پیرمرد و قطار
در سکوت نیمه شب، در حالی که ماه در وسط آسمان می درخشید، به ایستگاه رسید.در حالی که کیفش سفیدش را در دستش تکان میداد از سالن کوچک ایستگاه که مثل همیشه بوی خاک خیس خورده میداد، عبور کرد. روی نیمکت چوپی نزدیک ریل که با سیاهی اش خودنمایی میکرد تنها یک پیرمرد را دید که بی حرکت به او نگاه میکرد. به سمت نیمکت رفت و در کنار پیرمرد نشست. پیرمرد نگاهش را از او دزدید و کتش را از روی پایش برداشت و وانمود کرد که دارد جیب کتش را واررسی می کند. با خود گفت"چه پیرمرد عجیبی. در این سرما که سگ را بزنی از سوراخش بیرون نمی آید. به داشتن یک کت اکتفا کرده است". به نیمکت تکیه داد و چشمانش را بست. دستکم می توانست تا رسیدن قطار کمی استراحت کند. میدانست که سر و صدای داخل قطار به او اجازه نخواهد داد که بخوابد.
"قابل توجه مسافرین محترم قطار شماره 123 به مقصد تهران وارد ایستگاه شده است"
باز هم این صدای آزار دهنده! چشمانش را باز کرد و در حالی که فکر میکرد چه فحشی برای این صدا مناسب تر است به سمت قطار رفت. قطار مثل همیشه همانند هم نوعان مسافربرش بی روح و خسته بود. برعکس باری هایی که هر کدام رنگی زیبا داشتند و روح را جلا میدادند. با خود گفت "به نظر اشیا هرچه از ما دورتر باشند خوشحال ترند". در همین فکر بود با صدای پیرمرد که از پشتش می آمد به خود آمد"پسرم این کیف برای شماست؟" برگشت و کیفش را در دستان پیرمرد دید با خود گفت "کم کم باید از دکتر مغز و اعصاب وقت بگیرم"
در سکوت نیمه شب، در حالی که ماه در وسط آسمان می درخشید، به ایستگاه رسید.در حالی که کیفش سفیدش را در دستش تکان میداد از سالن کوچک ایستگاه که مثل همیشه بوی خاک خیس خورده میداد، عبور کرد. روی نیمکت چوپی نزدیک ریل که با سیاهی اش خودنمایی میکرد تنها یک پیرمرد را دید که بی حرکت به او نگاه میکرد. به سمت نیمکت رفت و در کنار پیرمرد نشست. پیرمرد نگاهش را از او دزدید و کتش را از روی پایش برداشت و وانمود کرد که دارد جیب کتش را واررسی می کند. با خود گفت"چه پیرمرد عجیبی. در این سرما که سگ را بزنی از سوراخش بیرون نمی آید. به داشتن یک کت اکتفا کرده است". به نیمکت تکیه داد و چشمانش را بست. دستکم می توانست تا رسیدن قطار کمی استراحت کند. میدانست که سر و صدای داخل قطار به او اجازه نخواهد داد که بخوابد.
"قابل توجه مسافرین محترم قطار شماره 123 به مقصد تهران وارد ایستگاه شده است"
باز هم این صدای آزار دهنده! چشمانش را باز کرد و در حالی که فکر میکرد چه فحشی برای این صدا مناسب تر است به سمت قطار رفت. قطار مثل همیشه همانند هم نوعان مسافربرش بی روح و خسته بود. برعکس باری هایی که هر کدام رنگی زیبا داشتند و روح را جلا میدادند. با خود گفت "به نظر اشیا هرچه از ما دورتر باشند خوشحال ترند". در همین فکر بود با صدای پیرمرد که از پشتش می آمد به خود آمد"پسرم این کیف برای شماست؟" برگشت و کیفش را در دستان پیرمرد دید با خود گفت "کم کم باید از دکتر مغز و اعصاب وقت بگیرم"

بازی آنلاین
آپلود عکس
![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



