امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

#بداهه_نویسی

#4
پیرمرد و قطار
در سکوت نیمه شب، در حالی که ماه در وسط آسمان می درخشید، به ایستگاه رسید.در حالی که کیفش سفیدش را در دستش تکان میداد از سالن کوچک ایستگاه که مثل همیشه بوی خاک خیس خورده میداد، عبور کرد. روی نیمکت چوپی نزدیک ریل که با سیاهی اش خودنمایی میکرد تنها یک پیرمرد را دید که بی حرکت به او نگاه میکرد. به سمت نیمکت رفت و در کنار پیرمرد نشست. پیرمرد نگاهش را از او دزدید و کتش را از روی پایش برداشت و وانمود کرد که دارد جیب کتش را واررسی می کند. با خود گفت"چه پیرمرد عجیبی. در این سرما که سگ را بزنی از سوراخش بیرون نمی آید. به داشتن یک کت اکتفا کرده است". به نیمکت تکیه داد و چشمانش را بست. دستکم می توانست تا رسیدن قطار کمی استراحت کند. میدانست که سر و صدای داخل قطار به او اجازه نخواهد داد که بخوابد.
"قابل توجه مسافرین محترم قطار شماره 123 به مقصد تهران وارد ایستگاه شده است"
باز هم این صدای آزار دهنده! چشمانش را باز کرد و در حالی که فکر میکرد چه فحشی برای این صدا مناسب تر است به سمت قطار رفت. قطار مثل همیشه همانند هم نوعان مسافربرش بی روح و خسته بود. برعکس باری هایی که هر کدام رنگی زیبا داشتند و روح را جلا میدادند. با خود گفت "به نظر اشیا هرچه از ما دورتر باشند خوشحال ترند". در همین فکر بود با صدای پیرمرد که از پشتش می آمد به خود آمد"پسرم این کیف برای شماست؟" برگشت و کیفش را در دستان پیرمرد دید با خود گفت "کم کم باید از دکتر مغز و اعصاب وقت بگیرم"
پاسخ
 سپاس شده توسط THEDARKNESS


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
#بداهه_نویسی - THEDARKNESS - 25-03-2026، 3:37
RE: #بداهه_نویسی - shahid - 01-04-2026، 1:38
RE: #بداهه_نویسی - SSR - 01-04-2026، 2:30


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان