حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوتاه|زندگی مجازی من|

#1
بازم یک روز خسته کننده دیگه.

با نوازش مادرم از خواب شیرینم بلند شدم.یه بوس به گونه نرم و زیباش زدم و رفتم دوش 10 دیقه ای گرفتم اومدم بیرون.

صبحانه روز میز آماده بود رفتم مشغول خوردنش شدم.بعد از اتمام به اتاقم رفتم و لپ تاپم رو روشن کردم.

مثل هرروز بازیم را جست جو کردم.مشغول بازی شدن بودم که بابام اومد اتاق و یه بوس به گونه ام زدو رفت.دوباره به بازی کردنم ادامه دادم.

نزدیک ظهر بود که از بازی کردن خسته شدم و داشتم میگشتم که یهو چشمم به یک سایت خورد که بنظرم زیبا بود.واردش شدم و همه جایش را نگاه کردم.باید برای جواب

دادن عضو میشدم که کار خودم را کردم و با ایمیلم عضوش شدم.

به نظر سایت خیلی خوبی بود که هردفعه لپ تاپ به دست میگرفتم واردش میشدم.

هفته ها گذشت.من دیگر به آن سایت عادت کرده بودم.

تصمیم گرفته بودم یک رمان بنویسم.

نوشتم و بعد چند روز دختری در آن رمان نظرش را نوشت که عالی بود.آن لحظه بسیار خوشحال بودم که بالاخره یکی از رمانم خوشش آمد.

چند روز بعد پارت آخر رمانم را نوشتم و تمام شد.

همان دختر به من پیام خصوصی داد و باهم گرم صحبت شدیم.

همه چیزمان مثل هم بود.و تصمیم گرفتیم باهم دوست شویم!

چند هفته بعد یک پسری به من پیام خصوصی داد.باهم صحبت کردیم که درخواست دوستی کرد.

اول قبول کردم اما بعد پشیمان شدم و درخاستش را رد کردم اما آن پسر دست بردار نبود.تصمیم گرفتم با دوستم صحبت کنم.

آن پسر با کلی اصرار بلخره رضایتم را گرفت.

با هم وارد رابطه مجازی شدیم.هیچ علاقه ای به او نداشتم.چون اصلا به دلم نمینشست.

بعد گذشت چند ماه من ان پسر را شناختم.میگفتم عاشقشم اما همش حرف بود.او هر روز اسیب های روحی بهم وارد میکرد.تا اینکه بهترین دوستم ازم

درخواست کرد که فراموشش کنم.

بعد از 6 ماه رابطه دیگر ولش کردم.آدم بسیار کثیفی بود.خدا به داد همسرش برسد.

دیگر آن سایت برایم شده بود زندگی مجازی!حتی نمیتوانستم یک لحظه دست بکشم بس که برایم شیرین بود.

هیچکس در انجمن به من اهمیت نمیداد و اگر میدادند با خشم و دعوا.

تااینکه یک روز  تاپیک عکس از خود را دیدم.بعضی از بچه ها عکس گذاشته بودند.من هم تصمیم گرفتم عکسم را به اشتراک بزارم.

چند بار گذاشتم اما بعد مدت ها دیدم کل ادم هایش باهام برخورد خوبی داشتند.خوشحال بودم اما از یک لحاظی هم ناراحت. که انسان ها یکدیگر را برای قیافه میخواهند.

کاش عکسم را نمیگذاشتم و متوجه رفتارشان میشدین.حالا خدارو شکر میکنم که حداقل قیافه دارم.

دوستان جدیدی پیدا کردم.دیگر کل انجمن را میشناختم.


و اما من و رفیق صمیمی ام الان دیگر شده ایم خواهر.از آنجایی که تک فرزند بودم اما خواهر مجازی ام را پیدا کردم.تنها مشکل این است که مجازی هستیم .کاش زود تر  

میتوانستم اورا ببینم و با تمام وجودم بغلش کنم و همچنان آن مرد را.

نمیدانم چرا اما آنهارا از تمام قلب دوست دارم.با تمام وجودم.

هرشب قبل از خواب اینده ام را با آن چند موجود خوش قلب تصور میکنم.ای کاش همه این ها روزی تبدیل به واقعیت شود.



پایان پارت اول(:
اگ دوست دارین ادامشو بزارم سپاس بدین.-.

این رمان نوشته خودمه و ساخته خودمه هرگونه در آوردن حرف پیگرد قانونی دارد پس ندونسته قضاوت نکنین گل گلیا
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط نــــــــــⓐنسی ، •ДmịrHoSsiŋ• ، вɪʟʟɪє ، DarkLight ، Волшебник ، *Aɴѕel* ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، شـــقآیــق ، *VENUS* ، امیر‌حسین ، мσнα∂єѕєн ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ
آگهی
#2
از شدت عصبانیت یکی از ناخنام  شکست.ناخن هایم که بلند شده بود حدود 3 ماه!هیچی نمیدانستم تا اینکه نه تای دیگرش را هم شکستم.

میدانی چرا؟چون دوباره پیدایش شد.کسی که همیشه موذبم میکرد.این دنیای مجازی و واقعی پرشده از ادمای کثیف.از اینکه افراد مهمم خوبن خوشحالم.ماجرایش را به

هرکی گفتم توجه نکرد.

بیخیالش شدم.اورا به بلاک لیستم انداختم.

ولی دختر بودن بسیار سخت است.دنیا جای خوبی میشد اگر کسی در زندگیمان دخالت نمیکرد.درد های بسیاری تحمل کردیم و خواهیم کرد.با این عادت

های ماهیانه که عصبانی نشدیم خوب چیزیست.

نمیدانم اگرمذکری جای ما بود چ میکرد نمیدانم.خلاصه بگذریم از این ماجرا.دیگر هرچه خدا بخواهد.

مادرم وارد اتاقم شد.دخترعموی کوچکم که سوم میخواند را به اتاقم رها کرد.تا پارسال عاشق بچه ها بودم اما هرچه بزگ تر میشوم خوشم نمیاید.گودزیلاهای دهه نودی.

وارد اتاقم که شد من در دستم لپ تاپ داشتم نشست کنارم از سایت زدم بیرون و رفتم الکی وارد مقاله ای مسخره راجب کفش شدم.انقدر ان را خواندم که از کنارم بلند

شد رفت سراغ وسایلم.

والله ما که همسن این بودیم پیش بزرگتر از خودم نمیرفتم چون میدانم چندشش میشود.باید انقدر اصرار میکرد تا میرفتم اما هنوزم که هنوز است این مدلی هستم.

بلی اینطوری بود که رفت و تمام لاک های نازنینم را برداشت و به فرش اهدا کرد.شمع هایم را هم برداشت و روی  تختم ریخت .چیزی نمیگفتم و تشویقش میکردم.در ان

فرصت که اتاقم را به گند میکشید رفتم

در سایت.اما یک دفعه امد با نگاه شیطنت آمیز در گوشم گفت:

"امروز یک پسر به من چشمک زد فکر کنم مخش را زدم."

لپ تاپم را خاموش کردم و از اتاقم فرار کردم .لعنت بر شیطان این دیگر چه موجودیست؟

لعنت به من او شب را هم پیشم ماند.زود روی تختم رفتم و خودم را به خواب زدم.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط вɪʟʟɪє ، نــــــــــⓐنسی ، моои ، Волшебник ، *Aɴѕel* ، شـــقآیــق ، *VENUS* ، мσнα∂єѕєн ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، Prometheus
#3
یک لحظه حس کردم ساختمان به رویم آمده اما بلند یکم چشمانم را باز کردم دیدم آن دختر روی من است و میگوید:

|بلند شو بلند شو بیا برویم بازی کنیم.|

بلند شدم انداختمش زمین و یک نگاهی کردم که رنگش پرید و با تعجب نگاهم میکرد.دوباره پرت شدم روی بالشت و پتویم را روی سرم کشیدم و دیگر هرچه بیدارم میکرد خودم را به کوچه علی چپ میزدم تا اینکه

دیگر خوابم برد.

در خواب دوباره چشمان سیاهش را میدیم که دلم را زیر و رو میکند.درست است واضح ندیده بودمش اما به نظرم همان بود.میخواستم بغلش کنم اما یهو از خوابم پریدم.وایی که چقدر دوستش دارم.نمیدانم تا کی باید

آرزویش کنم.

هنگامی که پاشدم با یاد او لبخند زدم و تخت خوابم را مرتب کردم.به سمت آشپز خانه رفتم و دیگر آن موجود دهه نودی را ندیدم حتی مادرم هم نبود.از پدرم که روی مبل نشسته بود و مشغول گوشی بود پرسیدم

که کجا رفتند و او با لبخند گفت

|صبح که نهال بیدارت میکرد بیدار نشدی آمد خودش را گرفت و گفت میخواهم بروم خانه مان و با مادرت رفتند.|

واایی که چقدر پدرم را هم دوست دارم.اما بخاطر این غرور لعنتی هیچوقت نتوانستم بغلش کنم و بگویم که دوستش دارم.من و پدرم عصبانیت داریم اما برای پدرم بیشتر است ممکن است او روی ما خالی کند

اما من همیشه روی پدر و مادرم خالی کردم.همیشه هم از کارم پشیمانم که چرا اینطور میکنم!

به سمت آشپزخانه رفتم و دیدم پدرم مثل همیشه صبحانه درست کرده است.املت آنقدر املت خورده ام که دیگر شبیه املت شده ام.ولی غذاهای پدرم یک چیز دیگر است عاشق دستپختش هستم.

املت را خوردم و به اتاقم امدم طبق معمول لپ تاپم را روشن کردم.

در جست و جو سایت را زدم و دیدم چند پیام خصوصی از طرف آن مرد دارم.کسی که میگفتم چشمانش دلم را میلرزاند!کسی که زندگی ام را با او تصور میکنم.ولی حیف که او این حس را نسبت به بنده ندارد.

کاش میتوانستم غرورم را بگذارم کنار و بهش بگویم .اما خب از عواقبش میترسم.از اینکه غرورم بشکند.و دیگر با من حرف نزند اما من به همین حرف زدن هم راضی ام.

او و خواهرم دلیل آرامش من هستن.

میتوانم بگویم کل دنیا برای شما اما این چند نفر برای من.کل وجودم را میدم که این دو موجود دوست داشتنی را به من بدهید.

بگذریم.


گناهم چه است که حتی اگر عاشق شوم حرف درمیاورید؟مگر من انسان نیستم؟و وقتی نمیدانید چه کسی معشوقه من است پس تیکه نیندازید.

جوابش را با جان دادم.یعنی چرا او میتواند انقدر دوست داشتنی باشد؟

روز ها گذشت.و من هنوزم حسم را مخفی نگه داشتم و به او نگفتم و هرچه میگذشت بیشتر دلتنگش میشدم و بیشتر از خدا میخواستمش

میگویند این حس های من از هوس است.اما چرا وقتی یک چیزی میگوید دلم میلرزد؟دلهره میگیرم؟چرا با کلمه به کلمه حرفانش لبخند از ته دل میزنم؟

چرا وقتی میگوید دوستت دارم استرس میگیرم؟این ها نشانه عشق نیست؟

شایدم حرف مردم راست باشد.خلاصه هرچه خدا بخواهد.

چند روزی بود که هرکه هرچه میگفت دلم میشکست و ناراحت میشدم.باز هم مادرم تهدیدم کرد و ناسزا گفت به من.هر اتفاقی میوفتد تقصیر من می اندازد. اخر چرا

اینگونه؟مگر من به زور بدنیا آمدم؟

به تخت خوابم رفتم و گریه ام میامد اما باز هم این غرور اجازه نداد اشک بریزم.

به فکر کردن به او چشمانم را روی هم گذاشتم و خوابیدم.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط SɪʟᴠᴇʀMɪɴᴅ ، نــــــــــⓐنسی ، вɪʟʟɪє ، Волшебник ، *Aɴѕel* ، شـــقآیــق ، *VENUS* ، мσнα∂єѕєн ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، Prometheus
#4
روز ها گذشت.روز هایی که با سختی طی کردم.خداروشکر نفس میکشم اما حیف که زندگی کردن را بلد نیستم هیچوقت هیچکسی بهم یاد نداد طریقه درستش را بعد انتظاراتشانم بسیار است.

فقط با دعوا و تهید والدین عزیزم زندگی میکنم.چه کنم؟مجبورم!حاضرم کل عمرم فقیر باشیم اما اینطوری زندگی نکنم.زندگی که محبت کردن به پول است هربحثی میشود فقط میگویند مگر برایت این را نخریدم؟

خیلی عصبانی بودم جوری که اگر چاقو میزدی خون درنمیامد.سعی کردم با خوابیدن خودم را آرام کنم.

وقتی بلند شدم کسی در خانه نبود.در قفل بود و همه چی قطع جز گاز و برق و آب.تصمیم گرفتم بروم آشپز خانه و با پختن غذا خودم را مشغول کنم.غذای مورد علاقه ام را درست کردم"پاستا"

خداروشکر همه موادش را داشتیم.درست کردم و نصفش را نوش جان کردم و بقیه اش را برای پدرومادرم نگه داشتم.

آشپزخانه را برق انداختم و به اتاقم رفتم مشغول درس خواندنم شدم.به ساعت نگاه کردم,ساعت 8 شب بود.بلند شدم و دستی به خانه زدم و مرتبش کردم تا مادرم خوشحال شود.

پلک هایم سنگین شده بود به تختم رفتم و خوابیدم.

دوباره دیدمش این بار بایک تیپ و استایل جدید که داشت نوازشم میکرد.دستش را گرفتم اما باز از خواب پریدم.کاش همیشه میخوابیدم و میدیدمش.حیف که خواب بود.

دیگر نمیتوانستم بخوابم بلند شدم .مادرم برایم صبحانه اورد اتاقم صبحانه ام را خوردم و به فکر فرو رفتم.به فکر اینگه رفیقم کجاست.چرا نمی آید؟نکند اتفاقی برایش افتاده؟اما من اورا از از صمیم قلبم

دوستش دارم.تنها تفاوتمان در این است که او زود عصبانی میشود .خیلی دلتنگش بودم.به سایتم رفتم باز کسی نبود.

داشتم ناامید میشدم لپ تاپو خاموش کردم و درس خواندم.

هرلحظه فکر کردن به انها نمیگذاشت خوب تمرکز کنم.کتابم را کنار گذاشتم یه کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن حرفای دلم.

نوشتم و زیر فرشم پنهان کردم.

امروز قرار بود رفیق هایم و مادرشان به خانمان بیایند.کل اتاقم مرتب بود جز کمدم!دوباره مورد تحقیر قرار گرفتم.با بیخیالی هدفونمو برداشتم و آهنگ گوش دادمو همزمان کمدمو مرتب کردم.

بعد از ظهر آمدند و وارد اتاقم شدن.

اولش خودشان را گرفته بودن اما با یکم دلداری یخشان آب شد و شروع کردیم به مسخره بازی.

وایی که چقدر خندیدیم.تا ساعت 2 شب ادا درآوردیم و بعد که خسته شدیم طبق معمول یکی از فیلم های مورد علاقه ام را که ترسناک و هیجانی بود باز کردم و نگاه کردیم.

همشون خوابیده بودند اما من از شدت سر درد چند تا قرص انداختم و بعد خوابیدم.

صبح بخاطر کلاس هامون از خواب پاشدیم البته هیچ کدامشان جز من بیدار نشدند مانند خرس خوابیده بودند.

خیلی خسته بودم و سردرد شدیدی داشتم. همه از خواب بلند شدن و من هم کلاسم تمام شد.صبحانه خوردیم دوباره به اتاقم امدیم هرکدام یک گوشی در دست داشتند.

یک جیغ بنفش کشیدم و گفتم تمامش کنید ما هم گوشی داریم!!!

نازگل پیشنهاد داد برویم بیرون و قدم بزنیم همه موافق بودیم از مادرم اجازه گرفتیم و از خانه بیرون زدیم.

4 دختر!هرکه میرفتو میامد تیکه مینداخت و یکی از دوستان جوابشان را میداد.از ان پیرمردا ا همچین انتظاری نداشتم که امد و درخاست دوستی کرد ازمان.تیپ عجیبی زده بود و بنظرم شوگرددی بود.

هعی امان از دست این زمونه.کاش میتوانستم هرچی در دلم هست رو کنم و نابودشان کنم.

چقدر از این ادم ها متنفرم.افرادی که همیشه باعث شرمندگی و ناراحتیمان شدند.سر راه به یک فروشگاه رفتیم و کلی خوراکی خریدیم.

به خانه برگشتیم که ناهار اماده بود.

خلاصه که از اون روز هم با بدی و خوشی گذشت.

به خانه مادربزرگم رفتیم.همیشه دوست داشتم در خانه باشم و هیچ جانروم.اما حیف که نمیتوانم!

انجا هم به سرکردیم و برگشتنی پسر داییم که 7 سالش است گفت:

|من میخواهم به خانه عمه بروم!|

ته دلم آنقدر دعا خواندمو صلوات نذر کردم که نیاید اما متاسفانه جوان ناکام شدم.هعی چه کنم.امیر"پسرداییم"شب به اتاق بنده امد و شروع کرد به عملیات

هیچ حسی نشان نمیدادم که یک دفعه متوجه برخورد لگدش با دلم شدم.درد خیلی بدی داشت .هیچی نگفتم و الکی گفتم:

|امیر ببین برات لاک خریدم!|

با گفتن کلمه مگه من دخترمِ امیر یه سیلی جانانه هم خوردم.گناهم چه بود که این موجودات نصیب من میشوند؟

واقعا اشکم را درآورد.گونه اش را بوسیدم و از اتاق زدم بیرون.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕel* ، Волшебник ، نــــــــــⓐنسی ، вɪʟʟɪє ، SɪʟᴠᴇʀMɪɴᴅ ، моои ، شـــقآیــق ، *VENUS* ، мσнα∂єѕєн ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ
#5
نمیدانم! چشمانت با من چه میکند!!!

فقط وقتی که نگاهم میکنی چنان دلم از شیطنت نگاهت میلرزدکه حس میکنم چقدر زیباست

فداا شدن برای چشمهایی که تمام دنیای من است …!




متنفرم!از کسانی که باعث میشود از خودمان خجالت بکشیم!از کسانی که رازهایمان را فاش میکند.از کسی که مرا ناشکر میکند که چرا دختر بودم.

چرا باید همچین ادم هایی در این زندگی باشد؟کاش میتوانستم نابودشان کنم.

من اگر پسردار شوم.جوری بزرگش خواهم کرد که دختری از دختربودنش متنفر نکند.دوست داشتن را بلد باشد.پدری کردن بلد باشد.مانند این ادم های کثیف "بلانسبت شما"نباشد.مرد به بار بیاید. حتی اگر دختر دارم

شوم اوراهم جوری بزرگ خواهم کرد که کسی را برای خودش بخواهد نه پول!دختری که لات نباشد و ارزو نکند کاش پسر بودم.دختری که خانومانه باشد و برای عشقش مادری هم کند

آن افراد کثیف مگر بزرگی ندارند که آنگونه به بار آمدند؟اخر چرا؟دلم برای پدر و مادرشان میسوزد.

با وجور این فکرها دیگر تمرکزم از دست رفته!کاش قدرتی داشتم که همه را با حرفانم ارام کنم و دنیا را قشنگ تر کنم.

نه میتوانم به راحتی بخوابم!نه میتوانم درس بخوانم.دیگر خسته شده ام.اما ناامید نمیشوم .

انسان ها باید برای چیزی که میخواهند بجنگند!هیچوقت نا امید نشوند تا وقتی که دیدند به خود و چیزی که میخواهند و اطرافیان اسیب برسد.

اگر دنیا به همین روال باشد هرگز بچه دار نخواهم شد.چون اورا آنقدر دوست دارم که نمیگذارم به این دنیا پا بگذارد.بهتر است نیاید تا وقتی که همه چی درست شود.

این تمام حرفانم بود که در ورق نوشتم.

اگر چیزی به ذهنم برسد باز هم خواهم نوشت.روی تختم دراز کشیده بودم نمای بیرون پنجره ام مشخص بود میتوانستم آسمان را نگاه کنم.کمی در خیال فرو رفتم و با معشوقه ام صحبت کردم.

هرشب قبل خواب به رویای شیرین خیالم میروم.نمیدانم ایا میتوانم تجربه اش کنم یا نه؟کاش میتوانستم.حاضرم خداوند مرا به ارزوهایم برساند و من تا اخر شکر گذارش باشم.

از اینکه یکی از دوستانم برایم زندگی اش را گفت بسیار ناراحت بودم.

سعی کردم دیگر به چیزی فکر نکنم و به خواب عمیق رفتم.آرزوی مرگ نمیکنم چون امیدم را از دست نداده ام و فکر میکنم دنیا هنوز جایی برای زندگی کردن دارد.

در فکر و خیالم غرق بودم که صدای گریه های مادرم را شنیدم.

ضربان قلبم تند میزد و دلشوره داشتم.اخر چرا باید گریه کند؟چه شده است؟!

صدایش را میشنیدم ک تسلیت میگوید.مادر زن دایی ام فوت کرده بود.خیلی ناراحت شدم نه برای ان زن که مُرده نه!برای فرزندانش ناراحت بودم.

به مادرم فکر کردم ناخودآگاه از چشمانم اشک فرو میریخت.

پاک کردم و رفتم به صورتم آب زدم.

من و مادرم آماد شدیم و به سمت منزل آنها رفتیم.

همه گریه میکردند جوری که صداهایشان برایم نا آشنا بود.آن زنی که رفت زن بسیار مهربانی بود.خداوند روحش را شاد کند.

نمیتوانستم تحمل کنم از خانه زدم بیرون.

خانه آنها در روستای جلفا بود.خداروشکر جای امنی بود و به تنهایی رفتم.هوا خیلی سرد بود اما برایم عادی است.

درکوچه هایش قدم میزدم و ارام بدون اینکه کسی ببیند اشک میریختم.

نمیدانم چرا اما حتی اگر دشمنم هم بمیرد برای او هم اشک میریزم.دست خودم نیست اما احساساتی هم نیستم.هستم!اما نه خیلی زیاد

گذشت آن روز هم.

باز درخانمان تنها بودم.خودم را با آشپزی سرگرم کردم اما از طرفی هم باز سردردم شروع شده بود.

عاشق دردم.دردهای روحی و جسمی.نمیدانم چرا ولی گاهی خودم هم به انسان بودن خودم شک میکنم.باز هم یادش افتادم.چشمانم را که میبستم اورا حس میکردمش.

با همین سن کمم هیچوقت نخواهم گذاشت کسی ناراحتت کند.

اوه خواهرم اورا هم میدیدم و لبخند های ناخود آگاهی صورتم را پر میکرد.

کاش میفهمید که با کی هستم کاش!

نمیدانم چرا وقتی به انسانی میگوییم دوستش دارم سرد میشود.اخر به چه دلیل؟تا کی حسم را مخفی نگه دارم؟چرا اصلا او همچین حسی را به من ندارد؟

لطفا تا دیر نشده بگویید که دوستش دارید.چون پشیمانی سودی ندارد.

خیلی دوست دارم رک و ساده به رویش بگویم که دوستش دارم اما میدانم که نمیتوانم.

درست است سنی برای گفتن این حرفا ندارم.اما خب دل است دیگر چه میشه کرد؟و چیز های زیادی راجب عشق میدانم.به دلیل مشکلاتم همیشه یک مشاور خوب داشتم.

ولی حیف بلد نیستم دلبری کنم.غرورم همه چیزم را از من گرفته.چه میشد اگر خودش میگفت که مرا دوست دارد.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط моои ، SɪʟᴠᴇʀMɪɴᴅ ، вɪʟʟɪє ، *Aɴѕel* ، ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، شـــقآیــق ، نــــــــــⓐنسی ، Волшебник ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، мσнα∂єѕєн
#6
عصر بود.

به قول معروف نشسته بودم به در نگاه میکردم.اما هیچکسی آهی نکشیدD:

خاله مادرم به خانمان آمده بود و با مادرم مشغول صحبت بودند.مادرم بیشتر از همه با همان صمیمی است .عادت نداشتم به صحبت های کسی گوش دهم.اما وقتی صحبت از من شد گوش دادم.

یک حرفی زدند که بسیار کنجکاو شدم.مادرم درحال تعریف کردن از من بود و میگفت فقط یک ایراد دارم ان هم ان است که حرف گوش نمیدهم.این حرفش واقعا راست بود.اما وقتی گفت خیلی کار

میکند بسیار خنده ام گرفت.چون کار نمیکنم و مانند خرس در یک جا نشسته ام.اما خب اگر لازم باشد با جون و دل کار میکنم تا عیبی نداشته باشد.

اوه صحبت از کنجاوی ام شد که مادرم گفت

یادت می آید چقدر برای این بچه نذر و نیاز کردیم؟

این بار رفتم پیش آنها و سوال پرسیدم که چرا پدرم سنش زیاد است و مادرم کم؟چرا من کم سنم؟اصلا چطور امکان دارد؟

خاله مادرم گفت:

پدر و مادرت 11 سال فاصله سنی دارند.به دلیل مشکلاتی 4 سال نامزد ماندند.و تو با کلی نذر و نیاز بعد از 9 سال آمدی.نمیدانی که چقدر همه دوستت داشتند.

پرسیدم

اگر به موقع به دنیا می آمدم الان چند سالم میشد؟

گفت:

تقریبا 21 سالت میشد.

یک نگاه تاسف آوری به مادرم انداختمو گفتم

اخر مجبور بودی با کسی که 11 سال ازت بزرگتر است ازدواج کنی؟

مادرم گفت

عشق این حرفارا نمیداند.

با نگاه تمسخر آمیز به اتاقم رفتم و دیگر صحبت هایشان گوش نکردم.

در فکر عجیبی فرو رفتم.با خود حرف میزدمو میگفتم اخر چطور ممکن است 11 سال فاصله داشته باشند؟حرف مادرم در ذهنم تکرار شد.اما یک لحظه یک چیزی به ذهنم رسید....

تازه فهمیدم مادرم چه میگوید. خب بیخیال...

حوصله هیچ کاری نداشتم جز گند کاری.

یک کاغذ برداشتم و شروع کردم به نقاشی کردن.

نمیدانستم چه باید بکشم.با رفتن به تصوراتم دیگر همه چی یادم رفت.غرقشان بودم.که یک دفعه با نوازش پدرم بلند شدم.

هوا روشن بود یعنی چطور ممکن است؟

پدرم گفت:

دختر قشنگم چرا این مدلی خوابیده بودی؟کاش عکست را مینداختم.و خندید و از اتاقم رفت.

بلند شدم و اولین کاری که کردم روشن کردن لپ تاپم بود.مثل همیشه,

خودتان میدانید که کجا رفتم پس نیاز نیست بگویم/:

پارمیس بهم چند پیام خصوصی داده بود باز کردم و خواندم.چرا باید این بشر انقدر دوست داشتنی باشد؟

یک دختر شیطون و مغروری است اما هیچوقت برای من غرور نداشت.راضی ام ازش خداوند از او راضی باشد.جواب تمام پیامش را دادم.

در آخرین پیامش یک چیزی نوشته بود که واقعا باورش برایم سخت بود.

خب بهتر است چیزی نگویم و لال بمانم.

باز هم از من خبری نگرفت.مشکوک میزند.... نمیدانم چه میکند .

بسیار ناراحت شده بودم اما دیگر طاقت نداشتم و خودم به او پیام دادم.دل است دیگر چ میشود کرد؟دلتنگ حرف زدنش بودم.

حس میکنم او بزور با من حرف میزند.اخر چرا باید عاشق چنین کسانی شویم؟

عاشق آدم هایی که یک لحظه در اولویتشان نیستیم.آدم های اشتباهی!

این داستان برایم جالب است که

کسی عاشقم شد که من عاشق یکی دیگر بودم و او هم عاشق فردی دیگر.و این همچنان ادامه دارد.

برایم مهم نیست که سنم کم است.فقط میخوام تا ابد برای من باشد.هرچیزی به وقتش است درست اما از خدا میخواهم اورا برای من نگه دارد((((:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕel* ، شـــقآیــق ، моои ، SɪʟᴠᴇʀMɪɴᴅ ، نــــــــــⓐنسی ، Волшебник ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، мσнα∂єѕєн ، вɪʟʟɪє
#7
نزدیک های عید بود.

به اصرار مادرم به خانه مادربزرگم رفتم.نمیدانم چرا اما دوست دارم فقط در خانه بمانم اما چون جانش را قسم داد آماده شدم و رفتیم.

در را که زدیم پدر بزرگم کلی قربان صدقه ام رفت.دستش را بوسیدم و به مادر بزرگم هم یک بوسی دادمD:خیلی مهربانند خداوند نگهشان دارد.و البته خیلی هم دوستشان دارم.

ساعت نزدیک 4 ظهر بود.حوصله ام سر رفته بود به ایوان خانشان رفتم و بیرون را تماشا کردم.

یک دفعه یکی چشمانم را گرفت.فهمدیده بودم کیست از لطافت دستانش مشخص بود که خاله ام بود.اشک در چشمانم جمع شد و با تمام وجود بغلش کردم.

روی شانه اش اشک میریختم.تنها کسی بود که از بچگی حاضر بودم جانم را بهش بدهم.مانند مادرم دوستش داشتم اما کمی بیشتر.

بهترین خاله دنیا.کسی که هیچوقت غم را در چهره اش ندیدم.کسی که هرچه بهش بدی کنی میبخشد و سرد نمیشود.هرچه شود به رویش نمی آورد.مادر دوم من.از بچگی مرا بزرگ کرده بود

خیلی دوستش دارم.همین که کل دردهایش را به رو نمیآورد برایش کلی مشکل شده بود.

به خاطر همانم که شده بود هرجا میرفت مانند کنه به او چسبیده بودم.

چند روزی گذشت.

خانواده ام را به خانمان دوت کردیم و امدند.

پسرخاله بزرگم و مادر و خالم بیرون رفته بودند و گفتن کار واجبی دارند.من و پسر خاله کوچکم مشغول بازی با لپ تاپ بودیم.

زنگ را زدند و داییم در را باز کرد.یک لحظه همه جا ساکت شد و صدای گریشان همه جارا پر کرد.کم کم نگران شده بودم.زود رفتم و دیدم مادربزرگم خاله ام را بغل کرده و گریه میکنند.

چه شده است؟این کار ها یعنی چه؟

پرسیدم

چه شده؟چرا گریه میکنید؟!

کسی جوابی نداد و گریه شان بیشتر شد

اخر جیغ بنفش کشیدمو بلند تر گفتم

مگر نمیگویم چه شده؟

آن لحظه زن دایی ام دستم را گرفت و به اتاق برد بغلم کردو گفت:

هیچی نشده

گفتم

پس این گریه ها دیگر برای چیست؟ترخدا بگو

گفت

خاله ات سرطان دارد فهمیدی؟

این را گفت و از اتاق با عصبانیت رفت بیرون.

چشمانم سیاهی میرفت.ناخود اگاه اشک از چشمانم فرو میریخت.مانند مجسمه یک جا نشستم و به یک نقطه خیره شدم.

چرا این اتفاق ها سر آدم های خوب میوفتد؟گناهشان چیست؟حتی یک تار موی گندیده اش هم با کسی عوض نمیکنم.کل دنیا را میدهم تا زود تر خوب شود.

برای شام هرچه صدایم کردند چیزی نخوردم.هیچی از گلویم پایین نمیرفت.

زود پیشش رفتم .روی پایش دراز کشیدم و یک دستش را گرفتم.با دست دیگرش سرم را نوازش میکرد و اشک میریخت.ارام گرفته بودم.وجودش باعث ارامشم است.

اشک هایش روی گونه ام میریخت و میتوانستم حس کنم.

خوابم برده بود.صبح که شد قرار بود عملش کنند.حس گرم لبهایش را روی گونه ام حس کردم.وقتی بلند شدم دیدم نیست.برای عمل رفته بود.

بلند شدم وضو گرفتم و نماز خواندمو از خدا کمک خواستم.

کنار مادر بزرگم رفتم و با هم دعا خواندیم.چون کسی نبود کاری کند بلند شدم و دست به کار شدم.

برای کل خانواده ناهار درست کردم.همیشه میگویند حرف حق را از بچه بشنوید.پسر داییم ام"امیر" را صدا زدم و گفتم کمی طمع غذا را بچشد.

گفت

این دیگر چیست پخته ای ؟خیلی بد مزه است.نا امید شده بودم.اما کمی بعد گفت

میشه یک بشقاب از ان غذا بدهی؟خیلی بدمزه بود خوشم امد.

لبخند مصنویی زدم و خودم هم طعمش را چشیدم.برای اولین بار بد نبود.

مادر بزرگم هم طعمش را چشید و با به به چه چه نوش جان کرد.

خودم میل هیچی نداشتم.بلند شدم و خانه را مرتب کردم.هر لحظه ممکن بود غش کنم.خیلی خسته بودم اما نمیتوانستم بخوابم.

چند روز گذشت .

قرار بود خاله ام مرخص شود.خدارو شکر بهتر شده بود و عملش موفق بود.

پدرم زود مرا به خانه مادربزرگم رساند و چون کسی نبود دستی به خانه زدم و مرتب کردم.

پدرم قرار بود از بیرون غذا بخرد .همه چی را اماده کردم و در حال انتظار بودم.زنگ را که زدن زود رفتم باز کردم.

بعد 1 هفته باز تونستم ببینمش.چقدر خوشحال بودم و یک لبخند از ته دل زدم.دلم میخواست بغلش کنم اما شوهر خاله ام اجازه نداد.خاله ام دیگر هیچ تار مویی در سرش نداشت.

مژه و ابرو هایش هم ریخته بود.

هر هفته برای درمان کاملش به شیمی درمانی میرفت.خدارو شکر الان موهایش هم بلند شده.و باز توانستم از ته دل بغلش کنم.

خواستم بگویم قدر نعمت های داشته را بدانید.پشیمانی سودی ندارد!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط моои ، SɪʟᴠᴇʀMɪɴᴅ ، *Aɴѕel* ، نــــــــــⓐنسی ، Волшебник ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، мσнα∂єѕєн ، вɪʟʟɪє
#8
روز تولدم بود.نسبت به تولد های قبلم کاملا بی تفاوت بودم.1 سال بزرگتر شده بودم.و هرروز از روز مرگم میگذرد.

هیچ کسی نبود.تنهای تنها در خانه بودم.به مادرم زنگ زدم که گفت

آماده شو که پسرخاله ات دنبالت میاید.

یک چشم گفتم و تلفنو قطع کردم.با بی حسی اماده شدم و یک نون خوردم تا مبادا دهانم بوی بدی دهد.بعد دندانم را مسواک زدم و منتظر ماندم.زنگ دَر به صدا درآمد و زود رفتم پایین دیدم پسرخاله

ام منتظر است.

سوار ماشینش شدم و سلام دادم.میمون بهم تبریک هم نگفت-ـ-تیپ خفنی زده بود و چه عجب دستی به صورتش زده بود و ریش و سیبیلش را زده بود.خیلی سعی کردم چیزی نگویم اما یک دفعه

گفتم:

چرا دوست دخترت را نیاوردی ببینیم؟

یک پز خند زد و گفت

مثبت تر از من جایی دیده ای؟

گفتم

این چه حرفیست در دنیا یک مثبت داریم ان هم تویی.

دوباره خندید و دوباره گفتم

از اتاق فرمان خبر رسیده است امروز تولد دخترخاله عزیزت است.

گفت

وقتی که 7 ماهت بود دیدم کسی به بنده اهمیت نمیدهد.یک روز مرا با تو در خانه تنها گذاشتن و من تورا به سطل زباله انداختم.بخاطر همین شبیه زباله شدی

و خندید.

گفتم

هزار الله اکبر .

بعد خندید و یک موسیقی در حین رانندگی باز کرد.

آهنگ مورد علاقه ام

.........................................


اونقدر قلبم قبره كه راز تو توش دفن
نفس حبس و ترس ممتد هست پس
تو تنهايياتو بزار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو تنهايياتو بزار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو شاهد شب و تب و تاب منى
تو شب نارفيقى تو مهتاب منى
تو شاهد شب و تب و تاب منى
تو شب نارفيقى تو مهتاب منى
اونقدر قلبم قبره


اونقدر قلبم قبره كه راز تو توش دفن
نفس حبس و ترس ممتد هست پس
تو تنهايياتو بزار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو تنهايياتو بزار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من
تو گوش من
كدوم ليلي مثل تو مجنون بود
مجنون تويى ، تويى علت وجود
تو اون كوهى كه باد به تو تكيه كرد
با اسم تو تفسير شده واژه مرد
قد قامت صلاة اگه رو لبمه
به حرمت حضور تو بى واهمه


بـــى واهـــمه
تـــو تنـــهايياتو بزار رو دوش من
صداى تو لالايى ميشه تو گوش من

............................................

خودش هم همراه اهنگ میخوند و من هم در دلم خواندم.

گوشی اش را برداشت و دیدم فیلم میگیرد.گفتم

این دختر خانوم بدبخت کیه نسیب شما میشه؟

گفت

زن داداشت.

گفتم

خداوند به او رحم کند .خوشبخت هم باشد در دست تو بدبخت خواهد شد.

کمی گشتیم و رفتیم طرف های ولیعصر.

پیاده شد و بعد چند دقیقه در دستش دو بستنی اورد که رویش آرم نوتلا بود.داد بهم و گفت

تولدت مبارک مادرشوهر روانی.

خندیدم و تشکر کردم .اولین بارم بود که طعم نوتلا را میچشیدم البته بستنی اش.خیلی خوشمزه بود لامصب.

ساعت تقربیا 5 بود که به خانه مان برد و هرچه گفتم بیا یه چایی دم کن بخور نیامدD:

دررا که باز کردم دیدم همکلاسی ها و چند نفر از خانواده امده اند.خانمان تزئین شده و پر مهمان بود.

رفتم و همه تولدم را تبریک گفتن و به همراه بهترین دوستم"سودا" به اتاقم رفتیم و کمکم کرد لباس هایم را بپوشم.از کیفش لوازم ارایشی دراورد که ارایشم کند اما اجازه ندادم.

از ارایش کردن متنفر بودم.فقط جلوی گیسم را به صورت کاملا دخترانه و ساده بافت.بعد رفتیم و کلی خوش گذروندیم.

چقدر دلم برای باهم بودن تنگ شده.

اما حیف دیگر ان دوستم را از دست دادم.کسی که تمام خوشی هایم با او بود.تمام گند کاری هایم.چند سالی بود که باهم رفیق بودیم.

فقط بخاطر اینکه فرهنگ هایمان باهم فرق میکرد و خانواده ام بسیار سخت گیر بودن .

اما به هر حال او درتمام سختی ها پشتم بود.فقط حیف که هی قهر میکرد و من باید ناز میکشیدم.هیچوقت نه کینه ای بودم و نه قهر کردم.

از لوس بازی ها اصلا خوشم نمی آید مگر اینکه فرد را دوست داشته باشم.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط SɪʟᴠᴇʀMɪɴᴅ ، *Aɴѕel* ، نــــــــــⓐنسی ، شـــقآیــق ، Волшебник ، моои ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، мσнα∂єѕєн ، вɪʟʟɪє
#9
شب بود.یعنی موقع خواب!

قبل خواب یک فیلم ترسناک مسخره ایرانی نگاه کردم.اصلا نترسیده بودم.اما در حین خواب چشمانم باز بود به عروسک هایم نگاه میکردم.کم کم خوابم میبرد که مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت:

چرا داد میزنی؟خواب بدی دیدی؟

گفتم من اصلا نخوابیدم که خواب هم ببینم .شاید شما خواب دیدی

گفت

نخیر صدای جیغ زدن خودت بود.

حرفی نزدم و مادرم رفت و در اتاقم را بست.حرفایش مرا تخت تاثیر قرار داد دیگر اصلا نتوانستم بخوابم.خیلی ترسیده بودم.

بلند شدم و مثل بچه های کوچک پیش مادرم رفتم و خوابیدم.

صبح برای کلاس بیدارم کرد.بلند شدم و اما حسابی خوابم می آمد.بعد اتمام کلاسم یک سری به سایت زدمو خوابیدم.ساعت 5 کلاس حضوری داشتم.لباس هایم را پوشیدم و پدرم مرا به کلاس

رساند.

چقدر این کلاس ها خسته کننده هستن.بعد از کلاس پدرم مرا به خانه مادرش برد.خیلی خسته بودم و سردرد شدیدی داشتم.

دلم نیامد ناراحتش کنم همراهش رفتم.کمی نشستیم و بعد خداروشکر به خانه رفتیم.

همچنان سرم درد میکرد.خواب از سرم پریده بود و نمیتوانستم بخوابم.یک مسکن انداختم و کمی دراز کشیدم.

انسان عجیبی هستم.پدر و مادرم کاملا متفاوت هم هستند.من هم ترکیبی از آن دو.

خانواده مادرم صبور و خوش برخورد اما خانواده پدرم عصبانی و کمی افسرده و بدون صبر اما مهربان.جلوی آینه رفتم تا موهایم را شونه بزنم.متوجه 1 تار موی سفید در سرم شدم.

برایم جالب بود.مادرم با آن سن یک تار موی سفید ندارد.

چه زود پیر شدم.مگر چقدر سن دارم؟حتما ارثیست که از پدرم به من رسیده.

وقتی موهای دخترعمویم را دیدم بیشتر از موهای پدربزرگم تار موی سفید داشت.او از من یک سال بزرگ است!خیلی جالب است.

روز ها گذشت.

یک خواب وحشتناک دیدم.حس بدی بهم دست میداد.نمیدانم قرار است چه شود.

مادرم گفت آماده شوم .قرار بود به خانه یکی از اقوام برویم.1 دختر 17 ساله و یک پسر 16 سال داشت.

با دخترشان "سحر" دوست بودم.

رفتیم و طبق معمول سحر صدایم زد و باهم به اتاقش رفتیم و کلی حرف زدیم.از زندگی اش گفت.زندگی اندوه گین و سختی را داشت.

سعی کردم آرامش کنم و بخندانمش.که کار خودم را هم کردم.

آن روز با اینکه طبق معمول سرم درد میکرد و حوصله نداشتم اما مجبور بودم.

چند روز بعد درحال کتاب خواندن بودم که ناگهان مادرم دوباره با صدای بلند گریه کرد.زود رفتم ازش جریان را پرسیدم.

گفت

سحر رفت دخترم.

باورم نمیشد.امکان ندارد ما چند روز پیش ,آنجا بودیم او حالش خوب بود.تا وقتی با چشمانم نبینم باور نخواهم کرد!

با کلی اصرار و تمنا مادرم را راضی کردم که به خانشان برویم.

بله!سحر فوت کرده بود.

گریه ام نمی آمد فقط شوکه بودم.

مادرش را دیدم که گریه میکند ودخترش را صدا میزند.برادرش خودش را در اتاق زندانی کرده بود.

و پدرش!هیچوقت حس خوبی نسبت به پدرش نداشتم.و حس میکنم مرگ او تقصیر پدرش است.نه اینکه کشته باشد!نه آنقدر عذاب روحی داده بود که او هم سکته کرده بود.

چقدر با سحر برنامه ریزی کرده بودیم.

عکس انداختیم.نقاشی کشیدیم.اشک ریختیم.خندیدیم!هیچوقت نمیتوانم باور کنم که دیگر نیست.

نمیدانم آخرش چه خواهد شد ولی امیدوارم بد نباشد!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط ☆мᴇʜяᴀʙ☆ ، моои ، نــــــــــⓐنسی ، мσнα∂єѕєн ، вɪʟʟɪє ، *Aɴѕel* ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ
#10
پ.ن:از این به بعد به زبون خودم مینویسم(::



مامانم اومد دروباز کرد لپ تاپ رو دستمو گرفت گذاشت رو میز.گفت

:تو داری تو این چیکار میکنی واقعا؟از صبح تا شب لپ تاپ؟خسته نشدی؟نه واقعا تو اون چیکار میکنی بگو ماهم بدونیم!خسته شدم از بس بهت گفتم از کنارش پاشو.

گفتم:

چطور؟عذابت میدم؟دوست داری چیکار کنم؟غیر این چیزی ندارم!

گفت:

پس ما قدیم چیکار میکردیم؟نمیدونستیم این کوفتیا چین!خسته نشدی تو؟

گفتم:

نه مادر من!من خسته نشدم.شما قدیم زیاد بودین!همبازی داشتین خواهر برادر داشتی تنها نبودی!اما من چی؟از صبح تا شب تو اتاقم تنهام مجبورم این کارو کنم.هیجکیو ندارم حتی اجازه ندادین یه دوست صمیمی

داشته باشم!این کرونای لعنتی هم که اومده بیشتر تنها شدم.

گفت:

چه حاضر جوابم هستی شما!حرف داری بیا به خودم بزن منم مثل دوستتم!

گفتم

از عاقبتش میترسم.از اینکه بعدا حرفامو میکوبی تو سرم!پشیمونم میکنی درکم نمیکنی.نمیتونم اعتماد کنم

گفت:

برو بشین درستو بخون بچه تو نیازی به لپ تاپ نداری

گفتم

نمیتونم!نمیتونم مادرِ من.با من کاری نداشته باشین لطفا

گفت:

چرا نمیتونی؟دوست پسر داری؟د بگو دیگه داری

گفتم:

چرا همه چیو به هم ربط میدی؟مامان فقط ازت میخوام از اتاقم بری بیرون

محکم درو کوبید رفت سر بابام شروع کرد به غر زدن.هه مثلا اگه باهاش دوست میشدم حرفامو میگفتم چی میشد؟

رفتم رو تختم سعی کردم بخوابم.اما خیلی دلهره داشتم نمیتونستم از امتحانام از اینکه........ بیخیال

لپ تاپو گرفتم دستم رفتم با پارمیس حرف بزنم .متاسفانه نبود.تصمیم گرفتم برم با ترلان حرف بزنم اون بیشتر درکم میکرد

هرچی داشتم روش خالی کردم.اونم با اون صدای جذابش آرومم میکرد.تو سرکارش بود اما برای من وقت گذاشت.اونم بهترین دوستم بود.بهش اعتماد داشتم.و اونم ار اعتمادم سو استفاده نمیکرد.

از هردو طرف کلی فکر ذهنمه واقعا درس خوندن برام سخت بود.

وجود بعضیا واقعا آرامشه خوشحال بودم که اون حداقل هست.

زندگی هم قشنگی های خودشو داره.زندگی مجازی چیز همچین خوبی نیست.البته هست فقط بعضیا خرابش میکنن.

دوستی مجازی!

قبلا تو کلاس دوست صمیمی داشتم.سخت نمیگرفت چون بهم اعتماد داشت.وقتی کسیو دوست داشتم کمکم میکرد بهش بگم .بعد اگه طرف میگفت نه ناراحت نمیشدم چون بهترین دوستمو داشتم.

همیشه پشتم بود.اگه با کسی گرم میگرفتم قهر نمیکرد! افراد دیگه حرف درنمیاووردن که رفیقشو دوست نداره رفیقش اینطوریه اونطوریه.تو واقعیت زندگی قشنگ تر بود.

اما مجازی تا بخوای به یکی جز دوست صمیمیت بگی دوست دارم همه چی بهم میخوره.آدما حرف درمیارن .واقعا از این مسخره بازی ها حالم بهم میخوره.

اگه با کسی زیاد خوب باشی میگن کنه هست.آویزونه آدم خرابیه.

همین افکار کثیف مردم جدایی میاره. افسردگی میاره!گند میزنه به زندگی آدما.همه چی به حدش خوبه.

حتی نمیشه اعتماد کرد.یک کلاغ چهل کلاغ میشه!

ممکنه قیافه کسی خوب باشه و مردم ساده زیادن که غولشونو میخورن.مهم ذاته نه قیافه!

لپ تاپو خاموش کردم .نتونستم تحمل کنم رفتم از دل مامانو بابام در آووردن و برای اینکه لبخند صورتشون بیارم شام اون روزو من درست کردم.

نشستم پیششون و یکم چرتو پرت گفتم ادا درآووردم تا بتونم بخندونمشون.موفق هم شدم.

وقت خواب بود رفتم اتاقم.

خوابم نمیومد.کتابی که تازه خریده بودمو برداشتم و مشغول خوندنش شدم.نمیدونم چی شد خوابم برد....
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
Mood
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕel* ، ғαறØᴜs_ραѕѕeя_βყ ، моои ، نــــــــــⓐنسی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Star رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم
  داستان کوتاه خیانت سام
  داستان|طنز کوتاه|
  دانلود رمان به صورت [PDF]
  داستان کوتاه|ادیسون|
Book رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ....
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  رمان "دلخوشی"
  رمان طنز فلشخوری با حضور آقا صابر و کاربران فعال گ.آ
  رمان کرم ریزی به سبک سلطنتی

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان