امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

من را فروختند و مرخص شدند

#1
سید جعفر جواد زاده، معروف به پیشه وری، از اولین کمونیست های ایرانی و مؤسس فرقه دموکرات آذربایجان بود. وی پس از خاتمه نهضت جنگل در روزنامه حقیقت، ارگان اتحادیه عمومی کارگران ایران مشغول به کار شد.

من را فروختند و مرخص شدند 1

پس از توقیف این روزنامه، پیشه وری به باکو رفت. در دوران سلطنت رضا خان و با تشکیل دومین کنگره حزب کمونیست ایران در شوروی، وی به "دبیری کمیته مرکزی و مسئول تشکیلات حزب در تهران" انتخاب شد و به کشور بازگشت. در اواخر سال 1308 در مدرسه ایران – شوروی استخدام شد. پیشه وری در پی شناسایی شبکه های کمونیستی در ایران دستگیر و بازجویی و پس از هشت سال بلاتکلیفی، به اتهام قبول عضویت فرقه اشتراکی و تبلیغ مرام آن به ده سال حبس مجرد و سه سال حبس تآدیبی محکوم شد، این بخش از خاطرات او، مربوط به دوره زندانش است.

پس از خاتمه بازپرسی که چند ماه طول کشید، مرا به اتاق هشت که نسبتاً تمیز تر بود، انتقال داده و در اتاق را هم باز گذاشتند.قدغن کردند بازندانیان دیگر ارتباط داشته باشم. این تهدید ظاهری بود و خودشان هم می دانستند که از ارتباط با دیگران نمی شود جلوگیری نمود. جاسوسان هر روز مرتبا گزارش های خودشان را می دادند؛ با این اوصاف یک نفر از پلیس های مخفی خودشان را زندانی نموده، دستور داده بودند تا از من غفلت ننماید.

این مرد عجیبی بود قامت بلند، اندام لاغر، زرد چهره، دندان های کرم خورده و صورتی زننده است. روزه می گرفت، نماز می خواند من روز اول او را شناخته بودم. رفتارش طوری بود که نمی توانست طینت شوم خود را پوشیده بدارد سخت موی دماغم شده بود. ناچار خواستم به او حالی کنم که "عمو، من تو را دیگر شناخته ام، بیخود آزار و اذیتم نده" و می دانستم اگر اداره سیاسی بفهمد، پلیس خود را نتوانسته مخفی بدارد، حتما عوضش می کند. از این جهت، رودربایستی را کنار گذاشته، با صدای بلند گفتم: هر چه زودتر از جلو رویم رد شو! اگر اداره سیاسی رسانده بود. لذا همان روز عصر، آقا را که اسم فامیلش طهماسبی بود، از زندان بیرون بردند. می گفتند گروه آقای موسوی – یکی از سران حزب در آذربایجان که وی سال 1351 در تهران در گذشت – را سال 1304 همین مرد عجیب گیر انداخته، کم مانده بود به اعدام بکشد.

ماه فروردین و اردیبهشت در انتظار سپری شد. از یک طرف با سرنوشت خود انس گرفته، مانند سایر زندانیان خود را با حوادث کوچک و محدود محیط خود سرگرم می کردم. از طرف دیگر، هر ساعت انتظار داشتم مرخص بشوم، حتی خود فروزش گفته بود از دربار نوشته اند "اگر خودمان مخالفتی نداشته باشیم، شما را مرخص بکنیم. ما هم نقداً مخالفتی نداریم. فقط منتظریم رئیس شهربانی از دشت گرگان برگردد" این دروغ  نبود، همان شخص که در قسمت دیگر این یادداشت ها از نیکو کاری او یاد کرده ام، برایم پیغام داده بود که وسایل و مقدمات خلاصی تان فراهم شده، با ورود آیرم مرخص خواهید شد. حتی یک روز نصرالله اسفندیاری – بازپرس اداره سیاسی – حکم را به من نشان داده و گفت: کار دیگر تمام شده ولی باید التزام بدهی دیگر به هیچ امور سیاسی مداخله نکنی. با وجود همه این هاف خود من در شک بودم قلبم حاضر نبود مرخصی به این سهولت را باور بکند. مراجعت آیرم تا روز عید قربان طول کشید.


در دوران سلطنت رضا خان و با تشکیل دومین کنگره حزب کمونیست ایران در شوروی، وی به "دبیری کمیته مرکزی و مسئول تشکیلات حزب در تهران" انتخاب شد و به کشور بازگشت

همان روز عید، بنابه عادت روزانه، صبح بسیار زود از اتاق بیرون آمده، می خواستم در حیاط، کنار حوض ورزش بکنم. پورآفر هنوز خواب بود. دبیر وضو می گرفت. سرهنگ گیگو چرغ پریموس روشن نموده، می خواست ناشتایی و چای درست کند. ظاهرا زندگی زندانیان به طور عادی سیر می نموده هوای بهار، سبک و خوب و روح نواز بود. آدم میل داشت زندان و محدودیت آن را فراموش کند. اشعه خورشید برخلاف زمستان بالای دیوار حیاط گود زندان می رقصید. قلب فرسوده انسان را به وجود آورده به زندگی امیدوار می نمود. از کجا معلوم این برای من یک ساعت سختی نبوده است. به هر حال، هنوز از دست و روی شستن برنخاسته بودم که "د" با دست پاچگی نزد من آمد. آن روزها با هم حرف نمی زدیم، ولی این قبیل قهر و آشتی ها در مواقع کارهای جدی نمی توانست دخالت داشته باشد. گفت می دانی؟ چه خبر داری؟ لحن "د" بسیار متوحش بود. گفتم چه خبر است؟ چه شده؟ گفت: تقریباً ساعت یک بعد از نصف شب بود که چند نفر زندانی تازه آوردند. می گویند اتهامشان سیاسی است. گفتم چه بدی دارد؟ مملکت بدون مجرمین سیاسی به چه درد می خورد؟ وجود مجرم و متهم سیاسی دلیل بر رشد سیاسی ملت است. می دانم که کارهای مملکت در جریان عادی نیست. ناخشنودی زیاد و روز افزون است. اگر عکس این بود، می بایست تعجب داشته باشیم.

من را فروختند و مرخص شدند 1

گفت ممکن است در مرخصی تو و من دخالت داشته باشد. من گفتم تا چه کسانی و به چه اتهامی گرفتار شده باشند. هنوز گفت و گوی ما تمام نشده بود که زنگ در صدا کرده. سرهنگ پاشاخان برخلاف انتظار ما و عادت همیشگی خود وارد شد. بدون توجه به اتاق های دیگر، مستقیما در اتاق تازه واردان را باز کردند. طولی نکشید دستور داد مقداری سیگار و کبریت برایشان آوردند. ما طبق رسم و عادت همیشگی، هر کسی به اتاق خود رفته، درها را به روی خودمان بسته و منتظر بودیم که مانند همیشه، یکی یکی اتاق ها را بازدید کرده، پی کار خود برود. ولی این یک انتظار غلط بود. توقف آقای سرهنگ یک ساعت طول کشید، حتی کاغذ و مداد خواسته بود. ما حدس های خودمان را زده بودیم. با خارج شدن سرهنگ در اثر کنجکاوی خود را زیر دالان در اتاق زندانی تازه رساندم.خود آقای تاج بخش بود! همدیگر را شناختیم. پاشاخان در همین اتاق معطل شده بود گفتم: "تاج بخش چه خبر است؟ پاشاخان از تو چه می خواست؟ چرا توقیف کردند؟ چه اتفاق افتاده؟"  خود، خواهر، دختر و خواهر زاده اش، را در مهمانی توقیف کرده با میزبان و سایر دوستان او به زندان کشیده بودند. سخت دلواپس و بیمناک به نظر می رسید، یا این طور وانمود می کرد. من سؤال خود را در خصوص پاشاخان تکرار کردم. نمی خواست جواب بدهد، گفتم: "تاج بخش، پاشاخان خیلی معطل شد. او از این کارها نمی کند. در تمام زندان بیشتر از پنج دقیقه، معطل نمی شود. راستش را بگو، چه اتفاقی افتاده، مبادا بی جهت برای مردم اسباب زحمت درست کرده باشی".

گفت: "نخیر، مگر بچه هستی؟ چطور ممکن است من برای مردم پاپوش درست کنم؟ پاشاخان یه ما آشنایی فامیلی دارد. فقط احوالپرسی می کرد. موسی مثل این که بعضی حرف ها می زد. شاید شعبان هم چیزی گفته باشد". گفتم: "تاج بخش، من تکلیفم در عالم آشنایی این بود که عمل کردم. البته هر کس کار خود را بهتر می داند." گفت: "نخیر، برای چه من باید مردم آزاری کرده باشم؟ فقط از ملوک و خانم باجی و دخترم نگرانی دارم." گفتم: "راجع به آنها دلواپس نباش. آنها را ممکن است تا حالا مرخص کرده باشند، تو فقط کاری نکن که مردم را بیخود و بی جهت گرفتار کنی". با قسم و سوگند "تو بمیری، من بمیرم"، به من قول داد که حرف های بی ربط و بی معنا درباره اشخاص برزبان نیاورد.

من برگشتم، در صورتی که یقین حاصل کرده بودم دروغ می گوید و قدم اول را برداشته است.


فقط کاری نکن که مردم را بیخود و بی جهت گرفتار کنی". با قسم و سوگند "تو بمیری، من بمیرم"، به من قول داد که حرف های بی ربط و بی معنا درباره اشخاص برزبان نیاورد

من تاج بخش را ده سال بود که می شناختم. از او بدجنسی و پست فطرتی ندیده و نشنیده بودم، ولی می دانستم آدم سست عنصر و منفعت جوی بی حالی است. همیشه لباس و سرو وضعش خراب و جیبش بی پول بود، در صورتی که همیشه حقوق های خوب می گرفت و گوش این و آن بلکه افراد خانواده و دوستان نزدیک خود را هم می برید. هیچ کس نمی دانست این پول ها را چه می کند. همشیره و اقوامش همیشه از بی قیدی او شکایت می کردند.

از آنجا به اتاق آمدم او در کلانتری علیه این و آن ، حرف های زیادی زده بود. موسی نیز همچنین. ولی کاوه را طوری که نوشتم با آزار و شکنجه به دروغ گویی وا داشته بودند.

"د" مقدمه استخلاصش فراهم شده و همان روز مرخص شد پورآفر هم پول خرج کرد و رفت. مرا بالاخره با زور و فشار به این وعده جدید چسبانده، درباره حکم مرخص شدنم دبه در آورده، گفتند با حقایق را نگویی، مرخص نخواهی شد. بعد هم شعبان کاوه را با شکنجه و عذاب واداشتند با وجود عدم آشنایی، در مواجهه، مرا شریک جرم خود معرفی کند.

بدین منوال، آقایان تازه وارد بعد از فروختن ما، مرخص شده، ما را در حال بلاتکلیفی ابدی باقی گذاشتند و رفتند.
من را فروختند و مرخص شدند 1


پاسخ
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان