اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable - Line: 865 - File: showthread.php PHP 7.4.33 (Linux)
File Line Function
/showthread.php 865 errorHandler->error




 


نظرسنجی: بقیه ی رمانو بزارم؟؟؟؟؟؟
این نظرسنجی بسته شده است.
لطف میکنم
100.00%
4 100.00%
غلط کردی با این رمان مزخرفت
0%
0 0%
در کل 4 رأی 100%
*شما به این گزینه رأی داده‌اید. [نمایش نتایج]

امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان حقیقت ساختگی(مخصوص عاشقای 1D)

#1
قبل از هر چیزی اونایی که میاین این مطالبو میخونین چه اونایی که وان دایرکشنو دوست دارن چه دوست ندارن بدونین این رمان خیلی قشنگه من خودم خوندمش و یکی از کسایی هستم که به شدت از دایرکشن و دایرکشنرا بدم میاد ولی اعتراف میکنم این داستان واقعا قشنگه نویسنده ی این داستان مهدیس. یه دختریه که 16 سالشه و با این قلمی که داره خیلیا رو محو خودش کرده من قسمت اولشو میزارم اگه تعداد نظرات و تعداد سپاسا بیشتر از 10تا شد بقیه ی داستانو هم میزارم اگه هم نشد که از همتون معذرت میخوام به خاطر اینکه یه مطلب بدون بازدید و بیخود گذاشتم
................................................................................​.............................
*پانگاشت اول*
وقایعی که در این داستان رخ می دهد ، غیر واقعی می باشد ، و هر گونه تشابه بین اشخاص ، و حوادث ها صرفا
تصادفی است . این داستان زاده ی تخیل نویسنده هست .
___________________________________________________________
این نه داستان است ، نه افسانه
حقیقتیست ساختگی به وسیله ی الفبای قلبها
حکایت سوز و ساز دلهاست
از سکوت میان های محبت میگوید
از التهاب دست های بی قرار
و کشش نگاه های منشعش
نفس عمیقی کشیدم و مدادمو روی دفتر انداختم گفتم : چطور بود ماریا ؟
_ خیلی قشنگ بود گلوری !
خندیدم و دفترمو گذاشتم تو قفسم که ماریا جیػ زد : دارن میان ! دارن میان ! من از جیػ ماریا ترسیدم برگشتم که دیدم ! دارن میان ! بله گروه وان دایرکشن ر ا بینده قلب دخترا ! اه ! به ماریا نگاه کردم که داشت با عشق
به لیام نگاه میکرد ! اگر خیلی خوش شانس بودی اون پسرا شاید سه ثانیه بهت وقت میدادن که باهاشون صحبت کنی ! اونا عین یه سلبریتی
واقعی رفتار میکردن ! چون توی ایکس فکتور شرکت کرده بودن معروؾ شده بودن ! من که فقط یک ماه اومدم به این مدرسه همه ی اینا رو
از ماریا شنیدم . ماریا مثل هر دختر دیگه ای توی مدرسه شیفته ی اونا بود اما فقط روی یکودومشون چشم داشت اونم لیام بود! من زیاد
بهشون مثل دخترای دیگه نگاه نمیکردم یا توجهی نمیکردم چون اصلا اهمیت نمیدادم ! بین اون پسرا دوتاشون همکلاسیم بودن توی کلاس
ادبیات و تاریخ ! این دو نفر ساعتاشون به ساعتای ما میخورد ! فکر کنم اسمشون هری و زین بود ! زنگ کلاس خورد و من از ماریا خداحافظی کردم و سره کلاس نشستم،آقای بی معلم تاریخ وارد کلاس شد ! چند دقیقه از کلاس نگذشته بود که
زین و هری با هم وارد کلاس شدن آقای بی گفت : شما دوتا دوباره دیر کردین ! هری سرشو خاروند و گفت : دیگه تکرار نمیشه آقای بی ! بعد روی دوتا صندلی که پشت من بود نشستن ، آقای بی زیاد با هری خوب نبود ، یعنی رابطه ی خوبی با هم نداشتن چون هری همیشه نمره ی
تاریخش نمره ی D بود ، ولی زین نمره اش توی تاریخ خوب بود . خیلی کلاس خسته کننده ای بود البته اون وسطا هری و زین تیکه هایی میپروندن که کل کلاس منفجر میشد ولی من بی تفاوت نشسته بودم به
نظرم اصلا بامزه نیستن !، بالاخره آقای بی درس دادنش تموم شد ! برگشت طرؾ هری و گفت : آقای استایلز این چهارمین باره که نمره ی
پایینی میگیری اگر همینجوی ادامه بدی درس تاریخ رو میوفتی ! میخوام برات کسی رو در نظر بگیرم که باهات کار کنه ! هری گفت : خودتونید نه ؟
_ نه ! آقای بی گفت : گلوری کمک درست میشه ! با گفتن این حرؾ انگار برق سه فاز به من وصل کردن گفتم : اما من ... _ دیگه جای هیچ اما و اگری نیست ! همین که گفتم ! تو به هری کمک میکنی که درسش بهتر شه .
همه ی دخترای کلاس ناراحت شده بودن یه جورایی انگار حال گیری واسشون شده بود ! چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم !اصلا حوصله ی
هری رو نداشتم ، اصلا ازش خوشم نمیومد ، زنگ خورد و من بدون توجه به وسایلم دنبال آقای بی رفتم گفتم : ببخشید میشه جای من یکی
دیگه باشه ؟
آقای بی جلوی من وایساد دستشو رو شونه هام گذاشت و گفت : تو دوستت ماریارو از سطح خیلی پایینی به سطح خودت یعنی A رسوندی پس
از پس هری هم برمیای ! _ من نمیتونم خواهش میکنم یکیدیگرو بذارید ! _ تا حالا هیچوقت تصمیمی به این درستی نگرفتم ! تو بهترین شاگرد من هستی ، من به تو ایمان دارم . و بعد رفت با حرص نفسمو بیرون دادم ! برگشتم که وسایلمو بردارم ، هری رو دیدم که با زین منتظر من هستن ، رفتم طرفشون و خیلی جدی
گفتم : فردا ساعت 6 خونه ی من ! زین زیرلب به هری گفت : چه بد اخلاق !
هیس⇦⇦چوب خدا صدا ندارد
پاسخ
 سپاس شده توسط -Edgar ، z.l♥ve ، Armila. ، tare ، ghazal07 ، ariana* ، ♫♪ RoZa ♪♫ ، عاصی ، هیلدا 82 ، mobina81 ، پرنسس ارزوها ، مهسا 17 ، باحال خوش
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
رمان حقیقت ساختگی(مخصوص عاشقای 1D) - نایریکا-13 - 26-04-2014، 14:46


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان