یه بنده خدایی تعریف میکرد
خونهی خیلی قدیمی داشتن
که همیشه فضای خونه سنگین بوده .
و اونجا انگار موجودات ماورایی خودشون رو به شکل دخترِ همون شخص در میاوردن و نشون میدادن .
تعریف میکرد یه شب که ماه رمضون هم بوده.
بیدار شده بود تو آشپزخونه برای دخترش غذا آماده برای سحری ..
که میبینه دخترش میاد بدون سلام و نگاه کردن بهش میره وارد سرویس بهداشتی میشه.
تو همین فکر بوده که چرا دخترش اصلاً بهش سلام هم نکرده!
در همون لحظه یهو دخترش از اتاق میاد بیرون ((((((:
خونهی خیلی قدیمی داشتن
که همیشه فضای خونه سنگین بوده .
و اونجا انگار موجودات ماورایی خودشون رو به شکل دخترِ همون شخص در میاوردن و نشون میدادن .
تعریف میکرد یه شب که ماه رمضون هم بوده.
بیدار شده بود تو آشپزخونه برای دخترش غذا آماده برای سحری ..
که میبینه دخترش میاد بدون سلام و نگاه کردن بهش میره وارد سرویس بهداشتی میشه.
تو همین فکر بوده که چرا دخترش اصلاً بهش سلام هم نکرده!
در همون لحظه یهو دخترش از اتاق میاد بیرون ((((((:

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



