن میکنم که خودم هم باورم نمیشه... از اونجایی که مرد فکر نمیکرد فرارکنم تعادلش رو از دست داد و با ضربه ي من پخش زمین شد... صداي باز شدن در ماشین رو به همراه داد و فریاد یهولی بی توجه به همه چیز و همه کس فقط میدوم... به ...« لعنتی بگیرش... نیما بگیرش »... مرد میشنوم... که مدام میگهسمت شرکتی که تو این روزا واسم جهنم بود ولی الان برام حکم بهشت رو داره... صداي پاي یه نفر دیگه رو هم پشتسرم میشنوم... صداي نفس نفس زدناش باعث ترس بیشتر من میشه... حس میکنم اون طرف داره بهم میرسه... اونرو خیلی نزدیک به خودم احساس میکنم... و در آخر دستی رو میبینم که به طرفم دراز میشه... جا خالی میدم ولیدوباره دستشو دراز میکنه و به آستین مانتوم چنگ میندازه... این کارش باعث میشه تعادلمو از دست بدمو توي بغلشپرت بشم... تنها چیزي که متوجه میشم اینه که این اون مرد قبلی نیست... با خونسردي تمام بدون اینکه بهم اجازه يعکس العمل یا اعتراضی بده یه دستش رو دور شونم حلقه میکنه و با دست دیگه اش دستمالی رو جلوي دهنم میگیرهکم کم چشمام بسته میشن و دیگه متوجه ي چیزي نمیشمفصل هفدهمبه زحمت چشمام رو باز میکنم... با گنگی به اطراف نگاه میکنم... سرم عجیب درد میکنه.... خودم رو توي یه اتاق خالیمیبینم... تنها چیزي که توي اتاقه یه تیکه موکتیه که روي زمین پهنهزیرلب زمزمه میکنم: اینجا کجاست؟میخوام از روي زمین بلند شم که تازه متوجه ي دست و پام میشم... دست و پاهام رو با طناب بسته شدن
کم کم همه چیز رو به خاطر میارم... ماشین سمند... دزد... چاقو... دستمال و در آخر بیهوشیاز شدت ترس نوك انگشتام یخ زده... ترس رو با بند بند وجودم احساس میکنم... به سختی روي زمین میشینم...نمیدونم باید چیکار کنم... اشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه... دلم یه آغوش امن میخواد... دستاي بسته ام رو بالامیارمو اشکایی که از چشمام سرازیر شدن رو از روي صورتم پاك میکنم... سعی میکنم فکرم رو جمع و جور کنمترنم الان وقت ترسیدن نیست.... نفس عمیقی میکشم... ترنم قوي باش تو میتونی.... دستام میلرزه... باز هم نفسعمیق دیگه اي میکشم و سعی میکنم آروم باشم اما خیلی سخته... قبل از هر چیزي باید بدونم اینا کی هستن؟...چیکارم دارن؟... میخوان چه بلایی سرم بیارن... به زحمت آب دهنم رو قورت میدم و با ترس شروع به داد زدنمیکنم... بعد از مدتی در به شدت باز میشه و یه نفر با اخمهایی در هم جلوي در نمایان میشه... حس میکنم همونپسریه که من رو بیهوش کردبا داد میگه: چه خبرته- با من چیکار دارین؟پوزخندي میزنه و میگه: به موقعش میفهمی اگه زیادي سر و صدا کنی مجبور میشم از راه..........صداي داد همون مردي که با چاقو تهدیدم کرده بود بلند میشه که میگه: پرهام بیا... به مشکل برخوردیمبا کلافگی میپرسه: دیگه چه گندي زدین؟مرد: یه نفر تعقیبمون کرده و وارد خونه شدهپرهام: چی؟ پس شماها داشتین چه غلطی میکردین؟با عصبانیت بهم زل میزنه و میگه: به نفعته خفه شیو بعد بی توجه به من در رو محکم میبنده و با داد به بقیه دستوراتی میدهپرهام: همین الان پیداش کنید... یالا ...اگه منصور بفهمه پوست از سرمون میکنهته دلم امیدوار میشم... یعنی ممکنه نجات پیدا کنم... خدایا خودت کمکم کن... امیدوارم هر کسی هست پلیس رو همدر جریان گذاشته باشه
پرهام: نیما مطمئنی؟نیما: آره بابا... خودم دیدم یه نفر از دیوار پایینپریدپرهام: اگه ماموریت خراب بشه خودم میکشمت... اگه به تو بود دختره هم فرار کرده بودنیما: پر.......پرهام: خفه شو... تو هم برو بگرد پیداش کن... اینجا واستادي ور دل من چه غلطی میکنی؟یعنی کی میتونه باشهبعد ده دقیقه صداي نیما بلند میشهنیما: پرهام گرفتیمشپرهام: بگو بیارنش... کیه؟نیما: مدام میگه ترنم کجاست؟ لابد از آشناهاشهپرهام: منصور پدرمون رو در میارهقلبم تند تند میزنهبا شنیدن صداي آشناي سروش قلبم میریزیهزمزمه وار میگم: نهاشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشهسروش با داد میگه: شماها کی هستین؟ با ترنم چیکار کردین؟پرهام: آقا پسر مثله اینکه نمیدونی فوضولی زیاد عواقب خوبی رو به همراه نداره... نکنه دوست پسرشی؟از شدت ترس همه بدنم میلرزه سروش: خفه ش...
حس میکنم اون بیرون دعوا شده... صداي داد و بیداد چند بلند شدهصداي داد پرهام رو میشنوم: چه طور جرات میکنی رو من دست بلند کنی مطمئن باش این کارت بی جواب نمیمونهسروش: اگه مرد بودي همون لحظه جواب میدادي نه اینکه هزار نفر رو بفرستی من رو بگیرن بعد بیاي جلوم بگیکارت بی جواب نمیمونهبا شنیدن صداي سیلی ته دلم خالی میشه... دستم رو روي قلبم میذارمپرهام: زیادي حرف میزنی... چیکارشی؟؟صداي پر از تمسخر سروش رو میشنوم: به توي کثافت ربطی نداره... چیکارش کردین؟پرهام با مسخرگی میگه:هنوز کارش نکردیم ولی به زودي رسم مهمون نوازي رو به جا میاریمو ازش پذیرایی میکنیمنترس تو هم بی نصیب نمیمونیصداي فریاد سروش تو گوشم میپیچه: لعنتی میگم با ترنم چیکار کردي؟دوباره صداي داد و فریاد بلند میشهنمیدونم سروش چیکار میکنه که پرهام با داد میگه: بگیرینش لعنتیاسروش: اگه بلایی سرش بیاد با دستهاي خودم میکشمتپرهام بی توجه به داد و فریاد سروش میگه: جیباي این بچه سوسول رو خالی کنید و بعد هم پیش اون یکیبندازینش... اگه سر و صداي اضافه هم کرد دست و پا و دهنش رو ببندینبعد از چند دقیقه در اتاق باز میشه و سروش رو به داخل اتاق پرت میشهبا ترس به سروش نگاه میکنمصداي چندش آور نیما رو میشنوم که با تمسخر رو به من میگه: از تنهایی در اومدي... فعلا خوش بگذرون که بعداباهات کار داریمسروش با خشم به چشمام زل میزنه... نگاهم رو از سروش میگیرمو به نیما نگاه میکنم... با تمسخر به حرکات من وسروش خیره شده... پوزخندي رو لباش خودنمایی میکنه
پرهام: نیما بیا کارت دارمنیما: شب خوبی رو براي شما در هتل صفر ستاره آرزومندم... تا میتونید هوا میل کنید و اصلا هم فکر صورتحسابشنباشیدپرهام:نیما کدوم گوري هستی؟نیما: اومدم بابا... اگه گذاشتی دو کلمه حرف بزنمبعد با شیطنت ادامه میده: داشتم میگ......پرهام: نیما بلند شم کشتمتنیما با اخمایی در هم در رو میبنده و غرغر کنون از در دور میشه: اه.... بمیري پرهام... بمیريبا صداي سروش به خودم میامسروش: دوباره یه گند دیگه زدي... آره؟... یعنی تو نمیخواي آدم بشی؟... این ارازل و اوباش با تو چیکار دارن ترنم؟...باز چیکار داري؟آهی میکشمو و هیچی نمیگم... تو این موقعیت هم دست از شک و تردید بر نمیداره... باز مثله همیشه دلم رو میسوزونهسروش از روي زمین بلند میشه... به سرعت خودش رو به من میرسونه و شروع به باز کردن طنابهایی که دور دست وپاهام بسته شدن میکنهبعد از باز کردن طنابها اونها رو گوشه اي پرت میکنه و جلو میشینه... تو چشمام زل میزنه و بهم میگه: ترنم اینا کیهستن؟... چی از جونت میخوان؟با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرمو و میگم: هر وقت فهمیدم خبرت میکنمسروش: ترنم- چیه؟ وقتی نمیدونم انتظار داري چه جوابی بهت بدمسروش: انتظار داري باور کنم؟- من خیلی وقته دیگه از تو یکی هیچ انتظاري ندارم
سروش: ترنم رو اعصاب من راه نرو- من به اعصاب تو چیکار دارم... اونقدر بیکار نیستم که بخوام رو اعصاب نداشته ي جنابعالی پیاده روي کنمسروش: ترنم- کوفت... هی برام ترنم ترنم میکنهسروش: یه کاري نکن بزنم ناقصت کنما- بیخودي به خودت زحمت نده.... اینجا به اندازه ي کافی آدم پیدا میشه این کار رو به عهده بگیره... تو هم بشینناقصشدنه بنده رو تماشا کنسروش: دلم میخواد سرتو بکوبم به دیوار- من هم دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار شاید بیفتم بمیرم از دست توي زبون نفهم راحت بشم... چرا دست از سرمبرنمیداري... اصلا کی گفت من رو تعقیب کنی؟... مگه تو کار و زندگی نداري؟سروش: من احمق رو بگو که جون خودم رو واسه ي توي بیشعور به خطر انداختم- کسی ازت نخواسته بود جون ارزشمندت رو براي من بیشعور به خطر بندازيسروش: لابد این حرفا هم جاي تشکرتهبا پوزخند میگم: واسه ي چی ازت تشکر کنم.... یه جور حرف میزنی انگار چیکار کردي... اگه نجاتم داده بودي یهچیزي اما بدبختی اینجاست خودت هم اومدي ور دل من نشستی و چرت و پرت میگی... فردا اینا یه بلایی سرت بیارنتمام ایل و تبارت میریزن سر من بدبخت و میگن تو باعثش بودي... حالا من دنیایی بگم به پیر به پیغمبر من اصلاروحم هم خبر نداشت پسرتون اینا رو تعقیب کرده ولی کیه که باور کنه... بهتره از همین حالا خودم رو مرده فرضکنمچون اگه از اینجا هم جون سالم به در بردم محاله خونوادت من رو زنده بذارنسروش: واقعا که پررویی- من حقیقت رو میگم... اگه میخواستی کمکم کنی کافی بود یه زنگ به پلیس میزدي دیگه این اکشن بازیا چی بود ازخودت در آوردي؟
سروش: دفعه ي بعد اگه رو به موت هم باشی محاله کمکت کنم- خوشحال میشم به حرفت عمل کنی و هیچ دخالتی در کارهاي من نکنی... اینجوري دیگه مجبور نیستم نگران جوابپس دادن به این و اون باشمسروش با کلافگی میگه: ترنم الان وقت این حرفا و لجبازیها نیست... بگو اینا کی هستن شاید تونستم یه غلطی کنم- تو اون بیرون نتونستی هیچ کار کنی بعد توي این اتاق که هیچ راه فراري نیست میخواي چیکار کنی؟سروش: ترنمنفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: خودم هم دقیقا نمیدونم فقط یه حدسایی میزنمسروش با حالت گنگی نگام میکنهماجراي پارك و تعقیب خودرو و عکساي ایمیل شده رو براش تعریف میکنمبا تمسخر میگه: انتظار داري باور کنم؟- نه بابا... من غلط بکنم همچین انتظارایی از جنابعالی داشته باشمسروش: مسخرم میکنی؟- نه دیدم جو زیادي سنگین شده گفتم یه خورده جوك بگم بخندیدیمسروش میخواد چیزي بگه که با لحن خشنی میگم: من احمق رو بگو که دارم واسه تو حرف میزماز روي زمین بلند میشمو بی توجه به سروش به سمت پنجره میرم... یه پنجره ي کوچیک که حفاظ داره... ارتفاعشهم از زمین زیاد به نظر میرسه... داخل حیاط دیده میشه... با اینکه دوست ندارم سروش توي دردسر بیفته اما یه جوراییخوشحالم... خوشحال از اینکه کنارمه... اینجا تنهایی خیلی ترسناك به نظر میرسهصداي سروش رو میشنومسروش: این وقت شب نزدیکاي شرکت چیکار میکردي؟
بدون اینکه جوابشو بدم نگاهمو از بیرون میگیرمو روي زمین میشینم... به دیوار تکیه میدمو چشمام رو میبندم... درستهسروش کنارمه... اما الان نگرانیم دو برابر شده... میترسم بلایی سرش بیارن... هم خوشحالم هم ناراحتم... خودم همنمیدونم چی میخوامسروش: با توام؟با کلافگی چشمامو باز میکنمو میگم: اه... خستم کردي... گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم بردارمسروش: واقعا نمیدونی اینا کی هستن؟- چرا میدونم... از دوستاي دوست پسر سابقم هستن اومدن تلافیه خیانتهایی که در حق اون بیچاره کردم رو سرم دربیارن حالا که به جوابت رسیدي برو دنبال راه فرار باشسروش: ترنم- چیه؟... مگه دنبال چنین جوابایی نیستی؟... اول و آخر که تو حرف خودت رو میزنی... پس این سوال پرسیدنات واسهي چیه؟متفکر نگام میکنهزمزمه وار میگم: ایکاش به پلیس خبر میداديسروش: اون لحظه نمیدونستم دارم چیکار میکنم... دستپاچه شده بودم... ولی فکر نکنم اونقدرا هم موضوع جناییباشه... تو زیادي موضوع رو گنده کرديتو چشماش زل میزنمو اون هم ادامه میده: من فکر میکنم قصد اینا اخاذیه... لابد تو رو گروگان گرفتن تا یه پولی ازخونوادت بگیرندلبخند تلخی میزنم...زمزمه وار میگم: ایکاش حق با تو باشههر چند خودم میدونم که اینطور نیست... از چشماش میخونم که حرفهایی که در مورد عکس و ایمیل زدم رو باورنکرده.... شاید هم هیچکدوم از حرفا رو باور نکرده
آهی میکشمو به زمین خیره میشم... دلم عجیب گرفته... نمیدونم چرا حس میکنم آخر خطم... شاید دلیلش اینه کهزیادي ترسیدمسروش میخواد چیزي بگه که در باز میشه و دو تا مرد قوي هیکل وارد میشن و به طرف من میان... بدون توجه بهسروش به دو تا بازوم چنگ میزنندو از روي زمین بلندم میکنندسروش از جاش بلند میشه و میگه: دارید چه غلطی میکنید؟یکیشون ولم میکنه و به طرف سروش میره... اون یکی هم من رو با خودش میکشهنمیدونم چرا نه جیغ میکشم نه التماس میکنم... نمیدونم چرا... شاید به خاطر اینکه میدونم هیچ فایده اي نداره....تو هیچوقت از ترس کتک و فحش و ».. دوست ندارم جلوي هر کس و ناکسی غرورم خورد بشه... یاد حرف دکتر میفتماین حرفا به کسی التماس نکردي تو هیچوقت از فراز و نشیبهاي زندگیت فرار نکردي... تو هیچوقت براي به دست...« آوردن محبت دوباره ي خونوادت به دروغ متوسل نشدي... تو همیشه خودت بودي... مقاومه مقاوم... استوار استوارباید خودم باشم... نمیخوام واسه زنده بودن التماس کنم... نمیخوام بخاطر فرار از مشکلات شخصیتم رو زیر سوالببرم... کتک خوردن نشونه ي خرد شدن غرور نیست... التماس کردن براي کتک نخوردن نشونه ي ضعف و خرد شدنغروره... نمیگم نمیترسم... میترسم بیشتر از همیشه... اما دلیل نداره ترسم رو جار بزنم... میخوام مقاوم باشم مثلههمیشه... مثله همه ي وقتایی که هیچکس نبود و من تنهاي تنها از پس مشکلاتم برمیومدممرد من رو به سمت اتاقی میبره که صداي دادو فریاد زیادي از داخلش شنیده میشه... واضح تریین صدایی که میشنومصداي خشن یه مردهمرد: احمقاي بیشعور... من بهتون چی گفتم... گفتم خیلی مراقب باشین...پرهام: آقا.........مرد: خفه شونیما:....مرد: نیما حرف بزنی کشتمت... چند بار خرابکاري ... به من بگو چند بار خرابکاري؟مردي که بازوم رو گرفته در رو باز میکنه و من رو با خودش به داخل اتاق میکشه
با ورود ما همه ساکت میشن و من مقابل خودم مرد غریبه و در عین حال آشنایی رو میبینمزمزمه وار میگم: مسعودنیشخندي میزنه و میگه: نه خانم خانما منصورم... برادر همون کسی که تو به کشتنش دادي... تو و اون خواهرت کهالان سینه ي قبرستون خوابیدهبعد از تموم شدن حرفش به همه به جز پرهام اشاره میکنه که اتاق رو ترك کنند... با ترس بهش خیره میشمپرهام به دیوار تکیه داده و با پوزخند نگام میکنه... گوشه ي لبش پاره شده... نگامو ازش میگیرمو به زمین خیره میشم...وقتی همه اتاق رو ترك میکنند منصور به سمت در میره و از پشت قفلش میکنه... بعد همونجور که به سمت من میادمیگه: خب خب خب... بالاخره تنها شدیمبا ترس نگاش میکنم... شباهت زیادي به مسعود داره... مخصوصا چشماش... اما چهره اش خیلی خشنه... مسعود خیلیمظلوم به نظر میرسید... شاید از لحاظ ظاهري شباهت زیادي به مسعود داشته باشه اما از لحاظ اخلاقی صد و هشتاددرجه متفاوته... این رو از یه نگاه هم به راحتی میشه فهمید...آروم آروم به سمتم میادو با پوزخند میگه: منی که توي تمام عمرم بزرگترین خلافکارا حریفم نشدن به خاطر توي نیموجبی وجبی توي دو تا از بزرگترین ماموریتام شکست خوردم... باعث مرگ برادر کوچیکم شدي... باعث سکته ي مادرمشدي... باعث شکست در کارم شديدقیقا جلوم وایمیسته و میگه: مطمئن باش تاوان همه شون رو پس میديبعد دستش رو به سمت صورتم میاره که باعث میشه من یه قدم به عقب برمترس رو از نگام میخونه به بازوم چنگ میزنه و من رو به طرف خودش میکشه...با انگشت اشارش لبامو لمس میکنه...سرم رو عقب میکشم ولی لعنتی با یه دستش سرم رو مهار میکنه و با یه دست هم بازوم رو میگیره.... سرشو نزدیکگوشم میاره و با خونسردي میگه: تاوان همه ي کارات رو....اون هم به بدترین شکل ممکنسعی میکنم به عقب هلش بدم که اصلا موفق نمیشم با صداي لرزونی میگم: این حرفا چیه میزنی از بدو تولدت هر چی مشکل برات پیش اومده گردن من بدبخت انداختی
با این حرف من پرهام پخی زیر خنده میزنه و منصور با چشماي گرد شده نگام میکنه... بعد از چند ثانیه اخماش تو هممیره و با داد میگه: پرهام... خفه میشی یا خفت کنمپرهام به زور جلوي خندش رو میگیره اما هنوز آثاري از خنده تو چهره ش پیدا میشهمنصور با جدیت ادامه میده: من با تو شوخی دارم؟سرم رو ول میکنه و با اون یکی دستش بازوي دیگرم رو میگیره... سعی میکنم بازوم رو از دستاي قدرتمندش بیرونبکشم که اجازه نمیده... به شدت بازوهامو فشار میده و بلندتر از قبل میپرسه: گفتم من با تو شوخی دارم؟با ترس سرم رو به نشونه ي نه تکون میدممنصور: پس یادت باشه دیگه با من شوخی نکنیبا پوزخند بازوم رو ول میکنه... پشتش رو به من میکنه و به سمت راحتی میره... همونجور که پشتش به منه با تمسخرمیگه: از این به بعد حواست به حرفات باشه... من اصلا آدم باجنبه اي نیستمبا همه ي ترسی که دارم میگم: من یادم نمیاد باهاتون شوخی کرده باشمبه سرعت به سمتم میچرخه و به چشمام زل میزنهپرهام با ترس به منصور خیره شده... دلیل این همه ترس پرهام رو نمیفهمممنصور: زیادي زبون درازي- من زبون دراز نیستم چرا متوجه ي حرف من نمیشین؟... من رو دزدیدین من هم دلیل دزدیده شدنم رو میخوام...حرف از تاوان میزنید ولی من هنوز نمیدونم تاوان چی رو باید پس بدم... مسعود حماقت کرد و معتاد شد کجاش تقصیرمنه... خواهرم نامزد داشت کجاش تقصیر منه... مسعود با تزریق بیش از حد مواد مرد کجاش تقصیر منه... شما آدمخلافکاري هستین و تو کاراتون شکست میخورید کجاش تقصیر منه؟با چشمهاي سرخ شده بهم خیره شدهپرهام با نگرانی تکیه شو از دیوار میگیره و به طرف منصور میادپرهام: منصور
منصور: پرهام گمشو بیرونپرهام: منصو.......منصور: نشنیدي چی گفتم؟پرهام: ما زنده می.......کلید رو به سمت پرهام پرت میکنه و با داد میگه: پرهام گم میشی بیرون یا پرتت کنمپرهام با اخمهایی در هم کلید رو تو هوا میگیره و بدون هیچ حرفی به سمت در حرکت میکنه... در آخرین لحظه بهسمت منصور برمیگرده و میخواد چیزي بگه که منصور با فریاد میگه: پرهامپرهام با پوزخند نگاهی به من میندازه و سري به نشونه ي تاسف برام تکون میده و بعد هم از اتاقخارج میشه... نمیدونم چرا ولی از نگاه آخر پرهام هیچ خوشم نیومد... انگار یه هشدار وحشتناك براي من بود... یههشدار که سالم از این اتاق بیرون نمیرم... نکنه بلایی سرم بیاره... با بسته شدن در و چرخیدن کلید در قفل در همونیه ذره ي امید هم براي نجاتم از بین رفتمنصور با پوزخند خودش رو روي راحتی اتاق پرت میکنه و میگه: حیف که پدرم تو رو زنده میخواد و گرنه زندتنمیذاشتمیا جد سادات اینا جد اندر جد با من دشمنی دارن... دیگه کارم تمومه... ترنم بدبخت شدي رفت... همون بهتر تو همبري مثل ترانه خودت رو بکش........با صداي منصور از فکر بیرون میاممنصور: البته در مورد سالم یا ناقصبودنت حرفی نزده... پس میتونم یه خورده ازت پذیرایی کنمبا نیشخند به صورتم اشاره میکنه و ادامه میده: هر چند انگار از قبل پذیرایی شدي ولی ما اینجا یه خورده خشن تر کارمیکنیمبا ترس بهش زل زدمو هیچی نمیگم... پاکت سیگاري از جیبش درمیاره و یه نخ سیگار از پاکت خارج میکنه و گوشه ي لبش میذاره...
منصور: بیا جلوتربا ترس یه قدم عقب میرم... با دیدن عکس العمل من لبخندي میزنه و پاکت سیگار رو روي میز پرت میکنه...ازروي راحتی بلند میشه و روي میز خم میشه... فندك روي میز رو برمیداره و سیگارش رو روشن میکنه... پشتش رو بهمن میکنه و به سمت پنجره میرهسیگار رو از گوشه ي لبش برمیداره و بین انگشتاش میگیرههمونجور که پشتش به منه شروع به حرف زدن میکنه- مسعود باهوش ترین بود... نقشه هاش ایده هاش عکس العملاش حرف نداشت... چهار سال پیش با کلی برنامه ریزيمسعود رو فرستادم توي اون دانشگاه لعنتی... بعد از یک سال برنامه ریزي... ایده پردازي... همه چیز داشت خوب پیشمیرفتبه سرعت به طرفم برمیگرده و میگه تا اینکه خواهر تو سر راه داداشم سبز میشه... داداش من عوضمیشه... قیدماموریت رو میزنه... از من و بابا فراري میشه... با هزار تا فحش و کتک و تهدید راضیش کردیم ماموریت رو به پایانبرسونه بعد هر غلطی که میخواد بکنهباورم نمیشه... مسعود یه آدم خلافکار بود... اون مسعود مظلومی که وسطاي سال به دانشگاه ما منتقل شده بود یهخلافکار بودبهت زده به منصور خیره میشمبا لبخند تلخی ادامه میده: ولی دقیقا زمانی که تو یه قدمی پیروزي بودیم با جواب رد ترانه و پرخاشگري هاي تو مسعودهمه ي روحیه اش رو باخت... داغون شد... خرد شد... جلوي چشماي من و بابا گریه میکرد... برادر دیوونه ي من عاشقخواهر از جنس سنگ تو شدبا صداي لرزونی میگم: ولی خواهر من خودش نامزد داشتپوزخندي میزنه و با تمسخر میگه: بله... بله... خبر دارم... آقاي سیاوش راستینمنصور: تو... سیاوش... ترانه باید تاوان دل شکسته ي برادرم رو پس میدادینآروم آروم به سمت من میادو با لحن مرموزي میگه: برادر من به خاطر خواهر تو قید نامزدش رو زد
ا دهن باز بهش نگاه میکنم و اون ادامه میده: دختري که دیوونه ي مسعود بود اما با همه ي اینا مسعود باز هم ترانه رومیخواستبا همه ترسی که دارم میگم: خوبه خودت هم داري میگی مسعود هم نمیتونست به نامزدش ابراز علاقه کنه چون ترانهرو دوست داشته پس چطور چنین انتظاري رو از ترانه داشتیبا چند گام بلند خودش رو به من میرسونه... مچ دستم رو میگیره و دستم رو بالا میاره... در برابر چشماي بهت زده يمن سیگارش رو توي کف دست من خاموش میکنه که از شدت سوزش جیغم به هوا میره... بعد هم مچ دستم رو ولمیکنه و با شدت به عقب هلم میده که باعث میشه تعادلم رواز دست بدمو روي زمین پرت بشمبا خونسردي میگه: یه بار دیگه توي حرفم بپري بدتر از این رو میبینی... هر چند همین الان هم عاقبت خوبی درانتظارت نیست ولی یه کاري نکن عصبی ترم از اینی که هستم بشمعجیب احساس تنهایی میکنم... بغضی تو گلوم میشینه... با ناراحتی بهش زل میزنم... کف دستم بدجور میسوزه... بیتوجه به حال من ادامه میده: اونقدر به خواهرت فکر کرد که غرق دنیاي اون لعنتی شد... توي آخرین مامویت که تويگروه رقیب به عنوان جاسوس فرستاده بودمش لو رفت... با تزریق بیش از حد مواد برادرم رو کشتن... هر چند بدجورانتقامم رو از اونا گرفتم اما مقصر اصلی چه راهی بهتر از اینکه همه تون رو به جون هم بندازم...به طرفم خم میشه... به یقه ي مانتوم چنگ میزنه و از روي زمین بلندم میکنهبا پوزخند میگه: بودن کسایی که مخالف صد در صد موفقیت تو باشن و من هم سواستفاده کردم... از همه شون... نامزدمسعود هم پا به پاي من بود... همه جا کمکم میکرد... مرگ خواهرت بهتري خبري بود که توي تمام عمرم شنیدماشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه- خیلی پستیپوزخندش پررنگ تر میشه... دستش بالا میره و چنان سیلی اي به گوشم میزنه که دهنم پر از خون میشهمنصور: آره پستم... ولی از تو واون خواهر عوضیت خیلی بهترم... داداش من مرد بخاطر تو... بخاطر خواهرت... روزيکه مسعود کتک خورده پاش رو توي خونه گذاشت دیوونه شدم... میخواستم سیاوش رو تا حد مرگ کتک بزنم اما
مسعود نذاشت... آره مسعود نذاشت... اون روز مسعود واسه ي همیشه از ترانه گذشته بود... داداش من مدام میگفت حقبا ترنمه... اگه عاشقم باید بگذرم... من میتونم... من میتونم بخاطر عشقم از خودش بگذرمبا شنیدن حرفاي منصور دلم آتیش میگیره... همیشه میدونستم مسعود خیلی عاشقه ولی نه تا این حد...به شالم چنگ میزنه و ان رو از سرم میکشه... دستش رو لاي موهام فرو میکنه و به شدت موهامو میکشه با لحنخشنی ادامه میده: تو باعث شدي داداشم با بدترین عذابهاي ممکن بمیره... وقتی ترانه مرد ببراي اولین بار بعد از مرگبرادرم لبخند زدم... میدونی چرا؟... چون میدونستم تو هم داغ دیده شدي... داغ کسی رو دیدي که به خاطرش غروربرادرم رو خرد کردي... هر چند میخواستم ترانه زنده بمونه و سیاوش بمیرهبا ناباوري نگاش میکنم... باورم نمیشه که اون جون سیاوش رو هدف قرار داده بودمنصور: درسته مرگ ترانه همه ي برنامه هام رو بهم ریخت ولی از خیلی جهات برام بهتر شد... با مرگ سیاوش فقطترانه عذاب میکشید اما با مرگ ترانه هم تو و هم سیاوش داغون شدین...همه نفرتم رو توي نگام میریزمو میگم: تو یه کثافت به تمام معناییمن رو به سمت دیوار پرت میکنه که سرم محکم به دیوار میخوره- آخروي زمین میشینم... سرم رو بین دستام میگیرم و میمالممنصور: من کلا آدم مهمون نوازي هستم دلم نمیاد بدون پذیرایی تو رو از این اتاق راهی کنمبا تموم شدن حرفش لگد محکمی به پهلوم میزنه که از شدت درد چشمام رو میبندم... ضربه ي بدي بود و بدتر از همهدقیقا به همونجایی زده شد که قبلا بابا زده بود...بعد از لحظه اي مکث من رو زیر مشت و لگد میگیره و بی توجه به حال زار من همه ي عصبانیتش رو سرم خالیمیکنه... همونجور که کتکم میزنه از گذشته ها میگه... از همه ي اون سالهایی که برام جز درد و عذاب هیچی به همراهنداره... اونقدر کتکم میزنه که من بی حاله بی حال میشم... همه ي بدنم درد میکنه... با خونسردي به طرفم خم میشه وکمک میکنه بلند شم... از اونجایی که نمیتونم روي پام واستم دستش رو دور کمرم حلقم میکنه و به آرومی کنار گوشمزمزمه میکنه: اینا تازه مقدمه اي بود براي بلاهایی که قراره در آینده سرت بیارم
به سختی نفس میکشم... ضربه هاش عجیب محکم و کاري بودن... دستاش رو محکمتر دور کمرم حلقه میکنه کهباعث میشه از شدت درد ناله کنملبخندي میزنه و میگه: بعد از 4 سال دوباره جلوم سبز شدي و دوباره یکی از مهمترین ماموریتام رو خراب کردي...میدونی چقدر براي اون ماموریت زحمت کشیده بودم؟... چند باري هم تا مرز مردن پیش رفتی و دوباره نجات پیداکردي... این دفعه از نقشه ي پدرم استفاده کردم گروگانگیري... شکنجه ي کسی که در نابودي مسعود نقش داشت...در شکست من در یکی از ماموریتهام دست داشت...چشمام کم کم دارن بسته میشن که تکونم میده و میگه: هنوز واسه خوابیدن زوده خانم خانما... اگه دلت دوباره کتکمیخواد چشماتو ببنددیگه جونی واسه ي کنک خوردن ندارم... به زحمت چشمام رو باز نگه میدارم که زمزمه می کنه: آفرین... اگه از اولهمینطور حرف گوش کن بودي شاید بیشتر مراعاتت رو میکردمبه آرومی ادامه میده: اگه امروز اینجایی فقط به دو دلیله... یکیش خراب کردن ماموریت من و اون یکیش هم بخاطرکسی که خیلی کارا واسه مسعود کرده... هر چند مردنت به نفع همه مون بود ولی پدرم تصمیم گرفت زنده بمونی و ذرهذره مجازات بشی... مطمئن باش تا روزي که زنده اي در چنگال خونواده ي من اسیري... هنوز خیلی مونده که بتونیمن و خونوادم رو بشناسیاونقدر درد دارم که حوصبه ي تجزیه و تحلیل حرفاش رو هم ندارمبا داد پرهام رو صدا میکنه... بعد از چند دقیقه در باز میشه و پرهام به داخل اتاق میاد... با دیدن من میگه: منصورچیکارش کردي؟منصور: بالاخره باید یه جوري زبونش رو کوتاه میکردمپرهام: جواب عمو رو چی میدي؟منصور: بابا گفت زنده میخوامش حرفی از سالم بودنش نزد... فعلا این رو ببر تا بینم باید واسه ي اون یکی چه غلطیکنمپرهام به طرف من میاد و به بازوم چنگ میزنه که باعث میشه از شدت درد ناله اي از گلوم خارج بشه... پرهام نگاهی بهم میندازه و یا ملایمت من رو از منصور میگیره و میگه: مطمئنی زنده میمونی
منصور: نترس سگ جونتر از این حرفاست... با سروش چیکار کنم؟... چرا حواستون رو جمع نمیکنید... میدونی که بهشقول داده بودم.. چرا نزدیکاي شرکت گیرش انداختینپرهام: به نیما گفتم ولی پسره ي احمق گفت بسپرش به منمنصور نگاهی به میندازه و میگه: فعلا این جنازه رو از جلوي چشمام دور کن بعد بیا کارت دارمپرهام سري تکون میده و من رو به دنبال خودش از اتاق بیرون میکشهبدون هیچ حرفی من رو به سمت همون اتاق اولی میبره که توش زندانی بودم... از شدت درد تعادل درست و حسابیندارم... مجبور میشه من رو از روي زمین بلند کنه و بقیه راه رو تو بغل خودش بگیره... برام مهم نیست نامحرمه... یادشمنه... یا یه آمه غریبه ست... تنها چیزي که الان برام مهمه یه جاي گرم و نرمه که میدونم به جز توي رویا هیچجاي دیگه اي نمیتونم اون رو پیدا کنمپرهام: نیما..نیمانیما: چته ب.......نیما با دیدن من تو بغل پرهام حرف تو دهنش میمونهپرهام: به جاي اینکه خشکت بزنه برو در رو باز کننیما: زد بیچاره رو آش و لاش کرد... حداقل میذاشت دو روز میموندپرهام: نیمانیما: اه... باشه بابانیما جلوتر از ما راه میفته... پرهام هم پشت سرش حرکت میکنهوقتی به جلوي اتاق مورد نظر میرسیم نیما میگه: فکر کنم به فکر فروش.......پرهام: تو کاري که بهت مربوط نیست دخالت نکن... در رو باز کن نیما: تو هم که همش ضد حال میزنی پرهام: میگم اون در رو باز کن دستم شکست
نیما: اون جوجه اصلا وزنی داره که بخواد دست توي هیولا رو بشکونهپرهام میخواد چیزي بگه که نیما سریع در رو باز میکنه و میگه: جان ما پاچه نگیر... بیا اینم در...پرهام اخمی میکنه و به داخل اتاق قدم میذاره... سروش با دیدن من توي بغل پرهام به سمت پرهام هجوم میاره...سروش: چه بلایی سرش آوردین لعنتیانیما که کنار پرهام واستاده سریع جلوي سروش رو میگیره با شیطنت می گه یه خورده ازش پذیرایی کردیمپرهام من رو روي زمین میذاره و با داد خطاب به سروش میگه: تازه این اولشه... تو هم حرف بزنی آخر و عاقبتت همینمیشهسروش دیگه طاقت نمیاره و ضربه ي محکی به شکم نیما وارد میکنه که بدبخت کبود میشه... بعد هم به سمت پرهاممیاد و با پرهام درگیر میشه... همونجور که فحشهاي بالاي 18 سال نثار همه شون میکنه پرهام رو زیر مشت و لگدمیگیره...تو همین موفع منصور جلوي در ظاهر میشه و با دیدن پرهام زیر دست و پاي سروش بهت زده به صحنه ي روبه رو نگاه میکنه... بعد از چند لحظه تازه به خودش میادو به چند نفر دستور میده که بیان سروش رو مهار کنندبه سختی نفس میکشم... با هر نفسی که میکشم قفسه سینم میسوزه... درد بدي هم توي پهلوم احساس میکنم...سوزش کف دست و سردردم به خاطر ضربه اي که به سرم وارد شده همه و همه دست به دست هم دادن که دردطاقت فرسایی رو تحمل کنم... هر چند همه ي بدنم درد میکنهبالاخره چند تا مرد قوي هیکل سروش رو از پرهام جدا میکنند و در آخر پرهام و نیما رو از اتاق خارج میکنند... منصورنگاه عمیقی به سروش میندازه و بدون اینکه جواب بد و بیراه هاي سروش رو بده در رو میبنده و از پشت قفل میکنه...سروش با خشم به سمت من برمیگرده تا چیزي بگه که تازه متوجه ي حال و روزم میشه... بهت زده بهم خیره میشه...انگار تا الان متوجه ي وخامت حالم نشده بود... همه ي خشمش در یک لحظه از بین میره و نگاهش پر میشه ازنگرانی... مثله قدیما چشماش پر از احساس میشن... بغضی تو گلوم میشینهزمزمه وار میگه: ترنم چیکارت کردن؟به سختی لبخندي میزنمو به زحمت میگم: ه م ه ي آدم اي دن ی انفسم میگیره... سروش با نگرانی خودش رو به میرسونه و جلوم زانو میزنه
سروش: ترنماشکی از گوشه ي چشمم سرازیر میشه و به سختی میگم: می خ وان انت ق ام بدبختیهاش ون رو از من بگیرنبا صداي بغضآلودي میگه: ترنم اینجا چه خبره؟... اینا چی از جون تو میخوان؟آهی میکشم که باعث میشه قفسه ي سینم تیر بکشه... نمیتونم راحت حرف بزنم... نفس کشیدن هم برام سخته چهبرسه به حرف زدن... اگه سروش باورم میکرد حاضرم بودم همه ي دردها رو تحمل کنمو براش حرف بزنم ولی چه«؟ انتظار داري باور کنم »... فایده... بعد از هر حرف زدن فقط یه جمله میشنومخیلی خسته ام... خسته تر از همه ي روزا... خسته تر از همیشه... چشمام رو میبندم... میبندم که نبینم... آره چشمام رومیبندم که خیلی چیزا رو نبینم... نبینم احساس گذشته ي سروش رو... نبینم غم چشماش رو.. نبینم مهربونیه دوبارشو...چه فایده ببینم ولی نتونم احساسش کنم... سروش خیلی آروم دست راستم رو بین دستاش میگیره... همون دستی کهمنصور سیگارش رو کف دستم خاموش کرد... هر چند دستم خیلی میسوزه اما سوزش دلم خیلی خیلی بیشتر از اینسوزشه... دلم از نداشتن سروش عجیب میسوزه... براي اولین بار آرزو کردم ایکاش قبل از نامزدي سروش همه ي ایناتفاقا میفتاد... شاید اینجوري سروش مال دیگري نمیشد... شاید اینجوري دلم کمتر تیکه تیکه میشد... شاید اینجوريتحمل همه ي این دردها آسونتر میشد... بدون اینکه چشمام رو باز کنم آروم دستم رو از بین دستاش بیرون میکشم...نمیدونم چرا؟... ولی دلم هواي گریه داره.... از بین پلکهاي بسته ام اشکام دونه دونه جاري میشن... مثله همیشه بیاجازه.. بی اراده... بی اختیار ... چقدر سخته که سروش کنارمه ولی مال من نیست... دوست دارم قید همه چیز رو بزنمبراي یه لحظه هم که شده توي آغوش مهربونش برم... خیلی وقته که دلم آغوشش رو میخواد... سروش مهربون نشو...تو رو خدا الان مهربون نشو... الان دلم یه تکیه گاه میخواد... ولی نباید بهت تکیه کنم.. تو مال من نیستی... نذار یهخائن بشم... ت حق من نیستیسروش: ترنم تو رو خدا برام حرف بزن...چشمام رو باز میکنم... تو چشماش خیره میشم... لبام از شدت گریه میلرزه... لب پایینم رو گاز میگیرم... اشک توچشمهاي سروش هم جمع میشه... یاد آهنگ مهسا میفتم... آهنگ یه غریبه ي مهسا چقدر با حال و روز تمام این چهارسال من مطابقت دارهبا همه ي دردي که دارم شروع میکنم به زمزمه ي آهنگ مورد علاقم
یه غریبه با من تو این خونست سروش جلوم نشسته...که به تو خیلی شباهت داره پاهام رو تو بغلم جمع میکنم... همینجور با بغض آهنگ مهسا رو میخونم پیرهنی که تنشه مال تویه جاي تو گوشی رو برمیداره همون آهنگی رو که دوس داشتی با خودش تو خلوتش میخونه ولی با من سرده با اینکه همه چیزو راجبم میدونه اشکها همینجور از چشمام سرازیر میشناین نمیتونه تو باشی مگه نه خالیه از تو فقط جسم تو هر جا که هستی منو میشنوي بگو این سایه هم اسم توئه سروش هم بی مهابا اشک میریزهسرش رو بین دستاش میگیره و با ناله میگه: لعنتی برام حرف بزن... از این آدما بگو... دارم دق میکنم کاش از چشمام بخونی سروش... مثله گذشته ها... مثله اون روزا که با یه نگاهم تا تهش میرفتی... من که گفتنی ها روگفتم ولی تو شنیدنی ها رو نشنیدي سرم رو روي پاهام میذارمو با هق هق شعر رو براي خودم زیر لب میخونم
منو میبوسه و بی تفاوتهباورم نمیشه اینه سهممدیگه انگار بین ما چیزي نیستوقتی لمسم میکنه میفهممسروش دیگه طاقت نمیاره... من رو به طرف خودش میکشه و آروم تو بغلش میگیرهدرد بدي توي همه ي بدنم میپیچه اما من این درد رو دوست دارم... آغوش آشناي عشقم رو دوست دارم... این همهمهربونی ها رو دوست دارم... من این سروش رو دوست دارم... خدایا... خدایا... خدایا... چیکار کنم؟... دوست دارم ساعتهاتو بغلش باشم... میدونم باز هم دارم اشتباه میکنم... شاید بزرگترین اشتباه زندگیم همین باشه... اما دست من نیست کهاگه دست من بود بعد از 4 سال دیگه عشقی نبود... دیگه دوست داشتنی نبود... سروش سرش رو روي شونه هاي منگذاشته و گریه میکنه... این رو از تکون شونه هاش میفهمم... خدایا چرا؟... چرا نمیتونم تو آغوش مردي بمونم که همهي دنیاي منه... خدایا ایکاش اینقدر بی انصاف نبودي؟... آره براي اولین بار میگم خیلی بی انصافی... که دنیاي من روازم میگیري و تقدیم یکی دیگه میکنی... نمیتونم جلوي اشکام رو بگیرم... باورم نمیشه تو آغوش عشقم دارم جونمیدم... امشب چقدر نفس کشیدن سخت شده... سروش متوجه ي حال خراربم نیست چون حال خودش از من همخرابتره...آهی میکشم... آه عمیقی که به جز درد چیزي برام به همراه نداره... کی فکرش رو میکرد یه روز نفس کشیدن هماینقدر سخت بشه... به زحمت دستم رو بالا میارمو روي قفسه ي سینه ي سروش میذارم... چه سخته دل کندن وقتیکه دلت راضی نباشهولی باید دل بکنم... به زحمت به عقلب هلش میدم ولی اون حلقه ي دستاش رو محکمتر میکنه... دردم بیشتر میشه بهزحمت میگم: سروشبا بغضمیگه: هیس... هیچی نگو ترنم... امشب هیچی نگو... امشب فقط آغوش تو آرومم میکنهنکن سروش... تو رو خدا با من این کارو نکن... نذار یه خائن بشم...یه خورده احساس سرما میکنم ولی برام مهم نیست... مهم نیست درد دارم... مهم نیست نفس کشیدن تا حد مرگ برامسخت شده... مهم نیست احساس سرما میکنم... مهم نیست اسیر دست دشمنم... مهم اینه که توي بدترین شرایط
ادامه دارد... .

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



