30-08-2017، 3:19
...حادثه در سرخی سیب بود
جدایی ما از تابستان دور
دور از سیب...
+احمد رضا احمدی
+شعر نو
جدایی ما از تابستان دور
دور از سیب...
+احمد رضا احمدی
+شعر نو
|
|
یکی از شعر های مورد علاقتون رو بنویسید ! |
|||||||||||
|
30-08-2017، 3:19
...حادثه در سرخی سیب بود
جدایی ما از تابستان دور دور از سیب... +احمد رضا احمدی +شعر نو
اونـ عاشقــ برفهـ
مَن عآشقـ بارونـ هیچـ اشتراڪے نیسـ انگار بینمونـ من حتی تو فـــــــــــــــــاݪم دنبـــال چشماشمـ اون حتی تو فـــــــــــــاݪشـ دوسـ نداره باشــم با فکر اونـ شبآ ، خوابـــــــم نمیبره حالش بدونـــ من، انگـار بهترهـ تنهــــــام گذاشتـ و رفت با این همه ســردرد ولــــــــی بهـــــــــــــــش گفتـــــم تنـــــها شدے برگــــرد اینجا یڪیـ هرشبــ ، با غصه سر ڪرده قرصـــــای اعصابش دیگــــــ اثر ڪرده تنهــــــــا شدم ولے اون تنــــــها نمیمونه هرشبـ یکیــ بجآم براش ݪاݪایــــیـ میخــــــــونهـ #علیـــ یاسینیـ
14-04-2021، 19:30
گر دایره ی کوزه ز گوهر سازند از کوزه همان برون تراود که در اوست
بگذار وبگذر
مرا با حال خود بگذار بگذر خرابم من،ازاین آوار بگذر سرک تا کی کشی بالا وپایینم بیا روزی از این رفتار بگذر غلافش کن همان کج تیغه جورت ازاین رفتار چون تاتار بگذر اگرگفته کسی حرفی،تو مشنو مکن باور ازاین اخبار بگذر وجودم غم، زغم لب ریز دردم به غمخواری بیا ،این بار بگذر وفا آموز ومهر ومهربانی زتاراج دل بیمار بگذر سواره می روی مشتاب جانم من وامانده را مگذار ،بگذر دراین بازی اگر کردم خطایی مکن اخراج و زین اخطار بگذر ابراهیم سبحانی
05-03-2026، 20:07
درآن نفس ک بمیرم
در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان ک خاک کوی تو باشم
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلقِ صبح و شام است بزمیست که واماندۀ صد جمشید است قصریست که تکیهگاه صد بهرام است
05-03-2026، 23:58
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
تر به اشکِ تلخ میسازم دِماغِ خویش را
زنده میدارم به خونِ دل چراغِ خویش را از سیاهی شد جهان بر چشمِ داغِ من سیاه چند دارم در تهِ دامن چراغِ خویش را؟ سازگاری نیست با مرهم ز بی دردی مرا میکنم پنهان ز چشمِ شور، داغِ خویش را کاروانِ بیخودی را نامه و پیغام نیست از که گیرم، حیرتی دارم، سراغِ خویش را خاطرِ مجروحِ بلبل را رعایت میکنم این که میدزدم ز بوی گل دماغِ خویش را با تهیدستی، ز فیضِ سیرچشمی چون حباب خالی از دریا برون آرم ایاغِ خویش را گرچه از مستی چو بلبل خویش را گم کردهام میشناسم نکهتِ گلهای باغِ خویش را گرچه یک دل گرم از گفتار من صائب نشد همچنان در فکر میسوزم دماغِ خویش را
10-03-2026، 21:00
فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد
بعد از این دیدن او فرض محالت باشد از خدا ساده بپرسی که تو اصلا هستی !؟ گریه ات باعث تکرار سوالت باشد چمدان پر بکنی خاطره ها را ببری عکسهایش همه ی عمر وبالت باشد روز و شب قصه ببافی که تو را می خواهد باز پیچیده ترین شکل خیالت باشد توی تنهایی خود فکر مسکن باشی قرص اعصاب فقط شامل حالت باشد ... "ای که از کوچه معشوقه ما می گذری" قسمت ما نشد این عشق... حلالت باشد...! #علی_صفری
بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند --- پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند چشمه سار طبع من دیگر نمی جوشد ولی جویبار اشکم آهنگ روانی میکند بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی میکند گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی میکند سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی میکند با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند هر چه گردون میکند با ما نهانی میکند دور اکبر خوانی ما طی شد اکنون یک دهن از اجل بشنو که با ما شمر خوانی میکند میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی میکند شهریارا گو دل ما مهربانان مشکنید ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
| |||||||||||
|
|
![]() |
|||||||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
||||
| برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید | ||
| شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید | ||
|
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
|
یا |
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.
|