امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

یک داستان ترسناک +18

#1
Rainbow 
سلام.
واااای ...چقدر نظر دادن بهت میاد.
نگاش کن تورو خدا مگه نگفتم+18 پس تو ی جقله این جا چی کار میکنی؟؟؟
لا الا هالله
خب دیگه بریم سراغ داستانمون
اسمش هست {{{مردی با دستان خونین}}}


ساعت از نیمه شب گذشته بود.مجبور شده بودم ماشین نیمه خرابم رو وسط جاده ی یخ زده رها کنم و خود نیز به دنبال سر پناهی برای گذراندن شب به راه افتادم.میدویم و میدویدم در حین راه بارها پایم به ریشه های درختان که از زمین بیرون زده بودند گیر میکرد و من را با صورت به زمین پرت میکرد.این بار وقتی از زمین بلند شدم خانه ای که به نظر متروکه می امد را جلوی روی خود دیدم . دریغ از لحظه ای تامل به سمت ان قدم برداشتم وقتی به در رسیدم دستان منجمد شده ام را به در نزدیک کردم و ان را فشردم در با صدای{غژژژژژژژ}باز شد با تردید داخل شدم وصدای بسته شدن در را از پشت سرم شنیدم رفتم و کنار شومینه  روی صندلی چوبی نشستم چشمانم تازه گرم خواب شده بود که سنگینی
نگاهی را روی خودم حس کردم وقتی چشمانم رو باز کردم  با مردی سیاه پوش با جسه ای درشت چشمانی سرخ و...و و دستان خونین روبه رو شدم داشت به من نزدیک میشد که به سمت پله ها فرار کردم ورفتم بالا در همه ی اتاق ها قفل بود جز یکی در همان اتاق را باز کردم و به انجا پناه اوردم نفسم به سختی بالا می امد در همین حین تلفن اتاق به صدا در امد تلفن را برداشتم:الو...    صدایی کلفت و مردانه ای  فریاد زد:من مردی هستم با دستان خونین دارم با سرعت به طبقه ی بالا میایم   بی اختیار تلفن را کوبیدم سر جایش دندان هایم بهم میخور و میلرزید صدای نفس نفس زدنم در صدای تلفن گم شد  تلفن را برداشتم : کیه ؟؟؟ .... من مردی هستم  با دستان خونین در طبقه ی اول تنم لرزید بین من و ان تنها دو طبقه فاصله بود...  تلفن برای بار سوم به صدا در امد ان را برداشتم:ببب..بله... من مردی هستم با دستان خونین در طبقه ی سوم دارم با سرعت به سمت تو می ایم خواستم بلند شوم و فرار کنم که کسی با تبر  در  را شکست و داخل شد  خودش بود  {مردی با دستان خونین} تبرش را بالا برد و.....   و در سرم فرو برد...
از جایم بلند شدم و به جنازه ام که خون از سرش فواره میزد چشم دوختم  صدایی از بیرون توجهم را جلب کرد از پنجره مردی را دیدم که دوان دوان به سمت خانه می امد خواستم بروم پایین و نگذارم که داخل شود ناگهان دستی رو ی شانه ام خورد و باصدای ارام گفت:او هم به زودی یکی از ما خواهد شد....
خب تموم شد هرکی نظر نذاره الهی کچل شه الهی سوسک بره تو شلوارش اصلا الهی بترشه
به خدا دستم شکست تا این همه رو تایپ کنم
پاسخ
 سپاس شده توسط Alijah-1994 ، PARIA33 ، Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ ، شکوفه2 ، عشق کره ، Parmida 18 ، tina joon ، یاسی@_@ ، رهای شیطون ، سانا50 ، mahrana ، *غزاله* ، ωøŁƒ ، mohsen9898 ، ❀இℬℯѕ✟♚ℊⅈℛℒஇ❀ ، fcbarcelona 2 ، shawkila ، moeinof ، nightly girl ، elnaz-s ، پونی کوچولو ، رژان ، Meteorite ، مارال 2 ، فاطمه 09 ، حيتايي ، ♥♥♥نــازگــل♥♥♥ ، محمد مهدی7 ، سامینا ، نازنین 79 ، گل رز آبی...!!! ، saeedh sohrabifar ، mahdi.ir ، ديمون ، setare 92 ، دختر اتش ، هاکان ، HediVampire ، nikan.7 ، natalia ، Adl!g+ ، AALLI ، ღ✿❤ پـرنیـــــــان ❤✿ღ ، هاناجون ، abozar ، زهرا10000 ، ( DEYABLO ) ، bella vampire ، bakhi ، ارزو خانم ، ♀✘ دُختَــ♥ـر بَهــآرے ♀✘ ، یکتا 911 ، زهراجون80 ، ♥farbod♥ ، ţђę ɱąŋ wђǫ şǫɭd ţђę wǫŗɭd ، Thyme ، نگیسا ، مریم14 ، rana m ، Şilēຖt Ş¢rēค๓ ، ساچلين ، نازنین زیودار ، ♥غوغا♥ ، ᄊム尺フム刀 ، امیر خطر ، ~ CrAzY HuMaN ~ ، اگوری پگوری ، sahar6 ، هیون جونگ ، rezatizchang ، "تنها" ، اندريا ، || Mιѕѕ α.η.т || ، farzad0 ، جوجو خوشگله ، saba 3 ، maede khanoom ، sghghashghaee ، نساء ، *aylar*zare* ، amirtataloo11 ، luna lovegood ، آویـــســا ، aliali321 ، خانم خلاق ، عاشق دل شکسته ، لاراجون ، مهشید جیرجیرک ، تیک تاک13 ، lackyguy ، spain ، ρѕуcнσραтн ، Volkan ، marry ، K33 ، king lord ، ❤уαѕαмιη❤ ، ممدو1 ، miss_hoori ، نفس گل ، Parisa 78 ، بیتا****** ، ژوللی ، ✘Nina✘ ، عاغامحمدپارسا:الکی ، raminrj1381 ، mr.destiny ، mobina81 ، ん乇レ乇刀ム ، ϟ Gσтнıc ναмρıяє Gıяʟ ϟ ، ava 0g kush ، sara006 ، miss_asal_k1 ، vampire whs ، xmatinx ، r.hadiss ، R@H@ joon ، ستایش*** ، M.AMIN13 ، nazanin jon ، zoz ، fatemeh95 ، MAIKY2015 ، Lee Min Hoo ، yegi200180 ، za-za-22 ، girl of chaos ، SOOOOHAAAA ، نرسا ، saljooghitaha ، مهدی1381 ، ♕ρяιηcєѕѕღsαяαh♕ ، ѕтяong ، mahshima ، space ، sogol.bf ، asal+ ، mlica ، sarsar ، SOGOL.NM ، shadi138 ، sadra 8585 ، ⓩⓐⓗⓡⓐ ، کیتوکا ، 서ㅣ타여ㅣ.__. ، ♡Reiɦan£h ، Doory ، mahdi1383 ، نرگس 11 ، فاطمه 84 ، Farina❤ ، NAJY ، nasim.l ، Mahan9658 ، LUGAN ، _leιтo_ ، єη∂ℓєѕѕღ ، THEDARKNESS ، MLYKACOTTON ، βάરãɲ ، آرمان کريمي 88 ، Âɴɢ℮ℓ Evιℓ ، BIG-DARK ، لاراجون
آگهی
#2
اااا من تیکه اخرشو نفهمیدم کی دستشو گذاشت پشت ادمه؟؟؟
ترسناک بود الهی سوکس بشی
سپاس هم دادمHeart
اگه هیچ وقت بعد از هر لبخندی
خدا رو شکر نمی کنی؛

حقی نداری بعد از هر اشکی
اونو سرزنش کنی!


"خدایا شکرت"
پاسخ
 سپاس شده توسط sogol.bf ، هلنا جوووووووون ، لاراجون
#3
خستــه نمیشین ؟:v
6صفحــه اسپم کار هر کسی نیستا :v
فقط از کاربرای فلش برمیاد :|
اسپما پاک شد !
all falling stars one day will land
all broken hearts one day will mend
and the end is still the end whether you want it or not
پاسخ
 سپاس شده توسط vampire whs ، Son of anarchy ، Medusa ، sogol.bf ، R@H@ joon
#4
باسلامBig Grinنمیونم خودت نوشتیش یا نه ولی اگه خودت نوشتیش در جهت پیشرفتت باید عرض کنم(!):
1.فضاسازیت خیلی ضعیف بود!!مثلا:ساعت از نیمه شب گذشته بود.تاریکی همه جا رو فرا گرفته بود.صدای هوهوی جغدا ی لحظه هم قط نمیشد.درختا مثه سایه هایی ب نظر میرسیدن ک انگار دارن ب سمتم هجوم میارن و......
2.زنگ خوردن تلفن ی ذره دور از ذهن و بی ربط ب داستان بود!و ب نظرم داستان و از مسیر اصلیش ت حدودیدور کرده!
3.آخرش جالب تر میبود ک خودش و میدید ک داره ب خونه نزدیک میشه!ی جورایی "برگشت زمان"!!!(البته این کتملا سلیقه ایه!)
و در آخر اینکه مورد 1 همه رو پوشش میده!!
ولی بازم بنویس دوستم Shyنوشتن خیلی خوبه!Heart
من اینجا، بس دلم تنگ استو هر سازی که می بینم، بدآهنگ است
بیا، رهتوشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان «هر کجا»، آیا همین رنگ است؟

"مهدی اخوان ثالث"
پاسخ
 سپاس شده توسط sogol.bf ، βάરãɲ ، عاغامحمدپارسا:الکی
#5
جالب بود ن ترسناک... Big Grin
این منم این ن منم ن من منم من ن اینم ن اون منم...خخخخخ
حالا بگو من کدومم؟این؟نچ...اون؟نچ...
cryingcrying
اااااههههه گمم کردین شما...پیدااام کننننننن...بدووووووووو

زووووووووووووود
پاسخ
 سپاس شده توسط Atena 1385
#6
به نظر من ترسناک نبود. من داستانهای ترسناک تر از اینا هم خوندم...
پاسخ
#7
ترسناك نبود
♥بغض یعنی دردایی ک رسیدن ب گلوت♥
♦بغض یعنی تنهایی نمونده هیشکی پهلوت♦
♣بغض یعنی غرورت نذاره برزین اشکات♣
♠بغض یعنی حرفایی که خشک شدن پشت لبات♠
پاسخ
#8
(28-07-2013، 15:15)سارا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
سلام.
واااای ...چقدر نظر دادن بهت میاد.
نگاش کن تورو خدا مگه نگفتم+18 پس تو ی جقله این جا چی کار میکنی؟؟؟
لا الا هالله
خب دیگه بریم سراغ داستانمون
اسمش هست {{{مردی با دستان خونین}}}


ساعت از نیمه شب گذشته بود.مجبور شده بودم ماشین نیمه خرابم رو وسط جاده ی یخ زده رها کنم و خود نیز به دنبال سر پناهی برای گذراندن شب به راه افتادم.میدویم و میدویدم در حین راه بارها پایم به ریشه های درختان که از زمین بیرون زده بودند گیر میکرد و من را با صورت به زمین پرت میکرد.این بار وقتی از زمین بلند شدم خانه ای که به نظر متروکه می امد را جلوی روی خود دیدم . دریغ از لحظه ای تامل به سمت ان قدم برداشتم وقتی به در رسیدم دستان منجمد شده ام را به در نزدیک کردم و ان را فشردم در با صدای{غژژژژژژژ}باز شد با تردید داخل شدم وصدای بسته شدن در را از پشت سرم شنیدم رفتم و کنار شومینه  روی صندلی چوبی نشستم چشمانم تازه گرم خواب شده بود که سنگینی
نگاهی را روی خودم حس کردم وقتی چشمانم رو باز کردم  با مردی سیاه پوش با جسه ای درشت چشمانی سرخ و...و و دستان خونین روبه رو شدم داشت به من نزدیک میشد که به سمت پله ها فرار کردم ورفتم بالا در همه ی اتاق ها قفل بود جز یکی در همان اتاق را باز کردم و به انجا پناه اوردم نفسم به سختی بالا می امد در همین حین تلفن اتاق به صدا در امد تلفن را برداشتم:الو...    صدایی کلفت و مردانه ای  فریاد زد:من مردی هستم با دستان خونین دارم با سرعت به طبقه ی بالا میایم   بی اختیار تلفن را کوبیدم سر جایش دندان هایم بهم میخور و میلرزید صدای نفس نفس زدنم در صدای تلفن گم شد  تلفن را برداشتم : کیه ؟؟؟ .... من مردی هستم  با دستان خونین در طبقه ی اول تنم لرزید بین من و ان تنها دو طبقه فاصله بود...  تلفن برای بار سوم به صدا در امد ان را برداشتم:ببب..بله... من مردی هستم با دستان خونین در طبقه ی سوم دارم با سرعت به سمت تو می ایم خواستم بلند شوم و فرار کنم که کسی با تبر  در  را شکست و داخل شد  خودش بود  {مردی با دستان خونین} تبرش را بالا برد و.....   و در سرم فرو برد...
از جایم بلند شدم و به جنازه ام که خون از سرش فواره میزد چشم دوختم  صدایی از بیرون توجهم را جلب کرد از پنجره مردی را دیدم که دوان دوان به سمت خانه می امد خواستم بروم پایین و نگذارم که داخل شود ناگهان دستی رو ی شانه ام خورد و باصدای ارام گفت:او هم به زودی یکی از ما خواهد شد....
خب تموم شد هرکی نظر نذاره الهی کچل شه الهی سوسک بره تو شلوارش اصلا الهی بترشه
به خدا دستم شکست تا این همه رو تایپ کنم
پاسخ
#9
دستت طلا.مردم ازترس
رفتیـ کردیـ ازمن راهتـوســـوا...ولیـ من هنوزمیبینمـ خوابتوشبـاSmile
پاسخ
#10
ترسناک نبود
بازم مرسی Heart
یک داستان ترسناک +18 1[img]file:///C:/Users/morteza/Desktop/new/212.jpg[/img]
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Exclamation داستان بسیار ترسناک خونه جدید !
  داستان عاشقی یک پسر خیلی قشنگه(تکراری نیست)
Eye-blink داستان ترسناک +18
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
  داستان کوتاه دختر هوس باز(خیلی قشنگه)
  داستان|خيانت آرمان به دختر همسايه|
Heart داستان عاشقانه و غم انگیز ستاره و پرهام
  داستان ترسناک |پرستار بچه|
  16داستان چند خطی(ترسناک)
  داستان را از کجا شروع کنیم؟! _ داستان نویسی

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان