25-03-2026، 3:37
(آخرین ویرایش در این ارسال: 25-03-2026، 3:42، توسط THEDARKNESS.)
سلام!
دوستان و آشنایان بیاین باهم دیگه بداهه بنویسیم.!
بداهه چیه؟؟
یک سوژه و یا یک موقیعت یا هرچیزی که ما دربارش مینویسیم.
اما نه یک داستان یا داستانک!
بداهه برشی از داستانه. یعنی ممکنه اولش باشه، آخرش باشه شاید هم وسطش.
البته اگر کارمون بگیره خوشحال میشم سوژه بذاریم و باهم راجع بهش بنویسیم.
و حتما حتما بداهه هاتون اسم داشته باشه و لازم نیست سوژتون رو مشخص کنید. ولی خب اگر برای تمرین نویسندگی بخوایم باهم کار کنیم میتونیم یک سوژه مشترک انتخاب کنیم.
برای مثال:
شب پره
در روز، ساعت ها به سرعت میگذشتند. آنقدر سریع که انگاری سگی به دنبال عقربه ساعت شمار افتاده است و او هم فوبیا حیوانات دارد، اما وقتی که ساعت به نیمه شب رسید، دیگر خبری از آن همه جنب و جوش نبود. انگاری که سگ از نفس و عقربه از پا افتاده بود. شب به سیاهی همیشه نبود. قرص ماه در سینه آسمان میدرخشید. ستاره ها کم فروغ بودند و خیابان ها نورانی. به عادت قدیمی به لبه بالکن تکیه زده و به آسمان نگاه میکرد. صدای بوق ماشین ها آرامشش را برهم میزد، اما در مقایسه با روز سکوتی دل انگیز داشت. کاشکی هیچ وقت آنجا خانه ای اجاره نمیکرد. به سمت میز تحریر رفت صندلی را عقب کشید و پشت آن نشست. چراغ مطالعه کوچک را روشن کرد، مبادا پول برق اش زیادی شود. شب پره ای به دور لامپ کوچک میچرخید، قلم اش را برداشت، دفتر را ورق زد و سرش را خاراند.شروع به نوشتن کرد.
صدای بوق ، ترمز های ناشیانه و صدای موسیقی و گوم و گوم بلند باند های اضافه مانند مته در مغزش فرو میرفت و رشته افکارش را پاره میکرد. باز هم به خودش لعنت فرستاد زیر لب غرغر کرد: (( آخه جا قحطی بود، کی کنار اتوبان خونه میگیره.))
خودش پاسخ خودش را داد: (( با پولی که تو داشتی جای بهتری نصیبت میشد؟))
شب پره به دور لامپ کوچک میچرخید، قلم بر روی کاغذ میرقصید، گاهی باله، گاهی بندری و گاهی هم فلامنکو. صفحه های دفتر در صف سیاهه بودند. انگاری برای آنها رو سیاهی افتخاری بود. صدای فریاد از پنجره به داخل میآمد. زورگیری چاقویی بر گلوی مردی گذاشته بود. مرد کمک میخواست. وجدانش گفت: (( کمکش کن! نجاتش بده!.)) به زبانش آمد: (( مگه من بتمنم؟))
خب امیدوارم مورد قبول دوستان واقع بشه. نشد هم خودم مینویسم فقط.
دوستان و آشنایان بیاین باهم دیگه بداهه بنویسیم.!
بداهه چیه؟؟
یک سوژه و یا یک موقیعت یا هرچیزی که ما دربارش مینویسیم.
اما نه یک داستان یا داستانک!
بداهه برشی از داستانه. یعنی ممکنه اولش باشه، آخرش باشه شاید هم وسطش.
البته اگر کارمون بگیره خوشحال میشم سوژه بذاریم و باهم راجع بهش بنویسیم.
و حتما حتما بداهه هاتون اسم داشته باشه و لازم نیست سوژتون رو مشخص کنید. ولی خب اگر برای تمرین نویسندگی بخوایم باهم کار کنیم میتونیم یک سوژه مشترک انتخاب کنیم.
برای مثال:
شب پره
در روز، ساعت ها به سرعت میگذشتند. آنقدر سریع که انگاری سگی به دنبال عقربه ساعت شمار افتاده است و او هم فوبیا حیوانات دارد، اما وقتی که ساعت به نیمه شب رسید، دیگر خبری از آن همه جنب و جوش نبود. انگاری که سگ از نفس و عقربه از پا افتاده بود. شب به سیاهی همیشه نبود. قرص ماه در سینه آسمان میدرخشید. ستاره ها کم فروغ بودند و خیابان ها نورانی. به عادت قدیمی به لبه بالکن تکیه زده و به آسمان نگاه میکرد. صدای بوق ماشین ها آرامشش را برهم میزد، اما در مقایسه با روز سکوتی دل انگیز داشت. کاشکی هیچ وقت آنجا خانه ای اجاره نمیکرد. به سمت میز تحریر رفت صندلی را عقب کشید و پشت آن نشست. چراغ مطالعه کوچک را روشن کرد، مبادا پول برق اش زیادی شود. شب پره ای به دور لامپ کوچک میچرخید، قلم اش را برداشت، دفتر را ورق زد و سرش را خاراند.شروع به نوشتن کرد.
صدای بوق ، ترمز های ناشیانه و صدای موسیقی و گوم و گوم بلند باند های اضافه مانند مته در مغزش فرو میرفت و رشته افکارش را پاره میکرد. باز هم به خودش لعنت فرستاد زیر لب غرغر کرد: (( آخه جا قحطی بود، کی کنار اتوبان خونه میگیره.))
خودش پاسخ خودش را داد: (( با پولی که تو داشتی جای بهتری نصیبت میشد؟))
شب پره به دور لامپ کوچک میچرخید، قلم بر روی کاغذ میرقصید، گاهی باله، گاهی بندری و گاهی هم فلامنکو. صفحه های دفتر در صف سیاهه بودند. انگاری برای آنها رو سیاهی افتخاری بود. صدای فریاد از پنجره به داخل میآمد. زورگیری چاقویی بر گلوی مردی گذاشته بود. مرد کمک میخواست. وجدانش گفت: (( کمکش کن! نجاتش بده!.)) به زبانش آمد: (( مگه من بتمنم؟))
خب امیدوارم مورد قبول دوستان واقع بشه. نشد هم خودم مینویسم فقط.

بازی آنلاین
آپلود عکس



![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



