حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)

#21
غم انگیز بود
پاسخ
آگهی
#22
آخرش بد بودددددAngry
اگه عاشق یه نفری واسه خوشگلیشه
این عشق نیست؛بلکه هوسه!
اگه عاشق یه نفری واسه پر انرژی بودنش،
این عشق نیست حس تحسینه.....
اگه عاشق یه نفری واسه اینکه همیشه کمکت میکنه!
این عشق نیست بلکه حس تشکره.....
ولی..............
وقتی عاشق یه نفری و نمیدونی واسه چی؟!
عاشقشی....
این عشق واقعیهHeartHeart
پاسخ
#23
قشنگ بود. مرسی ولی واقعا تقصیر دختره نبود. دوست داشتم شاد تموم شه.هرچند رمان غمگین و عاشقانه دوست دارم ولی پایان خوش باید همیشه باشه. خیلی دلم برا همه مخصوصا سینا و زنش سوخت...

Heartبه سلامتی خودمون که خوبیم ولی بعضیا فک میکنن خوبی از خودشونه...Heart
پاسخ
#24
اه چقد چرت اعصابم خرد شد Angry Angry Angry
.
.
.
يعني الان الي ادمه مثلا؟؟؟ Angry Dodgy
  _____ _____ 
پاسخ
 سپاس شده توسط #lonely girl#
#25
Big Grin 
شاید اشکالاتی داشت و پایان بسیار تلخ.. اما بسیار اموزنده و مفید بود .....واقعیت های زندگی رو گفت همه رمان ها توهمی شدن امروزه من خوشم اومد ازش
پاسخ
#26
موافقم خیلی بد بود
پاسخ
#27
آخرش خیلی بد بود
مزخرف بود
پاسخ
 سپاس شده توسط #lonely girl#
#28
(02-05-2013، 9:40)ღ دختـــر آسمان ღ نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
[size=large]خیانت عشق (قسمت آخر)من دوست نداشتم سپند رو ببینم پس با خودم یه فکری کردم وقتی سینا امد خونه بعد از شام گفتم سینا امسال عید کجا بریم
گفت :هر جا تو بگی
گفتم من میگم بریم کوهستان
گفت باشه عسل بانو اما خودت میدونی که امسال سپند بعذ از چند سال داره میاد ایران اگر ما نباشیم خوب نیست
گفتم اتفاقا چون اون داره میاد من دوست ندارم باشم
قرار نشد حسودی کنی
حسودی کجا بوده من از زنش بدم میاد
اما تو که هنوز اونو ندیدی
نمیدونم چرا حس خوبی بهش ندارم
باشه عزیزم میریم مسافرت اما دو روز اول میمونیم دیگه تحمل دو روز کار آسونیه
راضی شدم و گفتم باشه فقط دو روز
من به کارهای خونه میرسیدم حیف که زهره خانم وسایلش رو تعویض کرده بود والا نم مبلمانمون رو عوض میکردم اما الان وقتش نبود میگفت از من تقلید کرده
روزی که رفتم آرایشگاه موهام رو کمی کوتاه کردم و دادم برام مش زد ابروهام هم کمی بردم بالا چهره تغییر کرد از بعد از ازدواجم کمی چاق شده بودم اما بازهم زیبایی های خودم رو داشتم
شب سینا وقتی منو دید گفت :به به سلام به بانوی زیبای من چقدر قشنگ شدی ....چقدر تغییر کردی
عسل بانو حالا که خوشگل شدی یه چایی بریز بیار ببینم مزه اش هم تغییر میکنه یا نه
از تعریف های سینا خیلی خوشحال شده بودم چای ریختم و با هم خوردیم سینا از رنامه هاش گفت و اینکه کارخونه داره راه می افته و بزودی شروع به کار میکنند
سینا پیشنهاد داد که وقتی کارخونه راه افتاد برای مدتی بریم شمال زندگی کنیم
برای من فرقی نمیکرد چون در حال حاضر اینقدر مشغله داشتم که زیاد نمیتونستم خواهرام و آقاجون رو ببینم چه اونجا بودم چه اینجا پس به سینا گفتم باشه هر چه تو بگی

.................................................. .................................................. ..

بلاخره روز موعود فرا رسید امروز سپند و زنش وارد ایران میشدند ما برای استقبالش به فرودگاه رفتیم بابک برای بار اولی بود که عموش رو میدید هممون خیلی هیجان داشتیم بلاخره هواپیما فرود امد و مسافرا پیاده شدند بعد از چند دقیقه ما تونستیم سپند رو بین جمعیت پیدا کنیم سپند همراه زنش بود
وای خدای من چی میدیم زن سپند که من تصور میکردم زیبا باشه دختری سبزه رو وبسیار لاغر بود قد کوتاه که با کفشهای پاشنه بلندش بزور به شونه سپند میرسید دختری که آرایش بسیار غلیظی کرده بود در نگاه اول ازش متفر شدم و هیچ صفتی جز جلف بودن رو براش پیدا نکردم
زهره خانم و حاجی که با دیدن عروس جدیدشون جا خورده بودند اما هر طور بود همه خودشون رو کنترل کردند و خودشون رو شاد نشون دادند در راه برگشت به خونه توی ماشین به سینا گفتم :سینا زن داداشت چطور بود
گفت :علف باید به دهن بزی خوشمزه بیاد
دوتا با هم خندیدیم
دو روز رو به بدترین شکل گذروندم خوشحال بودم از اینکه رفت و امد زیاد بود و من و سپند هرگز حتی برای لحظه ای هم نتونستیم تنها با هم باشیم
روز سوم بود که ما بار و بندیل رو بستیم و راهی کوهستان شدیم
به سمت کوهای زاگرس رفتیم جایی که جنگل های بلوطش معروف بود جایی که همه جا تعریف آبشارهاش شده بود بعد از چند ساعت رانندگی به مقصد رسیدیم قرار شد شب رو توی هتل استراحت کنیم و فردا به آبشار بریم
یک هفته موندیم چند تا ابشار رفتیم و از هوای پاک کوهستان استفاده کردیم من هر چقدر هم از دست سپند فرار میکردم ولی عاقبت باید برمیگشتم اون قرار بود یکماه بمونه این یک هفته که گذشته بود 3 هفته دیگه باید تحمل میکردم
من تا میتونستم توی این 3 هفته پشت سر هم شیفت وایسادم البته خونه هم خلوت نبود رفت امد زیاد بود خاله سینا که از شهر دیگه ای امده بود مونده بود و این شرایط برای من خوب بود سپند اونی نبود که از ایران رفته بود سپند مردی شده بود که از بهترین افتخاراتش این بود که مشروب رو با همسرش میخورد حاجی خیلی ناراحت بود خونه حاجی و مشروب .......اما چه میتونست بکنه چگر گوشه اش بعد از سالها امده بود


سپند و زنش رفتند و من از رفتن اونا خيلي خوشحال بودم تا ميتونستم استراحت كردم تا خستگي اون مدت از بدنم در بياد
.................................................. .........................
شش سال بعد بابك 9 ساله شده بود و كلاس سوم ميرفت كارخونه تاسيس شد و سينا تمام و فكر و ذكرش شده بود كارخونه كه بتونه توليد خوبي داشته باشه سپند ديگه به ايران نيامد و لي هيچكس هم از نيامدنش ناراحت نبود
هنوز هم طبقه دومم زهره خانم اينا زندگي ميكرديم
الهه تونسته بود شوهرش رو راضي كن تا يه بچه از پرورشگاه بيارند و بچشون دو سالش شده بود
سينا مدام در حال رفت و امد به شمال بود
يه روز كه تنها توي خونه بودم بابك رفته مدرسه و سينا در سفر خارج از كشور بود
مشغول خوندن شعرهاي دوران دبيرستانم بودم كه توي دفتر خاطراتم نوشته بودم

و ندایی که به من میگوید :
« گر چه شب تاریک است
« دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
- پر مرغان صداقت آبی ست -
دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
- نه
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
- نه،
- بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
*****
...
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد ،
به تو زیبایی را .
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد .

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس .
صحبت از سادگی و کودکی است .
چهره ای نیست عبوس .
کودک خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می بخشد .
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را میخواند !
- گل قاصدک آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! -

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز .
باز کن پنجره را ! -
- صبح دمید ! .
*****
...
*****
...
و چه رویاهایی !
که تباه گشت و گذشت .
و چه پیوند صمیمیت ها،
که به آسانی یک رشته گسست .
چه امیدی، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید .

دل من می سوزد،
که قناریها را پر بستند .
که پر پاک پرستوها را بشکستند .
و کبوترها را
- آه، کبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
*****
در میان من و تو فاصله هاست .
گاه می اندیشم ،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری .
دستای تو توانایی آن را دارد ؛
- که مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگانی من هستی.
*****
...
من به بی سامانی،
باد را می مانم .
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم .
من ژولیده به آراستگی خندیدم .
- سنگ طفلی، اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت .
قصه بی سر و سامانی من،
باد با برگ درختان می گفت .
باد با من می گفت :
« چه تهی دستی، مَرد!
ابرباورمیکرد.
*****
من در آیینه رخ خود دیدم
وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
*****
...
*****
...
...
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست .

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
- خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم
چه شعر قشنگي بود .............انسان رو به صبر دعوت ميكرد يك آن رفتم تو فكر ايا من صبر كردم يا نه ؟
نه من صبر نداشتم تا سينا برگرده .............من صبر نكردم تا روزگار بر وفق مرادم بشه من بچه بازي كردم
خودم رو باختم ..............در قبال بشري كه ارزس محبت نداشت

توي افكار خودم غرق بودم كه تلفن زنگ خرد ............

گوشي رو برداشتم الهام بود با الهام غرق صحبت شدم بعد از قطع كردن رفتم سراغ گرد گيري و تر تميزي خونه شدم زهره خانم با ذوق و شوقي وصف نشدني امد و خبر داد كه قراره سپند بياد ايران و براي مدت كوتاهي بمونه پرسيدم زنش چي
گفت :مادر زن كجا بوده اونجا كسي زن نگه نميداره .....
گفتم :ا يعني از هم جدا شدند
گفت آره مادر سپند تازه امروز خبر داد كه از زنش جدا شده
بعد از رفتن زهره خانم تنم به لرزه افتاد حس ميكردم دماي بدنم داره بالا ميره سپند براي من خطر بود دفعه قبل تا تونستم خودم رو قايم كردم اما ايندفعه كه سينا هم نيست چه كار كنم
اون روز تب شديد يكردم خودم ميدونستم علتش چيه اما ديگران علت رو نميدونستند
حاجي اعلام كرده بود كه ورود سپند رو به هيچ كس اطلاع ندن تا كمتر باعث ابروريزي بشه وجود سند مايه ننگ بود
دعا ميكرد سينا زودتر از سفر برگرده سينا آخر هفته برگشت وقتي خبر رو بهش دادم اصلا اثار خوشحالي رو توي چهره اش نديدم
گفتم خوشحال نشدي
گفت :امدن يه ادم معتاد يه لا قبا خوشحالي نداره
حالم اصلا خوب نبود جمعه سپند به ايران امد به استقبالش رفتيم سپند شكسته شده بود ديگه اون جون شاداب سرحال نبود
شبا به پارتي دوستانش ميرفت و دم دماي صبح مست به خونه برميگشت
حاجي و زهره خانم دق ميخورند اما حرفي نميزدنند
سپند تصميم گرفته بود نوبت پارتي خودش رو توي شمال برگزار ويلاي حاجي برقرار كنه هر چند كه حاجي دلش نبود و ميگفت اونجا نماز ميخونند با برگزاري اين مراسمات نمازشون قبول نميشه
اما سپند بيخيال تر از اين حرفا بود بلاخره پارتيش رو برگزار كرد چند روزي هم شمال بود وقتي برگشت سريع عزم سفر كرد و گفت من بايد برگردم
هيچ كدوم ما نميدونستيم چه اتفاقي افتاده كه سپند اينقدر سريع عزم برگشتن كرد
اما همه خوشحال بوديم كه دوران سختيمون داره تمام ميشه و به روال عادي زندگي بر ميگرديم سپند رفت
دو ماه از رفتن سپند گذشته كه بود كه يه روز تلفن زنگ خورد تلفن رو برداشتم محبوبه پشت خط بود اول نشناختمش اما بعد فهميدم خودشه گريه ميكرد و نفرين ميكرد گفتم محبوبه چي شده بگو تا منم بفهمم
گفت :خانم آبروم رفت ....بي ابرو شدم .....خدايا چكار به درگاهت كردم كه بي ابروم كردي
باز هم نفهميدم چي ميگه .....منظورت چيه محبوبه واضح بگو منم بفهمم ......
گفت :خانم مرواريد .....مرواريد ......زد زير گريه
گفتم مرواريد چي شده ......
گفت خانم حامله است ..............
آه از نهادم بر امدم ......كلمات رو توي ذهنم هجي ميكردم .....حامله .....حامله .....چطور
گفتم :محبوبه چطور ؟مرواريد كه ازدواج نكرده ........
گفت :درد منم اينه .....اما ....خانم .....
گفتم :اما چي .......گفت :خانم روم نميشه بگم ............
گفتم بگو محبوبه جون به لبم كردي .....
گفت خانم مرواريد ميگه از اقا سينا حامله است بار آخري كه اقا سينا امده شمال با مرواريد رابطه برقرار كرده .....
گفتم :چي .....سينا .......اين حرفا دروغه .....به سينا نميچسبه
گفت :خانم دروغ يا راست مهم اينه كه دختر من از شوهر شما بچه داره ......به دادم برسيد ......اين مزد زحمت چند ساله ام ....يكي بگه مهندس اين همه فاحشه چرا دختر من .....
تحملم رو از دست دادم ...........تلفن رو قطع كردم .......زدم زير گريه .....مگر من چم بود كه سينا سراغ دختر كلفتمون رفته بود .......تلفن رو برداشتم كه به سينا زنگ بزنم ......

اما حتي نميتونستم باور كنم .......نميتونستم حرف بزنم ....گوشي رو گذاشتم سر جاش صلاح ديدم فعلا ارامشم رو حفظ كنم تا سينا بياد ....همش به خودم ميگفتم شايد كار سينا نبوده

تا شب چي به من گذشت فقط خدا ميدونه گريه ميكردم هزار تا فكر ناجور توي ذهنم بود تحمل بابك رو نداشتم فرستادمش خونه الهه تا كمي اروم بشم دراز كشيدم شايد خوابم ببره اما خواب كجا بود افكارم مشوش بود
خداي من .....من چي كم داشتم ......گريه ميكردم حال حوصله غذا خوردن نداشتم ......تحمل هيچكس رو نداشتم ساعتها دير ميگذشت خدايا امشب سينا زود بياد خونه .........قلبم شكسته بود احساساتم رو بر باد رفته ميديدم .....فكر ميكردم اگر سينا با مرواريد بود پس حتما توي سفرهاي خارجي با زنهاي ديگه هم بوده
خدايا وقتي سينا منو ميبوسيد ميگفت دوستت دارم يعني دروغ ميگفت ....خدايا نكنه آه مژگانه منه گرفته اما مژگان سالها بود كه مرده بود پس آهي نداشت كه منو بگيره ....خدايا سزاي كارهاي ناشايستم بود .....نگاه به ساعت ميكردم هنوز خيلي مونده بود تا سينا بياد
بلاخره طاقتم تمام شد گوشي رو برداشتم و شماره سينا رو گرفتم تا سينا گوشي رو برداشت زدم زير گريه گريه امانم نميداد هرچي سينا فرياد ميزد چي شده نميتونستم حرفي بزنم تا اينكه در نهايت گفتم سينا خودت رو برسون خونه كه دارم از تنهايي دق ميكنم
هنوز نيم ساعت از تماس من با سينا نگذشته بود كه سينا امد خونه تا ديدمش داغ دلم تازه شد .....گريه .....سينا بغلم كرد خودم رو از بغلش كشيدم بيرون و گفتم دور شو تا زمانيكه تكليف من مشخصه نشه حق نداري دست بهم بزني
بلاخره با اصرارهاي سينا شروع به گفتن داستان كردم و گفتم محبوبه خانم زنگ زده و گفته مرواريد از تو حامله است
هيچوقت چهره سينا رو نميتونم توي اون لحظه فراموش كنم كه چطور قرمز شده بود و از شدت عصبانيت نميدونست چكار كنه ....فرياد زد دختره بي چشم و رو غلط كرده .....من .....من ....يعني تو باور ميكني كه اون از من حامله باشه .....
عصبانيت سينا رو كه ديدم ......كمي اروم شدم حس كردم كار سينا نيست ......سينا امد سمتم گفت :فقط يه كلمه بگو كه تو باور ميكني كار منه .....فقط ميخوام از زبونت بشنوم
گريه ميكردم و بغض گلوم رو گرفته نمي تونستم حرف بزنم ........اما وقتي به چهره سينا نگاه كردم .......تمام نيروم رو جمع كردم و گفتم ....سينا من ميدونستم كار تو نيست اما بايد به يقين ميرسيدم ............
سينا گوشي رو برداشت و شماره گرفت .......سلام كرد ...خون خونش رو ميخورد .....گفت محبوبه خانم اينه مزد من .....اينه ....يادت رفته اون روزي كه توي ويلا بودم اون دختر هرزه ات امد .......مثل اينكه ماجرا رو فراموش كردي .....فراموش كردي ....يا خودت رو به فراموشي زدي ...چقدر التماس كردي كه ازش بگذرم و به حاجي چيزي نگم ....
محبوبه دارم بهت ميگم به خوايي با زندگي من بازي كني بيچاره ات ميكنم ......من كجا با دختر هرزه تو بودم ......
من ....من ....محبوبه تو منو بعد از چند سال نشناختي ......من كجا .....باشه ......حالا بچرخ تا بچرخيم .....دختر بي ابروي تو چيزي ديگه نداره از دست بده ....كور خوندي اگر توي گوشت خوندن كه به مال ي ميرسي بدون خيال باطله مملكت اينقدر الكي نيست كه نشه ثابت كرد اين بچه من نيست
گوشي رو گذاشت ....داغون تر از اون چيزي شده بود كه من فكر ميكردم
پرسيدم چي ميگه
گفت :زنيكه بيشعور ميگه شكايتت رو ميكنم ....عوضي يادش رفته من بودم كه گذشتم چند وقت پيش توي ويلا بودم روي تخت دراز كشيده بودم كه مرواريد با وضع ناجوري وارد اتاق شد و از من تقاضاي .......كرد .......خدايا چه اشتباهي كردم كه همون موقع ابروش رو نبردم .....دختره عوضي .......

پاشدم براي سينا ليواني اب آوردم تا كمي اروم بشه ....اما سينا حالش بدتر از اينا بود كه با يه ليوان اب اروم بشه




گفتم سينا جان اروم باش.......با عصبانيت نگاهم كرد و گفت اروم باشم مثل اينكه نميفهمي چه اتفاقي افتاده ......ميدوني ....ميدوني حكمش چيه ....
گفتم ولي سينا جان طلا كه پاكه چه محنتش به خاكه تو اروم باش همه چيز درست ميشه ...من رفتم براي خواب اما سينا تا صبح پلك روي هم نگذاشته بود .......
صبح كه بيدار شدم ديدم سينا داره وسايلش رو جمع ميكنه گفتم كجا ؟
گفت ميرم شمال و اينقدر ميمونم تا اعتراف بگيرن
گفتم فايده اي نداره بمون تا ببينيم كه شكايت ميكنند يا نه ....
سينا اصلا توجهي به حرفاي من نكرد ....انگار نه امگار كه من با سينا صحبت ميكردم
بعد از جمع كردن وسايلش رفت طبقه پايين منم دنبالش رفتم حاجي تازه از خواب بيدار شده بود...سينا ماجراي ديشب و تلفن محبوبه رو تعريف كرد حاجي و زهره خانم صد رنگ عوض كردند حاجي گفت سينا پسرم من مطمئنم كه اين كار تو نبوده و ميتونم ثابت كنم فقط صبر كن تا اول با محبوبه و دخترش صحبت كنم شايد دخترش اعتراف كرد......

حاج خانم اشك ميريخت و گوسفندي رو نذر امام رضا كرد تا پسرش بتونه ثابت كنه .....
حاجي و سينا رفتند شمال چند روز موندن اما بي نتيجه بازگشتند مرجان پاشو رو توي يه كفش كرده بود كه كار كار سيناست و از سينا شكايت كرده بودنند ......
همه ما ناراحت بوديم سينا بيشتر از همه .....
كاري از دستمون بر نمياد الا اينكه بريم دادگته و قاضي حكم صادر كنه روز دادگاه خيلي زودتر از اونچه تصور ميكرديم فرا رسيد مرجان كه ديگه كاملا شكمش معلوم بود كه حامله است امده بود من و سينا و حاج اقا هم رفته بوديم طرفين صحبت كردند و حاجي از دادگاه خواست مهلت بده تا جلسه بعدي دادگاه .....قاضي كه اصرار حاجي رو ديد و اينكه حاجي ميگفت من دليل دارم كه كار پسرم نيست براي يك ماه ديگه وقت تعيين كرد و جلسه بعدي رو شد تقريبا يك ماه ديگه

توي اين يكماه حاجي زنگ زد به سپند كه سريع پاشو بيا ايران ......

سپند وقتی امد فرداش دادگاه بود نمیدونم حاجی چی بهشگفته بود که حالش خراب شده بود صبح دادگاه برگزار شد چیزی که نباید گفته میشد گفته شد
حاجی دلیل و مدرک داشت که بچه از سینا نیست حاجی مدرک پزشکی اورده بود که سالی که سینا خارج از کشور بوده و تصادف کرده دکترا به حاجی گفتند که سینا دیگه بچه دار نمیشه با شنیدن این حرف دنیا دور سرم چرخید وای خدای من من تقاص کدوم عملم رو دارم پس میدم چهره حاجی که اشک میریخت و چهره پدرم برای غیر تحمل شده بود خدایا بابک پس بچه کیه حاجی اعلام کرد که آزمایش از سپند بگیرید و این بچه بچه سپنده نه سینا و مروارید چون دستش به سپند نمیرسیده این تهمت رو به سینا زده
سینا گریه میکرد گریه امانم رو بریده بود بابکم بابک من یعنی بچه سینا نیست و حاجی اعلام کرد که میدونسته بابک بچه سینا اما برای آبرو داری دم نزده خدای من چهره ها همه سمت من بود سینا فریاد میزد که الی بگو
بگو که بچه منه نمی خوام بشنوم که تو با سپند سر و سری داشتی سپند در جواب سینا گفت :اونموقع که رفته بودی اونور دست تو دست یکی دیگه بودی به فکر زن جونت بودی که حالا می پرسی بچه مال کیه آره مال منه دیشب حاجی گفت بچه منه خدایا یعنی حاجی من منظورش بودم که پشت کتاب دعاش از خدا صبر خواسته بود
دادگاه حکم داد بچه مروارید هم مربوط به سپنده و مروارید اعتراف کرد که رابطه با سپند داشته نه سینا .....سپند پذیرفت که حضانت بچه رو قبول میکنه
از دادگاه امدیم خونه همه طبقه پایین بودیم و همه عصبانی و ناراحت بودنند زهره خانم هی فریاد میزد که ای خدا یعنی نوه من حرامزاده است
و تنها کسی که حضور نداشت سینا بود رفتم طبقه بالا تا برای سینا بگم که اگر رابطه ای هم بوده سپند مجبورم کرده که تا در و باز کردم شوکه شدم سینا خودش رو با ملحفه دار زده بود من فقط جیغ میزدم همه امدند بالا وقتی سینا رو دیدند دیگه هیچکه نمیفهمید که داره چکار میکنه سینای من همسرم مرده بود در دستش نامه ای بود که نوشته بود من تحمل ننگ رو ندارم و تحمل بچه ای که از رابطه نامشروع بوده .....جهان برام تاریک شد تاریک توی مراسم دفن سینا همه جور خاصی به من نگاه میکردند بابکم پسرم چطور فریاد میزد و از خدا پدرش رو میخواست نمیدونست که پدرش زنده است بعد از مرگ سینا سپند عزم رفتن کرد اما نه تنها بلکه گفت بابک هم میبره حال که مشخص شده بچه اش باید ببرتش
پس سپند من چی منم مادرشم ......مادرش کدوم مادر .....این بچه نه پدر داره نه مادر .....اگر هم بریم دادگاه میدنش به من ....
بچه مروارید هم سقط شد در ازای پولی که گرفت
سپند بابکم رو برد بچه ام چقدر توی فرودگاه گریه میکرد که من مامانم رو میخوام پدرم ازم روی برگردوند حاجی از خونه بیرونم کرد و من موندم کولباری از غم خواهرام بهم مشکوک بودنند که نکنه با شوهرشون باشم من موندم دنیایی از غم ......
این بود زندگی من زندگی زنی تنها ....زنی که جوانیش را باخت ......حالا که نوشتم تا بعدها شاید بچه ام بخواند و بداند مادرش بی تقصیر بوده
و حالا من راهی میروم که سینا یکسال پیش رفت .......


پایان
.................................................. ......
..................................


بالا خرع تموم شد
امیدوارم خوشتون اومده باشه.


تا کتاب بعدی

خدا نگهدار همگی.

بایHeartHeartHeart

سلام دوست عزيزي خيلي وكانت عالي بود ميتونم با كسي كه اين رمانو نوشته ارتبات برقرار كنم يه شماره تماس ميذارم تا يك ماه از امروز تا برج أينده فك كنم امروز سيزده ارديبهشت نودوهفته تا سيزده برج چهار اين خطو مختس به اين موضوع روشن ميزارم ممنون ميشم تماس بگيريد باسپاس فراوان منتظرتونم دوست عزيز سفرنهصدونوزده سفربيستوچهار هشتادونه شصدوسه ٠٩١٩٠٢٤٨٩٦٣ برازي
پاسخ
#29
آخرش خیلی مزخرف تموم شد!کلن مزخرف بود!یکبار عاشق سینا شد یکبار عاشق سپند شد دوباره عاشق سینا شد.یکبار میمرد از شادی که با سینا یکی شده یکبار از خوشحالی بال در میاورد که سپند باهاش رابطه داشته!حالا به دور از این مگه ممکنه ک ی بچه 14 ماهه به دنیا بیاد آخه؟؟لطفا به رمانی ک مینویسید دقت کنین!
×بارون که سهله×زیر فشار مستقیم شلنگ آتش نشانی هم باشم،باز یادت ×نمیفتم×Telegh_40
پاسخ
#30
(12-08-2013، 1:43)khanomekhone نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
خوب بود ولی آخرش خیلی تلخ شد شاید بهتر بود چون توبه کرد این قدر آبروش نمی رفت
به هر حال تشکر داستان خوبی بود بهتره بدونید خیلی از این اتفاقا توی واقعیت هست و این داستان خیلی دور از واقعیت نبود

اون توبه کرده بود باید اون بچه بچه سینا بود شاید یکم بهتره بود
واقعا داستان خوبی بود ولی آخرش افتضاح تموم شد واقعا افتضاح بود کلا حالم و گرفت ????
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان سال های تنهایی (فوق عاشقانه) به قلم: خودم
  رمان خیلی غمگین و عاشقانه اکسو ( زخم عاشقی) .حتما بخون :(
Heart داستان عاشقانه و غم انگیز ستاره و پرهام
  طراحی رایگان جلد رمان
Heart ویرانگر(نویسنده:fereshteh27) رمانی کاملا هیجانی
  رمان ،رمان،رمان دختر سارق*^_^*
Book برای نویسندگان نو قلم _ برای رمان و داستان نویسی
  خلاصه رمان_ رمان نویسی
Subarrow رمان بازگشت از دوزخ
  چگونگی شروع یک رمان

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان