حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله

#1
سلام بچه ها خوبید؟یه رمان پیدا کردم.خیل خوبه .یعنی من میخونمش از خنده روده بر میشم. Big Grin  Big Grin


خاطرات روزانه یه دختر 15 ساله Heart

خیلی قشنگه.


داستان درباره یه دختر 15 سالس که خاطرات روزنشو مینوسه که عالیه


Big Grin  Big Grin



به قلم دوست عزیزم:r.t.a

ژانر:طنز - عاشقانه-ترسناک-اجتماعی-کمی هم پلیسی Smile کلا نویسنده یه سالاد درست کرده داده به من اپلود کنم Big Grin

سپاس بدید تا بزارمش Heart پشیمون نمیششی مطمعنم. Big Grin
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، نــــــــــⓐنسی ، mahboob786 ، parisa 1375 ، دلارام1383 ، nafas.f ، ☆Kiana ☆ ، Lili Stark ، Alien ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، *Aɴѕel* ، @hosna ، Par_122 ، Ryhn ، Arefe 6 ، paree.s ، shghyegh ، آمین
آگهی
#2
به نام خدا

(بچه ها به نظرتون اگه بعضی از کلمات رو با این *سانسور نکنم مشکلی داره)


سلام مامان اگه داری دفترچه خاطراتمو میخونی .باید بهت بگم مگه من از تو قول نگرفتم که دفترچمو نخونی؟بگذریم!این متن فقط جهت پیشگیری از وقایع عجیب و قریب بود.(مثلا مامانم دفترچمو بخونه)
اهای کسی که داری خاطراتمو میخونی!اره تو!به نظرت این تجاوز به حریم خصوصی نیست گل من؟
اگه به نظرت نیست پس من با 72 روش سامورایی،35 روش کاراته، از 7 جهت جغرافیاییت بهت صدمه میزنم.خود دانی متجاوز خان!

شروع(دیگه واقعا شروع میکنم):

سلام خوبین چطور مطوری؟من آیسا معروف به عیسی هستم.15 سالمه و تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.(گ*وز هوشان به عبارتی)
کلاس هشتم(نیمه دومیم)
تا حالا که معلمامون و دور و بریام یه لحظه هم از دستم ارامش نداشتن.فعلا هم دارم برای امتحان زیست میخونم.به نظزم بعد از عربی چرت ترینه.

ولی من از کلاس پنجم منتظر کلاس هشتم و درس هشتم و نهم علوم بودم.میدونم منحرفم به روم نیارید.
(کلاس هشتمیا خودشون میدونن)

یه داداش هم به اسم پارسا دارم که ازدواج کرده 2 ساله.ولی هنوز بچه دار نشدن.
ووی الانم مهمون داریم کلی سر و صدا میکنن.مگه میذارین من برا امتحانم بخونم؟بعد که نمراتمو میبینین میگین خدارو شکر بچه من نمرش ععااالللیییههه

وایسا یه کاری کنم.دهنتون سرویس فامیلای محترم.
از شوهر خالم و داداشش که همیشه خدا باهاشونه اصلا خوشم نمیاد.وایسا اونارو سرویس کنم.
...................
(راستی چند روز پیش که اومده بودن مامانم و بابام رفته بودن خرید برای مهمونی که خالم اینا میان.ازشون که یکم پذیرایی کردم بهشون گفتم.خالمم داشت تو اشپزخونه کار میکرد. من یه دقیقه میرم تو اتاقمو برمیگردم.بعد بین حرفاشون شنیدم که داداش شوهر خالم داشت به شوهر خالم میگفت:داداش باید یه چیزی بهت بگم!
شوهر خالم:بگو خب
داداشش:به کسی نگیا!اون دختره بودا اسمش نیلی بود یه مدت باهاش رل بودم.

شوهر خالم:خوب
داداشش:حامله شده!

شوهر خالم:چی چی!حامله شده؟ببین فرید من دیگه کاری برات نمیکنم.هر چی گند کاریاتو جمع گردم بس بود.
داداشش:داداش اخرین بارم بودوتو رو خدا کمکم کن نره شکایت کنه.
شوهر خالم:باش بابا)
...............................
بزار اینو تو جمع بگم بمیرن از خجالت.
من:عمو فرید!
اون:بله!
من:راستی اون دختره که حاملش کرده بودید قضیش چی شد؟رفت شکایت کرد یا درستش کردین؟
همه با چشمایی به اندازه هندونه برگشتن سمتم.
فرید:چ..چ...چی میگی آیسا جان!من که کاری ن...نن...نکردم عمو جان!
با چشم اشاره میکرد که نگو.ولی فرید جان من بدجنس تر از این حرفام.
من:عمو خودتون گفتید دیگه!دختره هم فکر کنم اسمش نیلا؟نوتلا؟اها فهمیدم نیلا بود اسمش.
مامان و بابام نشنیده گرفتن و بابا با لبخند گفت:ایسا جان برو تو اتاقت درس داری.

رفتمتو اتاقم.چه ساکت شد فضا.فکر کنم هیشکی دیگه روی حرف زدنم نداره.اخیش برم سمت درسم.

...............................

فردا 4 شنبه:

اه چجوری قطع میش این الارمه؟الهی ب*رینم به تمام 7 جد و ابادت ساعت خر مونگل!(7 رو حال کردی؟)
اخیش بالاخره قطع شد.
مامانم:ایسا پاشدی؟مدرسه داری دختر1
من:نه مامان من فکر کردم امروز تازه تعطیلات تابستونی شروع میشه!
مامی:کوفت.برو دست و صورتتو بشور بیا اینو بخر.اینقدم مزه نریز سر صبحی.
با یاد اوری اینکه امروز معلممون میخواد درس هشتم علوم رو بده.برق سه فاز از کلم پرید.سریع رفتم و اماده شدم و یونیفرمم رو پوشیدم.
اخه اینم شد یونیفرم؟رنگ ع*نه!هر کی منو از دور ببینه فکر میکنه یه پی پی گنده داره از اون دور دورا میاد سمتش تا بخورتش!
چند بار با متلک های پسر داییم هم مواجه شدم:به به لباس ع*نی!
مامان:بیا اینو بگیر ضعف نکنی تو مینی بوستون!
من:مرسی مامی
سری تکون داد.

مینی بوس که مییومد تا منو سوار کنه پسرای مدرسه بغلیمونم سوار میکرد.یعنی اینکه ما قاتی بودیم.7 تا دختر با 12 تا پسر.(چه خبره؟
باور کن ادم روز ده بار حامله میشه ببخواد با اینا یه جا بمونه)
ولی من با یکیشون دوستم.عین داداشمه.مامانمم میشناستش.بعضی وقتا میاد دنبالم با هم میریم بازی و شیطنت و خوشگذرونی(شیطنت منظورم اون نیستا.میریم مردمو اذیت میکنیم)اسمشم ارمینه. همسن خودمه

سوار مینی بوس شدم.رفتم و پیش ارمین نشستم.
من:بهههههه!داش ارمین!
ارمین:بههههه !داش عیسی!
من:چطور مطوری؟از من یه سراغی نگیریا!نکنه دوست دختر پیدا کردی؟
ارمین:نه اخه من خیلی هندسامم برای همین هر روز با یه دختر بیرونم(تیکه اندازیت تو لوزوالمعدم ارمین جان)
من:امروز پایه ای بریم ارکید یکم بازی کنیم؟
ارمین: اره. کی بریم؟
من:ساعت 5 و نیم بیا دنبالم
ارمین:اوکی




انچه خواهید خواندSadمعلم:پس ما میفهمیم که تولید مثل با انجام بعضی روابط انجام میشه. داشتم از خنده میپوکیدم.

با بچه ها یکم روغن سرخ کردنی از ابدار خونه برداشتیم و جلوی میز معلم رو سر کردیم تا سر بخوره.معلم اومد و ....)





سپاس بده Heart Heart
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، نــــــــــⓐنسی ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، мσнα∂єѕєн ، marmarko ، parisa 1375 ، Mary2000 ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، کــــــــــⓐرمَن ، Par_122 ، Arefe 6
#3
پارت 2:

از پیش ارمین بلند شذدم و رفتم پیش دخترا.
گیسو:سلوم ایسا!
من:سلام گوسو(گوزو منظورمه)
گیسو:شروین نیومده؟ندیدیش؟
من:ای بترکی تو صورت شروین جونت.من بهت ده هزار بار گفتم هنوزم میگم.باور کن اسمش غلامرضایی قضنفری غنبری چیزی بوده خجالت میکشیده گفته اسمم شروینه.
گیسو:اینجوری نگو به بچم
من:میگم چرا اینقد گوزو هست. پس بچه تو عه(گیسو یه بار تو کلاس از شدت خنده گوزید.از اون موقع مصخرش میکنیم)
گیسو:عه اومدش!
شروین چشمکی به گیسو زد و رفت نشست کنار ارمین.
من:گیسو !گیسو مردی؟(به خاطر شدت پرتو های نور و جذابیت شروین خان غش کرده)
گیسو:هان بله؟
من:دار فانی را گفتی وداع؟
گیسو:نچ
بعد از مدتی بقیه همسرویسام هم سوارشدن و پیش به سوی تیمارستن شهید عزتی(مدرسه رو عرض میکردم)
وقتی پیاده شدیم بچه ها رو تو صف مدرسه دیدیم.(منو گیسو)
من_اهای حاج کرمی!
محدثه-خروک!اول سلام میکنن.بعدشم ارومتر صحبت کن الان خانوم ناظم میاد از ک*ونمون اویزونمون میکنه با این لقب دادنات.
من:راستی مهندسه(محدثه)!الینا و اون شرکه کجان؟
مجدثه:شرک؟اها اینازو میگی؟بیچاره حالا یکم تپله به اندازه یه بشکه نیست که بهش میگی شرک!
من:میزنم دماغ مماغتو میارم پایینا!من میگم شرک یعنی شرکه!
محدثه:خوب حالا!چیکارشون داری؟
به الینا و شرک بگو بعد از زنگ تفریح اول بیان مخفیگاه با گیسو میخوایم نقشه بریزیم برای زنگ چهارم(تولید مثل).
محدثه-خجالت بکش گوزو!
من:نه بابا!
محدثه:زن بابا.باشه میگم زنگ تفریح بریم مخفیگاه(مخفیگاهمونو وقتی کشف کردیم که معلوم شد اونجا کسی نمیاد و اینترنتم بیشتر همونجا انتن میده)
من:عه الیناس! اااللیییناا! اااللیییناااا!
الینا:اومدم اومدم
من:الینا تو چه خر گاوی هستیا.راستی با محدثه برنامه ریخیتم که خودش بهت میگه.بای ب*چ!!!!!!!
الینا:از ک*ونت اویزونت میکنم نکبت بی پدر بی مادر!
برای اینکه حرصش در اد لبخندی زدم و رفتم سر کلاس.





ادامه پارت 2 تا یه ربع دیگه Heart
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، نــــــــــⓐنسی ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، мσнα∂єѕєн ، marmarko ، parisa 1375 ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، کــــــــــⓐرمَن ، Ryhn ، Arefe 6
#4
ادامه پارت 2:
ادبیات داشتیم.من تنها چیزی که از ادبیات یاد گرفتم اینه که حافظ خیلی از سعدی بهتره.
چون سعدی میگه:برو کار مکن مگو چیست کار

ولی خواجه حافظ جونم میگه:بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین


ای لاو یو خواجه جونم.الحق که همشهریم هستیم
اخیش بالاخره کلاس تموم شد.از دست معلمه خلاص شدم.با اون ابرو های پیوندیش.اه اه اه!ابرو هاش به اندازه دسته بیله!
با گیسو به سمت مخفیگاه رفتیم.
طبق معمول اونا زودتر رسیدن.
ایناز:خوب بچه ها برنامه چیه؟

من:خوب شاتاب گل های من تا براتون زر بزنم!
شرک:خوب زر بزن.
من:خوب خانوما گوش کنید.میخوایم سر کلاس یکم بخندیم .اونم زنگ 4.
شماره 1-میخوایم دهن ک*ون مبارک خانم عسگری رو سرویس کنیم.
شماره 2-میخوایم سر کلاس ابرو ریزی کنیم با یه سری عکس.

شماره 1:اول باید از ابدار خونه یکم روغن سرخ کردنی برداریم.سختی کار اینه که خانم بهشتی (ابدار چی)خیلی حساسه و نمیذاره به هیچی دست بزنیم.
پس یکی باید حواس خانم بهشتی رو با یه چیزی پرت کنه تا من یکم روغن گیر بیارم .بغیشم سر کلاس خودم اجرا میکنم.

محدثه:خوب چجوری حواسشو پرت کنیم؟

من:باید به خانم بهشتی بگیم که یکی بالا اورده.باید بره تمیزش کنه.استفراغم با خوراکیامون درست میکنیم.
تا خانم بهشتی سرگرم تمیز کردنه،من میرم و یکم روغن برمیدارم.

من:اوکی خانوما؟

همه با هم:اوکی

گیسو:شماره 2 چی بود؟
من:شماره دو یکم سخته.یعنی وسط کار فکر میکنی داری فیلم ماموریت غیر ممکن بازی میکنی.
من با یکم از عکسای ادمکی از رابطه(گرفتین دیگه؟)سر کلاس غوغا میکنم.فقط مشکل عکساس که باید از دفتر خانوم مدیر برداشته بشه.
برا همینم سخته.یکی باید حواس خانم ناظم گوزومون رو پرت کنه.منو الینا هم با هم میریم اتاق مدیر عکسایی که میخوایم رو کپی میکنیم و پرینت میگیریم و برای اینکه کسی نفهمه تاریخچه هم پاک میکنیم.
اوکی خانوما؟

الینا:ووویی امروز خوش میذگره هاااا

من:بلی گل من.فقط بچه ها یادتون باشه زنگ یعد باید وارد عمل بشیم و نقشه شماره 1 رو انجام بدیم.

شرک:زنگ خوردا!بریم دیگه

همه:بریم
............
بعد از اتمام زنگ اول ساعتو دیدم.20 دقیقه زمان داشتیم.

من:بچه ها خوراکیاتون رو بیارید توو مخفیگاه.
هممون خوراکیامون رو اوردیم.اول باید استفراغ درست کنیم.

مقداری کیک پودر کردیم با اب و ابمیه و اجیل و مقداری جوهر خودکار برای رنگ.

بالاخرع درست شد.محدثه اینقد خوشحال شده بود که نگو.اینگار ازمایش علمی کردیم.

من:خوب شرک جان !یکم ا این مواد رو جلوی دسشویی بریز و به خانم ببهشتی بگو دیدم یکی اینجا استفراغ کرده.
شرک:اوکی. پلاستیکو برداشت و رفت.

منو گیسو هم منتظر بودیم تا خانم بهشتی بره.عین مونگلا.بالاخره رفت.
سریع رفتیم تو ابدارخونه.مقداری روغن رو توی یه ظرف پلاستیکی ریختیم و سریع رفتیم بیرون.
ایناز در حالی که خوشحال بود.بهمون گفت:برداشتین؟ماموریت من که خوب پیشرفت.

گیسو:افرین توپولوی من!ما هم برداشتیم.

...........

بالاخره زنگ کلاس خورد.ریاضی!درس مورد علاقم!

از فکر اتفاقاتی که قرار بود زنگ بعد بیافته خیلی خوشحال بودم.






















انچه خواهید خواند:معلم:خانومم این عکسا چیه؟جمع کنین عکسا رو.......معلم همینجور از رو درد هی میگفت:ای کو*نم ای ک*ونم !ک*ونم صاف شد!حالا جواب شوهرمو چی بدم؟




سسسپاااسس بده
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، نــــــــــⓐنسی ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، мσнα∂єѕєн ، marmarko ، parisa 1375 ، Mary2000 ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، کــــــــــⓐرمَن ، مائده28 ، Arefe 6
#5
پارت 3:
اه این زنگ امتحان داریم.یه فکری!
بچه های کلاس ما خیلی پاین!باهاشون هماهنگ کردم که وقتی ورقه های امتحانی رو دادن همه دست به سینه بشینن و امتحان ندن تا نشینمنگاه خانم احمدی بسوزه!حقه شه خوب!برای 5 تا درس فقط یه روز وقت نمیدن.فکر کنم بقیه هم همین فکر رو میکردن.

خانم احمدی ک*ون جنیفری با ده من ورقه وارد شد.خداییش من که دخترم تحریک شدم چه برسه شوهرش و بقیه مردا.
خانم احمدی:سلام بچه ها!وقت زیادی نداریم بیان یکی یکی ورقه ها رو بگیرین.
بچه ها رفتن و یکی یکی ورقه هارو گرفتن.و همینطور که گفتم همه ساکت نشسته بودن و دست به سیاه و سفید نمیزدن.
خانم احمدی:عه بچه ها بدویید دیگه !چرا انجام نمیدید؟
هیشکی جواب نداد.
با عصبانیت گفت:مگه نمیگم به سوالا جوااب بدین؟اصلا چرا حرف نمیزنید بیشعورا؟
زیر لب یه گوساله ها هم گفت.داشتیم میپوکیدیم از خنده.
من بلند شدم و گفتم:خانم احمدی اولندش که با یه دانش اموز اینطوری صحبت نمیکنن.دوم اینکه ما دلمون نمیخواد امتحان دیم.
خانم احمدی:به به خانم مرادی!چه زبون دراز شدی جدیدا!بزرگترت بهت ادب یاد نداده؟
من با ریلکسی گفتم:خانم مادر و پدرمون که بهمون ادب یاد دادن.ولی بهمونم گفتن هر کاری که معلمت میکنه یاد بگیر چون به درد ایندت میخوره.ولی من نمیدونم فوحش دادن به چه دردمون میخوره.

از عصبانیت دندوناشو میسایید به هم.
به مدیرمون هم نمیگفت چون میدونست فوحش هاشو به مدیر میگیم.
ایول امتحانو پیچوندیم.
خانم احمدی:اخر ترم دیگه خودتون نتیجشو میبینین.
به این تررتیب دیگه زنگ 3ومی وجود نداشت.معلم رفت سر گوشیش ما هم هی داشتیم برای ماموریت دوممون برنامه ریزی میکردیم.
زنگ تفریح خورد.خودارو شکر 40 دقیقه وقت داشتیم.چون زنگ ناهار بود و هیچکس تو خود ساختمون نبود.خانم مدیرم که خوشبختانه رفته بود سالن غذاخوری.
وارد عمل شدیم.ولی بدیش این بود که دیگه باید غید ناهارو یزنم.گیسو رو دم در گذاشتیم تا کشیک بده ما هم که رفتیم سراغ
پرینتر و کامپیوتر.سرچ +18 رو انجام دادم بعد از سیو کردن چند تا عکس تاریخچه سرچ رو پاک گردم.ووویی اینا چه عکسایین که دان کردم؟خودم خجالت کشیدم.پرینت گرفتن هم گذاشتم به عهده الیناا چون بلد بود.
یه هو گیسو گفت:بدویین خانوم بهشتی کم کم داره میرسه اینجا تا اینجا رو تمیز کنه.
من:الینای خر بدو دیگه الا میان از ماتحتمون 110 تا روش سامورایی میزنن.
الینا:تموم شد بریم.
من:بریم
خوشحال با ورقه ها خاک برسری رفتیم سر کلاس.ساعتو دیدم.20 دقیقه وقت داشتیم.اصلا فکر نمیکردم اینقد سریع پیش بره.
ناهارمو برداشتیمو رفتم تو سالن غذاخوری.
بچه ها رو پیدا کردم و رفتم پیشون نشستم.
محدثه:چی شده؟
الینا:مورچه زن فیل شده.هیچ بابا گشنمونه حسابی.
یه هو شکم الینا یه غار و رغوری کرد که بیشتر شبیه صدای گوز بود.همه برگشتن نگاه میکردن.خداروشکر هیچ ناظم یا مدیری در کار نبود .
یکی گفت:گوزید؟
من:نه بابا گشنشه غار ور غور شکمش بود.
خندید و سرشو تکون داد.
همه زدن زیر خنده.
با دیدن نمکدون روی میز گل از گلم شکفت.جوری که هیچ کس نفهمه برشداشتم و سرشو شل کردم.گذاشتمش سر جاش.بعد از چند دقیقه
اایناز نمیکدونو برداشت و همین که خاست بریزه نمکو کل نمکدون تو غذاش خالی شد.
ایناز:اه حالا دیگه غذا هم ندارم.
خندیدم و گفتم:حداقل یکم لاغر تر میشی گامبو خانم.
ایناز: کار تو بود نه؟
ریلکس خنده ای کردمو گفتم :نه





ادامه پارت 3 تا ساعت 9 میاد بیرون Heart Heart
سپاس بده چون پارت بعدی خیلی خوبه Heart
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، نــــــــــⓐنسی ، мσнα∂єѕєн ، parisa 1375 ، Mary2000 ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، a_4m3sh ، مائده28 ، دلارام1383 ، Arefe 6
#6
ادامه پارت 3:
بعد از اتمام غذا رفتیم سر کلاس تا بالاخره لحظه مورد علاقم فرا برسه.تازه امروزم قراره با ارمین بریم کلی خوش بگذرونیم.فکر کنم الینا رم با خودم ببرم بدنباشه. دختر باحالیه.خیلیم خوشگله.ابروی کمون ،چشم مشکی درشت و دماغ نرمال.ولی لباش یکم نازکه.خلاصه که به هر پسر نگااه کنه دیگه باید بقیه جمعشون کنن.
خودمم دختر خوشگلی هستم.چشم عسلی ،دماغ قلمی،مژه های بلند و فر دار.لبای قلوه ای کوجولو(قربونم بره الهی)پوست سبزه،چتری و موهای بلند لخت خرمایی با مش های خدادادی زیبا.(نگین چرا اینقد از خود راضیه ها)

خلاصصه بعد از کلی صبر کردن طاقت فرسا تونستم به این لحظه برسم.
فکر کن الان کلی نور دور و برم باشه.همه پرنده های خوشگل دورم پر میزنن و گل برگ روم میریزن.چقد مثنوی معنوی!بخشید معنوی مثنوی!نه عضر میخوام متجاوزگران محترم خاطرات خون!فضای معنوی!
حالا وللش بشینید اینقدم به من فوحش ندید تا بقیه خاطراتمو بگم.


اوه اوه راستی روغن نریختیم.
من:محدثه بپر روغنا رو بریز جلوی میز خانوم تا نیومده!
محدثه:اوکی بده زود باش.
در یک حرکت خیلی خفن روغنا رو ریخیتم و اومدیم و نشستیم.
معلم اومد سر کلاس:سلام بچه ها!خوب......

بقیشو نتونست بگه چون با ک*ونش خورد زمین.دقیقا همون چیزی که میخواستم.
بیچاره اینقد درد داشت که زمان و مکاه مهم نبود فقط هی میگفت:ای ک*ونم!ای ک*ونم!ک*ونم صاف شد حالا جواب شوهرمو چی بدم؟طلاقم میده حالا!

ایناز داشت از خنده به خودش میشاشید.خیلی صحنه خوبی بود.
بعد از کلی خندیدن رفتیم و کمکش کردیم تا بلند شه.
کلی اه و ناله کرد تا رفت سراغ شروع درس.
معلم:خوب بچه ها درس 8 علومتون رو باز کنید.
بعد کلی توضیح دادن و از خنده روده بر شدن ما جمله اخرش این بود:پس ما نتیجه میگیریم که تولید مثل با ارتباط ج*ن*س*ی بین تمام موجودات اتفاق میافته میشه!
دیگه داشتم ازراعیلو میدیم از خنده.

تا زه سلام شما متجاوزگزانم بهش رسوندم.گفت فعلا با دوست دخترش قرار داره نمیتونه بیاد پیش شما ولی بهتون بگم که حواسم بهتون هست.


من:خانم منم میتونم یه سری توضیحات بدم؟
معلم:بله دخترم
من:من یه سری عکس دارم برای بهتر فهمیدن بچه ها.
معلم:خوب کوشن؟
من:خانم یه دقیقه وایسید.......اها ایناش!
با صدا بند و رسا برای همه داشتم توضیح میدادم.(عکسا رو دیگه خودتون تصور کنین)
من:خوب بچه ها همینطور که میبینین رابطه ها این صورت هست.....
دیگه ادامه ندادم چون معلم گفت:خانومم این عکسا چیه؟جمعش کن!
من:خانوم من کار اشتباهی نکردم چون فقط میخواستم داشته هام با بقیه هم در میون بزارم.
معلم:داشته ها یش ما برای کلاس 12 هست ایسا خانوم.
من:پس میشه برم کلاس 12؟
معلم:نه خیر خانوم!بشین اینقدم مزه نریز!


زنگ خورد.خوشبختانه این زنگ اخر بود و معلم نداشتیم.چون جلسه مربیان بود.
بالاخره یوهو!بهمون گفتن بریم نماز خونه تا تکلیفمونو روشن کنن که تو این 1 ساعت و نیم چکار کنیم.
رفتیم مت نماز خونه.
مدرسه ما جوری بود که با مدرسه پسرونه تو یه ساختمون بودم ولی اوناجدا ما جدا.اونور ساختمون یه در هست که برای مدرسه پسرونس.اینور هم همینطور.ما طبقه بالا میشدیم اونا پایین.یعنی نماز خونه ما دقیقا بالای کلاس دهم بود.
با بچه ها شروع کردیم به بپر بپر!
فکر کنم تا الان پسرا باید سکته کرده باشن چون صدای داد و بیدادشون میومد.
الینا مرده بود از خنده.

اومدن و بهمون گفتن که هر کار یمیخواید بکنید ولی طبق معمول بی سر و صدا!

منکه خوابم میومد گرفتم خوابید تو بغل ایناز!بیچاره یکم گامبو هست خیلی نرمه!ادم حس میکنه رو بالش خوابیده!
بعد از 1ساعت و نیم ایناز بیدارم کرد:
ایسا پاشو !ایسا پاشو دیگههههههههههههههههههههههههه!!!!
من:اه!ولم کن میخوام بخوابم!
ایناز:پس من میرما!زنگ خورده دیگه پاشو همه رفتن خونه.
من:ساعت چنده؟
-3
با یاد اوردی قرارم با ارمین سریع پاشدم.چون خونه ما یکم دور از مدرسه بود ساعت 4 و نیم میرسیدم خونه اونوقت دیگه ارمین دمار از روزگارمدر میاذه اگه دیر برسم.




سپاسسس بده متجاوز عزیز Big Grin Big Grin
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، نــــــــــⓐنسی ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، мσнα∂єѕєн ، marmarko ، @hosna ، parisa 1375 ، Mary2000 ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، a_4m3sh ، Mahsa.f99 ، Soorya 1385 ، Ryhn ، دلارام1383 ، Arefe 6 ، paree.s
#7
پارت 4:
از در مدرسه که رفتم بیرون الینا رو پیدا کردم.رفتم پیشش و بهش گفتم:الینا منو یکی از دوستام میخوایم بریم ارکید یکم باازی کنیم.تو میای؟
الینا:اره.ساعت چند بیام در خونتون؟
من:5 در خونه باش که از اونور با دوستم بریم.راستی چادر مامانت هم بیار لازم داریم.
الینا:اوکی.بای
من:گود بای
سوار سرویس شدیمو پیش به سمت خونه.
وقتی رسیدم خونه پارسا و زنش ماهرخ خونه بودن.
من:به به سلام خان داداش!سلام ماهرخ جون خوبی؟
ماهرخ :سلام ایسا
پارسا:سلام جرقه خوبی؟
من:به خوبیت.
در گوشش گفتم:عمه نشدم؟
پارسا:نه نشدی خیالت راحت.
ای بترکی.
من:مامان!کوجایی؟
مامان:اینجام.
من:خوب مامان اینجا کجاست؟
مامان:اینجا دیگه
من:خب کوشی؟
مامان با کفگیر افتاد دنبالم.
همینطور که میزد دم ک*ونم میگفتم:غلط کردم!دیگه نمیگم!شکر خوردم!بسه!نزن!اصلا من گزارشت میکنم به پلیس چون کتک زدن بچه عواقب زیادی داره خانوم خانوما!!!!!!!!!
مامان:عه!از من میخوای شکایت کنی چس مثقال؟
من:بلی
مامان:برو بچه
من:راستی مامان امروز با ارمین و الینا میخوایم بریم ارکید.
پارسا:مگه من صد دفعه بهت نگفتم از این پسره خوشم نمیاد باهاش نگرد؟
من:نه نگفتی!
پارسا:سرویست میکنم ایسا!
من:برو اون زنتو سرویس کن!من میخوام عمه شم!
پارسا:بی تربیت
من:به تو رفتم
به سمت اتاقم رفتم.ساعت س و 45 بود.اوه اوه یه ربع بیشتر وقت ندارم برای اماده شدن.
یه هودی لش مشکی با شلوار جین راسته قد نود که تهش تا شده با جوراب بلند رنگی رنگی(هر کی ببینه میگه چند سالته عمویی؟)
با شال مشکی.
بریم سراغ ارایش.مامانم اجازه میداد ارایش کنم ولی یه محدودیت هایی هم گذاشته.
یه ریمل شفاف و خط چشم نازک کوچولو.با رنگ لب.
ایول ایسا!بریم مخ چند تا پسرو بزنیم برگردیم.

ساعت 5 شد.بعد از 5 دقیقه الینا درو زد.
سریع ماسک هیولاییمو برداشتمو رفتم سمت در و یهویی بازش کردم!
من:پپپپخخخخخخ!
الینا جیغ کشید و پرید بغلم.
ماسکمو ببرداشتمو بهش گفتم:خاک تو سرت یه هیولا گیرت بیاره میپری بغلش عوض اینکه فرار کنی؟
الینا:خوب دست خودم نبود.تو هم خیلی بیشعوریا.!
من:میدونم!میدونم!
الینا:سلام خاله خوبین؟
مامان:سلام الینا جان خوبی؟
الینا :ممنون خاله
من:الینا رو تو اتاقم تا بیام.
رفت تو اتاقم و من رفتم سراغ کفشاش.اول بنداشو به هم گره زدم .ایول!
وجدان:ایسا دو دقیقه عین بچه ادمیزاد بگیر بتمرگ!
من:نمیشه!

خلاصه رفتم تو اتاقمو بعد کلی فک زدن با الینا درو زدن.
ایول ارمین اومد.ای وای یادم رفت به الینا بگم دوستم پسره!حالا چه کنم؟

رفتمو درو روش باز کردم.
ارمین:سلام عیسی!بدو بریم با اژانس اومدم.
من:سلام چس منگول!با شه وایسا تا دوستمو صدا کنم:الینا بیا!
الینا:اومدم!
ارمین:دوستت برای چی؟
من:عه اذیت نکن خیلی دختر خوبیه!تا زه قراره یکم اتیش بسوزونیم.
ارمین:پوف باشه
الینا زا اتاقم اومد بیرون و ارمینو دید..
بسمالله!چرا اینا اینقد به هم نگاه میکنن؟
بیا یه دوست داشتیم.اسکول شد و عاشق شد و رفت.
دستمو جلوی صورت ارمین بردمو تکون دادم:ارمین کجایی؟بریم دیگه
ارمین:بریم بریم
من زودتر از ساختمون رفتم بیرون.
داخلو نگاه کردم.الینا کفششو پوشید. تا خواست راه بره پاش گیر کرد.داشت میافتاد که ارمین گرفتش!
الله و اکبر!یه بند کفش باعث میشه که صحنه های خشنی به وجود بیادا!
من:بسه بابا!ابروی هر چی صحنه رمانتیکه بردین اسکولا!
الینا:ببخشید.
رفتیم و سوار تاکسی شدم.
من:الینا چادر اوردی؟اره بیا
ارمین:چادر برا چی؟
من:به موقش
بعد از 10 دقیقه رسیدیم ارکید.
قبل از اینکه بریم تو تصمیم گگرفتم به نقشم عمل کنم. به الینا و ارمینم گفتم فقط نگاه کنن و فیلم گیرن ازم.چادر و جوری انداختم رو صورتمم که فقط دماغم معلوم بود.رفتم سمت یه سری دخترای بد حجاب.یا ابرفضر!نصف خط سی*ینش معلوم بود.چجوری اینا روشون میشه که بیان بیرون؟

من:سلام خانوما!
اونا:سلام مادر جان!کاری دارین؟
ایول نقشم گرفت
من:دخترم حجابتو رعایت کن.
رد شدمو رفتم سمت یه دختره که سمت عابر بانک بود.
من:دخترم حجابتو رعایت کن.

خلاصه بعد از تذکر دادن ها رفتیم سمت ارکید.فکر کنم فوحش دونم از دست مردم پر شد.
فیلمم از الینا گرفتم و دیدم.خییلی قشنگ بود.!داشتم از خنده میگوزیدم.

اول رفتیم ماشین سواری.من از الینا بردم.
بعدش رفتیم تو قسمت گیم نت.
به قول ارمین من بهترین گیمر دنیام.
من همه رو تو گیم نت میشناختم.اونا هم منو.
من :سلام داداشیای گیم نت!
الیاس:به سلام جرقه!یه مدت نبودی!
من:دلت برام تنگ شده بود؟
الیاس:نه
من:بی شور
با الینا شروع کردیم به بازی.بعد از پرداخت پول رفتیم دوباره تو ارکید.
با ارمین مسابقه ماشین دادیم و قرار شد هر کی ببازه باید با اون چادره بره گدایی تا ازش فیلم بگیریم.
بازی شروع شد.
بعد از کلی بازی طاقت فرسا.........................................باختم!




ولی باید رو قولمون پایبند باشم.
تمام بچه ها یگیم نتم خبر کرده بود.
الیاس،مانی،ساناز،محمد .
همه دوربینا رو روشن کرده بودن.
چادر رو انداختم رو سرم و دوباره کاری کردم که فقط دماغم معلوم شه.



من:
خانوم بده بدر راه خدا!
اقا کمک کن بچه مریض دارم تو خونه1
اقا یه کمک!
خانوم خواهش میکنم یه کمک.



اخرشم فقط 5 تومن گیر اوردم.اونم از حاج اقا محلمون!
باز خوبه منو نشناخت.

Heart Heart


سپاس بده
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، نــــــــــⓐنسی ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، мσнα∂єѕєн ، marmarko ، Alien ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، a_4m3sh ، Soorya 1385 ، Arefe 6 ، paree.s
#8
..............................

ایسا Heart Heart

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/download-5-_68c11.jpg

..............................

ارمین Heart Heart

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/download-6-_be6d2.jpg

.......................

گیسو
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/download-8-_b7e7f.jpg

.......................

الینا

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/download-9-_37700.jpg
.........................
محدثه

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/download-10-_1848b.jpg
.....................
ایناز

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/images-3-_874df.jpg
..............
ارشام(تو پارت های بعدی)

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/images-2-_e0667.jpg
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، نــــــــــⓐنسی ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، мσнα∂єѕєн ، *Aɴѕel* ، آرمان کريمي 88 ، Ryhn ، Arefe 6
#9
بعد از در اوردن چادر رو به بچه ها گفتم:خیلی نامردین!حد اقل فیلمه رو تو اینستا پست نکنین!

ساناز:متاسفم!پست شده! اوه اوه اوه تازه هنوز نذاشته200 تا لایک خورد.!

چشم غره ای بهش رفتم که ارمین گفت:ایسا ساعت 7 و نیمه!من میگم به پسر عمم و اون یکی دوستتم هم بگم بیان با هم بریم اون فست فودیه شاممون هم بخوریم.

من:من مشکلی ندارم.ولی اول باید به مامانم بگم یکم پول بریزه به حسابم بعد بریم هر کاری میخوایم بکنیم.الینا تو مشکلی نداری؟

الینا:نه منم مشکل ندارم ولی اول وایسا به بابام بگم.

الینا رفت یه گوشه تا به باباش زنگ بزنه.

منم گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به مامانم:
-الو مامان!
-ایسا پدرسگ تو این فلفل رو با دارچین عوض کردی؟خدا بگم چیکارت کنه!

-الو مامان جان اول سلام!دوم اینکه ارام باش به اعصاب خودت مسلط باش!سوم اینکه با الینا رو ارمین و دو تا از فامیلاشون میخوایم بریم فست فودی.دیگه شاممون رو همینجا میخوریم.

-غلط کردی پاشو بیا خونه!

-مامان تو رو خدا!

-باشه ولی سریع برگردین.

-ملسی مامانی شونم!راستی مامان یکم پول هم بریز ابروم نره!
-باشه میریزم ولی تو رو خدا دیگه شبیه این عقب مونده ذهنی ها صحبت نکن ادم حالش به هم میخوره!

زیر لب گفت:البته هستی!

-مامان اول تو قطع کن!

مامان منم پایه گفت:نه تو قطع کن!

-مامان گ*ه خوردم !بای!

-بای دانکیه من(دانکی یعمی خر)


من:خوب ارمین زنگ زدی؟

ارمین:اره فتن میان ولی دوستم یکی دیگه از دوستاشم اورده.

من:پوفف.پس منم زنگ به دو تا از دوستای دیگم زنگ میزنم که بیان اونا هم خونشون نزدیکه!

ارمین:مگه استپ هواییه؟یکی من یکی تو یکی من یکی تو!
من:عه ارمین اذیت نکن دیگه !

زنگ زدم به محدثه:

الو سلام شاسمخ خوبی؟
-اره خوبم تو چی؟
-مرسی.راستی ببین با الینا و دوستم ارمین و چند تا از دوستای دیگش اومدیم بیرون داریم میریم فست فودیه نزدیک خونتون.به گیسو هم بزنگ با هم هماهنگ کنید بیاید.

-نمیدونم!شاید اومدم وایسا بپسم........اره منم میام الان با گیسو هماهنگ میکنم تا ساعت 8 اونجاییم.

-اوکی بای!
-بای

من:ارمین دوستامم میان بریم.

ارمین: بریم.

رسیدیم به فست فودی .یه میز تو طبقه بالا انتخاب کردیم و نشستیم.

محدثه و گیسو با تیپای خفن و پسر کش وارد شدن.از بالا براش دست تکون دادم.
اومدن پیشمون.

-سلام اسکولا
-سلام خر من!
-بچه ها این ارمینه!
ارمین:سلام

بچه ها:سلام

ارمین -عه دوستام اومدن!

3 تا پسر خیلی خفن و خوشتیپ از در ورودی اومددن تو.خدایا اینا چرا اینقد جیگرن؟

ارمین براشون دست تکون داد که اومدن بالا وپیشمون نشستن.

یکیشون که معلوم بود خیلی شوخ طبعه و پسر خاله ارمین بود اسمش طاها بود.

یکی دیگشونم اسمش پرهام بود.

و اونی که از همشون خوش قیافه تر بود اسمش ارشام بود .ولی خیلی مغرور بود .معلومه از اون پسرایی هست که به بعضیا فقط پا میدن.

خلاصه همدیگه رو بهم معرفی کردیم.

پرهام:خوب چی میخورید؟

ارمین:من میگم 4تا پیتزا مخصوص سفارش بدیم دو نفر دو نفر بخوریم.با 8 تا نوشابه.

قبول کردیم.

اه این ارشامه خیل رو مخمه!حیف این همه جذابیت!

طاها:برای اینکه یکم اکیپمون یخش اب تر بشه بیاین جرعت حقیقت باازی کنیم.
محدثه:باشه!

طاها:بطری ندارین؟

من:من یکی تو کیفم دارم.
طاها:بده
من:حواست باشه ها شیشه مشروبه!
همه برگشتن و نگام کردن.
من-الکی گفتم بابا!بیا بگیر!

طاها بطری رو چرخوند و رو پرهام و گیسو افتاد.

گیسو:جرعت یا حقیقت؟
پرهام:جرعت!

گیسو:برو وسط خیابون داد من یه احمقم!

پرهام اخمی کردو گفت:یکی دیگه بگو!

گیسو:نمیشه!یا همین یا اخراج!

پرهام- باشه

پرهام رفت وسط پیاده رو و داد زد:من احمقم!

داشتیم میخندیدیم که یکی از پسرای تو خیابون گفت:درست فکر میکنی!

پوکیدیم از خنده.خیلی خوب بود.

اینبار گیسو بطری رو چرخوند.افتاد به منو ارشام.شانسه داریم؟

من:جرعت یا حقیقت؟
ارشام-حقیقت
من:چرا اینقد اخم میکنی؟
ارشام –چون که به خودم مربوطه!
من:هی اقاهه بگو دیگه!
ارشام_گفتم که چون به خودم مربوطه
من_دلیل قانع کننده ای بود.
پرهام:ولش کن بابا این خیلی یبسه!
ارشام یه چش غره ای رفت که هممون خندمون رو خوردیم.

بالاخره اوردن غذا رو.تند تند با الینا شروع کردیم خخوردن.
ارمین:اروم بابا مگه از سومالی اومدی؟

الینا:اگه اومده باشیم چه فرقی به حال تو داره؟

ارمین ککه انگار از جواب الینا تعجب کرده بود دیگه چیزی نگفت و مشغول خوردن شد.


...................
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط نــــــــــⓐنسی ، мσнα∂єѕєн ، _leιтo_ ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، *Aɴѕel* ، Alien ، آرمان کريمي 88 ، ʟᴇɪᴛᴏ ، Mahsa.f99 ، Par_122 ، Ryhn ، Arefe 6
#10
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله 1

ارمین(تو بزرگسالی)

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله 1

طاها(طاها ت بزرگسالی)

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله 1

پرهام تو بزرگسالی
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط Mary2000 ، мσнα∂єѕєн ، آرمان کريمي 88


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان کوتاه|زندگی مجازی من|
  رمان کرم ریزی به سبک سلطنتی
  رمان خونا نظرتون رو بگید:)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  جلد 2 خاطرات روزانه یه دختر دیوونه
  یه رمان هیجان انگیزه گرگینه ای
Tongue رمان فوق العاده طنز ناتاشا
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان طنز و عاشقانه رقاص جذاب من
  رمان طنز عاشقونه و فانتزی و تخیلی : طلسم عشق ......به قلم بنده

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان