پارس ایمپریا   گیفت کارت

امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅

#1
Heart 
قراره اینجا چند پست رمان سیگار صورتی بهار عزیز رو بزارم .
در صورت استقبال .. پست ها بیشتر میشه .. ولی از همین الان بگم رمان کامل نمیشه تا خودتون تو گوگل سرچ کنید و توی انجمن نویسندگان شرقی بخونیدش !

مقدمه :


دیگر ...
نه عشقم را فدای غرورت میکنم !
و نه با زهر تاوان عشقت را به آتش میکشم !
دیگر ..
نه راهی برای جبران باقی می گذارم و نه عشقی از روی حقیقت در دل می گنجانم ...
دیگر ..
نه آینه های حماقت را میشکنم .. و نه لطافت احساسی را بخاطر دارم ...
و نه می گذارم کسی عشق و احساس را سرمایه وجودم کند ..
دیگر ..
می گذارم بماند !
اگر قرار است با زهر تاوان نبض درونم بشکند می گذارم همیشه این تاوان در دلم بماند !
اگر قرار است همه عشق ها این گونه باشند ..
بگذار همان کودک احمق باقی بمانم ...
اگر واقعا عاشقی ! بگذار رسم عاشقی دیدبان نفرت نشود !

پارت اول ...

سروان آناهیتا ♡

صدای زنگ گوشیم بلند شد ...
- اَه خفه اش کن !
- تازه داشت چشمام سنگین میشد ببین کیه این موقع شب ؟
چشمای خمار و خواب آلودم رو از هم باز کردم و با غیظ چنگی به گوشیم زدم ..
با دیدن اسم تیمسار سیخ سر جام نشستم !
ماهک - کیه آنا با توام !؟
من - بچه ها تیمساره !!
هر دو با تعجب روی تخت نشستند : چی ؟
نگاهی به ساعت انداختم .. چهار صبح !
نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو روی گزاشتم  گرفتم : الو ...
- الان وقت احوال پرسی نیست ! دوستات رو بردار یه ماموریت فوری پیش اومده !
مات زمزمه کردم : اما بابا دادگستری دیگه چرا ؟!
- همین که گفتم سروان ! نیم ساعت دیگه تو دادگستری منتظرتونم !
صدای بوق ممتد گوشی توی گوشم پیچید !
نیلا - چی میگفت ؟
آهی کشیدم : باید بریم دادگستری !
ماهک - چی ؟ الان ؟ دادگستری ؟ مگه هاپو گازش گرفته ؟
بی حوصله از روی تخت مشترکمون بلند شدم : نمی دونم دخترا حوصله ندارم !
و بعد از گفتن ابن حرف به سمت دستشویی رفتم ..
اما همزمان صدای نیلا رو هم شنیدم : غلط نکنم تیمسار باز زده تو برجکش !
ماهک نگاهی بهم انداخت : حق با توعه .. منم همین فکر رو میکنم !
آهی کشیدم و به سمت رو شویی رفتم ... نگاهی توی آینه به خودم انداختم .. آخ مامان ! کجایب که خانوم پلیست این روزها بیشتر احساس تنهایی می کنه !
کجایی مامان ؟ زیر خاک ؟ کجایی تا بهش بگی : الهی قربون اون چشمای خوشگل خانوم پلیس خودم بشم .. منم با ذوق ماچت کنم و بگم : خدا نکنه چشام زیر پاتون !
کجایی مامان ؟؟
اشکم از چشم های پف کرده درشت عسلی رنگم سرازیر شد ...
با دستم چند مشت آب سرد به صورتم زدم و از دستشویی خارج شدم ...
بعد از من دخترا به نوبت رفتن دستشویی و من رفتم که آماده بشم ..
چون ما پلیس مخفی بودیم هیچوقت با لباس مبدل نمی رفتیم دادگستری یا کلانتری !
پس یه مانتو شیک مشکی که حاشیه های مشکی داشت با یه شلوار جین ساده مشکی با شال مشکی پوشیدم و کیف ورنی سفیدمو با کفش های ستش برداشتم ..
نگاهی به خودم توی آینه انداختم و لبخندی رضایت آمیز زدم .. به صورتم خیره شدم ..
بابا هزاران بار توی کلانتری و داد گستری بهم متذکر شده بود که توی محل کار آرایش نکنم .. ولی من باید تلافی میکردم ! تلافی طرز بد حرف زدنش رو !
پس لبخند خبیثانه ای به خودم توی آینه تحویل دادم و مشغول آرایش شدم .. اول یه خط چشم دور چشمای درشتم کشیدم .. بعد رژ صورتی رنگ ماهک رو به لبم زدم .. و در آخر برق لبم رو با جص آشکاری روی لبم کشیدم .. در تمام این مدت پاهک با چشمای از حدقه در اومده نگاهم میکرد ..
نیلا جیغش در اومد :  مگه از جونت سیر شدی آنا ؟ میدونی که تیمسار اصلا خوشش نمیاد تو محیط کار توجه جلب کنیم ...
از توی آینه چشمکی بهش زدم و موهای خوشرنگ قهوه ای رنگم رو کج ریختم رو صورتم : پس فکر کردی بخاطر خوشحالی تیمسار دارم آرایش می کنم ؟
ماهک داد زد : که اینطور ! داری تلافی می کنی !
- یه جورایی بعله !
نیلا با خشگ نگاهم کرد : بعله و ورم ! از جونت سیر شدی ؟ می خوای درجه ات بیاد پایین ؟ یا هوس پشم غره های پی در پیش رو کردی ؟
پوزخندی زدم : برام مهم نیست !
ماهک نیشخندی زد : ولش کن نیلا ! این از اول خرش یه پا داشته !
نگاهی به یاعت مچیم کردم .. دقیقا نیم ساعت باید از زمانی که دادگستری می بودیم می گذشت .. رو به بچه ها کردم : بچه ها اصلا عجله نکنید ! بزارید اونقدر منتظر بمونه تا یاد بگیره باید با به خانوم متشخص چطور رفتار کنه !
بعدم در مقابل نگاه پر از تعجب بچه ها به آشپزخونه رفتم و قهوه جوش رو روشن کردم ...
ادامه دارد .. به شرط سپاس ها !
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط پرنسس ارزوها ، teresa ☆ ، SOGOL.NH ، ** RESPINA ** ، Lovelly ، ☆ mahak ، SOGOL.NM ، *yoksel*
آگهی
#2
من سپاس میخوام ! حداقل در اضای دست چلاق شدم !
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط teresa ☆ ، SOGOL.NH ، ** RESPINA ** ، SOGOL.NM
#3
بقیش رو نمی زاری ؟؟؟؟
نامردا سپاس بدین !
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط SOGOL.NH ، rozhin❤ ، ** RESPINA **
#4
دادیم دیگه
خواهش موکونم بیزار این رمان قشنگه رو
پلییییییییییییز
لطفا قابل توجه همگی
من یهویی مویام
ویهویی مورم
مرسی واسه توجهتون Smile
پاسخ
 سپاس شده توسط teresa ☆ ، rozhin❤
#5
خواهش می کنم بقیه رو بزار ! آفرین ! بزار دیگه ... ❤❤❤
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط rozhin❤
#6
ماهک در حالی که مانتوی کالباسی رنگش رو می پوشید به سمتم اومد :« آناهیتا ! عزیز من .... تو رو خدا لج نکن ..... ببین تو دختر تیمساری درست پارتیت کلفته .... درست .... ولی به خدا ....
- با شکر یا بی شکر ؟
پوفی کشید :« بی شکر ..... ببین آنا الان ساعت چهار صبح تو با این صورت بری اونجا و دیر کنی اونا در موردت چه فکری می کنن ؟ هان ؟
در حالی که سرم توی کابینت بود داد زدم - نیلا ؟ اون شکر رو کجا گذاشتی ؟
ماهک جیغ زد :« با توام !!!
- برگشتم و روی میز خیمه زدم و به سمتش خم شدم :« برام فرقی نمی کنه ! در ظمن تیمسار نمی تونه حریف من بشه ....
- باشه .... اصلا هر کاری دوست داری بکن .... از جا بلند شد و با حرص به سمت اتاق رفت که هم زمان متادف شد با سوت قهوه جوش و این یعنی قهوه آماده بود ....

** مارتیه **

دیگه کم کم داشت چرتم می گرفت که صدای بی سیم در اومد :« راسخ به مرکز .... راسخ به مرکز ....
- مرکز به گوشم ....
- راسخ بیاید اتاق جلسه .... جلسه داریم !
- همین الان جناب تیمسار ...
از جا بلند شدم و با دستم به شونه ی بچه ها زدم :« یالا ... چرت دیگه بسته ! جلسه داریم ...
آنیل با دستش هلم داد :« به خدا 48 ساعته که نخوابیدم ! بزار فقط پنج دقیقه ی دیگه بخوابم .....
- نمیشه ! تو که تیمسار رو می شناسی ....
بی حوصله از جا بلند شد و هرسه شانه به شانه ی یکدیگر به سمت اتاق جلسه راه افتادیم ....
ستوان ناصری احترام نظامی برای هر سه تامون گذاشت و از جلوی در کنار رفت ..
در زدم ، :« بیاید تو .....
در رو باز کردم و جلو تر از همه وارد شدم ...
احترام نظامی گذاشتیم و با آزاد گفتن تیمسار روی صندلی های اتاق جلسه نشستم و به دهانش چشم دوختم ...
- یه پرونده ی جدید داریم .... ظاهرا پرونده ی سنگینیه ....
من - چه پرونده ای ؟
- پنج مورد مراجعه کننده داشتیم که واقف بودن ترافیک خیلی زیاده و ما وقتی پیگیر شدیم به نتیجه های جالبی دست پیدا کردیم !
من - تیمسار لطفا واضح تر صحبت کنید !
- تو ضلع های جنوبی .... زمانی که عابر ها در رفت و آمد هستن و ماشین ها در حال طی مسافت .... یهو چند تا موتور مدل هیوندا متوقف میشه و هم زمان چند تا دختر از موتور پیاده می شن و با یه آهنگ خیلی خاص و زننده وسط خیابون با لباس های نه چندان مناسب شروع به رقصیدن و انجام حرکات موزون می کنن ....
من - چه مدرکی دارید ؟
- مدرکی که نداریم فعلا ولی طبق محاسبات من .... اسم اکیپ بزرگشون سیگار صورتی !
ابرو هام به معنای تعجب بالا رفت :« سیگار صورتی ؟
- بله .... این اسم روی کلاه های کپ شون هم ثبت شده !
من - آمار فعلی محاسباتی پرونده و مختصات اصلی جانبی پرونده چیه ؟
- نمی دونم .... ما هنوز هیچ اطلاعاتی نداریم !

نگاهی به آنیل و سامیار انداختم که با دهان باز داشتند تیمسار رو نگاه می کردند ...
- در ظمن فردا باید برگردیم کلانتری ، ماموریتمون توی دادگستری تموم شد ! سردار راسخ .... شما باید این ماموریت رو کنترل کنید ...
سوالی که از بدو ورودم مغزم رو قلقلک می داد رو پرسیدم :« ما سه نفر توی این ماموریت تنها هستیم دیگه ؟
- متاسفانه یا خوشبختانه نه !
- یعنی چی ؟
- من هم به شما و هم به دختر خودم و دوست هاش اعتماد دارم .... بخاطر همین خواستم شما با دو تا گروه مجزا به این اکیپ بزرگ نفوذ کنید !
اخم هام جمع شد .... مگه تیمسار به ما اعتماد نداشت ؟ یعنی واقعا چهار تا سروان دختر رو در حد ما سردار ها می دونست ؟
سامیار - اما تیمسار ما به تنهایی از پس این ماموریت برمی آیم !
- من می خوام دختر خودم و سروان های دیگه رو امتحان کنم .... من به شما اطمینان دارم .... در ظمن توی بعضی از قسمت ها و شاید کل قضیه لازم باشه که با هم همکاری کنید ...
پوزخندی زدم :« ما تازه از کلانتری 312 صادره شدیم به کلانتری شما و کسی رو توی کلانتری نمی شناسیم !
تیمسار عصبی تر از قبل ضربه ای به میز آهنی جلوش زد :« میشه انقدر تخته گاز نری سردار ؟ من فکر همه جاش رو کردم .
آنیل به طرفداری از من گفت :« حق با راسخ ... به نظر من هم ما چطوری با کسایی که نمی شناسیمشون همکاری کنیم ؟ اصلا از کجا معلوم که این قضیه تنها یک دست توش باشه ؟ شاید قضیه از همون مواد فروش هایی که سرگرد رادفر درگیرشه آب نخوره ؟
تیمسار - این احتمال هست ولی این قضیه خیلی مرموزه !
از جا بلند شدیم و با تیمسار دست دادیم :« توی کلانتری می بینم تون !
احترام نظامی گذاشتیم با آزاد دادن تیمسار از اتاق جلسه خارج شدیم ....

** آناهیتا **
در ماشین رو باز کردم و نشستم ، ساعت هشت صبح بود !
- خدا رحم کنه ! می ترسم باز تیمسار حال و روزش رو به راه نباشه و ....
با حرص در ماشین رو بستم :« به درک ....
- آنا این قضیه شوخی بردار نیست ها ؟ تیمسار با هیچکس شوخی نداره ...
- فدای سرم !
- فدا سرت ؟ آنا درجه ازت بگیرن که فدا سرت ؟
- فدا یه تار موم !
- خوبه ... خوبه ! خجالتم خوب چیزیه .... بیا بریم ماهک .... اینجا وایسیم تا صبح می خواد فدایی یان حرم سید الشهدا رو بیاره جلو چشممون !
با خنده و شوخی راه افتادیم .... ولی من اطمینان داشتم چیز خوبی در انتظارمون نیست !
ادامــــــــــه دارد ....
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط teresa ☆ ، ** RESPINA ** ، ☆ mahak ، SOGOL.NM
#7
چرا ادامشو نمیزاری
Angry AngryAngryAngryAngry
پاسخ
 سپاس شده توسط | sahar | ، SOGOL.NM
#8
** آناهیتا **

با استرس دستم رو به سمت دستگیره ی در دراز کردم ...
تردید داشتم ، نکنه از ستاره هام کم کنه ؟
با دستم چند تقه به در زدم که صدای عصبیش به گوش رسید :« بله ؟
- منم بابا !
- چه عجب ! قدم رنجه فرمودید ... می زاشتین تا فردا صبح می یومدید ...
ماهک با دست هلم داد :« یالا دیگه .... چرا استخاره می کنی ؟
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم ...
ماهک و نیلا هم پشت سرم وارد شدند و احترام نظامی گذاشتند .
- یه نگاه به ساعتت انداختی سروان صولتی ؟
الان وقت این بود که خودم رو بزنم به کوچه ی علی چپ نگاه سطحی به صفحه ی ساعت مچیم انداختم :« نه ... سالمه که !!!!
ماهک و نیلا ریز ریز شروع به خندیدن کردند .... بابا پوفی کشید و سرم داد :« من دارم باهات جدی حرف میزنم سروان !
- منم جدی جوابتون رو دادم ....شما ازم پرسیدید ساعتت سالمه منم گفتم آره فکر نمی کنم شوخی کرده باشم ..
بابا به سمتم اومد و عصبی چونم رو توی دستش گرفت و بالا نگه داشت :« درست مثل مادرت ! ببین دخترم .... من نمی دونم چی برای تو کم گذاشتم که اینطور از من بیزاری .... نمی دونم چی کارت کردم که اینطور با من لج می کنی ... خواهش می کنم حداقل توی محیط کار اینقدر لج باز نباش !
بابا داشت له می کرد .... داشت آناهیتا رو له می کرد ! کسی چه میدونست ؟ چه می دونست پشت این نگاه خونسرد و منطقی آتشی از انتقام زبانه می کشه که با شعله های فروزنده اش داره خودم را هم آتش می زنه ؟ کسی چه میدونست بی مادری چه دردیه ؟ کسی چه میدونست برای چی پلیس بودن رو به هر شغل دیگه ای ترجیح دادم ؟
با حرص چونم رو از دستش بیرون کشیدم ....
- من فکر کنم برای یه چیز دیگه اومدم اینجا ! نه برای لجباز بودنم ....
تیمسار پوفی کشید و کلافه به سمت میزش رفت و به ماهک و نیلا که همونطور سیخ و نظامی ایستاده بودند آزاد داد ....
و بعد شروع به توضیح دادن پرونده ی سیگار نمی دونم چی چی داد !
اسم پرونده خیلی جالب بود ...
بعد از تموم شدن حرفش هم بهمون گفت که باید سر این قضیه فکر کنه و بهتر ما هم سر این قضیه فکر کنیم و نظرمون رو ارائه بدیم ....
ماموریت آسونی نبود .... نفوذ به یک اکیپ عامل فساد !
ماموریتی که طبق گفته های تیمسار همه با هم باید بهش نفوذ می کردیم .... و این وسط من نقش عجیب و خطر ناکی داشتم !
- آناهیتا تو باید جلو تر از همه به عنوان یه دختر فراری و نسبتا خلاف به سر دسته ی این گروه یعنی یه دختر به اسم سما خلاف نفوذ کنی !
- چی ؟
- سما یه دختر با ظاهر خیلی زننده است که طبق تحقیقاتی که یک ساعت پیش به دست من رسیده .... کارش اینه که دخترا رو تبعید به باند خودش یعنی همون قاچاق دختر کنه و به طور نامحسوس با پیشنهاد کار اون ها رو بکشونه توی باند ....
- آهان یعنی من باید به عنوان یه دختر بدبخت برم پیشش و ازش بخوام که من رو بکشونه توی باندشون ؟
- آفرین سروان .... کار تو دقیقا همینه !

- می دونید این کار تا چه حد خطر ناکه ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و لبخند مهربونی رو بهم زد :« مجبورم ! مجبورم دختر دسته گلم رو با دست خودم بفرستم تو تله ... بخاطر اینکه می دونم تو تنها کسی هستی که از پسش بر می آی !
آب دهانم رو با استرس قورت دادم و به زحمت گفتم :« من تنها ؟
به سمتم اومد - فعلا تو تنها .....
نیلا اعتراض کرد :« جناب تیمسار ....
- سروان باور کنید این تنها راهیه که به ذهنم میرسه ....
ماهک گفت :« می شه یه چیزی بگم ؟
بابا به سمت ماهک برگشت - بفرمایید سروان وحدت !
- من به جای آناهیتا می رم ...
لبخند بابا پرنگی زد و رو به ماهک گفت :« نه .... این ماموریت فقط مختص آناهیتاست .... می خوام دختر خودم رو بسنجم ....
ماهک نگاه نگرانی به من انداخت که بابا گفت - مامورت از امروز ظهر شروع میشه ! آنا دخترم هواست رو حسابی جمع کن ...
سری تکان دادم و از جا بلند شدیم و بعد از گذاشتن احترام نظامی از اتاق جلسه خارج شدیم !

** مارتیه **

با حرص در اتاقم رو بستم و با مشت و لگد به جون تخت افتادم .... کاری که وقتی عصبی بودم برای فروکش کردن عصبانیتم انجام می دادم ...
اونقدر به تخت مشت زدم و لگد هام رو نثار در و دیوار کردم که دیگه خسته روی تخت افتادم ....
صدای سامیار رو شنیدم :« بسته دیگه تخت رو از جا کندیش !
هر وقت از هر جا دلت پر میشه سر این تخت بدبخت خالی می کنی !

(20-06-2017، 16:53)mlica نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
چرا ادامشو نمیزاری
Angry AngryAngryAngryAngry

کنکوره ! Dodgy
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط | sahar | ، ☆ mahak ، SOGOL.NM
#9
(20-06-2017، 16:53)mlica نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
چرا ادامشو نمیزاری
Angry AngryAngryAngryAngry

سپاس بده بزاره .. خودش گفت سپاسا کم باشه نمی زارم ! bathtimefishing
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
یه رمان خیلی قشنگ ! سیگار صورتی ! بهار ! بدویید بیاید ! ✔✅ 1
پاسخ
 سپاس شده توسط ☆ mahak
#10
نامرد بقیش چی ؟
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Heart رمان فوق العاده طالع ماه ! با اجازه کامل از خود بهار ! این رمان عالیهههههههه ! : )
Rainbow رمان بسییااااااار زیبااااای نگاه مبهم تو(با زیباترین شخصیت ها)+عکس
  یک داستان خیلی ترسناک...فکر نکنم جرعت داشته باشی بیای تو البته بعضی ها...
  رمان هیچکسان
Thumbs Up رمان طالع ماه " بهار " نویسنده رمان سیگار صورتی . ❤
  رمان نگاه سردتو
  رمان فوق العاده زیبای کبریت خطر ناک من(حتما بخونید زیبااااست)
  رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها
  عکس شخصیت ها ی رمان و فیلم گناهکار(هرکی خونده بیاد)+لینک دانلود رمان
  رمان بباربارون

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان