نظرسنجی: ادامه رمان رو براتون بزاريم انه؟
بله مرسي
خير خوشم نيومد
[نمایش نتایج]
 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.82
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها

#61
#پارت14

ارتان که از کل انداختن با ان دختر سرتق حسابی بهتر شده بود بلند شد تا کمی کمد را وارس کند.تمام کمد را زیر و رو کرد اما هیچ چیزی در انجا نبود
سرش را تا کمر درون کمد فرو کرده بود دیواره های کمد را وارسی میکرد که مهیاس گفت=
-میشه بپرسم داری چیکار میکنی؟
ارتان بیخیال گفت=
-شاید مثل این فیلم باهالا یهو یه دری این تو پیدا بشه فعلا که زندگیمون کمی از یه فیلم خیالی نداره اینم روش
مهیاس سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت=
-اخه توی فیلسو....
ارتان با شنیدن صدای قدم های ارامی که از پشت کمد می امد سریع میان حرف مهیاس پرید و گفت=
-هییسسسسسس
مهیاس بی حرف به ارتان زل زد
به ارامی به تخته پشت پشتی کمد ضربه ای زد و متفکر گفت=
-این پشت خالیه دیدی گفتم
مهیاس پوزخندی زد و گفت=-
افرین کاراگاه گجت
ارتان بی خیال خودش را از کمد بیرون کشید و گفت=
-باید کمدو جابه جا کنیم مطمعنم پشتش خالیه
مهیاس پوفی کشید و گفت=
-من پشیمون شدم بیا بریم از این اتاق اخه ادم عاقل که با سر تو دهن شیر نمیره حتما تلست دیگه
ارتان ابرویی بالا انداخت و گفت=
-اوهووووم یعنی تو کنجکاو نیستی بدونی پشت اینجا چیه؟
مهیاس=چرا...ولی...
ارتان=دیگه ولی و اما نداریم بدو ببینم من خون ازم رفته زیاد رو فرم نیستم
مهیاس بدون حرفی به طرف کمد رفت و به کمک ارتان تمام زور خود را زدند تا کمد را جابه جا بکنند اما دریغ از ذره ای کنار رفتن کمد مهیاس که حسابی کمر درد گرفته بود ناله ای کرد و روی زمین نشست ارتان با دیدن قیافه ی مهیاس با صدای بلندی خندید
مهیاس حرصی نگاهش کرد و گفت=
-زهر مار رو اب بخندی بچه پروو انگار.....
با دهانی باز به شکاف عمیق دیوار پشت کمد نگاه کرد و حرفش را خورد ارتان بیخیال خنده اش را قطع کرد و گفت=
-چیشد جوجه
مهیاس بدون اینکه متوجه حرف ارتان شده باشد با دهانی باز گفت=
-ارتتتاااان اینجارو
ارتان به کمد نزدیک شد و با دیدن ان شکاف متعجب گفت=
-ما چرا اول اینو ندیدیم ؟فکر کنم کوری تو به منم سرایت کرد
مهیاس که دیگر واقعا از دست ارتان شاکی بود به تلافی کارش دست به سینه ایستاد و گفت=
-بابا شما که قوی هستی شما که مردی تنها این کمدو تکون بده ببینم یا نکنه این بازو هارو با امپول در اوردی؟
ارتان که به غرورش بر خورده بود دندانش را روی هم سابید و گفت=
-ببند فکتو
و نزدیک کمد شد و یا تمام زورش کمد را حل داد کمد کمی جابه جا شد اما هنوز به قدری نبود که بتوان از ان رد شد پوف محکمی کشید و خودش را روی زمین پرت کرد و تاق باز دراز کشید
مهیاس بیخیال گفت=
-هوم چیشد اقای قوی؟
ارتان با صدای ضعیفی گفت=
-خانوم ضعیف محض اطلاعتون من هم خونریزی داشتم و چند ساعته غذا نخوردم جون ندارم همینقدرم که تکونش دادم خیلیه لامصب انگار از سنگه
به ارامی سرش را به طرف مهیاس برگرداند و گفت=
-میشه بیای یکم کمو ماساژبدی؟
مهیاس با چشمانی گرد گفت=
-جانننن؟چیکار کنم؟امری فرمایشی؟
ارتان چهره اش را مظلوم کرد و گفت=
-کمرم درد میکنه
مهیاس نگاه به چشمان درشت شده ارتان و ماهایی رو پیشانی اش ریخته بود انداخت و به ناچار سری به معنای باشه تکان داد و به ارامش شروع به ماساژ دادن کمر ارتان کرد
ارتان که حسابی کیفور شده بود هی دستور میداد و میگفت=
-بالا..بالا تر...یکم به راست....خوبه خوبه...حالا برو پایین
مهیاس پوفی کشید و گفت=
-برو بابا پرو نشو دیگه
بعد با یکدیگر بلند شدند و به سراغ کمد رفتند با تمام قدرت کمد را هل دادن که در کمال شگفتی اینبار کمد جابه جا شد و کنار رفت
مهیاس نگاهی به تاریکی مطلق حفره ای روبه رویش که به اندازه ی بلندی کمد طولش بود انداخت و با صدای بلندی اب دهانش را قورت داد و گفت=
-توکه نمیخوای بری اون تو؟
ارتان موهایش را به عقب فرستاد و گفت=
-اتفاقا دقیقا همین قصدو دارم
مهیاس با صدای ضعیفی گفت=
-اما....
ارتان= اما به اما بدو ببینم اگرم میخوای میتونم اینجا تنهات بزارم نظرت؟
مهیاس به ناچار پشت سر ارتان قدم به ان طونل وهم انگیز گذاشت
پاسخ
 سپاس شده توسط مهدی1381 ، SOGOL.NM ، سایه2 ، sina34916 ، .M.R ، _leιтo_
آگهی
#62
#پارت15



ماکان=خب کی قصد داره بره تو این باغ خوشگل موشگل؟
نازنین که به نفس تیکه داده بود با صدای ضعیفی گفت=
-شمارو نمیدونم ولی من دیگه یه لحظه هم اینجا تو این خونه نمیمونم
نفس با اخم گفت=
-یه لحظه فکر کن من دوستامو اینجا تنها بزارم برم
ماهان پوزخندی زد و گفت=
-اولا دوستای شما بچه نیستن و بلاخره راه خروج از این خونرو پیدا میکنن دوما ارتان و اریان پیششونن تنها که نیستن
نفس=اتفاقا نصف دلهره ی من واسه اون دوتا نره خره
ماهان=هوی هوی کوچولو حواست باشه چی از اون دهن کجت بیرون میادا..........بریم ماکان اینا میخوان بمونن انگار
نفس خنده ی حرصی کرد و گفت=
-ببخشید همین شما نبودید که چند دقیقه پیش قصد نداشت اینجارو ترک کنه؟
ماکان=نفس خانوم شما کوتاه بیاید
نازنین دست نفس را به ارامی فشرد و گفت=
-ابجی بیا بریم اینجا تنها بمونیم زنده مودنمون غیر ممکنه
نفس کلافه چنگی به موهایش زد و نگاهی به نازنین و وضعیت خودش کرد تسلیم شده بود اما غرورش اجازه نمیداد کم بیاورد به همین دلیل اخمی کرد و گفت=
-تا مهیاس و مهسا نیان ما نمیریم همین که گفتم
ماهان=درک....بریم دادا
و هردو وارد ان باغ مخوف شدند و لحظه به لحظه از نفس و نازنین دور و دورتر میشدند
نازنین با دیدن دور شدن پسر ها با صدایی که ا ز ترس لرزان شده بود گفت=
-نفس واقعا میخوای تنهایی انجا بمونیم؟
نفس حرصی گفت=
-میگی چیکار کنم؟؟؟؟؟؟
نازنین=بریم
نفس به ناچار سری به معنای باشه تکان داد و هر دو وارد باغ شدند و با ترس به سمتی که پسر ها به انجا رفته بودند قدم برداشتند اما هرچی به جلو میرفتند خبری از پسر ها نبود
نازنین ترسیده گفت=یعنی انقد ازمون درو شدن؟
نفس کلافه گفت=نمیدونم انقدم تند تند راه نمیرفتن.....مگه اینکه خواسته باشن اذیتمون کنن
نازنین=نه بابا انقدرم عوضی نیستن که
نفس =چی بگم والا از این دوتا هیچی بعید نیس


.........................................................................


ماکان نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت=کار درستی کردیم یعنی؟
ماهان=برو بابا خیلی پروو شدن انگار ما نگهبانشونیم هر چی تصمیم بگیرن باید بگیم چشم بزا یکم ادب شن
ماکان بازوی ماهان را گرفت و نگه داشت سپس گفت=
-ماهان اونا دخترن هر چقدرم ادعاشون بشه بلاخره میترسن تنها بمونن اونم با این اتفاقای عجیب غریبی که افتاد واسمون
ماهان با اخم نگاهی به چشمان نگران ماکان انداخت وگفت=
-چته ماکان....دلت رفته؟ تو این چند ساعت...بیخیال بابا
ماکان با حرص گفت=
-اصلا اره..اره دلم رفته به تو چه اخه....د لامصب تنهان تو این خونه ی لعنتی میفهمی یعنی چی؟
ماهان پوزخندی زد و گفت=
-اینم عین بقیه دوس دخترات به تو چه؟هان؟؟
ماکان نفسی با خشم گرفت و گفت=
-د عوضی یکم احساس داشته باش عین دوس دخترام بود که خودمو نمیکشتم ببینم حالش چجوریه...اصلا نیا خودم میرم ....عزت زیاد
ماهان متعجب از حال غریبی که تا کنون از ماکان ندیده بود دستش را چسبید و گفت=
-باشه بابا رم نکن وایمیستیم بیان خوبه؟
ماکان=نه خوب نیس بریم دنبالشون
ماهان بهت زده گفت=
-هی ببینم خودتی ماکان؟
ماکان تک خنده ای کرد و گفت=
-گمشو ببینم بی خاصیت
ماهان =اره انگار خودتی ...باشه بریم


........................................................................


هوا تاریک و تاریک تر میشد به گونه ای که دیگر نمیتوانستند حتی یک قدمی خود را نیز ببینند صدای عوعوی باد و زوزه ی گرگان رعشه بر اندامشان انداخته بود
نفس با ترس به صدای خش خشی که از پشت سرشان می امد گوش سپرد و ایستاد
نازنین که با زوی نفس را محکم چسبیده بود کلافه گفت=
-چیشد؟
نفس به خیال اینکه پسر ها قصد اذیت کردنشان را دارند گفت=
-دیدی گفتم میخوان اذیتمون کنن....گوش کن
نازنین گوش هایش را تیز کرد و با صداهای اطرافش دقت کرد اما جز صدای باد و زوزه ی گرگان چیزی نشنید
نازنین=توهم زدی دختر
نفس دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما با دیدن تصویر رو به رویش حرف در دهانش خشک شد
پاسخ
 سپاس شده توسط مهدی1381 ، SOGOL.NM ، sina34916 ، .M.R
#63
#پارت 16


محکم چشمانش را باز و بسته کرد تا از واقعیت بودن صحنه ی روبه رویش مطمعن شود اما گویی واقعیت داشت لبخندی به پهنای صورتش زد و رو به نازنین گفت=
-هی نازی اونجارو ...مهیاس و مهسا
نازنین نگاهی به جایی که نفس اشاره میکرد انداخت و با ندیدن چیزی سردرگم گفت=
-نفس خوبی تو؟اینجا که جز ما دوتا کسی نیست
نفس لبخندش را کمی جمع کرد و گفت=
-یعنی چی نیست نمیبینیشون .....اوناهاشن............ببین دارن اشاره میکنن بریم پیششون
و قدم به جایی که مهسا و مهیاس را میدید برداشت ک نازنین با ترس رو به رویش ایستاد و گفت=
-نفس ببین منو هیچکس اونجا نیست خب؟!!
نفس با عصبانیت نازنین را کنار زد و گفت=
-برو اونور ببینم خودت داری توهم میزنی .....اصلا شایدم کوری گرفتی رفت
خنده ی مصلحتی کرد و سرعت قدم هایش را بیشتر کرد بدون انکه به حرف های نازنین توجهی نشان دهد
اما....اما هرچه نزدیک تر میشد چهره ی مهسا و مهیاس راترسناک تر میدید گویی چشمانشان سیاهی مطلق بود و هیچ سفیدی نداشت و روی پوست صورتشان خط های عمیق و کریهی افتاده بود
چشمانش را محکم رو هم فشرد و با ترس سرعت قدم هایش را کم کرد و به اتشی که دورتا دور مهسا و مهیاس را گرفته بود نگاه کرد
بوی گوشت..... بوی خون...... بوی مرگ ...تمام فضا را پر کرده بود با دیدن سوختن پوست مهسا معده اش به هم پیچید و روی زانو خم شد
نازنین نگران بازوی نفس را گرفت و گفت=
-چیشد نفس؟
نفس=دار...دارن...میس...میسوزن
نازنین=کیا؟د اخه دختر اینجا هیچی جز درخت نیست
نفس محکم معده اش را با دست فشرد و با صدایی خش دار گفت=
-باید کمکشون کنیم الان میمیرن
و بعد با قدم هایی ناهماهنگ به سمت اتش رفت
گرمای اتش را روی پوست صورتش به خوبی حس میکرد اما ترسی از سوخته شدن در ان اتش نداشت و گیج تنها به سمت اتش قدم بر میداشت
نازنین با تمام قوایش سعی در نگه داشتن نفس داشت اما گویی نیروی نفس ده برار شده بود و هیچ چیز برای جلو رفتن جلودارش نبود
صدای قهقه ی وحشتناکی بلند شد نازنین ترسید جیغی کشید و کمک خواست اما گویی هیچکس جز ان دو در ان باغ خوفناک نبود
نفس مقابل اتش ایستاد و دستش را به ارامس نزدیک اتش برد .... دستش به ارامی در حال سوختن بود اما نفس توانی برای عقب کشیدن نداشت و تنها میتوانست به جلو حرکت کند
از ان طرف نازنین با دیدن سوختن دست نفس بغضش ترکید و ناچار پاره سنگی برداشت و محکم به سر نفس کوبید تا بیهوش شود
................................................................................​................................................................................​..............

ماکان در را محکم کشید اما گویی در را محکم قفل کرده بودند
ماهان پوفی کشید و گفت=
-چیشد باز نمیشه؟
ماکان=نه نمیدونم چرا...............نازنینننننننن........نفسسسسسس.......دخترا اونجایین؟
ماهان پوزخندی زد و گفت=
-گذاشتن رفتن اینا
ماکان کلافه گفت=
-از کدوم راه رفتن که ما ندیدیمشون اخه؟
ماهان=من چه بدونم اخه نکه خیلی برام مهمن
ماکان=برا من که مهمن یکم ادم باشی بد نیس
ماهان=شیاطین ادم نمیشن داداش من
ماکان خنده ای کرد و گفت=
-خوبه قبول داری شیطان رجیمی
ماهان مشت محکمی به بازوی ماکان کوبید و گفت=
-خب حالا پرو نشو احترام بزرگترتو نگه دار
ماکان=خوبه فقط یه سال ازم بزرگتریا
ماهان لبخندی زد و گفت=
-یه سال کمه یعنی؟یه عمریه واسه خودش بچه
ماکان تا دهان باز کرد جواب ماهان را بدهد با شنیدن صدای جیغی دهانش را بست و نگاهیی به سمتی که صدا امده بود انداخت
ماهان =بیا خودشونن
ماکان با چشمانی نگران گفت=
-حتما یه اتفاقی واسشون افتاده بدو بریم
ماهان بی حرف پشت سر ماکان راه افتاد و هرو به جلو رفتند
با سرعت جلو میرفتند و ماکان ناگهان ایستاد و نازنینی که سر نفس را در اغوش کشیده بود و گریه میکرد و اتش پشت سرشان نگاه کرد
ماهان با صدای ارامی گفت=
-دیر رسیدیم انگار معرکه تموم شده
ماکان با قدم هایی محکم به سمت نازنین رفت و جلو نازنین روی زانو نشست سپس گفت=
-نازنین ..چیشده؟نفس چرا بیهوشه؟
نازنین با دیدن ماکان گریه اش شدت گرفت و تمام قضیه را با هق هق تعریف کرد
ماکان نگاهی به ماهان انداخت و گفت=
-بیا کمک از اینجا ببریمشون الان اتیش پخش میشه هممون کباب میشیم بدو
ماهان بی حرف جلو امد خواست نفس را از دست نازنین بگیرد و نازنین با ترس گفت=
-چیکارش داری؟
ماهان محکم دستان نازنین را کنار زد و گفت=
-نمیخورمش نترس بزا کمکتون کنم بریم
پاسخ
 سپاس شده توسط مهدی1381 ، nima1383aza@gmail.com ، SOGOL.NM ، سایه2 ، sina34916 ، .M.R ، _leιтo_
#64
باز افلاین شدین اه بزارید دیگه
پاسخ
 سپاس شده توسط SOGOL.NM
#65
ترو خدا سریعتر ادامشو بزارید
پاسخ
 سپاس شده توسط SOGOL.NM
#66
خوب بود ممنون
پاسخ
 سپاس شده توسط SOGOL.NM
#67
خیلی عالیه لطفا بقیه رو هم بزارین زودتر....
بیبی موچی?✨?
پاسخ
#68
Star 
ممنون از رمان بسیار زیبا و هیجان انگیزتون. با اینكه یك سال و چهار ماه گذشته ولی اگه میشه بقیه شو بزارید.
هی روزگار اونی که نباید تنها باشه تنهاست
پاسخ
#69
می شه لطفا سریع تر بزارید
لطفا پارت 17 بزارید
رفیق یعنی

فقط به هم نگاه کنیم سریع قضیه روبگیریم
از خنده منفجر بشیم Bd3
پاسخ
 سپاس شده توسط SOGOL.NM
#70
Sad 
(05-06-2019، 17:13)Gorgeous نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
می شه لطفا سریع تر بزارید
لطفا پارت 17 بزارید

راست میگه بنده خدا...!
بذارینش دیگ گناه داریم...
بیبی موچی?✨?
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟
  رمان تلخ و شیرین
  رمان فوق‌العاده ترسناک «فرزند ابلیس» | نوشته‌ی خودم
Heart رمان[انتقام شیرین]
  رمان تمنا برای نفس کشیدن

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان