گیفت کارت   حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان ترسناک من و دوستام در جنگل...کاملا واقعی...نیای پشیمون میشی

#1
خوب دوستای گلم
امروز می خوام یه داستان واقعی براتون تعریف کنم که دیروز برامون اتفاق افتاد
پارسال قرار بود با دوستامون همه بریم بیرون شهر تو یه جنگلی جادر بزنیم و بسات جوجه هم با خودمون ببریم اونجا
خلاصه رفتیمو رفتیمو رفتیم تو راه کلی مسخره بازی دراوردیم..خلاصه رفتیم تو راه کلی گفتیمو خندیدیم  خلاصه ما همینطوری رفتیمتا اینکه رسیدیم به اون جنگله...ماشینو یه جای نزدیک گذاشتیم پیاده شدیم هوا تقریبا تاریک داشت می شد و درخت ها هم تکون می خوردن راستش من یزره ترسیده بودم چون فیلم ترسناک زیاد میبینم و این شبیه یکی از اون فیلما بود...رفتیم وسطه وسطه جنگل یه چادر زدیم و جوجه هارو کباب کردیم
نشستیمو خوردیم و تموم شد
با بچه ها قرار شد شب رواونجا بمونیم
شب رو موندیم 
شب خوابیده بودیم تو چادر که من صدا های وحشتناکی میشنیدم...یه جور صدای پچ پچ کردن و همهمه.....
اومدم بیرون و دیدم خبری نیست و صدا هم قطع شد
خلاصه باز رفتم تو چادر و بعد حدودا چند دقیقه باز اون صدا ها شروع شد
نور فلشه گوشیمو روشن کردم و رفتم بیرون چادر
نور انداختم اینور اونور خبری نبود
ترسیده بودم 
قلبم داشت تند تند میزد
چون تو بچگیم تجربه ی برخورد با جن هارو داشتم برای همین هی یاده اون میوفتاادم و میترسیدم
با ترس خیلی زیادی برگشتم تو چادر
صدا ها دیگه نمیومد
داشت خوابم میبرد که صدای یه دختر بچه رو شنیدم که داره ناله می کنه
صداش از سمت چپه چهدر میومد زیاد ولی نزدیک نبود فکر کنم حدودا 10.15 متر فاصله داره ازمون
خیلی ترسیده بودم خلاصه اومدم بیرون و دوباره نور فلش گوشیمو روشن کردم اومدم بیرون و دیدم دوستم تو تاریکی داره قدم میزنه گفتم اااا محمد تو چرا هنوز نخوابیدی؟گفت نه خوابم نمیاد
منم اروم تر شدم و فکر کردم حتما این صدا ها ماله اینه و داره بچه هارو اذیت می کنه
اومدم تو چادر یهو دیدم محمد همون تو چادر خوابیده....خیلی ترسیده بودم قلبم داشت تند تند میزد نمیدونم اون چی بوده ولی مطمئنم محمد بود خوده خودش بود ... پس یعنی اون کی بوده که بیرونن داشته با من حرف میزده از شدته ترس خوابم نمیبرد و خوابیده بودم بالا رو نگاه می کردم
از شدت ترس دستام بی حال شده بود
بد جور ترسیده بودم
دوباره اون صدای ناله رو شنیدم صدای همون دختره بود اینبار با چاقویی که باهاش گوجه خورد کرده بودیم اومدم بیرون و نور فلش گوشیمو روشن کردم
صدای ناله میومد ولی خبری نبود برگشتم سمته چپمو دیدم 
دیدم یه دختر بچه جلومه زبونم بند اومده بود تا اومدم فرار کنم دستم خورد به صفحه گوشیم و نورش خاموش شد تا روشنش کردم اون دختره نبود و جنگل تو سکوت کامل بود و فقط صدای درخت ها و باد میومد
برگشتم تو چادر و خوابیدم صدایی نمیومدهمه جا اروم بود و من به زور تونستم بخوابم
فردا صبح که بیدار شدم همه جا اروم بود بچه ها هم بیرون چادر بودن
من هنوز اتفاقات دیشب تو ذهنم بود و  همش فکر می کردم همش خواب بوده
ولی خواب نبود
ماجرا رو برای بچه ها گفتم
هیچکس باور نمی کرد
اما من ولکن نبودم و همش هی می گفتم این ماجرارو
دوستم گفت بچه ها بزارین امشب هم اینجا بمونیم تا بهش ثابت کنیم خواب دیده امشب تا صبح همه بیداریم حلاصه شب شد و 3 نفریمون تا صبح بیدار موندیم
اوایل شب خبری نبود








به مدت گذشت تا اینکه دوباره صدای ناله ها میومد صدای خیلی ترسناکی بود با این تفاوت که اینبار می گفت...سه نفر سه نفر سه نفر......اینجان اینجان اینجان...همه اینارو اون صدای دختر بچه هه خیلی اروم و با ملایمت و ترسناک می گفت همه ترسیده بودیم
البته من دقیق نمیفهمیدم چی میگه ولی حدودا اینارو می گفت ولی من فهمیدم چی میگه
هرچند زیاد واضح نبود
خیلی ترسیده بودیم
اون صدا هم همش هی ناله می کرد و هی این کلمات رو تکرار می کرد
از شدت ترس رنگ صورتمون سفید شده بود
اومدیم بیرون سه تایی
اون صدا قطع شد
همه جا تاریک بود
و همه نور گوشیامونو روشن کردیم
یهو دیدیم جلومون همون دختر بچه هه وایساده
قیافش معمولی بود
بهمون گفت که اینجا نمونیم و اینجا خطرناکه
ما هم حرفشو حدی نگرفتیم و همه رفتیم خوابیدیم
صدای ناله دوباره اومد ولی اینبار خیلی نزدیک بود بهمون
اومدیم بیرون و قیافه ی همون دختر بچه رو دیدیم البته اول سایه اش رو دیدیم
و بعد نور انداختیم
دیدیم همون دخترست و داره زیر لب یه چیزایی رو زمزمه می کنه انگار داشت ورد می خوند
نمیدونم چی بود
هرچی بود ترسناک بود همه ی ما زبونمون بند اومده بود
یهو اون دختر بچه سرشو گرفت پایین اومد جلوم وایساد
سرشو گرفت بالا
و گفت
عمو: این بچه های فلش خور دوباره سره کار رفتن و نشستن این داستانو تا تهش می خونن
































































































































25r30چیه دوباره سره کار گذاشتمتون؟...شرمنده اخلاق جوکریه25r30







به من چه خوب راحت سره کار میرین دیگهp332







سپاس ندی حلالت نمی کنمp332
پاسخ
 سپاس شده توسط sev sevil ، خانم خلاق ، mehdi126 ، しíþ ßしâçk ، [χσℓσνєѕтєя] ، mahshad1382 ، fatemeh1375 ، **ترانه** ، amirtataloo11 ، ❤уαѕαмιη❤ ، خوشتیپ انجمن ، ✘v!☻lent girl✘ ، kaeen ، ehsan138a ، hanie jodi ، ຖēŞค๑໓ ، alimoharer ، مجید جوووون ، تنهای تنها ... ، علیرضا1382 ، mr.destiny ، Black_Man ، WARLAIK POURIYA ، دختر تنها12 ، beber2003 ، ساحل75 ، گیدونگ ، nooragamer ، پرنس پارسا ، Shervin_ST ، رجب 12354 ، Neg!N ، نساء ، سوسک کش ، nanali ، PeRFeKT G!Rl ، Mιѕѕ αυтυмη ، Next Selena Gomez ، nastaran14 ، بلازا ، سانا50 ، brave3 ، spain ، تکی جون ، esiesi ، mahan2456 ، ℙ@я☤ᾔ@ℨ ، m.abdollahi ، ممدو1 ، نفیسه:-) ، king lord ، ѕαcнℓι ، bakhi ، llamirll ، هیراد عبادی ، alibali2000 ، eagle2 ، Parisa 78 ، reza40 ، ^gĥàŻáĽ^ ، ❀இℬℯѕ✟♚ℊⅈℛℒஇ❀ ، M:? ، ilia 123 ، نفس♥♥♥ ، bipasha basu ، دختر بارانی ، bari ، ( lιεβ ) ، عاغامحمدپارسا:الکی ، **zeinab** ، آویـــســا ، Tina or Tailor swift ، raminrj1381 ، m.shp ، mobina81 ، 28hossein ، حسن CR7 ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ ، omidkaqaz ، ☮ VENOM VΛDΞR ☮ ، امیر حسین 222 ، kian007 ، شکوفه2 ، kiana-khanoomi ، mohammad1254 ، طوطی82 ، ϟ Gσтнıc ναмρıяє Gıяʟ ϟ ، ( DEYABLO ) ، سمیرا۸۰ ، امیررضا* ، amy roz ، عاشق دل شکسته ، امیر شیطون ، ark ، ♥Gemini girl♥ ، ava 0g kush ، ♥Haniyeh♥ ، mobin@ ، Prodias ، ✓SHINE AGAIN✓ ، دخی فوتبالی ، poloris ، MAIKY2015 ، نرسا ، mohsen_16 ، *Artan ، space ، sarsar ، sogol.gl ، A lover ، The moon ، slander aria ، لاله ناز ، mehrshad.hassani ، خانم دکتر خوشگل ، آیسا 1381 ، _y.mz_ ، realy raven ، sssssspcp ، حسن CR7
آگهی

 
#2
خخخخ 
عآشق داستاناتم...;>
^*^
پاسخ
 سپاس شده توسط حسن CR7
#3
بابادمت گرم خیلی باحال بود
[sub]AMIR TATALOO11[/sub]
پاسخ
 سپاس شده توسط حسن CR7
#4
ترسناک نبود
خخخخخخخخخخBig Grin
داستان ترسناک من و دوستام در جنگل...کاملا واقعی...نیای پشیمون میشی 1
پاسخ
 سپاس شده توسط slander aria ، حسن CR7
#5
AngryAngryAngryAngryAngryAngryAngryAngryAngryExclamationAngry
پاسخ
 سپاس شده توسط @sina@
#6
بایـــد تو مطالب طنز باشه !

با تشکر !
پاسخ
 سپاس شده توسط حسن CR7
#7
ای کلک خوب بود عمو Big Grin
پاسخ
#8
خیلی خوب بود ممنونWink:cool:
داستان ترسناک من و دوستام در جنگل...کاملا واقعی...نیای پشیمون میشی 1
پاسخ
#9
خدا بگم چی کارت نکنهAngry
اه
25r3025r3025r30
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
vampire

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
kqz
پاسخ
#10
دوست خوبم خیلی خیلی شجاع هستی
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  یک داستان خنده دار در باغ وحش تهران(من خودم شاهد این ماجرا بودم )
Wink ○داستان طنز شنگول و منگول امروزی○خیییلی باحاله(البته نه دراین حد)بیاتووووو
  ♥داستان○طنز○شنل قرمزی امروزی♥
  ♥داستان○طنز○شنل قرمزی امروزی♥
  داستان سيندرلا(طنز)ايراني
  داستان از یک زن و شوهر در خلوت
  داستان های کوتاه خنده دار
  داستان های کوتاه خنده دار
  داستان خنده دار سه زن در بهشت
Heart یک داستان جالب☺☺☺☻☻☻☻☺♦•◘○♠♥♠♥♥§

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان