امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم

#2
اینم از جلد رمان:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم

پست اول
با چشم های پف کرده به آینه خیره شدم ، قیافه ای غریبه مقابلم ظاهر شد ، چنگی به آینه زدم و یک قدم به عقب رفتم ، موهایم را به پشت گوش انداختم و با خودم گفتم:
- فقط با این...
ضربه های متوالی به در برخورد کرد و به دنبالش صدای تکراری و حال به هم زنه:
- خانم؟ میشه بیام تو؟ خانم؟
عصبی تر از همیشه داد زدم:
- نخیر نمیشه ، بفرمایید برید.
- اما آخه...
- بـــرو.
چمدانم رو باز کردم ، لباسی به سیاهی شب و چشمام برداشتم و تن کردم ، خیلی آروم از اتاق خارج شدم ، آرمان روی مبل چرمی سیاه رنگ توی سالن نشسته بود ، چشمام از نفرت پر شد ، خیلی آروم رفتم و روی مبل کنارش نشستم ، حس می کردم در مبل حل شدم ، سیاهی لباس و مبل مکمل هم بودند ، نیم ساعتی به سکوت گذشت و اون خیره به میز جلوی پاش و من خیره به فرش زیر پام بودم ، بالاخره آرمان سکوت رو شکست:
- حالت چطوره؟
چشم هام رو باز و بسته کردم و با خشم نگاش کردم ، بی توجه به نگاهم ، دوباره پرسید:
- حالت چطوره؟ خوبی؟ چیزی نیاز نداری؟
پوزخندی به وضوح قابل مشاهده گوشه لب هام نقش بست و بعد صدای بلند"هه" گفتنم ، چشم هاش رو کمی بزرگ کرد و بعد خیره نگاهم کرد ، با یه سکوت ، با صدایی تقریبا بلند گفتم:
- اگه تا الان موندم به خاطر تو نبوده ، تو رو فقط به عنوان یه موجود اضافی تو زندگیم می پذیرم ، پس کاری نکن که کلا محوت کنم از زندگیم.
آرامش همیشگیش سخت آزارم میداد ، صداش شنیده شد:
- چرا؟
- واسه حرف زدن دیره ، دیگه نه توضیح میدم ، نه توضیح می خوام ، فقط هستم ، نه با تو ، برا خودم هستم...
- دوسم نداری... جرم منه؟ تقصیر منه؟
عصبی داد کشیدم: به خودم مربوطه.
اون هم کمی صداش رو بالا برد و گفت:
- من نبودم که می کشتنت بیچاره.
- یه بار مردن بهتر از صدبار کشته شدن تو این خونس. فقط برو... گمشو.
- چی باعث شده اینطوری بشی عشق من؟
دو قطره اشک ، هم زمان از چشمام باریدن و من ابتدا لب هام رو به هم فشردم و بعد با یه صدای خفه گفتم:
- آرمان... تو زندگیم اضافه ای...
- الان یادت اومده؟
دوباره صدام بالا رفت:
- چون تو رو شناختم.
- حرف بزن لامصب ، بگو چی شده...
- برو بمیر... زمان حرف زدن تمام شده ، وقتی سکوت کرده بودی باید فکر الان رو می کردی...
- وقتی بدون لمس تنت ، حتی بدون شنیدن صدات...
حالت التماس و ناتوانی گرفت و ادامه داد:
- عاشقت شدم... دیگه چی می خوای تو دختر؟ عشقم پاکه...
- هه ، پاک ، انقدر دوروبرت داشتی که نیازی به من نبود...
یک لحظه خودم ساکت شدم ، حرفی که نمی خواستم بزنم رو زدم اما خیلی مهم نبود ، خیلی آروم گفت:
- چی گفتی؟
نگاهم رفت به سمت خدمتکار های فضولی که به بهانه ی کار ، با چهارتا گوش و چهارتا چشم به ما گوش میدادن و نگاه می کردند. عصبی به همشون نگاه کردم و داد زدم:
- زود برید پی کارتون.
در عرض چند ثانیه سالن خالی شد ، آرمان آروم بهم نزدیک شد ، چشم های خون گرفتم رو تو چشماش دقیق کردم و با یه صدای متوسط گفتم:
- ازت متنفرم.
آرمان ثابت شد و حرکتی نکرد ، پوزخندی زدم و برگشتم به اتاق ، در اتاق رو قفل کردم ، موبایلم روی میز داشت خودکشی می کرد ، رفتم سمتش و جواب دادم:
- بله؟
- نگران شده بودم.
- سلام ، خوبی؟
- کجا بودی دختر؟
- داشتم با آرمان حرف می زدم. یعنی دعوا...
- چندبار گفتم حرف نزن باهاش؟
- نمیشه ، اعصابمو خورد می کنه.
- می خواستم یه سر بیام پیشت.
- بعد از ظهر آرمان نیست ، بیا.
- باشه عزیزم ، خودتو ناراحت نکن ، فعلا.
- خدافظ.
قطع کردم ، یه کتاب برداشتم و شروع به مطالعه کردمم ، یکم که گذشت خوابم گرفت و به خواب رفتم ، نمی دونم ساعت چند بود که با یه صدا که تازگیا بهش آلرژی پیدا کرده بودم بیدار شدم:
- خانم؟... خانم؟... لاله خانم اومدن.
بی حوصله گفتم:
- بگو بشینن تو سالن میام خدمتشون.
بلند شدم ، لباس هام رو عوض کردم ، موهام رو مرتب کردم و رفتم بیرون ، لاله رو کاناپه نشسته بود ، از دور که منو دید ، دوید به سمتم ، بغلم کرد و گفت:
- عزیزدلم.
در بغلم فشردمشو گفتم:
- دیگه به ما سر نمی زنی...
- خفه شو ، چطوری؟
- خوبم.
نشستیم رو مبل ، لاله هم سن خودم بود ، یه دختر مستقل ، محکم و خوشکل بود ، خیلی دوسش داشتم ، دوستی بود که همیشه کمک می کرد به آدم ، همیشه همراه آدم بود ، آدمی نبودم که بتونم احساساتم رو بروز بدم ، آدم مغروری بودم ، غرور زیادیم خودم رو هم خیلی آزار میداد ، بعضی وقتا فکر می کردم اگه لاله نبود شاید دووم نمیاوردم تا الان ، با یادآوری این جمله یه لبخند بهش زدم و گفتم:
- خیلی دوست دارم عوضی.
یه لبخند خوشکل زد و گفت: منم همین طور.
یکمی حرف زدیم ، بعد لاله گفت با هم بریم بیرون ، برگشتم به اتاقم ، این روزا عذادار خودمم ، یه شلوار مشکی با یه مانتوی سیاه برداشتم و پوشیدم ، موهام رو بستم و شال مشکی رنگ رو سرم کردم ، از اتاق رفتم بیرون ، لاله موهاش رو مرتب می کرد ، دوتایی به سمت در خروجی حرکت کردیم ، تو راه یکی از خدمتکارا رو دیدم ، خشک و خیلی سرد بهش گفتم:
- من می رم بیرون.
من و لاله از خونه بیرون رفتیم ، بعد از گذشتن از اون حیاط سلطنتی و مزخرف بالاخره از اونجا خارج شدیم ، سوار ماشین لاله شدم ، حرکت کرد و به محض سوار شدن ، ضبطش رو روشن کرد ، صدای یه آهنگ آشنا اومد ، وقتی که تموم شد آهنگ بعدی و همین طور ، هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمیشد ، رسیدیم ، از ماشین پیاده شدیم ، از همون بچگی ، شاید بهترین دوران زندگیم تو زمان های با لاله بودن خلاصه میشد ، نشستیم روی یه تخت و کلی حرف زدیم ، شب هم لاله منو رسوند خونه و خودش رفت. از در خونه وارد شدم و مسافت رو تا سالن اصلی طی کردم ، آرمان طبق عادت همیشش روی کاناپه سیاه رنگ نشسته بود ، با خودم فکر می کردم ، چجوری یه روزی به این آدم اعتماد کردم؟ به کاناپه خیره شدم و با یاد روزی که تو آغوشش بودم...
- دنیای منی تو کوچولو.
- انقد دوسم داری؟
- خیلی بیشتر...
- آرمان؟
- جانم؟
- تنهام نذار... هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت ، باشه؟
- چشم عزیز دلم...
موهام رو عقب دادم و پشت گوشم گذاشتم و خودم رو سفت تر به آغوشش چسبوندم ، موهام رو بویید و گفت: زندگی ام بسته به تار موت اینقدر زندگی ام را پشت گوش ننداز... لبخند زدم و بهش گفتم:
- تو همیشه مال منی ، باشه؟
- معلومه عزیزم.
- این یه دستور بودا.
- چشم سرورم.
مستانه یه لبخند از سر شادی و امنیت زدم...

پاسخ
 سپاس شده توسط هیوا1 ، ღ ツ setareh ツ ღ ، ساچلين ، پری خانم ، rezaak ، مارال 2 ، شکوفه2 ، spent † ، Spell †


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان حرمت عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم - ըoφsիīkα - 17-03-2014، 13:44

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟
  رمان تلخ و شیرین
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
  رمان فوق‌العاده ترسناک «فرزند ابلیس» | نوشته‌ی خودم
Heart رمان[انتقام شیرین]
  رمان تمنا برای نفس کشیدن
  رمان الناز (عاشقانه)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان