06-03-2026، 20:30
تا قبلِ قضایای جنگ...
صبح ساعت چهار و نیم پنج بیدار میشدم و تا برم سرویس و صبحونه بخورم و یه رب بیست دقیقه موزیک گوش بدم ساعت میرسید به شیش، شیش و خورده ای و حاضر میشدم میرفتم "اداره"
معمولا ساعت دو و نیم میرسیدم خونه و یه نهار میخوردم و راه میوفتادم سمت بیمارستان و معمولا بین ساعت 15 تا 15:30 میرسیدم بیمارستان
تا هفت، هفتونیم کارامو جمع میکردم و ب سمت منزل رهسپار میشدم...
تا یه دوشی بگیرم یا دست صورتی آب بزنم و اینا تایم شام میشد و شاممو میخوردم و اگه پروژه یا کاری تو دست و بالم بود ک توی تایم بیمارستان هماهنگیاش انجام شده بود، میشستم پای سیستم اونو انجام بدم، اگه هم پروژه مروژه دستم نبود دیگ همونو رو تخت دراز میکشیدمو یوتیوب و چت و گهگداری با بچها میرفتیم بیرون یه چرخی میزدیم تا یازده دوازده شب که دوباره بخوابم تا صب...
البته این دو ماهِ آخر بیمارستان آنکال شده بودم و لازم نبود هرروز برم و اگ نیاز ب رفتن بود بهم زنگ میزدن...
بعضی روزا هم که از "اداره" مرخصی میگرفتم صبحشو تا هشت و نه صب میخوابیدم، بعد میرفتم تا حدود ساعت دو بعد از ظهر بیمارستان کار میکردم و برمیگشتم خونه که تفریحی چیزی کنم یا از بچها یکی بیاد دنبالم بریم یه وری...
هفته ی قبل از جنگ هم ک از "اداره" مرخصی بودم و بیمارستان کار خاصی باهام نداشت یه دو روز با بچها رفتیم چهارصد پونصد کیلومتر دورتر...
تو استانِ مرکزی، یه چشمه و رودخونه خیلی قشنگ بود ک واقعا خوش گذشت...
آره خلاصه برنامه روزانم اینه، برنامه ماهانمم یه مسافرت با رفیقام تنگِ برنامه روزانمه...
صبح ساعت چهار و نیم پنج بیدار میشدم و تا برم سرویس و صبحونه بخورم و یه رب بیست دقیقه موزیک گوش بدم ساعت میرسید به شیش، شیش و خورده ای و حاضر میشدم میرفتم "اداره"
معمولا ساعت دو و نیم میرسیدم خونه و یه نهار میخوردم و راه میوفتادم سمت بیمارستان و معمولا بین ساعت 15 تا 15:30 میرسیدم بیمارستان
تا هفت، هفتونیم کارامو جمع میکردم و ب سمت منزل رهسپار میشدم...
تا یه دوشی بگیرم یا دست صورتی آب بزنم و اینا تایم شام میشد و شاممو میخوردم و اگه پروژه یا کاری تو دست و بالم بود ک توی تایم بیمارستان هماهنگیاش انجام شده بود، میشستم پای سیستم اونو انجام بدم، اگه هم پروژه مروژه دستم نبود دیگ همونو رو تخت دراز میکشیدمو یوتیوب و چت و گهگداری با بچها میرفتیم بیرون یه چرخی میزدیم تا یازده دوازده شب که دوباره بخوابم تا صب...
البته این دو ماهِ آخر بیمارستان آنکال شده بودم و لازم نبود هرروز برم و اگ نیاز ب رفتن بود بهم زنگ میزدن...
بعضی روزا هم که از "اداره" مرخصی میگرفتم صبحشو تا هشت و نه صب میخوابیدم، بعد میرفتم تا حدود ساعت دو بعد از ظهر بیمارستان کار میکردم و برمیگشتم خونه که تفریحی چیزی کنم یا از بچها یکی بیاد دنبالم بریم یه وری...
هفته ی قبل از جنگ هم ک از "اداره" مرخصی بودم و بیمارستان کار خاصی باهام نداشت یه دو روز با بچها رفتیم چهارصد پونصد کیلومتر دورتر...
تو استانِ مرکزی، یه چشمه و رودخونه خیلی قشنگ بود ک واقعا خوش گذشت...
آره خلاصه برنامه روزانم اینه، برنامه ماهانمم یه مسافرت با رفیقام تنگِ برنامه روزانمه...

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



