حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

|-Tag Der Toten-|

#1
آزمایش میکنیم 1 2 3
آزمایش میکنیم!1-2-3
ناکت دِر توتن
یا ناکت دِر آنتوتن؟
به هر حال یعنی شب مرده
من اینو امشب یاد گرفتم،دارم سعی میکنم روی زبان آلمانیم کار کنم.
به هر حال این مکان توی یک فرودگاه و توی یک ساختمان بتنی توی نا کجا آباد رخ داده که اسمش رو حتی خودم هم نمیدونم
یادمه که خیلی مکان کوچیکی بوده و به معماری امروز خیلی مسخره و به دردنخور بوده
داره یادم میاد،مه محیط رو گرفته بود،اونها از تاریکی پرسه میزدند!
ولی مه آنچنان توی ساختمان نفوذ نمیکرد
میدونی راستی چی رو فهمیدم؟شما حتی اونجا هم نبودین!
اولش نبودین!
ولی چند نفر سرباز ناشناس که از سر بدشانسی باید زنده میموندن اونجا بودن.
شب دلهره آوری بود،هی!گوش کن!بیا ببین من دارم آلمانی حرف میزنم!!هاهاهاهاها...
فصل اول:Nacht Der Toten
November 1946
همه چیز با صدای انفجار شروع شد
هیچ کس اونجا نبود،هواپیما سقوط کرده بود
کمرم بدجور درد میکرد،یک مشت سرباز در حال راه رفتن بودن.
اونقدر سیاه بودن که انگار سوخته بودن
قیافشون رو نشناختم،انگار که اصلا آمریکایی نبودن!
یکی از اونا،لعنتی یکی از اونا!
میدوید به سمت من،نمیتونستم درست از جام بلند شم
اون نزدیک تر میشد تا زمانی چشمام به سیاهی رفت...
از جام بلند شدم،هوا هنوز مه آلود بود.
کسی اونجا نبود
یک خونه بتنی با در و پنجره های شکسته که میشه بیرون رو به خوبی دید...
لباسم خونی شده بود،بیرون توی حیاط ساختمون،یک کامیون مدل آلمانی بود.
ستون های خورد شده،روی دیوار هاش با خون چیز های نوشته شده بود!
فکر کنم الان دیگه تصورش رو بکنید!ولی،ولی...
صدای پا یک نفر میامد!
انگار یک نفر داره آهسته آهسته طرف من میاد!
همون مرد،همون مرد سیاه با چشم های نارنجی!
نزدیک که شد فهمیدم که یک سرباز آلمانیه!
دویدم به سمت پله ها...
یک مبل اونجا بود و تا خواستم بهش دست بزنم یهو از روی زمین بلند شد و رفت به آسمان!
باورم نمیشد!
انگار یک نفر داره اون رو کنترل میکنه!
خواستم دو تا پله آخر رو بگذرونم یهو اون مرد با صدای گرفته و اومد و پای من رو گرفت!
با آجر زدم به سرش...
پام رو ول کرد و من فرار کردم که یهو یک نفر دیگه با چشم های نارنجی به من حمله کرد
و میخواست دستم رو گاز بگیره که یک نفر از پشت به اون شلیک کرد.
اون دست من رو گرفت و من رو بلند کرد...
ازش پرسیدم که اون کیه؟
ولی جواب نداد.
یهو از پنجره حمله کردن،انگار صدای شلیک رو شنیده بودن.
دو نفر دیگه از پشت سر زیر بغلم رو گرفتن و کمک کردن که بلند شم
دویدیم به سمت در...
در رو باز کردیم و همه وارد یک اتاق دیگه شدیم.
نفس نفس میزدم و خیلی شوکه شده بودم.
از پشت در مشت میزدن و ناله میکردن.
من:اونا کین؟از ما چی میخوان؟
یک سرباز کلاهش رو برداشت،یک کمد رو هل داد و گذاشت جلوی در،یک صندلی چوبی گذاشت جلوی اون و همونجا نشست.
یک پارچه از جیب شلوارش برداشت و عرق روی پیشونیش رو خشک کرد.
بهم گفت:تو کی هستی؟
من:من تانک دمپسی ام سرباز گردان سوم ارتش آمریکا
گفت:من هم جان بانانا هستم،فکر نکنم تو رو قبلا دیده باشم.
تانک از سر جاش بلند شد که جان اسلحه گرفت به سمتش:
تانک:داری چیکار میکنی؟گفتم اونا کین؟!
جان:بشین تا برات توضیح بدم!
تانک:خواهش میکنم بگو اونا کین!چی میخوان؟ما اینجا چیکار میکنیم؟
اسموکی:تانک آروم باش،گوش کن من دنی اسموکی هستم،ما هممون توسط اونا محاصره شدیم!
تانک:اونا کین؟!
پکستون:ما نمیدونیم اونا کین!جان؟!همش تقصیر توعه!
جان:پکستون دهنتو ببند!
اسموکی:بسه بچه ها!لطفا بسه!
صدای نال ها هنوز از پشت در میومد تا زمانی که در باز شد...
اونا به سمت پشت بام فرار کردن.
پکستون:حالا چیکار کنیم؟اوه خدای من...
اسموکی:آرامش خودتون رو حفظ کنید،توی حیاط پشتی یک کامیونه.
جان:باید سوارش بشیم!
تانک:بنزین داره؟
اسموکی:من چه میدونم مگه سوارش شدم؟!
پکستون:یک بشکه سوخت اینجاست!
تانک:پره؟
پکستون:نه خیلی...
جان:در رو به حیاط پشتی کجاست؟
اسموکی:اون پایینه ما الان اومدیم بالا...
پکستون:اونا دارم در رو میشکنن ما باید یه کاری بکنیم!
تانک:اینجا نردبام داره!
جان:پکستون تو اول برو پایین.
پکستون:میخوای منو به کشتن بدی؟
جان:این منم که کشته میشم و قراره جلوی اون لعنتیا رو بگیرم!برو پایین!
اسموکی،پکستون و تانک با عجله از نردبام میرن پایین.
اسموکی:،پکستون سوخت رو بریز داخل باک!
پکستون:باشه!
اسموکی:روشن شو،روشن شو!روشن لعنتی زودباش!
تانک:جان؟!جان؟! تو اونجایی؟
جان:من دارم میام پایین!
اسموکی:روشن شد!بیاین بالا!
همه سوار میشن،کامیون حرکت میکنه و در افق مه و تاریکی ناکت دِر توتن،محو میشه.
پایان فصل اول
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Medusa ، Prometheus ، ѕтяong ، فرنودِ بن گیومرث ، *Aɴѕel* ، Berserk ، *VENUS* ، _Strawberry_ ، Mohlek ، Emmɑ
آگهی
#2
آزمایش میکنیم 1 2 3
درسته
من برگشتم
اون احمق ها تونستن از ناکت دِر آنتوتن فرار کنن
سیستم الکتروشوک
پاور برق
گله ای از اون زامبی های نازی
همون چشم نارنجی های لعنتی و بی عرضه!
برق رو فعال کنید!اون زامبی های لعنتی رو به گورشون بفرستید!
باورتون میشه من چطوری توصیفش کردم؟
اونجا یک تیمارستان بوده!همچنین خیلی مکان ترسناک و چندشی بود...
من میتونم تمام اتفاق های اونجا رو تعریف کنم ولی همشون ناراحت کننده و چندش و ترسناکن!
اما شما حتی اونجا هم نبودین!شما یهویی اومدین!اوه لعنتی نه دوباره خراب شد نهه...
فصل دوم:Vrruckt Der Toten
November 1946
گروه نجات
تانک:فرمانده ما ماموریتمون چیه؟
فرمانده:من خوشحالم که شما زنده اید،یکی از جاسوس های ما به نام پیتر توسط نازی ها دستگیر شده.
پکستون:خب پس باید چیکار کنیم؟
فرمانده:پیتر برای جاسوسی از گروه 935 به آلمان سفر کرد،اما نازی ها اون رو دستگیر کردن و به عنوان نمونه آزمایشی به یک مکان به نام ورکت دِر توتن بردن...
جان:اونجا دیگه کدوم جهنم دره ایه؟
فرمانده:توی شرق آلمان،جایی که بهش میگن تیمارستان مرگ.
اسموکی:پس باید راه بیفتیم.
فرمانده:مراقب باشید دوستان اونجا جای خطرناکیه!...
Sunday Nov 1946
German
جان:فکر کنم دیگه رسیدیم...
تانک:یا عیسی مسیح اینجا دیگه کجاس؟
پکستون:هی!اون سر در گروه 935 بوده.
اسموکی:آزمایشگاه نازی ها.
جان:تیمارستان...
با کوهی از اضطراب و دلهره،در رو به صحنه ای خونین باز میشه...
اسموکی:آهای؟!کسی اینجاست؟!
جان:پیتر؟!پیتر؟!
پکستون:اسلحه هاتون رو چک کنید.
تانک:اوه خدای بزرگ!
در همین ثانیه ها،صدای جیغ زنی شنیده میشه!...
اسموکی:خدای من این دیگه چی بود؟
جان:من میرم در رو باز کنم.
تانک:من میرم سمت راه پله ها.
تانک در فاصله چند قدمی راهپله بود که متوجه میشه که صدای گریه یک نفر میاد...
تانک:صدای گریه میاد!بچه ها صدای گریه میاد!
اسموکی:صدای گریه یک دختره،من برم ببینم کیه...
جان:نه این کار رو نکن!
پکستون:بچه ها بیاین توی این اتاق!
جان:چی شده؟
پکستون:این یک نامس.
تانک:این یک به زبان آلمانیه.
جان:میتونی بخونیش؟
تانک:آره،نوشته:
من در نصفه شب وارد این جهنم دره شدم،همه چیز تمیز بود...من تمام اتفاقات رو زیر و رو کردم!
هیچ خونی اونجا نبود!...
من تونستم فرار کنم!من برای مدتی برای جاسوسی از گروه 935 به ژاپن سفر کردم...
شما توی تله افتادین!اونا من رو مجبور کردن که این نامه رو بنویسم!
براتون متاسفم بچه ها
-پیتر
تانک:لعنتی!
جان:عوضی لعنتی ما الان توی تله افتادیم!
پکستون:درب های خروجی قفل شدن!ما اینجا گیر افتادیم!
تانک:نگران نباشید ما از اینجا فرار میکنیم؟!
جان:اسموکی کجاست؟
پکستون:من نمیدونم از راهپله رفت به سمت طبقه بالا.
اسموکی:نههههه!!!!نهههههههههههه!!!!!!!
تانک:اوه خدای بزرگ!
جان:اسموکی؟!اسموکی؟!!!
پکستون:اسموکی؟!!!
جان:آه اسموکی چه بلایی سر چشمات اومده؟!
اسموکی با صدایی گرفته زیر لب گفت:فرار کنید!فرار...،فرار کنید!
جان:چرا چشمات نارنجی شده اسموکی؟!!حرف بزن!
پکستون:نارنجی؟! اوه خدای من![او به سمت راهرو فرار کرد]
جان:پک؟!!پکستون کجا میری لعنتی؟!!
اسموکی:اون اینجاست!اون،اون...
تانک:اون کیه؟
جان:داری درباره چی حرف میزنی؟!!
[در همین لحظات صدای خنده دختری شنیده شد]
تانک:این دیگه کیه؟
جان:اسموکی؟!اسموکی؟!
تانک:جان؟! اونا اینجان؟!!
جان:عوضی های لعنتی!تانک اسلحه منو بده!
[Shot Sound]
تانک به سمت درب خروج میره و سعی میکنه که اون رو باز کنه...
جان تیراندازی میکنه که ناگهان اسموکی بلند میشه و
به جان ضربه میزنه و گردن اون رو گاز میگیره...
تانک:جان؟!!جان؟!!!
جان:فرار کن!!فرار کن!!
تانک با عجله به سمت راهرو میره،وارد اتاق دیگه ای میشه اما یک کمد و مبل جلوی در رو گرفته بودن
که یهو دوباره همون اتفاق قبل،کمود به دیوار کشیده میشه و به سمت تانک میاد و تانک خودش رو به زمین پرت میکنه
مبل روی هوا معلق میشه.تانک به فرارش ادامه میده،اونا از پنجره ها وارد میشن که یهو
تانک میخوره زمین،پاش در رفته بود،نمیتونست بلند شه.
اون موجود های شیطانی به سمتش میان که ناگهان از پشت سر تانک دو تا سرباز ب سمت اونا شلیک میکنن
[Shot Sound]
اون دو نفر تانک رو بلند میکنن و میبرن داخل یک اتاق دیگه و دو نفر دیگه در رو میبندن...
تانک نفس نفس میزنه و:ممنونم!ممنونم شما جون من رو نجات دادین...شما ها کی هستین؟آمریکایی هستین؟
از پشت سر تانک یک سروم به گردنش فرو میره،چشماش تار میشه و به زمین میخوره و در آخرین نگاه به اون فرد تاریک،بیهوش میشه...
پایان فصل دوم
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط فرنودِ بن گیومرث ، Medusa ، Âɴɢ℮ℓ Evιℓ ، Prometheus ، _Strawberry_ ، *VENUS* ، Mohlek
#3
با حظور:
@"Alien"
[در نقش تاکئو]
@فرنودِ بن گیومرث
[در نقش نیکولای]
@Berserk
[در نقش تانک]
@"☆coииoя☆"
[در نقش ریکتافن]
آزمایش میکنیم[امیدوارم سالم باشه]1-2-3
رمز ورود 709425
نمیدونم این رمز رو از کجا آوردم ولی انگار که درسته
دیشب اتفاق خیلی بدی افتاد
تلپورت کار خودش رو کرد
من دوباره اون مرد بی عرضه رو توی این مکان بزرگ دیدم
دیگه خبری از ریخته شدن خون اون نازی های بدبخت نیست
اینجا شی نو نوماعه
نمیدونم معنیش چیه ولی انگار که یک مدرسه درست وسط جزیره دور افتاده بوده
جنازه بچه های مدرسه دور تا دور نقشه افتادن،من اونجا بودم،درست پشت سر شما
همین الان که دارین این رو گوش میدین بهتره یک بار هم که شده ب پشت سرتون نگاه کنید
یک ارتش از ارواح تسخیر شده اون مکان رو به دست گرفتن،شما باید قبل از اینکه دیر بشه به تلپورت برسید
میدونید تلپورت چیه؟
آه نه لعنتی دیگه نمیتونم حرف بزنم،داره خراب میشه فقط مواظب باشید اون ارواح ژاپنی موجودات خطرناکی هستن!.......
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
تاریک تر از تاریک
خوردن یک لیوان خون توی این هوا حس و حال خوبی به من میبخشه
اما نه،اینجا جایی نیست که بشه توش دوام آورد
کشته شدن توی این مکان خیلی آسونه
کم کم داره میاد
صدای پاش
صدای دویدنش
نزدیکتر میشه
نزدیک نزدیک
با صدای ناله های بقیه افرادش میرسه به من...
فصل سوم:Shi No Numa
November 1946
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تانک :آهای؟!کسی اینجا نیست؟!
در همین لحظات تانک متوجه یک جنازه میشه.
تانک:این دیگه کیه؟
[جیمز پیتر]
تانک:اوه خدای من!آهای؟!کسی صدای منو میشنوه؟!
:شاید کسی نشنوه...
تانک:هی!هی تو دیگه کی هستی؟!کجایی؟!
:شاید نباشم ولی هستم،تو پسران من رو به کشتن دادی...
تانک:داری درباره چی حرف میزنی؟!
:آروم باش...ته تهش توسط پسران من کشته میشی...
تانک:من متوجه نمیشم!
:هاهاهاهاهاهاها
تانک:هی عوضی تو باید به من کمک کنی لعنتی!
ناشناس:هی تو!
[Gunshot Sound]
تانک:هی لعنتی چرا تیراندازی میکنی؟!
ناشناس:تو کی هستی؟!
تانک:دمپسی!تانک دمپسی از ارتش آمریکا!
ناشناس:جاسوسی؟!
تانک:نه نه!من نمیدونم برای چی اومدم اینجا!...
ناشناس:چطوری اومدی اینجا؟!
تانک:من نمیدونم!توی یک تیمارستان بودم،تمام هم تیمی هام کشته شدن!
ناشناس:[زیر لب:لعنتی اون وارد تلپورت شده]
تانک:لعنتی اونا دارن میان!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
.




پایان نیم فصل فصل سوم
ادامه فصل در بعد ظهر[به دلیل داشتن کار زیاد]
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Prometheus ، _Strawberry_ ، فرنودِ بن گیومرث ، Berserk ، Mohlek ، Medusa
#4
در همون لحظات مرد ناشناس با دستش به تانک اشاره همراهی میکنه
آن دو تا میتونن میدون و از اون مکان دور میشن تا زمانی که افق از کنار برگ های درخت های چندش آور اون جنگل دیده بشه
تا میتونن از اون لعنتی ها دور میشن تا به یک مکان شبیه به همونجا میرسن،خیلی خیلی شبیه
|Yard|
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تاکئو :اینجا چقدر شبیه به همونجاست...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تانک :درسته...
تاکئو:اسلحه داری؟
تانک:نه فکر نکنم
تاکئو:پس خوبه چون هنوز بهت اعتماد ندارم...
تانک:این چیز ها برام مهم نیست من باید بدونم اینجا چیکار میکنم!
تاکئو:[ششششـ]ساکت باش...
تانک:چیه؟
تاکئو:یک صدای عجیب و غریب میاد.
تانک:هی!اون چیه؟!
تاکئو:لعنتی برگرد عقب!
تانک:مگه چیه؟
تاکئو:اون یک تلپورته...
:هاهاهاهاهاهاها
تانک:این دیگه چه کوفتی بود؟
تاکئو:خدا لعنتت کنه.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ریکتافن :هاهاهاهاهاها،شما دیگه از کجا اومدین؟!
تاکئو:این دیگه آخر بازیه ریکتافن!
ریکتافن:کدوم بازی؟!به زودی نقشه من عملی میشه لعنتیا!
تانک:پس تو بودی که تلپورت رو ساختی و من رو به اینجا کشوندی!
ریکتافن:درسته من این کار رو کردم ولی من فقط یک تلپورت ساختم بقیه اتفاقات دست من نیست!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
.





ریکتافن:دیگه دارن میان دوستان من دیگه باید برم...
تانک:نه!تو نباید بری!
تاکئو:مقصد بعدی تلپورت کجاست؟!
ریکتافن:پایگاه 935 ولی حیف که جای شما اونجا نیست!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
نیکولای :عجله نکن ریکتافن!تو محاصره شدی...
ریکتافن:نیکولای؟!فقط همین رو کم داشتیم...خداحافظ دوستان!دیدار به قیامت...
تانک:لعنتی!اون فرار کرد!
تاکئو:باید بریم داخل تلپورت
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
.





نیکولای:ما وقت نداریم باید بریم توی تلپورت!
تاکئو:نیکولای تو اول برو!
تانک:تاکئو بیا بریم!
[Turn On Teleport]
[Surrender Goodbye]
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
The One_Shi No Numa



پایان فصل سوم
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط _Strawberry_ ، Prometheus ، فرنودِ بن گیومرث ، Mohlek ، Medusa
#5
داستان سامانتا[آمادگی برای اتفاقات فصل 4]:
سامانتا مکسیس توسط مادر ناشناس خود در سال 1934 متولد شد و بعد از مرگ مادرش در زمان کودکی سامانتا،مکسیس برای او مادری میکرد
مکسیس متوجه شد که سامانتا از هر کسی به خودش نزدیکتر است و به خدا هیچ اعتقادی ندارد
اما مکسیس به دلیل تحقیقات مهمش فردی به نام دکتر ادوارد ریکتافن را استخدام کرد و سامانتا را نادیده گرفت
مکسیس نتوانست نتیجه آزمایش های خود را روی سامانتا مشاهده کند
اما ریکتافن از او و دخترش متنفر شد به دلیل وابستگی بیش از حد پدر و دختر
ریکتافن موفق شد که یک دستگاه تلپورت بسازد و سامانتا را به همراه عروسکش و سگش(فلافی)به ایستگاه گریفین در کره ماه تلپورت کند
سامانتا در آنجا وحشت زده شد و تونست با کار هایی عجیب با ام پی دی(شیطان)ارتباط برقرار کند و کنترل زامبی های عنصر 115 را به دست گیرد
سامانتا توسط ریکتافن نفرین شد،گروف و مانتی مجبور شدن که این قضیه رو به مکسیس بگن،مکسیس مجبور شد به غیر از مانتی و گروف تمام اعضای گروه 935 را بکشد
مکسیس بعد از این قضیه خودکشی کرد و گروف و مانتی راه خود را از گروه جدا کردند
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
سامانتا فکر میکرد که ریکتافن پدرش را کشته بنابراین توانست کنترل تمام زامبی های عنصر 115 را به دست بگیرد،عروسک خود را و سگش فلافی را شیطانی کند
اما مکسیس دیگری از تلپورت وارد دنیا واقعی شد و از این قضیه با خبر بود.ریکتافن معامله ای با مکسیس ساخت که دخترش سامانتا را با قدرت کنترل زامبی ها عوض کند
ریکتافن قدرت را میگیرد اما بعد مکسیس را میکشد،خشم در چشمان سامانتا فرو میره و اون مجبوره دستور حمله زامبی ها و شیاطین را به ریکتافن بده
اما ریکتافن سعی داره با تلپورت به کره ماه بره تا با سامانتا مقابله کنه.پس از وقایع ماه سامانتا در بدن ریکتافن رها میشود تا اینکه ده سال بعد نقشه پدرش عملی میشود
بعد از فعال شدن دستگاه "قطبش نهایی" به نفع مکسیس در یک مکان شیطانی،او مجبور میشود که روح سامانتا را در بدن ریکتافن استخراج کند
مکسیس روح خود را وارد آگارتا میکند،در همین حال مکسیس و سامانتا خود را ملاقات میکنند،یک پیام خطر از طرف باستان برای سامانتا میاد و او التماس میکند که پدرش را آزاد کنند
سامانتا و مکسیس به طور مداوم با هم صحبت میکنند و حال مکسیس باید تانک دمپسی،نیکولای بلینکی و تاکئو ماساکی و حتی ریکتافن را متقعاد کند تا او را از تله آگارتا نجات دهند
مکسیس معتقد بود که سامانتا کلید همه چیز است؛سامانتا آنها را تهدید میکند،وعده هایی میدهد و حتی با ارتشی از زامبی ها به آنها حمله میکند
ریکتافن تا جایی که میتواند مقاومت میکند و به او میگوید که میداند او چیست و سرانجام ریکتافن پریمیس را آزاد میکند و سامانتا آزاد میشود و مکسیس به خواسته اش میرسد
وی پس از آزاد شدن از آگارتا،به همراه دکتر مانتی به خانه آورده میشود و او را با نسخه دیمنژن 63 پدرش متحد میکند؛مانتی متوجه میشود که او توسط دارک ایتر تسخیر شده
سرانجام مانتی سامانتا را برای مدت نامعلومی به همراه خود برد و با عنوان "بازگرداندن بیگناهی" برگرداند.
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط _Strawberry_ ، Prometheus ، Mohlek ، Medusa
#6
هاهاها خداوندا
بلاخره رسیدن
اونها برگشتن به زمان آینده قدیمشون
اصلا ممکن نیست
ارتشی از ورماخت منتظر ظهور اون بی عرضه های لعنتیه
زودباشید!ریکتافن نباید نقش خودش رو عملی کنه!...[STATIC]
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ریکتافن :خداحافظ!دکتر مکسیس...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
...




ریکتافن:هاهاهاها،هاهاهاهاهاها
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تانک :این اصلا خنده دار نیست دکتر!
ریکتافن:چی؟تو اینجا چیکار میکنی؟
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
نیکولای :یه چیزی رو جا گذاشتی...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تاکئو :بهتره بگی ما اینجا چیکار میکنیم!
ریکتافن:دیر رسیدین رفقا
تانک:با سامانتا چیکار کردی؟!
ریکتافن:فرستادمش به جایی که لیاقتش رو داشت!
تاکئو:مکسیس همچین نقشه ای نداشت ریکتافن!
ریکتافن:اون و دخترش عوضیش قاتل های همسر من بودن لعنتیا!!
تانک:نه ریکتافن این کار رو نکن!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
ریکتافن:هاهاهاها این چیزی بود که انتظارش رو داشتم!سلام،ریکتافن
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
ریکتافن[پریمیس]:اینم چیزی که انتظارش رو داشتی!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
...




تانک:ریکتافن نه!
تاکئو:تو نباید اون رو میکشتی!
ریکتافن[پریمیس]:مگه شما همین رو نمیخواستین؟حالا کل آلتیمیس به جایی فرستاده شد که شما اونجا بودید...
نیکولای:دیگه مهم نیست ریکتافن هنوز نمرده...
تانک:میشه یکی برام توضیح بده که اینجا چه خبره؟!
ریکتافن:مدلی از ما چهار نفر توسط ریکتافن آلتیمیس که همین الان کشتمش ساخته شده بود،اون سعی داشت که مدل های زیادی از خودش بسازه تا بتونه با سامانتا مقابله کنه.
نیکولای:اما سه مدل از ما وجود داره...
ریکتافن:مدل سوم ما همشون کشته شدن.
تاکئو:پس آلتیمیس کجاست؟
ریکتافن:همون جای قبلی،اونها مدل های واقعی شما هستند...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
.




ریکتافن:وقت نداریم،ما نمیتونیم از خودمون دفاع کنیم!باید قبل از اینکه سامانتا از آگارتا آزاد بشه جلوش رو بگیریم!
نیکولای:باید وارد تلپورت بشیم؟
تانک:این غیر ممکنه!
ریکتافن:وقتی برای این حرف ها نیست!مقصد بعدی تلپورت کره ماهه!ما زیاد وقت نداریم!
تاکئو:زودباشید ما باید بریم توی تلپورت!
[TURN ON TELEPORT]
تانک:ریکتافن،تو مطمئنی؟
ریکتافن:من هیچ وقت دوستام رو گول نمیزنم،حتی اگه واقعی نباشن،برو توی تلپورت...
10
9
8
7
6
5
4
3
2
1
[SURRENDER GOODBYE]
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Richtofen VS Richtofen




Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Prometheus ، Mohlek ، Medusa
#7
ما میدانیم چه کاری انجام میدهیم و چه کسی باید آن را انجام دهد
چپتر دوم:The Giant Squad
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
مثل یک روز عادی،درحال خواندن روزنامه ها بودم
به دیوار کنار پمپ بنزین تکیه داده بودم
همه چیز عادی بود حتی مردم،و حتی مردمان اون مردم
همه چیز زیبا و عادی،صبح اون روز مثل غروبش دل انگیز بود
وارد یه کافه در انتهای خیابان شدم،کافه به نظر خلوت بود
رفتم جلو و یک قهوه سفارش دادم،هنوز هم بیست سِنت
روی یک قطره خون رو میز تمرکز میکردم،صحنه های عجیبی
جلوی چشمام ظاهر میشد تا اینکه متوجه لرزیدن لیوان قهوه شدم
مهماندار:زیاد تعجب نکن،از دیشب تا حالا پسلرزه های زیادی اومده...
حرف مهماندار من رو متعجب کرد،بعد متوجه شیشه های شکسته شدم
زندگی خیلیا توی اون کافه یک شیشه مشروب بزرگ بود
که داخل اون همه چیز میخوردن،آب،ویسکی،ابجو و حتی مشروبات دیگه
داشتم شیشه عینکم رو تمیز میکردم که یهو پنکه سقفی خاموش شد
کم کم داشت گرمم میشد که پیش خدمت به مهماندار گفت:
قربان باز که فراموش نکردین قبض برق رو پرداخت کنید.؟
مهماندار:نه به هیچعنوان،بیا یکی دیشب این کاغذ رو انداخت جلوی در...
پشخدمت:این که قبض پرداخت نشدس...
روزنامه هارو ورق میزدم که متوجه یک اشکال کوچولو شدم
تاریخ روزنامه مال سال 1965 بود ولی الان سال 1964عه
در همین لحظه متوجه صدای عجیبی شدم
صدای آژیر خطر یا همچین چیزی بود
حمله اتمی؟!
مهمان میز 3:لعنتی این دیگه چیه؟
مهماندار:چیز عادی ایه،جایگاه آزمایش اتمی 20 کیلومتر از اینجا فاصله داره
مهمان میز 2:اما این خطرناکه...
مهماندار:برای من مهم نیست نمیدونم چرا هنوز زندم
رفتم بیرون کافه،رنگ آسمان تغییر کرد و تیره و تار شد
مردم وحشت زده شده بودن که ناگهان
صدای یک هواپیما سم پاشی اومد
مهماندار:اون داره از سمت غرب میاد،عجیبه
پیشخدمت:اما باغ خانواده دالتون که به سمت شرقه...
متوجه لرزیدن سنگ های کوچیک روی زمین شدم که یهو
مهماندار:هی اونجارو نگاه کن!
هواپیما سم پاش درحال سقوط بود!...
موتورش آتیش گرفته بود و به سمت دهکده میومد
اون با شتاب زیادی به پمپ بنزین برخورد کرد و انفجار عظیمی شکل گرفت
مردم با ترس و وحشت وارد کافه شدن
یک صدای آشنا،یک صدای گوش خراش و روشن
یک چیز دایره ای شکل در آسمان در حال پایین آمدن
مثل یک تیکه گدازه به رنگ زرد از پشت تپه ها
همه جا به رنگ نارنجی شد،حجم عظیمی از صدای به گوش من آسیب میرسوند
یک طوفان از خاک و باد به سمت من میامد و در اوج ترس...
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Medusa ، Prometheus
#8
هیچی یادم نمیاد
کجا بودم...
چه اتفاقی افتاد...
از کنار چشمام نور آبی رنگی شایع شد...
چشمام رو کامل باز کردم
کافه،یادم اومد،من توی کافه بودم...
اما،اما جنازه ها...
لعنتی اینجا چه خبره؟!
همه جا تاریک بود
همه چیز تاریک و وحشتناک شده بود
چند نفر ایستاده بودن و من رو تماشا میکردن
پرسیدم:شما کی هستین؟چه اتفاقی اینجا افتاده؟
صدای از پشت سرم توجه من رو جلب کرد،تا اینکه برگشتم اون چند نفر غیب شدن
خدای من...
من کجام؟
اینجا چه خبره؟
صدای ناشناس:تو گمشدی مارلتون...
مارلتون:اسم من رو از کجا میدونی؟اینجا چه خبره؟تو کی هستی؟
صدای ناشناس:اون مُرده مارلتون
مارلتون:داری درباره چی حرف میزنی؟؟!
صدای ناشناس:یعنی تو نمیدونی من کیم؟!
مارلتون:نه نه نه!نمیدونم تو چه خری هستی فقط باید به من کمک کنی!
صدای ناشناس:این من بودم،ریکتافن...
[به دلیل مشغول بودن و گذراندن وقت در اوقات کار بقیه داستان بعدا نوشته میشود]
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Prometheus ، Medusa
#9
مارلتون:ریکتافن کیه؟!اینجا چه خبر شده لعنتی؟!
دیگه صدای از اون مرد ناشناس به گوشم نخورد...
از کافه رفتم بیرون،همه جا تاریک و نارنجی بود،تیکه های گدازه روی زمین غلت میزدنن.
تا اینکه صدای بوق یک اتوبوس رو شنیدم،لحظه به لحظه نزدیکتر میشد
چراغ های جلوش رو میدیدم و سعی میکردم که بهش بفهمونم که کمک میخوام...
اون اتوبوس جلوی ایستگاه توقف کرد...
رفتم سمت راننده:هی؟آقا؟شما میدونید چه اتفاقی افتاده؟...
از ترس به عقب رفتم و روی یکی از صندلی ها افتادم...
صورتش آهنی بود و چشمای آبی رنگی داشت،خیلی عجیب بود...
حتی ازم پول هم نگرفت...بدون اینکه مقصدی رو بهش بگم حرکت کرد...
از کنار پنجره بیرون رو نگاه میکردم،جنازه ها،کیف بچه مدرسه ای ها و ماشین های درب و داغون شده...
حتی در طی راه چندین بار یک عروسک خرسی رو دیدم که به سمت پنجره اتوبوس نگاه میکرد،اون عروسک سالم سالم بود.
چندین بار از ترس به سمت راننده و پشت سرم نگاه انداختم اما چیزی نبود...
تا اینکه به مقصد رسیدم،روی تابلو نوشته بود Tran Zit
راننده:قربان،به ترانزیت خوش آمدید...
اتوبوس حرکت کرد و من رو اونجا تنها گذاشت...
صدای های عجیب
ناله های پشت سر هم و،خنده های شیطانی...
فصل ششم:Tran Zit
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Prometheus ، Medusa
#10
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
|-Tag Der Toten-| 1
مه کم و کمتر میشد ولی نه تا جایی که بتونم راهم رو پیدا کنم
بعد از حمله اتمی همه باید مرده باشن
یه عکس شاهانه از این منطقه بگیرم،لاس وگاس رو به آتیش میکشن...
خوبه،عالی شد...
حالا رسیدم به یک منطقه دور افتاده دیگه!...
برای چی داری راهت رو ادامه میدی؟
برای یک مکان امن؟
برای مردن؟
برای هیچی؟
نمیدونم...
همه چیز این دهکده دو خونه ای عجیبه...
یک اتوبوس مدرسه،کامیون لوازم خانگی،دو تا ماستنگ مدل قدیمی...
و چند مانکن با لباس های آمریکایی...
توی خونه های خون فواره میزنه.
همه چیز نابود شده.
یک مانکن سالم جلوی یک دریچه زیرزمینی بود...
صدای های عجیبی میشنوم...
باید هر چه سریعتر وارد دریچه بشم.
اون صدای های بد و ناله وار نزدیکتر میشدن...
در رو به سختی باز کردم و وارد زیر زمین شدم.
اونا از پشت در ضربه میزدن.
یک ژنراتور پیدا کردم.
تا خواستم نزدیکش بشم تمام لامپ های روشن شد...
هیچکس نیست...
ولی یه عالمه قبر سفید رنگ توی اتاق جلویی بود که روی آنها پرچم روسیه نقاشی شده بود...
یک علامت اتمی روی دیوار اتاق اصلی"اتاق وحشت"ه-ک شده بود.
انگشتم رو زدم به وسط اون علامت و دریچه دیگه ای باز شده...
هیچی توی اونجا نبود...
روی دیوار نوشته بود:
Project Nova
همه چیز عادی تا جایی که حس کردم چیزی مثل نوک اسلحه پشت سرمه...
[پایان فصل ششم]
Cᴏᴍᴇ﹐ ᴛᴀᴋᴇ﹐ ʙᴜʀɴ﹐ ᴋɪʟʟ ᴀɴᴅ ᴅᴇsᴛʀᴏʏ﹐ ʙᴜᴛ ᴅᴏ ɴᴏᴛ ʙᴇ ᴀ ᴄᴏᴡᴀʀᴅ
پاسخ
 سپاس شده توسط Prometheus ، Medusa


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان