یه روزی مردی ازخیابان می گذشت نا گهان چشمش به پسر بچه تنهایی دید که گریه میکرد درحالی که داشت از او میگذشت به او شدیدن فکر می کرد. تمام زهنش مشغول او بود در ان زمان بچه خسته وگرسنه دنبال غذایی در ستل زباله ها مگشت او تمام ستل زباله هارا گشت ولی چیزی نبود بچه تنها ونا امید به خرتابه بازگشت . خواهر وبرادر های کوچیک تر از او پرسیدند غذا نداریم ان بچه گفت( نه هرچی گشتم پیدا نکردم).ان شب شب شبه سختش بود)))) پایان قصه


من گفتم کوتاه



من گفتم کوتاه

بازی آنلاین
آپلود عکس

همیشه خداه فقطخدا
![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



