پارس ایمپریا   گیفت کارت   khanwars-468x60


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی

#1
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

گناهکارِ قصه ی ما یه مردِ..آرشام..مردی که به ظاهر خودش رو گناهکار نمی دونه..ولی..

حِرفه ش چیه؟..زورگیری؟!..باج گیری؟!..کلاهبرداری؟!..یا..


گناهش خلافه یا خلافش گناه؟..شاید هم هر دو..


گناهکارِ قصه ی ما دل داره؟!..وجدان داره؟!..من که میگم داره..ولی اگر دل داره و وجدان حالیشه پس چرا شد گناهکار؟!!..


چی شد که آرشام این مسیر رو تو زندگیش انتخاب کرد و تهش رسید به اینجا که این اسم شد لقبش؟!لقبی که خودش به خودش داد ولی کسی جرات نداشت اونو گناهکار بخونه..


این قصه از کجا شروع شد؟!..شاید از اونجایی که آرشام فهمید توی این دنیای بزرگ بین این ادمای دوراندیش و ظاهربین یا باید درّنده باشی یا بذاری اونا تو رو بدرن..
آرشام توی زندگیش یک هدف داره..هدفی که براش بی نهایت مهمه..خیلی ها رو برای رسیدن به این هدف از سر راهش بر می داره..


ایا عشق به سراغش میاد؟!.. مردی که حتی از اسمش هم فراریه..کسی که همیشه به عشق پشت پا زده و اون رو مزاحم تو کارش می دونه می تونه عاشق بشه؟!..


دلارام دختری پر از شور و احساس..درست نقطه ی مقابلِ مردی سرسخت از جنس غرور..این دختر چطور وارد زندگی آرشام میشه؟!..از راه عشق یا..
دختری که به هیچ عنوان حاضر نیست تو زندگیش حرف زور بشنوه و همیشه با زبون تند و تیزش از خودش دفاع می کنه..دختری که نترس نیست ولی لفظ قوی داره..


و اما

شغل گناهکارِ ما چیه؟..به گناهش مربوطه؟..


خودش همیشه میگه :اسمم گناهکار..رسمم تباهکار..


پس..



نام رمان : گناهکار
نویسنده : فرشته 27

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رها شایان…یه پسر شیطون به اسم رادوین رستگار…هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه رو با تیر میزنن…رهابه شدت از رادوین متنفره و این تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه…البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره…این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خ و نه دیگه زندگی کنه…اماباورودش به خونه جدید…



نام رمان : در همسایگی گودزیلا
نویسنده : آنیلا

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1


داستان درباره ی دختری به اسم بهار هستش که یه روز موقع برگشت از مدرسه متوجه ماشین ناشناسی  جلوی در خونه شون میشه که ….

نام رمان :رمان ازدواج اجباری

به قلم sara bala

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
خلاصه داستان :
در یه شب زمستونی پسری در حالی که عصبانیه پای پیاده از خونه مادر و پدرش بیرون میزنه و به سمت خونه خودش میره نزدیک خونه که میرسه متوجه صدایی میشه میره ببینه چه خبره که با صحنه دعوا رو به رو میشه همون طور که به سمت طرفین دعوا می دوه حاضرین با دیدن اون پا به فرار میذارن و تنها یه نفر رو زمین افتاده پسر لاغر و نحیفی که چاقو خورده اونو به خونش میبره و اونجاس که میفهمه پسری که اورده خونش یه دختره…


نام کتاب : دختری که من باشم
نویسنده : •● نیلوفر ۷۲●•

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه : من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی… و محکم در آغوشم بگیــری … و شیطنت وار ببوسیم … و من نگذارم… عشق من … بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!! … پایان خوش

نام رمان : کی گفته من شیطونم
نویسنده : SHADI73

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
خلاصه ی رمان :
داستان در مورد دختری به اسم گلیاست .
دختری از جنس شیشه ولی روکشی از سنگ .
می خواد زندگی کنه توی این دنیای یخ زده دنبال عشق می گرده
ولی…


نام رمان : سفید برفی
نویسنده : شاداب حسینی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط ღZHRღ ، B@R@N ، sajedehh ، sh.99 ، Evil Genius ، †cυяɪøυs† ، ستایش*** ، **Maria**
آگهی

 
#2
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

نام رمان:افسونگر


نویسنده:هما پوراصفهانی





خلاصه:تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم ... یکی پس از دیگری ... افسون نخواست افسونگر باشد ... افسونگرش کردند ... 


شخصیت ها:
افسون (امیلی) واتسون



دانیل مَجِستیک



لوکیشن : لندن (دلیل اینکه لوکیشن رو بردم اونور آب اولا اینه که اونا آدمای راحتی هستن، دوما به یک دوست قول دادم که همچین مدلی بنویسم ... امیدوارم خودش بدونه که منظورم به کیه! )

مقدمه :

یک مادر ایرانی
یک هویت ایرانی ...
یک دختر ایرانی ...
نه نه!
یک پدر اروپایی ...
یک هویت اروپایی
یک دختر اروپایی
نه نه!
من کیستم؟!
افسون؟
آفریده شده ام برای پاکی؟
یا گناه؟
برای محبت دیدن و محبت کردن؟
یا دیگران را تشنه محبت کردن؟
من مهمم؟
شاید هم نه ... اصلا به چشم نمی آیم ...
اذیت کردن من را دوست دارند ...
چرا من اذیت و آزار دادن را دوست نداشته باشم؟
چرا من تلافی نکنم؟
آنها مردند ... من دختری یکه و تنها!
آنها زور بازو دارند و من ...
عشوه و مکر زنانه!
شعار من اینست:
ترجیح می دهم همه مردان رژ لبم را خراب کنند ...
نه ريمل چشم هايم را !


+15

رمان ترسنــــاک

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه رمان: داستان در مورد دختریه که به خاطر درآوردن خرج خودش وارد یه خونه میشه تا همدم یک زن میانسال باشه،اما متوجه میشه اون خونه زیاد شرایط طبیعی نداره...پایان خوب

نوشته : دل ارادشت بهشت
رمان: نفرین یک جسد
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط Evil Genius ، †cυяɪøυs† ، ستایش*** ، **Maria**
#3
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
خلاصه داستان :
داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره .
مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش (عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده .
ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا .
به همین خاطر ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه..…


نویسنده : هما پور اصفهانی
نام رمان : قرار نبود
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط †cυяɪøυs† ، ستایش*** ، **Maria**
#4
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
خلاصه :
لیلی دختری با بیماری کلیوی است که مانی نوه پیرمرد و پیرزنی که او با آنها زندگی می کند عاشقش می شود. پیمان عشق می بندند و مانی به شیراز برای ادامه تحصیل می رود. نوه دیگر پیرمرد از فرانسه برمی گردد و از لیلی خواستگاری می کند و …


نویسنده: مریم دالایی
رمان : اشک لیلی

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه ی رمان:
دختری زجر کشیده…بی گناه مجازات میشود و در این مجازات پسری را هم با خود شریک میکند…نمیخواهد..اما برای حفظ آبروی پدرش مجبور میشود..همه چیز اجبار است…!!


رمان : اگر چه اجبار بود
نویسنده :الهام .ح
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط #lonely girl# ، †cυяɪøυs† ، ستایش*** ، **Maria**
#5
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه:
همه چیز از یه جر و بحث شروع شد … یه جر و بحث ساده …
و بعد کم کم تبدیل شد به یه جدال … جدالی پر از شیطنت و عطش …
جدالی پر از تمنا … جدالی بین حوایی از تبار مسیح و آدمی از تبار محمد …


نام رمان : جدال پر تمنا
نویسنده : هما پور اصفهانی

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه از زبان نویسنده رمان

امروز تصمیم گرفتم راجع به یه دختر بی پناه،یا شایدم تنهاو یا شایدم بی کس بنویسم.یه دختر واقعا تنها.دختری که شاید از کل دنیا یه پدر بی رحم رو داشته باشه!یه پدری که دخترش براش هیچ اهمیتی نداشته باشه..
داستان ما راجع به یه دختره.دختری بنام آرام.دختر نوزده ساله ی تنها.دختری که پدرش روش شرط بندی میکنه.توسط پدرش به یه غریبه فروخته میشه.مادرش رو از دست داده و تنها خواهرش با همسرش از ایران رفته.دختر داستان ما شاید بی پناه و تنها باشه ولی زرنگ تر ازاون چیزیه که بذاره پدرش زندگیشو تباه کنه.پس دوراه بیشتر نداره.یکی اینکه به دست یه غریبه نامردبیوفته.یااینکه از زندگیش فرار کنه و پناه ببره به یه غریبه آشنا!!!کدوم راه رو انتخاب میکنه؟؟؟؟


رمان : آرامـــــــــــ در تنهـــــــــــــــایی
نویسنده : حدیثه اسماعیلی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط †cυяɪøυs† ، ستایش*** ، **Maria** ، SOGOL.NM
#6
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه داستان:

همه ی اتفاقات مربوط به یک دکل قدیمیه… نقطه ی مشترک همه شخصیت های داستان برمیگرده به دکل!! هرکس که خودش رو درگیر ماجرای دکل کرده یا مرده یا میمیره!!



رمان دکل


نویسنده : الیخاس

قسمتی از متن رمان :

گوشی اش را بیرون آورد و پیامک کوتاهی به شاهرخ زد:من دارم میرم سراغ ایستگاه رادیو…مطمعنم یه چیزی دستگیرمون میشه!!
پیامک بعدی را برای خواهرش فریبا زد همینکه خواست گوشی اش را خاموش کند شاهرخ جوابش را داد:نرو…بزار باهم میریم!!
فهمیه پوزخندی زد و توی دلش لقب ترسو را به شاهرخ داد….بلاخره دلش را به دریا زد و گوشی اش را خاموش کرد مقنعه کوتاهش را جلوتر کشید و مضطرب نگاهی به اطراف انداخت…اصولا این شهر زیادی خلوت بود مخصوصا آن موقع شب دیگر پرنده هم پر نمیزد پس جای نگرانی نبود با این حال استرس داشت بلاخره کارش غیر قانونی بود نبود؟؟قفل را با کلیدی که داشت باز کرد و داخل شد…زیادی تاریک بود حسابش را کرده بود به همین خاطر یک چراغ قوه کوچک از خانه همراهش اورده بود…چراغ قوه را روشن کرد و روی وسایل و اشیا انداخت…همه کهنه و زنگ زده بودند کمی که جلوتر رفت اتاقک عایق در نور چراغ قوه نمایان شد…خودش بود اتاقک رادیو….بی معطی وارد اتاقک شد و روی صندلی گوینده نشست….با این که دم و دستگاه از بیخ و بن کهنه بود و مال دوره ی عهد بوق اورا به وجد آورده بود…گوشی اش را بیون درآورد و چند عکس گرفت کیفیت عکس ها بخاطر نبود نور افتضاح بود کمی سرک کشید تا چیز مشکوکی پیدا کند روی صندلی یک تابی خورد و توی میکروفن شروع به صحبت کرد:اینجا رادیو ایران…باما باشید با برنامه ی صبح بخیر ایران!!چون برقی درکار نبود پس میکرفن هم کار نمیکرد اما برای یک لحظه یکی از چراغ ها روشن شد…نور چراغ قوه را به سمت چراغ های دستگاه گرفت….دستگاه روشن شده بود و کسی روی خط بود حتی صدایش شنیده میشد…هول کرده بود فکر کرد شاید کسی متوجه شده و مچش را گرفته اما با صدای زنی که ناله و شیون هایش از دستگاه پخش شد فکرش را بست گویا خانم درخواست کمک داشت…سریع دست به کار شد و دکمه میکروفن را زد:خانم چیشده؟؟حالتون خوبه؟؟صدا نامفهموم و کشیده گفت:کمک کمکم کن
با استرس زیادی توی میکروفن بلند گفت:چیشده؟؟شما کجاهستید؟به پلیس زنگ بزنم یا آمبولانس؟؟
اما زن دوباره همان جمله را تکرار کرد:کمک…کمکم کن”بعد هم صدایش خود به خود قطع شد و دستگاه خاموش شد…مبهوت ومتعجب روی دستگاها کوبید:خانم…صدات نمیاد.


+15
ترصناک
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط Evil Genius ، ستایش*** ، **Maria** ، SOGOL.NM
#7
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

یک عاشقانه آرام نوشته نادر ابراهیمی
از رمان های معروف نادر ابراهیم کتاب یک عاشقانه آرام وی می‌باشد. داستان معلم ادبیات و گيله مردی مبارز که عاشق دختری آذری می‌شود. جملات زیبا و عمیق این کتاب باعث معروفیت این اثر شده است و قوت اصلی كتاب لحن و بيان فوق‌العاده زيبای نادر ابراهيمی است. سراسر متن این کتاب مكالمه اين زوج عاشق پيرامون موضوعات مختلف آرامش را به خواننده هديه می‌كند. در جاهای مختلف کتاب نویسنده كتاب‌هایی از ديگر نويسندگان را با ظرافت و قلم دلنشين خود معرفی کرده و باعث ترغيب خواننده به خواندن چندين كتاب ديگر می‌شود.

بخشی ازداستان: کتاب یک عاشقانه آرام در مورد گيله مردی مبارز است كه عاشق عسل دختر آذری زيبا و سياسی مسلک می‌شود. موضوع كل كتاب روند مرحله به مرحله و برنامه‌ريزی‌های زندگی مبتنی بر عشق اين دو نفر است که با زبانی شاعرانه بيان می‌شود. گیله مرد و بانوی آذری عاشقانی هستند كه ضمن مبارزه با زمان سعی می‌كنند در تمام لحظه‌های با هم بودن عاشق هم باشند و نگذارند عشقشان به رخوت و عادت كشيده شود .

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی
سمفونی مردگان یکی از رمان های معروف ایرانی نوشته عباس معروفی، درباره دردسرهای یک روشنفکر است که از دید چند شخصیت روایت می‌شود. این کتاب با آیه‌ای از قرآن در مورد قتل هابیل از سوره مائده شروع می‌شود.

بخشی از داستان: ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گذرد. در سمفونی مردگان خانواده‌ای نشان داده می‌شود که در خفقان زندگی می‌کنند و روشنفکری بندرت در آن‌ها پیدا می‌شود. این کتاب دردسرهای یک روشنفکر سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ را از منظر دید چند شخصیت مختلف داستان روایت می‌کند. در این رمان شخصیت اصلی داستان اورهان شاعر جوان و عاشقی است که گرفتار خشم پدر سنتی خود و درگیری با برادرمی‌شود...

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
بامدادخمار نوشته فتانه حاج سیدجوادی
بامداد خمار یکی از پرفروش‌ترین رمان‌ های معروف معاصر ایران است و به همین دلیل از ادبیات عامه‌پسند می‌باشد. این کتاب در ۱۰ سال ۳۰۰ هزار نسخه فروش داشته و ترجمه آلمانی بامداد خمار توسط سوزان باغستانی نیز در آلمان با میانگین ۱۰ هزار نسخه بارها به چاپ رسیده‌است. این رمان با بحث‌های داغ و نقدهای بسیار روبه‌رو شده است.

بخشی ازداستان: ماجرا در روزهای نخست زمامداری رضاشاه روی می‌دهد. محبوبه، دختر بصیرالملک بافرهنگ و اشرافی عاشق یک شاگرد نجار می‌شود. خواستگارانش را رد می‌کند و در برابر خانواده آنقدر مقاومت می‌کند تا خانواده به ازدواج او رضایت می‌دهد، اما او را طرد می‌کند به طوری که نه او اجازه دارد به خانواده‌اش سری بزند و نه در هفت سال زندگی محبوبه با رحیم، کسی از خانواده به او سری می‌زند...

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
مجنون‌تر از فرهاد نوشته میم.بهارلویی
این کتاب یکی از رمان های معروف دو جلدی است که داستان عاشقانه اصلی در کنار حواشی زیادی پی گیری می‌شود و داستان را طولانی می‌کند. شاید طولانی بودن رمان یک خواننده پر حوصله را بطلبد اما گرما و جذابیت این داستان عاشقانه مخصوصا در جلد دوم آن را جبران می‌کند.

بخشی از داستان: داستان در مورد دختری است که در خانواده‌ای پر جمعیت زندگی می‌کند و خاطراتی دردناک از کودکیش به همراه دارد. در این میان با عشق مردی به نام محراب روبرو می‌شود که شخصیتی جدی ولی عاشق پیشه دارد و در راه رسیدن این دو به یکدیگر درگیری‌ها و کشمکش‌های خانوادگی فراوانی وجود خواهد داشت. داستان گرم و شلوغ است اما جذابیت خاص خود را دارد.

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
دالان بهشت نوشته نازی صفوی
این کتاب سومین کتاب پرفروش و یکی از رمان های معروف در ایران طی سال‌های اخیر بوده است. این کتاب می‌تواند مثل یک کتاب روانشناسی یا مشاور مطالب بسیار خوبی را در اختیار شما بگذارد چرا که معضلات یک زندگی مشترک و واکنش‌های خوب افراد در زندگی را نشان می‌دهد.

بخشی از داستان: لحظه‌هایی در زندگی هست كه در ذهن آدم حک می‌شود. مثل یک عكس و تصویر همیشه توی ذهن، دست نخورده و ثابت می‌ماند و آدم به گذشته كه بر می‌گردد، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می‌بندد. خاطرات روزهای اول من و محمد چنان روشن توی ذهن من حک شد كه سال‌ها بعد هم تازگی روز اول را داشت. بعدها یاد آن روزها و لحظه‌ها كه می‌افتادم گرمای دست‌های با محبت، زلالی نگاهش، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توی وجودم می‌پیچد كه احساس می‌كردم رویم را كه برگردانم باز در كنارم است.

مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1
سهم من نوشته پرینوش صنیعی
یکی از رمان های معروف ایرانی با ژانر عاشقانه و اجتماعی کتاب سهم من است. جدا از خاصیت نثر روان و صمیمی داستان طراحی فضای داستان به گونه‌ای است که خواننده راغب است بدون وقفه داستان را دنبال کند تا از ریتم و ضرباهنگ آن کاسته نشود. علاوه بر این، ویژگی‌های روانشناسانه و همچنین اجتماعی داستان در کنار فضای ملموس و واقعی آن، به جذابیت این رمان پانصد صفحه‌ای افزوده است.

بخشی از داستان: معصومه، قهرمان داستان، در نوجوانی به همراه خانواده‌اش از قم به تهران می‌آیند. در همین دوران، او در راه مدرسه به شاگرد یک داروخانه دل می‌بازد. دخالت خانواده معصومه اما باعث می‌شود که او خیلی زود این عشق نوجوانی را فراموش کند و به سنت معمول با خواستگاری به عقد حمید که درگیر مبارزه‌ سیاسی با رژیم پهلوی است دربیاید...


گروه فرهنگ و هنر ستاره
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط ستایش*** ، **Maria**
#8
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خانوم
نويسنده: مسعود بهنود


رمان ، سر گذشت زنی است به نام خانوم از زبان خودش . زنی که « زیر یک سنگ سیاه در وسط گورستان بزرگ تهران ، گورستان امامزاده عبدالله خفته است و بر آن سنگ نوشته اند : خانوم . تولد : چهارم فروردین 1278 . مرگ:چهارم آذر 1364
خلاصه داستان
خانوم نوه دختری مظفرالدين شاه است و تنها فرزند پدر و مادرش . دوران کودکی او مصادف است با حوادث اواخر دوران قاجار و خلع محمد علی شاه و احمد شاه از سلطنت ایران . پدر وی یکی از خان های مستبد و عیاش است که خانوم هیچ خاطره خوشی از وی ندارد و مادرش زنی سر به راه و آرام که گر چه از شوهر و ظلم او به ستوه آمده ، زندگی را با آرامش و گذشت ادامه می دهد .خانوم درایام کودکی تحت تأثیر خاله کوچک خود نزهت که دختری باسواد و روشنفکر است، از مسائل مملکت و محدودیتهای زنان آگاهی یافته ، نزهت را راهنمای خود قرار داده است . در این میان که خانوم نامزد احمد میرزا ولیعهد است ، اوضاع مملکت به هم ریخته محمد علیشاه از سلطنت خلع شده و قصد فرار دارد . پدر خانوم به دنبال خواستگاری از نزهت و شنیدن جواب رد از او به خاطر انتقام گرفتن از وی ، او و خانوم را مورد تجاوز قرار می دهد . این حادثه خودکشی نزهت را به دنبال دارد و در پی آن مادر خانوم برای اینکه او را برای همیشه از دسترس خان (پدر خانوم) دور بدارد او را به خانواده سلطنتی می سپارد که با خود به ادسا ببرند و ملکه ایران حفاظت از او را به عهده می گیرد . خانوم طی سال های متمادی خارج از ایران در ادسا یا بادکوبه تحت حمایت این خانواده زندگی می کند و سرانجام در بادکوبه به همسری شاهزاده ای ترک به نام سعید پاشا در می آید . اما این شاهزاده که علاقه ای به خانوم ندارد در مقابل اعتماد او ، تمام اموالش را گرفته و تنها و سرگردان در فرانسه رهایش می کند . از این پس خانوم خود سر نوشتش را به دست می گیرد و پس از طی مراحلی دوباره با خانواده سلطنتی همراه می شود . سر انجام خانوم با فردی آلمانی به نام میشل ازدواج می کند و صاحب دختری به نام مریم می شود اما خوشبختی او دیری نمی پاید زیرا در جریان اشغال فرانسه توسط آلمان و اختلافاتی که بین دو کشور ایجاد می شود شوهرش ...... شده خبر خودکشی اش به خانوم می رسد . خانوم به همراه دخترش مدتی در آلمان زندگی کرده سپس به ایران باز می گردند او هنوز به عنوان نوه مظفرالدين شاه مقرری دارد و با دخترش در خانه ای بزرگ در شمال شهر تهران زندگی می کند . پانزده سال پس از شنیدن خبر مرگ میشل ، او که در زندان به سر می برده ، باز می گردد و خانوم را پیدا می کند . او به شدت الکلی و بیمار است و زندگی اش دیری دوام نمی آورد پس از مرگ میشل خانوم همراه مریم به آمریکا می رود تا مریم درسش را بخواند . مریم در آنجا ازدواج می کند و صاحب دختری به نام ناناز می شود . هنگام پیروزی انقلاب خانوم با دختر و نوه اش به ایران می آید و سال های اخر عمرش را در ایران به سر می برد . ناناز نوه خانوم پس از مرگ وی به آمریکا رفته تحصیل می کند و در ردیف معروفترین خبرنگاران بین المللی قرار می گیرد و دنیا را با گزارش هایش تسخیر می کند. مریم نیز در حادثه یازدهم سپتامبر هنگامی که در یکی از برج های دوقلو در دفتر کار خود مشغول کار است کشته می شود و ناناز با همسر و دختری که نام خانوم را بر او گذاشته همچنان به زندگی و کار خود ادامه می دهد .
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط ستایش*** ، **Maria**
#9
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

نام رمان : مرد خودخواه من
نویسنده : صبا حسینی


خلاصه:
خودخواهــــــــــــــــ است…

ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ تمام دنیا ﺭﺍ ﻓﺮﺵ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ میکند…

ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫــــــــــــــ است…

ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ هایش ﺩﺭ ﺗﻮ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ…

خودخواهـــــــــــ است…

ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ آتش میزند هر آنچه با تو سر لج دارد…

خودخواهــــــــ است…

ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ برایت تبدیل به یک جمع ساده میشود…

و اینجا خانوم بودن چه زیباست برای مردی خودخواه، که در تمام دنیا فقط یک نفر را عاشقانه میپرستد…!


قسمتی از متن :
سپي:حواست به خودت باشه ها درسايي! نيام ببينم دوجين بچه زاييدي!!

_گمشو بيشعووور!

سپي رو به روهام با جديت گفت…

سپي:مراقب خواهرم باشين.

با اکراه اضافه کرد…

سپي:لطفا…!

معلوم بود سپي از روهام ميترسه!! البته خب حقم داشت با قيافه اين بشر آدم ياد ابن ملجم خدابيامرز ميفته!! البته من اين ماه آدمش ميکنم!! (يکي نيس بگه اون منو آدم نکنه صلوااات!!!)

روهام به سرتکون دادن اکتفا کرد…!

مريمم ب*و*سيدم و باهمه خدافظي کردم و سوار پورشه روهام شدم…! آخيييي! اين صندلياش از اوپتيماي خودمم نرم تره! ماشين حرکت کرد… روهام بدون هيچ حرفي خعلي جدي تر از قبل رانندگي ميکرد…! يه آهنگ ميزاشت لااقل! ايييييش!

چطوري ميخوام ماه زندگي کنم با اين کوه يخ! مسيرش داشت ميرفت سمت الهيه! هيييي! يني خونش الهيه هست؟!!! آفرين بابا! منو بگو که از امروز رسماً شدم پليس!! تو همين گير ودار بودم که يه چيزي شبيه زنگ گوشي بلند شد…!

روهام:بله؟!

يه صدايي مردونه اي اومد…!

_سلام سرگرد!خسته نباشيد! مهدوي هستم_

يا امام امامزاده هاشم!! نکنه يکي اون پشته؟!! يا شايدم صندوق عقب!!

روهام:سلام.خبر تازه اي شده؟!

_اين طور که معلومه اونا تو يه محدوده اي در ارتفاعات تهران مستقر شدن… کي رديابي رو شروع کنيم جناب سرگرد؟
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط Doory ، ستایش*** ، **Maria**
#10
مــُـعَــرفی رٌمآن هـآی ایرآنی 1

خلاصه :
داستان یه دختر بدبخته دبیرستانیه…….بدبخت میگم یعنی واقعا بدبخت…در حد بیخانمان های زلزله پاکستان

به قلم : آیه
نام رمان : لپ های خیس و صورتی

قسمتی از رمان :

میدونی بهترین یونجه مال کجاست…………..؟
اشکال نداره میرم از یه گاو دیگه میپرسم
ای کثافت بی شعور!!
این اس ام اسای جلف چیه برا من میفرستن!! اه اه…….
اس ام اس رو هنوز کامل نخونده بودم که صدای بلبل بلند شد……..چَه چَه می زد لاکردار!!
زنگ بلبلی هم عالمی داره!!
چادرمو برداشتم و با دنپایی های نارنجی پاره پوره کنج حیاط دویدم سمت در و داد زدم:کیه؟؟
مملی از پشت در گفت:اون توپ ما افتاده تو خونه ات ….بدش بیاد اینور!!
این ور و اون ورو نگاه کردم کنار باغچه افتاده بود انداختم بالا و خواستم شوت کنم که یادم افتاد برادران محترم کفتر باز درحال دید زدن ان!!و این بود که منصرف شدم……..
توپ رو از بالای دیوار پرت کردم براش و گفتم:حواست باشه دیگه اینورا نیوفته ها!!
داشتم بر میگشتم طرف خونه که تالاپ یه چی خورد تو سرم…… ای بر پدرت لعنت!!
چادرمو زدم به کمرم و به قول مامان خدا بیامرزم عین این هِتِه ها (لات ها) زدم بیرون……….:چرا حواست نیست بچه؟؟

پیشنهادی (عاشقانه)
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
"Mυѕιc ιѕ αll мy lιғe"
پاسخ
 سپاس شده توسط ستایش*** ، **Maria** ، SOGOL.NM


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  بیسکـوییت هـآی سـوخـته !! ( داسـتآن )

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان