ا﷽ا
یکی از عارفان مشهور جهان اسلام، شمس تبریزی است.
از او اطلاعات زیادی در دسترس نیست و تنها علت شهرتش مولانا جلالالدین محمد بلخی است.
خود شمس در این رابطه اذعان میکند که: «این قوم ما را کجا دیدندی و با ماشان چه بود اگر به واسطه مولانا نبودی؟!»
تنها آثار بجا مانده از ایشان، مقالات (گفتارهای) اوست.
در این موضوع از شرح خانم سودابه کریمی در کتاب حجره خورشید برای شرح مقالات شمس استفاده خواهیم کرد.
پ.ن: موضوع به مرور کامل خواهد شد...
«مقدمه دکتر محمدعلی موحد»
آن دو چهرهٔ مرموز اسطورهای - یکی سقراط و دیگری شمس تبریزی - خود چیزی ننوشتند، اما هر یک از آنان شاگردی داشت که جهان را از نوشته های خود پر کرد. سقراط معتقد به نوشتن نبود، میگفت نوشتن تنها به درد نویسنده میخورد که بیاد بیاورد مطلبی به کجا رسیده بود تا بتواند اندیشهٔ خود را دنبال کند. او نوشته را مفید به حال غیر نمیدانست و میگفت نوشته انسان را از اندیشهٔ مستقل بازمیدارد و ذهن او را خواه و ناخواه، در اسارت کس دیگر میآورد. اما شمس تبریزی میگفت: «عادت نبشتن نداشتهام هرگز. سخن را چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا روی دگر میدهد» (مقالات، ص۲۲۵). از مولانا هم تا پیش از رسیدن به شمس نوشتهای نداریم، نه به نثر و نه به نظم. آن ملاقات تاریخی که رخ داد، هم مولانا را عوض کرد و هم شمس را.
از دور اول ملاقاتها چیز زیادی در دست نداریم، جز آن که مولانا محراب و منبر و درس و وعظ را فرو گذاشته، شب و روز را وقف خدمت شمس کرده بود. فراموش نکنیم که تا آن زمان مولانا تحصیلات خود را در علوم رسمی در حلب و شام به پایان رسانده، ده سالی هم در خدمت برهانالدین محقق به ریاضت و کسب معارف معنوی گذرانیده بود. از وفات برهان محقق در سال ۶۳۸ تا قدوم شمس تبریزی به قونیه چهار، پنج سالی فاصله است؛ دورانی که قاعدتاً باید اوج نامآوری مولانا به عنوان مفتی و مدرس و واعظ باشد؛ و درست در همین اعلیدرجهٔ محبوبیت و مقبولیت عام مولانا بود که شمس تبریز به سراغ او رفت. به روایت سلطان ولد در ابتدانامه:
شیخ استاد گشت نوآموز
درس خواندی به خدمتش هر روز
گرچه در علم فقیر کامل بود
علم نو بود کاو به وی بنمود
یکی از عارفان مشهور جهان اسلام، شمس تبریزی است.
از او اطلاعات زیادی در دسترس نیست و تنها علت شهرتش مولانا جلالالدین محمد بلخی است.
خود شمس در این رابطه اذعان میکند که: «این قوم ما را کجا دیدندی و با ماشان چه بود اگر به واسطه مولانا نبودی؟!»
تنها آثار بجا مانده از ایشان، مقالات (گفتارهای) اوست.
در این موضوع از شرح خانم سودابه کریمی در کتاب حجره خورشید برای شرح مقالات شمس استفاده خواهیم کرد.
پ.ن: موضوع به مرور کامل خواهد شد...
شمس تبریز سخن های تو میبخشد چشم
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن
ای شمس تبریزی بیا در جان جان داری تو جا
جان را نوا بخشا شها شاهانه شو شاهانه شو
جان را نوا بخشا شها شاهانه شو شاهانه شو
«مقدمه دکتر محمدعلی موحد»
آن دو چهرهٔ مرموز اسطورهای - یکی سقراط و دیگری شمس تبریزی - خود چیزی ننوشتند، اما هر یک از آنان شاگردی داشت که جهان را از نوشته های خود پر کرد. سقراط معتقد به نوشتن نبود، میگفت نوشتن تنها به درد نویسنده میخورد که بیاد بیاورد مطلبی به کجا رسیده بود تا بتواند اندیشهٔ خود را دنبال کند. او نوشته را مفید به حال غیر نمیدانست و میگفت نوشته انسان را از اندیشهٔ مستقل بازمیدارد و ذهن او را خواه و ناخواه، در اسارت کس دیگر میآورد. اما شمس تبریزی میگفت: «عادت نبشتن نداشتهام هرگز. سخن را چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا روی دگر میدهد» (مقالات، ص۲۲۵). از مولانا هم تا پیش از رسیدن به شمس نوشتهای نداریم، نه به نثر و نه به نظم. آن ملاقات تاریخی که رخ داد، هم مولانا را عوض کرد و هم شمس را.
از دور اول ملاقاتها چیز زیادی در دست نداریم، جز آن که مولانا محراب و منبر و درس و وعظ را فرو گذاشته، شب و روز را وقف خدمت شمس کرده بود. فراموش نکنیم که تا آن زمان مولانا تحصیلات خود را در علوم رسمی در حلب و شام به پایان رسانده، ده سالی هم در خدمت برهانالدین محقق به ریاضت و کسب معارف معنوی گذرانیده بود. از وفات برهان محقق در سال ۶۳۸ تا قدوم شمس تبریزی به قونیه چهار، پنج سالی فاصله است؛ دورانی که قاعدتاً باید اوج نامآوری مولانا به عنوان مفتی و مدرس و واعظ باشد؛ و درست در همین اعلیدرجهٔ محبوبیت و مقبولیت عام مولانا بود که شمس تبریز به سراغ او رفت. به روایت سلطان ولد در ابتدانامه:
شیخ استاد گشت نوآموز
درس خواندی به خدمتش هر روز
گرچه در علم فقیر کامل بود
علم نو بود کاو به وی بنمود

بازی آنلاین
آپلود عکس



![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



