12-02-2021، 19:12
این داستانو ساختگی از خودمون داوردیم
ایموجی هاش با خودتون
ایموجی هاش با خودتون

روزی روزگاری دختری از خیابان عبور میکرد
ناگهان به یک گربه برخورد کرد
گربه از ترس پرید رو سرش دخترک جیقی کشید
ناگهان با پسری برخورد کرد
در نگاه اول عاشق پسر شد
پسر ک در شک بود و دخترک در بقلش ناگهان ب خود.امد نگاهی
بدخترک انداخت و گل ازگلش شکفت
پسرک در دلش گفت ژون چ ژیگری ب تورم خورد
پسر تصمیم گرفت مخ دختر را بزند
دختر سریع از بقل پسر بیرون امد و صاف ایستاد در شک بود و از پسر تشکر کرد پسر جواب ان را داد
و گفت افتخار اشنایی با کی رو دارم؟
دخترک گفت من دختر شهردارم و شما ؟
پسر گفت من پسر نخست وزیرم از اشنایی با شما خوشوقتم
دختر از تعجب دهانش باز مانده بود اخه پسر نخست وزیر این وقت شب اینجا چکار میکند؟
دختر با دستپاچگی پرسید:میتونم اسمتون رو بدونم؟
پسرک گفت محمود احمدی نژاد دوستانم مرا مموتی صدا میزنند
دختر اول خندش گرفته بود ولی سعی کرد نخنده
پسر ک متوجه خنده دختر شده بود گفت متاسفم تقصیر من نیست ک خانوادم اسم درست انتخاب نکردن
دخترک گفت میتونم شمارتونو داشته باشم؟
تا اوقاتی با هم در ارتباط باشیم؟
پسرک گفت بلع حتما در واتس اپ به شما پیام میدهم
تا دختر خواست حرفی بزند برادرش وارد صحنه شد و دختر از ترس اینکه اورا با پسر ببیند ......
دست پسر را گرفت و ب پشت دیوار دوید
و پس از آن اتفاق این دو رل زدند و ازدواج کردند و مموتی پس از تلاش فراوان پدر شد

بازی آنلاین
آپلود عکس





![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



