دختر کوری تو این دنیای نا مرد زندگی میکرد . این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه او بود یه روز دختره گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون میموندم یه روز یکی پیدا شد که به دختره چشماشو بده وقتی که دختره بینا شد دید دوست پسرش نا بینا ست و بهش گفت من دیگه تو رونمیخوام برو . پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش .
|
|
امتیاز موضوع:
" داستــآن هــآی عــآشقــآنه " |
|
|
![]() |
|||||||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
||||
| برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید | ||
| شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید | ||
|
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
|
یا |
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.
|
| موضوعات مرتبط با این موضوع... | |||||
| داستــآن|سهراب و گردآفريد| | |||||
| داستــآن|سياوش و سودابه| | |||||
|
|
داستــآن|شاهنامه_زال| | ||||
| داستــآن "ویتــآتو ژیلینسـ ـ ــکآی" | |||||
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

بازی آنلاین
آپلود عکس



![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



