بازی چند نفره  
 

امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اخه من یک دخترم داستان واقعی بخونید

#1
این یک داستان واقعی است شاید پند آموز باشد
مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من
کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی
شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با
دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و
پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند
سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،
متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.
یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او
را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان
دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا
می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و
دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم
و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن
را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که
دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده
بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم
مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود
و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.
با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و
مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.
گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت
عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها
واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی
دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر
است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان
رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا
شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر
پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را
می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر
اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن
ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.
لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات
شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه
معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت
آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی
دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من
نمی دانستم ...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می
شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:
فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟
معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و
این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم
خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد
و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.
معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش
خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم
بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر
من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی
گریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اخه من یک دخترم  داستان واقعی بخونید 1

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
اخه من یک دخترم  داستان واقعی بخونید 1
پاسخ
 سپاس شده توسط bi kas ، parnia tajik ، haniko.r ، سورنا فاول ، ×...Icy Girl...× ، SHAYESTEH2013 ، glembert girl ، arooos ، pink lady ، ʂმყεհ ʂმƙεէ ، zahra2310 ، Elpadrino ، .maryam. ، سالما ، ღSηow Princessღ ، sohrabe khaste ، palang ، mobina bieber ، *Armila* ، zahra160 ، RєƖαx gнσѕт ، ~JaSmIn~ ، saba13 ، عزراییل1 ، مهدی8 ، maynaz90 ، sasan1 ، F A R I D ، radmehr rad ، F A R ! N ، neginsetare1999 ، BlAcK SuN ، kimia kimia1378 ، gh@z@le♥ ، ارتادخت ، ~вєѕт gιяℓ~ ، پریفام 2013 ، Mojtaba jalalvand
آگهی
بازی آنلاین
#2
اسپم ها پاک شدند.
پاسخ
 سپاس شده توسط Amir BF ، F A R I D
#3
cryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcryingcrying
به این موضوع سر بزن
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://tinamaleki.blogfa.com/
هـــآر شُــدی گــآز میــگیــری دیـــوونه هــَمین کــآراتم هـــه بــه مَــن چــه اشتبـآه فهــمیدی

اخه من یک دخترم  داستان واقعی بخونید 1
پاسخ
#4
خدایی چرت بود
پاسخ
 سپاس شده توسط radmehr rad
#5
Blush
بود
خدایا...خدایا به هرکی دل بستم تودلموشکستی هرجا لونه ساختم توخرابش کردی شاید...
شایداین کاراروکردی تا عاشق کسی جزتونشم تابه کسی جزتودل نبندم
خدایاپس حالاکه همه امیدم تویی حالاکه جزتوکسی رو ندارم تنهام نذار
((عشق بزرگترین دروغ دنیاست))
پاسخ
#6
Wink 
سلام این اولین باری بود که وارد این سایت شدم و معمولا هم علاقه ای به ثبت نام کردن در سایت ها ندارم ولی به محض خوندن این بخش صرفا برای نظر دادن ثبت نام کردم.......
حالا اون چیزی که میخوام بگم Big Grin: تا حالا خیلی داستان خوندم ولی این یه فرق خاصی داشت اونم هوش کسی بود که به این نکته رسیده بود و اون رو اینجا نوشته بود منم اونو محکم تر میکنم و میگم دقیقا درسته چون تنها وجه اشتراکی هست که من توی همه ی داستان ها دیدمش یعنی واقع بین بودن مردهاست دلیل هم داره چون مرد قبل از این که احساسش تصمیم گیری کنه عقلش میکنه و بعد احساسشIdea حتی اونایی که خیلی احساس و عاشقن ولی توی اون حالت خیلی کمه دقیقا بر عکس دختراBlush یعنی اول احساسشون تصمیم میگیره بعد عقلشون بخاطر همینه که دخترا اون چیزی رو میبینن که دوست دارن ببیننBig Grin ولی خداییش این مساله رو دست کم نگیرین و اینو بدونین اینقدر مهم هست که توی قران هم بهش اشاره شده وخیلی از کسایی که مشیناسین و نمیشناسین هم توی لا به لای صحبتاشون این نکته رو گفتن مثل همین اقای ماهی صفت که همه جا میره و جک و لطیفه تعریف میکنه ولی اشارش اینطوری بوده که گفته دخترا از من به شما برادرانه نصیحت {50 سالشه ...}نگاه نکنین که اقایون به صورت شما اهمیت میدن البته نه این که نباشه ولی وقتی تنها میشن شما رو ارزیابی میکنن .... این حرف رو بین کارمندای شرکت تعاونی مشهد زده دقیقا 1 هفته بعد از تولد 50 سالگیش محض اطلاع ........ Sleepy
ببخشید که سرتون رو درد اوردم ، چون خوشم اومده بود نظر دادم راستی اینم بگم منم یکی هم عین شما یکی که یه بار نزدیک بود یه دختر برای هوس بازیش گولش بزنه و خودش رو عشق من معرفی کنه که اتفاقا هنوز یه هفته از قطع ارتباطمون نگذشته و من خوشحالم که خدا این توفیق رو به من داد که بفهمم و مثل خیلی ها شکست عشقی نخورم وبیمارستانی نشم Sad اینم بگم که از همه ی دخترا بدم نمیاد فقط از این دسته ای که گفتم متنفرم TongueWinkولی شمارو بخدا به عشقای اس اسم اسی تا طرف رو از نزدیک ندیدین تاکید میکنم از نزدیک ندیدین و نشناختین دل نبندید این حرف یه ادمیه که تجربه کرده یعنی منcrying........ ممنون که مطلبمو خوندین ولی اگه سوالی داشتین به ایمیلم بفرستین من هر از چند گاهی بهش سر میزنم فقط برای گرفتن جوابتون یه ادرسی از ایمیل یا جیمیل خودتون رو اخر نامتون بهم بگید تا جوابو بفرستم ممنون Shy اینم ایمیلم : king.first62@yahoo.com
نفهمید  بلند خندیدم  تا صدای شکستن قلبم را نشنود ......
پاسخ
 سپاس شده توسط کریستال
#7
Question 
(08-12-2013، 12:17 AM)سلام ساسان نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
انصافا چرت نبود Dodgy بین این همه دختر که توی سایت های مختلف باهاشون اشنا شدم تنها نقطه اشتراکشون همین بود Cool نمیدونم چرا بهش میگی چرت ولی اگه یخورده دقت کنی به حرف من میرسی و ازت میخوام عاقلانه رفتار کنی....من باهات سر جنگ ندارم یکی ام عین تو Smile خواهش میکنم ازت که دری وری جوابمو ندی البته خیلی عاقل تر و با فهم و شعور تر از این حرفایی ولی فقط یه تذکر برادرانه بود Big Grin
نفهمید  بلند خندیدم  تا صدای شکستن قلبم را نشنود ......
پاسخ
#8
چه قدر ضر میزنی
چشای تو دنبال یه ماشین یه ادم پول داره
چشای من دنبال یه قیصری که خون داره
پاسخ
#9
ای داد از زندگیcrying
پاسخ
#10
تکراریه
اخه من یک دخترم  داستان واقعی بخونید 1
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
balatarin donbaleh cloob Twitter Facebook google

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Star داستان کوتاه حضرت سلیمان و مورچه / داستان کوتاه پند آموز ظرفیت انسان ها
  داستان های کوتاه عاشقانه/داستان غمگین<کوتاه است>
Tongue حتما بخونید جالب
  صیغه ای، با جن ها حرف می زد!(این داستان کاملا واقعی است!)(قست سوم))
Rainbow داستان عاشقانه وغم انگیز.(داستان کوتاه)
Sad داستان پدروپسر(واقعی) بخونین ضرر نداره
  رمان فوق العاده زیبای کبریت خطر ناک من(حتما بخونید زیبااااست)
Star داستان افسانه فداکاری زنان / داستان کوتاه راه ساده تر
Heart ๏̯͡๏☹داستان غمگین.حتما بخونید خعلی قشنگه ☹๏̯̃๏
Star داستان کوتاه و آموزنده زیبایی / داستان کوتاه جعبه مخفی

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
X
جنگ خان ها