امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

برگزیده های کتاب تهوع | ژان پل سارتر

#1
برگزیده های کتاب تهوع | ژان پل سارتر


برگزیده های کتاب تهوع | ژان پل سارتر 1




هیچ وقت مثل امروز اینطور شدید احساس نکرده بودم که فاقد ابعاد مخفی ام،محدود به بدنم هستم،و محدود به افکار سبکی که چون حباب از آن بلند می شوند.خاطراتم را با زمان حالم بنا می کنم.من به درون زمان حال طرد و رها شده ام.بیهوده سعی دارم به گذشته ملحق شوم نمی توانم از خودم بگریزم.

#تهوع
#ژان_پل_سارتر










من آینده را می بینم. آینده آن جا، تو خیابان قرار گرفته است. چندان رنگ باخته تر از زمان حال نیست. چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟ تحقق اش چه چیز بیشتری به آن خواهد داد؟...
این زمان است، زمان پاک عریان، آهسته به وجود می آید، منتظرمان می گذارد و وقتی می آید، دلمان آشوب می شود چون که پی می بریم که از مدت ها پیش آن جا بوده است...

#تهوع
#ژان_پل_سارتر










همیشه متوجه این نکته بودم: من حق حیات نداشتم، همین طوری پدید آمده بود، مثل وجود یک سنگ، یک گیاه، یک میکروب.
زندگی ام همین طوری در هر جهتی می رویید. گاهی علائم مبهمی بهم می داد و گاهی هم جز وزوزی بیهوده چیزی احساس نمی کردم.

#ژان_پل_سارتر
#تهوع










من گذشته ام را کجا نگه دارم ؟
گذشته را توی جیب نمی‌شود گذاشت. برای مرتب چیدنش خانه‌ای باید داشت. من مالک چیزی جز تنم نیستم. مردی یکه و تنها با هیچ چیزی جز تنش نمی‌تواند یادبودها را واایستاند. یادبودها از میانش می‌گذرند. نباید شِکوه کنم. من فقط خواهان آن بوده‌ام که آزاد باشم.

#ژان_پل_سارتر
#تهوع











«افسوس می‌خورم که همراهش نرفتم ولی دلش نمی‌خواست؛ او بود که از من درخواست کرد تنهایش بگذارم: او داشت کارآموزی تنهایی را شروع می‌کرد.»


#ژان_پل_سارتر
#تهوع









اگر کسی وجود می داشت، می بایست تا آن حد وجود داشته باشد، تا حد کپک، تا حد تورم، تا حد مستهجن بودن.

#تهوع
ژان_پل_سارتر ص 239








احمق ها! از فکر اینکه دوباره قیافه زمخت و آسوده خاطرشان را خواهم دید، دلم بهم می خورد. آن ها قانون می گذارند، رمان های مردمی می نویسند، ازدواج می کنند، مرتکب حماقت بچه پس انداختن می شوند. در این میان، طبیعت پهناور مبهم توی شهرشان سریده است، به همه جا نفوذ کرده، توی خانه هایشان، توی اداره هایشان، توی خودشان.
#تهوع
#ژان_پل_سارتر ص 282









عده زیادی کنار دریا قدم می زنند و سیمای بهاری و شاعرانه شان به طرف دریاست.
به خاطر آفتاب جشن گرفته اند.
بعضی زنها لباس روشن به تن کرده اند و با همان سر و وضع بهار سال گذشته آمده اند.
.... و نیز پیرمردهایی که مدال زده اند.
آنها همدیگر را نمی شناسند، ولی با نظر خوش به هم نگاه می کنند. چون هوا خیلی خوب است و آنها هم انسان اند.

در روزهای اعلان جنگ، مردم همدیگر را بغل میکنند، بی آنکه همدیگر را بشناسند.
کشیشی در حال خواندن کتاب دعا نزدیک میشود. گهگاه سربلند می کند و تایید کنان دریا را نگاه می کند. دریا هم کتاب دعاست: از خدا میگوید.
....
پشتم را به مردم می کنم و با دو دستم به نرده تکیه می دهم. دریای "واقعی" سرد و تیره است و پر از جانور، زیر این لایه نازک سبزرنگ که برای گول زدن مردم است، می خزد.
پری رویانی که دوروبرم هستند، فریبش را خورده اند.
آنها فقط آن لایه نازک را می بینند.
همین وجود خدا را ثابت می کند.

من زیرش را می بینم!
لعاب ها ذوب می شوند، پوستهای مخملی نازک و درخشان، پوستهای نازک هلوی خدا همه جا زیر نگاهم ترک می خورند، شکاف برمی دارند و دهان باز می کنند.

#ژان_پل_سارتر
#تهوع










با دلهره اطرافم را نگاه کردم: زمان حال، هیچ چیز غیر از زمان حال نبود. مبلهای سبک و سفت که در زمان حالشان فرو رفته بودند، یک میز، یک تخت خواب، یک کمد آیینه دار، و خودم. ماهیت واقعی زمان حال روشن می شد: این چیزی بود که حیات داشت، واقعیت داشت و تمام چیزهایی که در حال نبودند واقعیت نداشتند. گذشته هرگز وجود نداشته. هرگز. نه درون چیزها و نه حتا درون افکارم. درست است که از مدت ها پیش متوجه شدم گذشته ام از من گریخته است، ولی زمان حال در حکم بازنشستگی بود: این هم راه دیگری برای موجودیت بود، وضعیتی از سکون و تعطیلات. هر رویدادی وقتی نقشش را ایفا می کرد بسیار مودبانه خود را در جعبه ای گذاشته تبدیل به رویدادی افتخاری می کرد. ما برای تصور "هیچ" سخت دچار مشکل هستیم. حال می دانستم: همه چیز همانست که می نماید، اتفاق می افتد و پشت سر آن... دیگر هیچ....


#ژان_پل_سارتر
#تهوع



برگزیده های کتاب تهوع | ژان پل سارتر 1


اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم ، بهتر می شد! اندیشه
سخت ترین دردهاست.
اندیشه دائم کش می آید و مزه غریبی به جا می گذارد! و بعدش کلمات هستند در درون اندیشه ها! کلمات ناتمام ، اندیشه های بی پایان .
می اندیشم که وجود دارم! این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی ست.
نباید اندیشید . نمی خواهم بیندیشم ...
می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم . نباید بیندیشم که نمی خواهم بیندیشم .! چه چرخه عبثی! همه آنچه که گفتم خود اندیشیدن است .

#ژان_پل_سارتر
#تهوع
#گنجینه_ی_کتاب











اما من میدانم.من آدم چندان مهمی نمی نمایم.ولی میدانم که من وجود دارم و آنها وجود دارند.و اگر با فن اقناع دیگران آشنایی داشتم،می رفتم پیش آن آقای قشنگ سفید مو می نشستم و برایش توضیح می دادم که وجود چیست.

#تهوع
#ژان_پل_سارتر











آب دهنم شیرین مزه و تنم گرم است؛احساس بی مزگی می کنم.چاقویم روی میز است.بازش می کنم.چرا که نه؟ به هرحال،یک خرده تنوع است.دست چپم را روی بسته کاغذ میگذارم و ضربه ای جانانه به کف دستم میزنم.حرکتش یکباره بود؛تیغ سُر خورد،زخم سطحی است.ازش خون می آید.خوب که چه؟چه تغییر کرد؟با این همه، با رضایت خاطر روی کاغذ سفید،در وسط سطرهایی که کمی پیش نوشتم، به چاله خونی نگاه می کنم که دیگر جزو من نیست.چهار سطر روی کاغذی سفید،لکه ای خون،همین ها با هم یادبود قشنگی می سازند.
بروم به دستم برسم؟ دل به شکّم.تراوش یکنواخت خون را نگاه می کنم.حالا دارد منعقد می شود.تمام شد.پوستم دور بریدگی زنگ زده می نماید.زیر پوست چیزی جز یک احسای خفیف مثل احساسهای دیگر نمانده است،شاید حتی بی مزه تر.

#تهوع
#ژان_پل_سارتر











اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم،بهتر می شد.اندیشه ها بی مزه ترین چیزهایند.حتی بی مزه تر از گوشت تن.دائم کش می آیند و نزه غریبی به جای می گذارند و بعدش کلمات هستند.درون اندیشه ها کلمات ناتمام،جمله های ناقصی که همواره باز می گردند.
#تهوع
#ژان_پل_سارتر


من به خدا اعتقاد ندارم.علم وجودش را رد کرده است.ولی در بازداشتگاه به انسانها معتقد شدم.

#تهوع
#ژان_پل_سارتر











من وجود دارم. فکر می کنم که وجود دارم.
عجب! این احساس هستی، چه مارپیج دور و درازی است- و من، خیلی آرام، بازش می کنم... کاش می توانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی می کنم.
موفق می شوم: انگار کله ام پر از دود می شود... و باز از سر گرفته می شود: " دود ... فکر نکنم ... نمیخواهم فکر کنم ... فکر می کنم که نمی خواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر کردن است." پس هیچ وقت تمامی ندارد؟

#ژان_پل_سارتر
#تهوع











اندیشه من خود من است.برای همین است که نمی توانم وا ایستم.من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم.اگر وجود دارم به این سبب است که. از وجود داشتن دلزده ام.منم،منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می کشم.نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای واداشتنم به وجود داشتن.به فرو بردنم به درون وجود.اندیشه ها مانند سرگیجه ای از پشتم زاده می شوند،احساسشان می کنم که پشت سرم زاده می شوند...اگر راه بدهم می آیند اینجا در جلو،میان چشمهایم و من همچنان راه می دهم.اندیشه می بالد...می بالد و عظیم فرا می آید.یکسره پُرم می کند و وجودم را نو می گرداند.

#تهوع
#ژان_پل_سارتر











زندگی دارای معنایی است،اگر کسی بخواهد معنایی به آن بدهد.
ابتدا باید عمل کرد،باید دست به کار مهمی زد.اگر بعد بهش فکر کنید می بینید که سرنوشتِ کار معلوم شده است و شما درگیر شده اید.

#تهوع
#ژان_پل_سارتر











بنای دوست داشتن کسی را گذاشتن، کار بزرگی است؛
باید نیرو ، کنجکاوی و نابینایی داشت.


#تهوع
#ژان_پل_سارتر
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
:}
پاسخ
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  کتاب روسی | russian book
  "برگزیده های کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر"
  برگزیده از کتاب جزء از کل | استیو تولتز
  برگزیده های کتاب جنگجوی عشق | گلنن دویل ملتن
  برگزیده متن از کتاب سه گانه ی خاورمیانه | اثر: گروس عبدالملکیان
  برگزیره های کتاب "دروغ هایی که به خود می گوییم | جان فردریکسون"
  برگزیده های ویلیام فاکنر
  برگزیده های کتاب بوطيقاى فضا | گاستن باشلار
  معرفی کتاب تا سبز شوم از عشق از نزار قبانی
  سطری از کتاب

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان