25-09-2013، 18:19
عاقا من بچه بودم هر وقت مریض میشدم و دکتر بهم آمپول میداد التماس مامانمو میکردم که تو رو خدا خودت منو خونه آمپول بزنم و تو خیلی آروم میزنی و من از این خانومه خجالت میکشم و از این چرت و پرتا، وقتی مامانم تسلیم میشد، تو راه خونه 10 دفعه فرار میکردم و وقتی هم که میرسیدیم خونه و راه فراری نداشتم شبیه کولی ها الم شنگه بازی در می آوردم و سرم و از پنجره بیرون میکردم و میگفتم "همسایه هــــا کمک کنید مادرم میخواد منو بکشه". هیچکسم کمکم نمی کرد.
چند سال پیش تو مدرسمون میخواستن زنگ زلزله بزنن برا مانور!
ما هم از این طرف فیزیک داشتیم درسمون هم در رابطه با صداها بود. عاقا چشتون روز بد نبینه، همین که معلممون زد روی دیاپازون یهو دیدیم همه از تو کلاساشون ریختن بیرون!!
ناگهان (الان حس داستان نویسیم گل کرده
) ) ناظممون اومد تذکر داد و بچه ها رو فرستاد تو کلاس.
بعد یه مدت دوباره معلممون صدای یه زنگ دیگه رو در اورد و دوباره بچه ها ریختن بیرون :|
دوباره ناظممون اومد و بچه ها رو فرستاد داخل کلاساشون.
نشون به اون نشون که نیم ساعت بعد که زنگ زلزله خورد هیشکی بیرون نیومد
))
رفتم دم مغازه یه پاکت سیگار بگیرم ( برا یکی از مهمونامون ، من خودم اهل دود نیستم گفتم بدونید) پسر همسایمون منو دیده خلاصه چشتون روز بد نبینه فرداش بابام اومده یه افسری گذاشته زیر گوشم میگه از کی معتاد شدی تا اومدم توضیح بدم یکی دیگه خوردم بعد که بهش گفتم و موضوع رو جویا شدم میبینم میگه تمام محل میدونن .
الان یه هفتس تو خونم و چاقوی انتقام رو توی قلبم تیز میکنم..
شب قبل مهر یکی از دوستام اس داده به من که :باز پاییز است اندکی از مهر پیداست حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست مهرت قشنگ پاییزت مبارک
بعد من بعد از کلی گشتن تو اس ام اسام براش فرستادم :
وقتی برگ های پایییزو زیر پات له میکنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه میکردن اندوهت را به پاییز بسپار اخرین شب پاییزت بخیر
هیچی دیگه برگشته میگه مثل اینکه امروزخیلی خسته بودی که نمیفهمی چی میگی ؟به هر حال شبخوش
منم از خجالت خودم زدم به خواب جواب ندادم فک کن؟
اول مهر معلمه اومده سلام نکرده درس داد اخردرسش یکی از دانش اموزان گفت :خانم شما معلم چه درسی هستید؟:0
عاغا راهنمایی که بودیم ی مدیر جیغ جیغو داشتیم هروقتم میومد پشت بلند گو جیغ جیغ کنه میگفت:از جلو چشام خفه شید...ما هم میخندیدیم اینم میگف ساااااااااااکت کل مدرسه میلرزید اصلا ی وضعی بودا..
امروز رفتم دانشگاه ( چیه بابا ؟ چرا اخم کردید؟ رفتم گواهی بگیرم واسه بیمه خوب نه اینکه برم کلاس) دیدیم ورودی های 92 همه اونجاند. (البته اینکه امری عادیه) ولی جالب این بود که برگه انتخاب واحد یکیشون رو دیدم روش نوشته << ضمن تبریک به شما دانشجوی عزیز به اطلاع میرساند شروع کلاس ها از تاریخ 6/7/1392 میباشد>>
آخه عزیزان من وقتی خودشون میگن از ششم بیایید این چه کاریه خوووو؟؟؟
بچه های 4جوک اگه تو فامیلتون ترم اولی دارید بیشتر اطلاع رسانی کنید. توجیهشون کنید تو رو خدا !!!!!!!
آغا ما یه روز دیر آشغالامونو بردیم دم در یهو دیدم ماشین آشغالی داره میره منم بدو بدو افتادم دنبالش هی داد میزدم عاغا وایسید اونا هم گفتند حقته حالا تا فردا شب باید صبر کنی منم تا اینو بهم گفت افتادم به غیرت گره پلاستیک زباله رو باز کردم همه آشغالا رو پخش زمین کردم اونا هم تا این صحنه رو دیدن مجبور شدن برگردن همه آشغالا رو از رو زمین با دست ور دارن بندازن تو ماشین آشغالی.......
آغا من با 4 تا از دوستام رفته بودیم بیابون(ما بهش میگیم صحرا) نگهبانی گاوداری بدیم نامردا خواستن ما رو اظیت کنن خواستن ادا جنا رو در بیارن یه نیم ساعتی ازشون خبری نشد بعد دیدم یکی داره سنگ میزنه منم چند تا سنگ انداختم سر 2 تاشون شکست ............نکته اخلاقی این خاطره واسه شما اینه که با لر جماعت سنگ بازی نکنید که عاقبتش این میشه.
چند سال پیش من صیح اومدیم شیر مدرسه خواهرم رو کش رفتم اونم افتاد دنبالم دید که به من نمیرسه گفت ایشالا به حق علی مسموم بشی ما هم تو راه مدرسه خوردیمیش ولی برگشتنی مامانم اینا مجبور شدن منو بیان از بیمارستان به دلیل مسمومیت ببرن خونه......
بچه ها دلشون پاکه هر وقت اذیتشون کنید خدا بد جور هواشونو داره من که دیگه بعد از اون روز جرات نکردم جلو خواهرم که 10 سال ازم کوچیکتره حرف رو حرفش بزنم!!!!!
ی بچه دهه هشتادی داریم امسال میره کلاس چهارم امروز که اول مهر بود ساعت 7 باهزار قربون صدقه بیدار شده ناگهان دور از جون شما حد اقل بیست نوع بیماری از قبیل دل درد و کمر درد ودندون درد و...با هم گرفت.
خلاصه وقتی فححححمید که چاره ای جز مدرسه رفتن نداره موقع خروج از در گفت:
«سرم درد میکنه فکر کنم تومور مغزی دارم»
جالب اینجاس که وقتی برگشت همه درداش خوب شده بود بجز گشنگی
ایا شما هم از این اساتید دانا دارین؟
که به مارمولک بگن تمساح های کوچیک کوچیک؟!!!!!!
بععععله ما یه همچین استادایی داریم
شنبه ورودی جدیدهای دانشگاهمون اومده بودن ساعت 10 کلاسه ریاضی پیش داشتن ولی استادشون نیومده بود به رفیقم که قیافش و تیپش مردونه تر بود گفتم بریم یه کم اذیتشون کنیم بخندیم!!! ^_^
آقا رفتیم بخش آموزش گفتیم استاد فلانی میاد گفتن تو راهه تاساعت 10/30 میاد. خلاصه خیالمون که راحت شد طرف نمیاد قرار شد رفیقم استاد باشه منم دانشجو جدید مثلا. من زودتر رفتم تو کلاس و ته کلاس نشستم خلاصه رفیقم از در که اومد تو بعده خوشامد گویی یه نگاه خفن کرد و شروع به حرف زدن کرد که اینجا دبیرستان نیس که هر غلطی بخواید بکنید,3 تا امتحان میان ترم میگیرم که جمعا 3نمره داره پایان ترمتون هم 7 نمره که 40 تا سوال ریز میدم,10 نمره بقیه هم از قیافه هرکی خوشم بیاد میدم بهش, یعنی مثه سگ ترسیده بودنا!!! ^_^
بعد شروع کرد به درس دادن مجموعه ها که من از ته کلاس یه تیکه پروندم کلاس ترکید, دوباره دو دیقه بعد یه تیکه انداختم همه خندیدن, این سری دوستم گفت شما این بار تیکه بندازی میندازمتون بیرون,خلاصه دو دیقه بعد دوباره یه تیکه انداختم که کلاس منفجر شد بعد رفیقم گفت آقا شما پاشو گمشو بیرون خیلی پررویی!!!
منم گفتم درست صحبت کن آشغال ,نمیرم بیرون مثلا چه غلطی می خوای بکنی؟؟؟
خلاصه اومد جلو و منم پاشدم رفتم طرفش ,رسیدیم به هم یقه همدیگرو گرفتیم بعد پوووووووف جفتمون زدیم زیر خنده و گفتیم بچه ها استادتون ساعت 10/30 میاد ما هم دانشجوییم نترسید !!! ^_^
بابام ماشینو برده بود مکانیکی و گفته بود : یه صدای ریزی میده،قربونت یه دوری بزن باهاش ببین چشه!
مکانیک هم یه دوری میزنه و میاد و میگه:؟داداش قربونت ، کدوم صداشو میگی ؟؟؟؟؟؟
)))))
سال سوم دبیرستان که بودیم ی روز یکی از دبیر هامون نیومده بود ماهم رفتیم دفتر گفتیم توپ والیبال می خوایم ناظم گفت نداریم به جاش ی توپ بسکتبال بهم داد بعد چون نمیشد تا توپ بسکتبال والیبال بازی کرد تصمیم گرفتیم فوتبال بازی کنیم بعد چند دقیقه ناظم و مدیرو معلم ورزش از دفتر بیرون اومدن نمیدونم چرا از اون به بعد به چشم معلولین ذهنی بهمون نگا میکنن
شمام اگه خاطره ای چیزی دارید تعریف کنید باحال میشه
نظر و سپاس فراموش نشه
چند سال پیش تو مدرسمون میخواستن زنگ زلزله بزنن برا مانور!
ما هم از این طرف فیزیک داشتیم درسمون هم در رابطه با صداها بود. عاقا چشتون روز بد نبینه، همین که معلممون زد روی دیاپازون یهو دیدیم همه از تو کلاساشون ریختن بیرون!!
ناگهان (الان حس داستان نویسیم گل کرده
) ) ناظممون اومد تذکر داد و بچه ها رو فرستاد تو کلاس.بعد یه مدت دوباره معلممون صدای یه زنگ دیگه رو در اورد و دوباره بچه ها ریختن بیرون :|
دوباره ناظممون اومد و بچه ها رو فرستاد داخل کلاساشون.
نشون به اون نشون که نیم ساعت بعد که زنگ زلزله خورد هیشکی بیرون نیومد
))رفتم دم مغازه یه پاکت سیگار بگیرم ( برا یکی از مهمونامون ، من خودم اهل دود نیستم گفتم بدونید) پسر همسایمون منو دیده خلاصه چشتون روز بد نبینه فرداش بابام اومده یه افسری گذاشته زیر گوشم میگه از کی معتاد شدی تا اومدم توضیح بدم یکی دیگه خوردم بعد که بهش گفتم و موضوع رو جویا شدم میبینم میگه تمام محل میدونن .
الان یه هفتس تو خونم و چاقوی انتقام رو توی قلبم تیز میکنم..
شب قبل مهر یکی از دوستام اس داده به من که :باز پاییز است اندکی از مهر پیداست حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست مهرت قشنگ پاییزت مبارک
بعد من بعد از کلی گشتن تو اس ام اسام براش فرستادم :
وقتی برگ های پایییزو زیر پات له میکنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه میکردن اندوهت را به پاییز بسپار اخرین شب پاییزت بخیر
هیچی دیگه برگشته میگه مثل اینکه امروزخیلی خسته بودی که نمیفهمی چی میگی ؟به هر حال شبخوش
منم از خجالت خودم زدم به خواب جواب ندادم فک کن؟
اول مهر معلمه اومده سلام نکرده درس داد اخردرسش یکی از دانش اموزان گفت :خانم شما معلم چه درسی هستید؟:0
عاغا راهنمایی که بودیم ی مدیر جیغ جیغو داشتیم هروقتم میومد پشت بلند گو جیغ جیغ کنه میگفت:از جلو چشام خفه شید...ما هم میخندیدیم اینم میگف ساااااااااااکت کل مدرسه میلرزید اصلا ی وضعی بودا..
امروز رفتم دانشگاه ( چیه بابا ؟ چرا اخم کردید؟ رفتم گواهی بگیرم واسه بیمه خوب نه اینکه برم کلاس) دیدیم ورودی های 92 همه اونجاند. (البته اینکه امری عادیه) ولی جالب این بود که برگه انتخاب واحد یکیشون رو دیدم روش نوشته << ضمن تبریک به شما دانشجوی عزیز به اطلاع میرساند شروع کلاس ها از تاریخ 6/7/1392 میباشد>>
آخه عزیزان من وقتی خودشون میگن از ششم بیایید این چه کاریه خوووو؟؟؟
بچه های 4جوک اگه تو فامیلتون ترم اولی دارید بیشتر اطلاع رسانی کنید. توجیهشون کنید تو رو خدا !!!!!!!
آغا ما یه روز دیر آشغالامونو بردیم دم در یهو دیدم ماشین آشغالی داره میره منم بدو بدو افتادم دنبالش هی داد میزدم عاغا وایسید اونا هم گفتند حقته حالا تا فردا شب باید صبر کنی منم تا اینو بهم گفت افتادم به غیرت گره پلاستیک زباله رو باز کردم همه آشغالا رو پخش زمین کردم اونا هم تا این صحنه رو دیدن مجبور شدن برگردن همه آشغالا رو از رو زمین با دست ور دارن بندازن تو ماشین آشغالی.......
آغا من با 4 تا از دوستام رفته بودیم بیابون(ما بهش میگیم صحرا) نگهبانی گاوداری بدیم نامردا خواستن ما رو اظیت کنن خواستن ادا جنا رو در بیارن یه نیم ساعتی ازشون خبری نشد بعد دیدم یکی داره سنگ میزنه منم چند تا سنگ انداختم سر 2 تاشون شکست ............نکته اخلاقی این خاطره واسه شما اینه که با لر جماعت سنگ بازی نکنید که عاقبتش این میشه.
چند سال پیش من صیح اومدیم شیر مدرسه خواهرم رو کش رفتم اونم افتاد دنبالم دید که به من نمیرسه گفت ایشالا به حق علی مسموم بشی ما هم تو راه مدرسه خوردیمیش ولی برگشتنی مامانم اینا مجبور شدن منو بیان از بیمارستان به دلیل مسمومیت ببرن خونه......
بچه ها دلشون پاکه هر وقت اذیتشون کنید خدا بد جور هواشونو داره من که دیگه بعد از اون روز جرات نکردم جلو خواهرم که 10 سال ازم کوچیکتره حرف رو حرفش بزنم!!!!!
ی بچه دهه هشتادی داریم امسال میره کلاس چهارم امروز که اول مهر بود ساعت 7 باهزار قربون صدقه بیدار شده ناگهان دور از جون شما حد اقل بیست نوع بیماری از قبیل دل درد و کمر درد ودندون درد و...با هم گرفت.
خلاصه وقتی فححححمید که چاره ای جز مدرسه رفتن نداره موقع خروج از در گفت:
«سرم درد میکنه فکر کنم تومور مغزی دارم»
جالب اینجاس که وقتی برگشت همه درداش خوب شده بود بجز گشنگی
ایا شما هم از این اساتید دانا دارین؟
که به مارمولک بگن تمساح های کوچیک کوچیک؟!!!!!!
بععععله ما یه همچین استادایی داریم
شنبه ورودی جدیدهای دانشگاهمون اومده بودن ساعت 10 کلاسه ریاضی پیش داشتن ولی استادشون نیومده بود به رفیقم که قیافش و تیپش مردونه تر بود گفتم بریم یه کم اذیتشون کنیم بخندیم!!! ^_^
آقا رفتیم بخش آموزش گفتیم استاد فلانی میاد گفتن تو راهه تاساعت 10/30 میاد. خلاصه خیالمون که راحت شد طرف نمیاد قرار شد رفیقم استاد باشه منم دانشجو جدید مثلا. من زودتر رفتم تو کلاس و ته کلاس نشستم خلاصه رفیقم از در که اومد تو بعده خوشامد گویی یه نگاه خفن کرد و شروع به حرف زدن کرد که اینجا دبیرستان نیس که هر غلطی بخواید بکنید,3 تا امتحان میان ترم میگیرم که جمعا 3نمره داره پایان ترمتون هم 7 نمره که 40 تا سوال ریز میدم,10 نمره بقیه هم از قیافه هرکی خوشم بیاد میدم بهش, یعنی مثه سگ ترسیده بودنا!!! ^_^
بعد شروع کرد به درس دادن مجموعه ها که من از ته کلاس یه تیکه پروندم کلاس ترکید, دوباره دو دیقه بعد یه تیکه انداختم همه خندیدن, این سری دوستم گفت شما این بار تیکه بندازی میندازمتون بیرون,خلاصه دو دیقه بعد دوباره یه تیکه انداختم که کلاس منفجر شد بعد رفیقم گفت آقا شما پاشو گمشو بیرون خیلی پررویی!!!
منم گفتم درست صحبت کن آشغال ,نمیرم بیرون مثلا چه غلطی می خوای بکنی؟؟؟
خلاصه اومد جلو و منم پاشدم رفتم طرفش ,رسیدیم به هم یقه همدیگرو گرفتیم بعد پوووووووف جفتمون زدیم زیر خنده و گفتیم بچه ها استادتون ساعت 10/30 میاد ما هم دانشجوییم نترسید !!! ^_^
بابام ماشینو برده بود مکانیکی و گفته بود : یه صدای ریزی میده،قربونت یه دوری بزن باهاش ببین چشه!
مکانیک هم یه دوری میزنه و میاد و میگه:؟داداش قربونت ، کدوم صداشو میگی ؟؟؟؟؟؟
))))) سال سوم دبیرستان که بودیم ی روز یکی از دبیر هامون نیومده بود ماهم رفتیم دفتر گفتیم توپ والیبال می خوایم ناظم گفت نداریم به جاش ی توپ بسکتبال بهم داد بعد چون نمیشد تا توپ بسکتبال والیبال بازی کرد تصمیم گرفتیم فوتبال بازی کنیم بعد چند دقیقه ناظم و مدیرو معلم ورزش از دفتر بیرون اومدن نمیدونم چرا از اون به بعد به چشم معلولین ذهنی بهمون نگا میکنن
شمام اگه خاطره ای چیزی دارید تعریف کنید باحال میشه
نظر و سپاس فراموش نشه

بازی آنلاین
آپلود عکس





![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



