گیفت کارت     حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان ترسناک(فرقه روشنایی) به قلم خودم.پارت 17 قرار گرفت..اطلاعیه مهم...

#1
Exclamation 
سلام دوستان لازم دونستم که بگم اصل داستان یعنی جای ترسناک داستان از پارت دو شروع میشه پس لطفا کمی و کاستی های این پارت رو ببخشید. Smile .
*****مهم******دوستان ادامه داستان در نظرات که پایین تر از موضوع هستند قرار میگیره اگه نبود صفحه های رجوع کنید. مهم مهم**********
[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
داستان ترسناک(فرقه روشنایی) به قلم خودم.پارت 17 قرار گرفت..اطلاعیه مهم... 1 [/img]
به نام خدا.پارت۱.شروع.
این داستان به قلم خود من است و در این داستان سعی شده که مخاطب دچار ترس و هیجان و استرس شود امیدوارم به هدفم برسم .
خلاصه داستان: این داستان مربوط به پسری به اسم احمد و خانواده اوست پدر احمد که پلیس است به قتل میرسه! و این داستان مربوط به رازهای پشت این قتل.!!
۲۱ آذر سال ۱۳۸۱، هنوز هوا به سردی زمستان نبود ولی داشت باران تندی می بارید .امشب تولد ۶ سالگی احمد بود تنها پسر سرگرد عرفان سلطانی و ناهید یاوری .احمد با صدایی که کاملاً نشان می‌داد از اوضاع شب تولدش راضی نیست از مادرش پرسید: مادر پدر کجاست چرا هنوز نیومده؟
مادرش در جواب پاسخ داد: پدرت کاری در سمنان داشت بعد از انجام کار دوباره به مشهد برمیگرده رسیدنش نباید زیاد طول بکشه چون صبح زود حرکت کرده بود شاید به خاطر باران که هنوز نرسیده.
همون موقع علی یاوری دایی و برادر بزرگ و تنها برادر مادر احمد با حالتی اعتراضی و توام در شوخی گفت: تو هم با این شوهر انتخاب کردند از هفت روز هفته کلا دو روزشو خونس!! که اونم میخوابه به نظر دیگه زیاده‌روی نکرده که حتی شب تولد پسرش هم رفته ماموریت؟!
ناهید با کلافگی پاسخ داد :بس کن دیگه داداش! تو که بچه نیستی به جای اینکه اونو سرگرم کنی تو هم به جون من غر میزنی؟! در همین حال بود که زنگ در خانه به صدا در آمد محسن یاوری پدربزرگ احمد بلند شد تا درو باز کن و ناهید به طور غرورمندانه ای رو به برادرش کرد و گفت: دیدی به موقع رسید؟ناهید میخواست از آشپزخانه بیرون بره که ناگهان صدای گریه ای که بلند شد اون رو سرجاش میخکوب کرد مادر عرفان بود که داشت گریه میکرد پدر عرفان نیز حالت بهت زده ای داشت و پدرش دستش را روی شانه او گذاشته بود.
مادر ناهید با عجله به اتاق احمد رفت تا نگذارد او بیرون بیاید. ناهید و علی زیر باران با سرعت وارد حیاط شدند و خود را به در رساندند، دو عدد ماشین پلیس دم در بود و سروان یوسفی دوست و همکار عرفان در حالی که به زور جلوی سرازیری اشک هایش را گرفته بود رو به ناحیه گفت: متاسفم !بهتون تسلیت میگم! ناهید مثل اینکه رمق از پاهایش رفته باشد نقش زمین شد و هق هق گریه اش بلند شد علی کمکش کرد تا بلند شود و روی پاهایش بایستد.
حدود یک ساعت بعد همه در کلانتری بودن، به جز ما در ناهید که مسئول نگهداری از احمد بود. سرهنگ اسماعیلی و سروان یوسفی وسرگردقادری و گروهبان زاهدی داخل اتاق بودند که پدر عرفان پرسید: ماجرا چیه؟! چرا هیچی به ما نمی‌گید؟!! پسرم چطوری مرده؟!! سرهنگ اسماعیلی که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت: ظاهراً در اثر لغزندگی جاده ماشینشون منحرف شده و به تپه کنار جاده برخورد کرده و در این اثر و در اثر این تصادف جانشان را از دست داده اند، واقعا متاسفم و بهتون تسلیت میگم.!
۷ روز از ماجرا گذشته بود و سرگرد سلطانی را به خاک سپرده بودند ،بعد از مراسم هفتم سرگرد بود که سرهنگ اسماعیلی و سروان یوسفی به دیدن ناهید اومدن سرهنگ اسماعیل گفت: خانم یاوری نمیدونم چطوری این موضوع رو بهتون بگم....، ناهید پرید وسط حرفش و گفت: معذرت میخوام احمد جان لطفا برو طبقه بالا. احمد چشمی گفت، و به راه افتاد اما شیطنت و فضولی مانع از آن شد که به طبقه بالا بره و پشت در فالگوش ایستاد.سرهنگ اسماعیلی ادامه داد: به نظر نمیرسه که مرگ شوهر شما اتفاق بوده باشه..، ناهید دوباره پرید وسط حرفش و گفت: یعنی قتله؟!! یعنی شوهر منو کشتن؟! سرهنگ اسماعیلی جواب داد: ظاهراً میشه اینطور گفت.!، اشک های ناهید جاری شدن ولی سعی می‌کرد جلو صدای گریش بگیره تا احمد متوجه نشه.
سروان یوسفی گفت: مدارک کالبدشکافی و پزشک قانونی میگه شوهر شما در اثر تصادف فوت کرده ولی تصادف طبیعی نبود آثار زخم هایی روی پهلو و گلو ایشان است که مربوط به سانحه رانندگی نیست به نظر می‌رسد وقتی داخل خودرو بودند شخصی بهشون حمله کرده ولی آثار زخم خیلی عجیب به نظر میرسه فرد باید ناخن ها و دست های قوی میداشته چون آثار مانند جای ناخن است، ولی خوب اینا همش فرضیه  است که اگر کس دیگری داخل ماشین بود باید خونی یا اثری ازش باقی می ماند ولی ما چیزی پیدا نکردیم.!!
سرهنگ اسماعیلی گفت: واقعاً متاسفم که چنین چیزهایی را بیان کردیم اگه اجازه بدین ما دیگه رفع زحمت می کنیم. سرهنگ اسماعیلی و سروان یوسفی بلند شدند که بروند، اما ناهید گفت: ماموریت شوهرم چی بود؟ سرهنگ اسماعیلی با تعجب پرسید: مأموریت؟ ناهید گفت: بله!! همون مأموریتی که به خاطرش به سمنان رفته بود. سرهنگ اسماعیلی با تعجب گفت: ولی سرگرد به ماموریتی فرستاده نشده بود.!!سرهنگ ادامه داد: دو روز قبل از حادثه پیش من آمد و از من برای تولد پسر ش ۲ روز مرخصی گرفت.! شما نمی‌دانید چرا به سمنان رفته؟. ناهید با کلافگی خیلی زیاد گفت: نه! نمیدونم! به من گفت میره ماموریت. چند لحظه سکوت همه خانه را فرا گرفته بود و بعد از آن نگاه ها به سمت یوسفی چرخید، یوسفی با حالتی ناراضی گفت: من هم از چیزی خبر ندارم! به من هم چیزی نگفته!.. ناهید گفت: پس چرا به سمنان رفته بود سرهنگ گفت: نمی دونم .سروان یوسفی حدود یک‌سال روی پرونده مطالعه و تحقیق کرد ولی به خاطر کافی نبودن مدارک پرونده، پرونده مختومه اعلام شد و عامل یا عاملان قتل سرگرد عرفان سلطانی مشخص نشدند. اتمام پارت ۱ ادامه دارد....
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡Араш R♡ ، :) dαяуα ، وحید.a ، مهدی1381 ، ραтяιcια
آگهی
#2
چه همه بازدید برگای انجمن ریخت Confused
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡Араш R♡ ، وحید.a ، مهدی1381 ، ممد گاو کش
#3
به نام خدا پارت ۲.
۱۲ سال از آن ماجرا می‌گذاشت، در شهریور ۱۳۹۳ نتایج کنکور اعلام شده بود و احمد با توجه به رتبه‌ای بسیار خوبی که کسب کرده بود ولی با اصرار خود و حتی با وجود مخالفت های مادرش وارد دانشگاه افسری شد. یوسفی که اکنون سرهنگ یوسفی شده بود و به عنوان استاد در دانشگاه افسری حضور داشت از حضور او در دانشگاه استقبال بسیاری کرد. احمد شش ساله که اکنون تبدیل به احمد ۱۸ ساله شده بود در طول ۱۲ سال گذشته  تبدیل به یک پسر بسیار خوش تیپ و در طول این ۱۲ سال تبدیل به یک مرد خداشناس خدا تری و حافظ قرآن و یکی از با خدا ترین افرادی که میشناسید شده بود.
احمد با یوسفی رابطه خوبی داشت و او را جای پدرش میدید، پس از ورود احمد به دانشگاه افسری رابطه آنها پررنگ‌تر هم شد. حدود یک سال از حضور احمد در دانشگاه افسری می‌گذشت،او در تمام دروس و در تمام فعالیت‌های فیزیکی و ذهنی نفر اول بود با گذشت سه سال از ورود احمد به دانشگاه افسری زمان فارغ التحصیلی او فرا رسید و در مرداد سال ۱۳۹۶ با درجه ستوان یکمی از دانشگاه افسری فارغ التحصیل شد، با سفارش سرهنگ یوسفی او در کلانتری شماره ۱۳ منطقه ۳ مشهد که پدرش قبلا در آن خدمت می‌کرد مشغول کار شد.
سرگرد زاهدی یا همون گروهبان زاهدی سابق به استقبال او امدSad سلام احمد جان خیلی وقته که ندیدمت.) احمدکه نیز از دیدن زاهدی خوشحال بود او را در آغوش کشید و با او احوالپرسی کرد.
چند ماه از حضور احمد در کلانتری شماره ۱۳ می‌گذشت یک شب در راه برگشت به خانه حس کرد کسی در تعقیب اوست در امتداد خیابان قدم می زد نمیتونست برگرده و نمی تونست بی‌تفاوت باشه یه دفعه فکری به سرش زد و به آینه بغل ماشین جلوش نگاه کرد یک فرد با کاپشن و شال گردن و کلاه با یک شلوار پارچه ای با یک جفت کفش کتونی. احمد دید که داره چیزی را از داخل جیبش بیرون می اوره ترسید و با سرعت شروع به دویدن کرد مرد که از این حرکت جا خورده بود با عجله به دنبال او دودید احمد به داخل اولین کوچه پیچید و پشت دیوار کمین کرد.
بعد از چند دقیقه که دید دیگر خبری از مرد نیست از کوچه بیرون آمد، ولی در همان لحظه ضربه سنگینی به سرش فرود آمد و نقش بر زمین شد چند ساعتی بیهوش بود وقتی به هوش اومد دور و بر را نگاه کرد اینگار داخل زیرزمین یک خانه قدیمی بود. مرد جوان تقریباً ۳۰ تا ۳۵ ساله ای وارد شد و گفت: ظاهراً به هوش اومدی؟اره؟
احمد با لحنی عصبانی توأم با کنجکاوی پرسید: تو کی هستی؟ با من چیکار داری؟ میدونی من کی هستم؟. مرد جوان حدودا بین ۱۶۰ تا ۱۷۰ سانتی متر قد داشت لاغر بود و جثه کوکچی داشت . احمد فکر کرد که معتادی است که با زندانی کردن او قصد اخاذی و پول گرفتن دارد. مرد به حرف آمد و گفت:ببخشید این طوری آوردمت اینجا چاره دیگه ای نداشتم اگه مارو باهم میدیدن زندگی تو به خطر می افتاد احمد که نزدیک بود از تعجب شاخ بیاره گفت: منظورت چیه مگه تو کی هستی؟ همین حالا ولم کن تا برم. مرد گفت:در مورد مرگ پدرت است نمیخوای بشنوی؟ احمد ساکت شد و اشک در چشمانش حلقه زد و با بغص گفت:میشنوم.
مرد جوان گفت: اسم من حسین قادریه اهل سمنان هستم سال ۸۱ سرباز بودم تو کلانتری ۱۳ پدرت مامور وظیفه شناسی بود من در مورد یک فرقه شیطان‌پرستی به اسم(( فرقه روشنایی))  شنیده بودم دخترمم که ماما بود راجعب اون چیزهایی میدونست.مثل اینکه کار این فرقه این بوده که اعضا را جذب کنند دخترا و پسرا و جذب می‌کردم و با شستشوی مغزی وادار میکردن با اعضای فرقه بخوابد و باردار بشن و بچه ها را بعد از اینکه به دنیا می آمدند به عنوان غذا به اجنه تقدیم می کردند .احمد گفت: خوب این چه ربطی به پدر من داشت؟ .حسین گفت: اونا در عوض این از جن ها برای کارهای کثیف و آدمکشی کمک می گرفتن من این موضوع را با پدرت در میان گذاشتم و از اون برای تحقیق کمک خواستم.
تو همین حال بودن که شکم احمق قاروقور کرد حسین خندید و پرسید :شام خوردی؟ احمد به نشانه منفی بودن پاسخ سری تکوت داد ،حسین دستاشو باز کرد و به سمت یخچال آخر زیر زمین رفت از آنجا چند تا تخم‌مرغ و نون و روغن برداشت و ار احمد خواست که پیک نیکو روشن کند. در تمام طول مدت آشپزی و خوردن غذا سکوت محض در جریان بعد از اتمام غذا احمد سکوت رو شکست و گفت: خوب ادامش چی شد؟
حسین ادامه داد: این موضوع را با پدر در میان گذاشتم. پدرت اوا باور نکرد ولی خوب با اصرار من قبول کرد که به سمنان بیاد ما تلاش زیادی کردیم  تا تونستیم وارد فرقه روشنایی بشیم و مخفیانه اطلاعات جمع اوری میکردیم.با گذشت ۴ ماه توانستیم بالاخره وارد مجلس پیشکش هدایا به اجنه بشیم، شب خیلی ترسناک بود همه حاضرین لباس قرمز پوشیده بودند و فقط ۱۲ نفر لباسی به رنگ قرمز و خط های طلایی داشتند و کسی که به ظاهر رئیس فرقه بود لباس سیاه بر تن داشت صورت ۱۲ نفر با کلاه های شنل هاشو پوشیده شده بود و فقط صدای آنها را می‌شد شنید اونا نوزادان رو جلوی اجنه گذاشتن و اونا به طور وحشیانه شروع به دریدن آنها و خوردن آن ها کردن،سرگرد نتونست تحمل کنه و با تفنگش شلیک کرد تیر به یکی از جن ها خورد فکر  کنم اونو کشت بعدش پرید و خودش روی رئیس آنها انداخت یک لحظه خشکش زد انگار اون رو  می‌شناخت و همین لحظه بود که یکی از جن ها به اون ضربه محمکی زد و پرتش کرد آن طرف اتاقبا هم به بیرون فرار کردیم، همه فرار کردن! سوار ماشینش شد و دوربین رو داد به من و با سرعت حرکت کرد من هم سوار پرایدم شدم و دنبالش رفتم توی راه داشت با سرعت میرفت که ناگهان دیدم یکی از اون ها پشت ماشین سرگرد نشسته،سرگرد تا اونو و دید روشو  به سمت صندلی عقب برگرداند اما اون با دست ضربه محکمی به گردن سرگرد وارد کرد و به سمت اون حمله‌ور شد این لحظه بود که سر گرد ماشین رو به تپه کنار جاده کوبید اما اون از ماشین پیاده شد و نگاهی به سرگرد که غرق در خون بود انداخت و راهشو گرفت و رفت و بعد از چند قدم در تاریکی ناپدید شد، من خودمو به سرگرد رسوندم و اون فقط یک کلمه گفتSad(یوسفی!)) . پایان پارت ۲ این داستان ادامه دارد......
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡Араш R♡ ، :) dαяуα ، وحید.a ، مهدی1381 ، ممد گاو کش
#4
کو پارت دو
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
With anyone
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Like himself
پاسخ
 سپاس شده توسط Mahdi 1381 ، وحید.a ، مهدی1381
#5
(19-10-2020، 16:36):ǟrǟֆɦ :м نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
کو پارت دو
فردا میزارم تایپش تموم نشد
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡Араш R♡ ، وحید.a ، مهدی1381 ، ممد گاو کش
#6
(19-10-2020، 18:53)Mahdi 1381 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
(19-10-2020، 16:36):ǟrǟֆɦ :м نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
کو پارت دو
فردا میزارم تایپش تموم نشد

باش
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
With anyone
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Like himself
پاسخ
 سپاس شده توسط Mahdi 1381 ، وحید.a
#7
(19-10-2020، 20:25):ǟrǟֆɦ :м نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
(19-10-2020، 18:53)Mahdi 1381 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
فردا میزارم تایپش تموم نشد

باش
بالا تر همون جایی که نوشتم پارت دو تو دومین نظر پارت دو قرار گرفت
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡Араш R♡ ، وحید.a ، مهدی1381 ، ممد گاو کش
#8
بابا یکی یه نظری چیزی بده بگه چطوریه حداقل

حداقل یه نظری چیزی بدید ببینم داستان چطوریه
پاسخ
 سپاس شده توسط ♡Араш R♡ ، وحید.a ، مهدی1381 ، ممد گاو کش
#9
عالیه عالی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
With anyone
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Like himself
پاسخ
 سپاس شده توسط Mahdi 1381 ، وحید.a ، مهدی1381
#10
(20-10-2020، 15:21):ǟrǟֆɦ :м نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عالیه عالی
Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط وحید.a ، مهدی1381 ، ممد گاو کش


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  داستان عاشقانه و غم انگیز عروس"اگه ناراحت نشدی بهم فحش بده"
  داستان خیلی کوتاه پسر میلیادر و پسر گل فروش ... (( اگه اشکت در نیاد )) منکه عاشقش شدم
Heart رمان عاشقانه و طنز عشق سوری (به قلم خودم)
  داستان پسرک و ماشین
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
  داستان واقعی نفرین دیزنی لند
  داستان کوتاه طنز تلخ
Heart داستان غم انگیز دفتر خاطرات صورتی
  یک داستان خیلی ترسناک...فکر نکنم جرعت داشته باشی بیای تو البته بعضی ها...
  داستان واقعی و ترسناک لین و وبکم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان