اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable - Line: 865 - File: showthread.php PHP 7.4.33 (Linux)
File Line Function
/showthread.php 865 errorHandler->error




 


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

#بداهه_نویسی

#1
سلام!
دوستان و آشنایان بیاین باهم دیگه بداهه بنویسیم.!

بداهه چیه؟؟
یک سوژه و یا یک موقیعت یا هرچیزی که ما دربارش می‌نویسیم.
اما نه یک داستان یا داستانک!

بداهه برشی از داستانه. یعنی ممکنه اولش باشه، آخرش باشه شاید هم وسطش. Big Grin

البته اگر کارمون بگیره خوشحال میشم سوژه بذاریم و باهم راجع بهش بنویسیم.
و حتما‌ حتما‌ بداهه هاتون اسم داشته باشه و لازم نیست سوژتون رو مشخص کنید. ولی خب اگر برای تمرین نویسندگی بخوایم باهم کار کنیم میتونیم یک سوژه مشترک انتخاب کنیم.
برای مثال:

شب پره
در روز، ساعت ها به سرعت می‌گذشتند. آنقدر سریع که انگاری سگی به دنبال عقربه ساعت شمار افتاده است و او هم فوبیا حیوانات دارد، اما وقتی که ساعت به نیمه شب رسید، دیگر خبری از آن همه جنب و جوش نبود. انگاری که سگ از نفس و عقربه از پا افتاده بود. شب به سیاهی همیشه نبود. قرص ماه در سینه آسمان می‌درخشید. ستاره ها کم فروغ بودند و خیابان ها نورانی. به عادت قدیمی به لبه بالکن تکیه زده و به آسمان نگاه می‌کرد. صدای بوق ماشین ها آرامشش را برهم می‌زد، اما در مقایسه با روز سکوتی دل انگیز داشت. کاشکی هیچ وقت آنجا خانه ای اجاره نمی‌کرد. به سمت میز تحریر رفت صندلی را عقب کشید و پشت آن نشست. چراغ مطالعه کوچک را روشن کرد، مبادا پول برق اش زیادی شود. شب پره ای به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم اش را برداشت، دفتر را ورق زد و سرش را خاراند.شروع به نوشتن کرد.
صدای بوق ، ترمز های ناشیانه و صدای موسیقی و گوم و گوم بلند باند های اضافه مانند مته در مغزش فرو می‌رفت و رشته افکارش را پاره می‌کرد. باز هم به خودش لعنت فرستاد زیر لب غرغر کرد: (( آخه جا قحطی بود، کی کنار اتوبان خونه میگیره.))
خودش پاسخ خودش را داد: (( با پولی که تو داشتی جای بهتری نصیبت می‌شد؟))
شب پره به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم بر روی کاغذ می‌رقصید، گاهی باله، گاهی بندری و گاهی هم فلامنکو. صفحه های دفتر در صف سیاهه بودند. انگاری برای آنها رو سیاهی افتخاری بود. صدای فریاد از پنجره به داخل می‌آمد. زورگیری چاقویی بر گلوی مردی گذاشته بود. مرد کمک می‌خواست. وجدانش گفت: (( کمکش کن! نجاتش بده!.)) به زبانش آمد: (( مگه من بتمنم؟))


خب امیدوارم مورد قبول دوستان واقع بشه. نشد هم خودم می‌نویسم فقط.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
https://harfeto.timefriend.net/17743849061913
ناشناس بگو. ولی ما می‌شناسیمت
پاسخ
 سپاس شده توسط shahid ، م‍حمّد ، ραтяιcια
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
#بداهه_نویسی - THEDARKNESS - 25-03-2026، 3:37
RE: #بداهه_نویسی - shahid - 01-04-2026، 1:38
RE: #بداهه_نویسی - SSR - 01-04-2026، 2:30


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان