امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

#بداهه_نویسی

#1
سلام!
دوستان و آشنایان بیاین باهم دیگه بداهه بنویسیم.!

بداهه چیه؟؟
یک سوژه و یا یک موقیعت یا هرچیزی که ما دربارش می‌نویسیم.
اما نه یک داستان یا داستانک!

بداهه برشی از داستانه. یعنی ممکنه اولش باشه، آخرش باشه شاید هم وسطش. Big Grin

البته اگر کارمون بگیره خوشحال میشم سوژه بذاریم و باهم راجع بهش بنویسیم.
و حتما‌ حتما‌ بداهه هاتون اسم داشته باشه و لازم نیست سوژتون رو مشخص کنید. ولی خب اگر برای تمرین نویسندگی بخوایم باهم کار کنیم میتونیم یک سوژه مشترک انتخاب کنیم.
برای مثال:

شب پره
در روز، ساعت ها به سرعت می‌گذشتند. آنقدر سریع که انگاری سگی به دنبال عقربه ساعت شمار افتاده است و او هم فوبیا حیوانات دارد، اما وقتی که ساعت به نیمه شب رسید، دیگر خبری از آن همه جنب و جوش نبود. انگاری که سگ از نفس و عقربه از پا افتاده بود. شب به سیاهی همیشه نبود. قرص ماه در سینه آسمان می‌درخشید. ستاره ها کم فروغ بودند و خیابان ها نورانی. به عادت قدیمی به لبه بالکن تکیه زده و به آسمان نگاه می‌کرد. صدای بوق ماشین ها آرامشش را برهم می‌زد، اما در مقایسه با روز سکوتی دل انگیز داشت. کاشکی هیچ وقت آنجا خانه ای اجاره نمی‌کرد. به سمت میز تحریر رفت صندلی را عقب کشید و پشت آن نشست. چراغ مطالعه کوچک را روشن کرد، مبادا پول برق اش زیادی شود. شب پره ای به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم اش را برداشت، دفتر را ورق زد و سرش را خاراند.شروع به نوشتن کرد.
صدای بوق ، ترمز های ناشیانه و صدای موسیقی و گوم و گوم بلند باند های اضافه مانند مته در مغزش فرو می‌رفت و رشته افکارش را پاره می‌کرد. باز هم به خودش لعنت فرستاد زیر لب غرغر کرد: (( آخه جا قحطی بود، کی کنار اتوبان خونه میگیره.))
خودش پاسخ خودش را داد: (( با پولی که تو داشتی جای بهتری نصیبت می‌شد؟))
شب پره به دور لامپ کوچک می‌چرخید، قلم بر روی کاغذ می‌رقصید، گاهی باله، گاهی بندری و گاهی هم فلامنکو. صفحه های دفتر در صف سیاهه بودند. انگاری برای آنها رو سیاهی افتخاری بود. صدای فریاد از پنجره به داخل می‌آمد. زورگیری چاقویی بر گلوی مردی گذاشته بود. مرد کمک می‌خواست. وجدانش گفت: (( کمکش کن! نجاتش بده!.)) به زبانش آمد: (( مگه من بتمنم؟))


خب امیدوارم مورد قبول دوستان واقع بشه. نشد هم خودم می‌نویسم فقط.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
https://harfeto.timefriend.net/17743849061913
ناشناس بگو. ولی ما می‌شناسیمت
پاسخ
 سپاس شده توسط shahid ، م‍حمّد ، ραтяιcια
آگهی
#2
+ اصلا به حضور آدمی مثل من تو زندگیت فکر کرده بودی!؟
- آره؛ خداحافظ ... (:
.
هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایه هیچ!...
پاسخ
 سپاس شده توسط THEDARKNESS ، shghyegh
#3
گل من
چند روزی از بهار می‌گذشت. آب از کوه‌ها جاری شده و سر خاکی و کچل دشت حالا یک دست سبزه و پر پشت شده بود.
_خدا امسال حسابی سنگ تموم گذاشته‌ها.
جوابی نداد. با چشم‌هایش زمین را می‌جویید.
_چیزی گم کردی؟...کلیدات افتاده؟؟.
_امسال خبری ازشون نیست.
_از چی؟ از کی؟ امسال سال ما خوب بوده هرکیم از ده رفته باشه به طمع یک کشت خوب برميگرده.
جوابی نداد. ابر‌ها کم کم از جلو‌ی خورشید کنار می‌رفتند و پرتوهای نور دشت را روشن‌تر می‌کردند. آسمان به مانند یک پرتره در یک حراجی اروپایی نقش بسته بود.
_ آسمون رو ببین چه خوشگله. ماه رو هم حتی میشه دید. اون گوشه است.
بازهم جوابی نداد.
_حداقل بگو دنبال چی می‌گردی؟
_دنبال شقایق... دنبال شقایق می‌گردم.
_شقایق؟ دختر حاج محمود؟ خواهر‌زاده کربلایی اسماعیل....
نگاه غضب آلودی به من کرد. اخم‌هایش را در هم کشید.
_بابا شقایق...شقایق...هرسال دشت پر بود از شقایق... چرا امسال خبری ازشون نیست....
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
https://harfeto.timefriend.net/17743849061913
ناشناس بگو. ولی ما می‌شناسیمت
پاسخ
#4
پیرمرد و قطار
در سکوت نیمه شب، در حالی که ماه در وسط آسمان می درخشید، به ایستگاه رسید.در حالی که کیفش سفیدش را در دستش تکان میداد از سالن کوچک ایستگاه که مثل همیشه بوی خاک خیس خورده میداد، عبور کرد. روی نیمکت چوپی نزدیک ریل که با سیاهی اش خودنمایی میکرد تنها یک پیرمرد را دید که بی حرکت به او نگاه میکرد. به سمت نیمکت رفت و در کنار پیرمرد نشست. پیرمرد نگاهش را از او دزدید و کتش را از روی پایش برداشت و وانمود کرد که دارد جیب کتش را واررسی می کند. با خود گفت"چه پیرمرد عجیبی. در این سرما که سگ را بزنی از سوراخش بیرون نمی آید. به داشتن یک کت اکتفا کرده است". به نیمکت تکیه داد و چشمانش را بست. دستکم می توانست تا رسیدن قطار کمی استراحت کند. میدانست که سر و صدای داخل قطار به او اجازه نخواهد داد که بخوابد.
"قابل توجه مسافرین محترم قطار شماره 123 به مقصد تهران وارد ایستگاه شده است"
باز هم این صدای آزار دهنده! چشمانش را باز کرد و در حالی که فکر میکرد چه فحشی برای این صدا مناسب تر است به سمت قطار رفت. قطار مثل همیشه همانند هم نوعان مسافربرش بی روح و خسته بود. برعکس باری هایی که هر کدام رنگی زیبا داشتند و روح را جلا میدادند. با خود گفت "به نظر اشیا هرچه از ما دورتر باشند خوشحال ترند". در همین فکر بود با صدای پیرمرد که از پشتش می آمد به خود آمد"پسرم این کیف برای شماست؟" برگشت و کیفش را در دستان پیرمرد دید با خود گفت "کم کم باید از دکتر مغز و اعصاب وقت بگیرم"
پاسخ
 سپاس شده توسط THEDARKNESS


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان