امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عروس 18ساله (اگه اینو از دست بدی دیگه از دستش دادی حالا خودتون میدونین)

#9
بچه ها چون مدرسه ها داره شروع میشه و من دیگه نمی تونم بیام پس میخوام روزی سه قسمت بزارم که هر چی زود تر تموم شه
________________________________________________________________________________​__________________
انهابه سمت ساختمان فرودگاه رفتند چمدوناشونو از باربری تحویل گرفتند تاکسی دربست کردن و به هتل رفتند...

وقتی به در هتل رسیدن هردوازماشین پیاده شدندوبه طرف انجا راه افتادند بعدازواردشدندازدربزرگ وشیک ان که پلکانهای زیبایی پوشیده از کف پوش قرمز داشت ... به سمت لابی هتل رقتند ... فرهاد گفت: همینجا منتظر باش تا هماهنگ کنم ...
یاسی محو تماشای انجا شده بود کف پوش انجا رنگ قهوای روشن بود مبلمان شیکی به بهترین شکل در سالن چیده شده بود درخچه های تزینی و تابلو های هنرمندانه زیبا در گوشه و کنار به چشم میخورد ... یاسی دوباره احساس کرد کسی داره اونو نگاه میکنه ...فکر اون چشمان خاکستری لحظه ای از ذهنش گذشت ...مشتاقانه برگشت ...اما با دیدن چهره پر تمسخر فرهاد قیافه اش اویزون شد ...
فرهاد با لحن همیشگی گفت : چیه باز عین ندید بدیدا زل زدی به در و دیوار.. ابرومو بردی ...
یاسی که واقعا دیگه تحمل شنیدن این لحن صدا رو نداشت با خشم به فرهاد رو کرد و گفت : تو هم نمیخواد این همه ادای ادمای تازه به دوران رسیده رو در بیاری
فرهاد با خنده گفت : مرسی از تعریفتون میشه واضح تر بگید ...
یاسی که از خنده اون عصبی تر شده بود گفت: یعنی میخوای نشون بدی همه چیز و تجربه کردی و هیچی تو رو به هیجان نمیاره... ولی مطمئنم فقط داری وانمود میکنی ....ااااااه حالم از ادمایی مثل تو به هم میخوره ....
سریع ساکشو برداشت و به سمت پله ها رفت ...
فرهاد که باز از عصبانی شدن یاسی سر کیف اومده بود با خنده بلندی گفت :حالا کجا تشریف میبری ؟
یاسی با خشم گفت : قبرستون ... زیر گل .. هر جا که از قیافه نحست دور باشم ...
فرهاد هم با همون خنده گفت : نمیخوای شماره قبرتو بدونی.... عزیییییییزمممممم؟؟
یاسی که تازه یادش اومد شماره اتاق رو نمیدونه ایستاد که این کار خنده فرهادو بیشتر کرد ....و یاسی رو عصبی تر ...
یاسی : زیر گل بخندی ... شماره این اتاق خراب شدتو بگو دستم افتاد ...
فرهاد گفت: تشریف بیارید با اسانSور میریم ...
یاسی که سر لج افتاده بود به سمت پله ها رفت و گفت : ترجیح میدم تو این پله ها بمیرم ...تا اینکه با این اسانSور همراه تو سالم برسم ....
فرهاد که انگار از لجبازی یاسی کلی کیف کرده بود گفت پس مسابقست ... باشه قبول ... اما اگه زود تر از من رسیدی میزارم بیای تو اتاق ...
وگرنه باید تا 1 ساعت پشت همون در بمونی ...
یاسی تا زه بخودش اومد که چه غلطی کرده گفت اما تو با اسانSوری ومن...
فرهاددپرید وسط حرفش که خودت خواستی پس طبقه 4 اتاق 103 میبینمت عزیزم .. و رفت سوار اسانSورشد ... یاسی ساکشو تو بغل باربری که داشت از اونجا رد میشد انداختو همونطور که به سرعت از پله ها بالا میرفت داد زد : طبقه 4 اتاق 103 ....
بار بر شکه شده به رفتن او نگاه میکرد ...
یاسی با اخرین سرعتی که از خودش سراغ داشت از پله ها بالا میرفت ... انگار تو هوا داشت پرواز میکرد ...
5 تا پله دیگه مونده به طبقه 4 احساس کرد دیگه رمقی واسش نمونده و هی میگفت یاسی ..... ببین چه ....غلطی.... کردی .. خاک...تو.. گورت..کنن... که همیشه.. تنت ...میخواره ..واسه کل کل...
همین لضه به راهرو طبقه 4 رسید که دید فرهاد هم از اسانSور بیرون اومد ...نگاهشون به هم گره خورد یدفعه هردو عین جت دوییدن به سمت اتاق...
فرهاد در همون حال گفت خیلی سگ جونی دختر چطوری این همه پله رو دوییدی...
یاسی به تلافی این حرف پاشو گذاشت جلو پای اون که نزدیک بود فرهاد با مخ بیاد پایین ...
اما با دستاش شونه های یاسی رو گرفت و اونو عقب انداخت ..یاسی کت فرهادو گرفت و کشید و ...
خلاصه هی همدیگه رو عقب میزدن تا اینکه فرهاد جلو افتاد ..یاسی که دید به در رسیدن و فرهاد جلو با همه قدرتش از جا پریدو خودشو انداخت رو فرهاد و هردو جلوی در اتاق با صورت فرود اومدن ...

فرهاد حسابی از پا در اومده بود منونده بود این دختر این همه زور و از کجا اورده... بلند شد و یاسی هم پشت سر اون داشت تقلا میکرد تا فرهاد در و ا کرد بپره تو اتاق ..
اما فرهاد جلو اونو سد کرده بود تا در وا کرد اومد داخل شه یاسی از زیر دستش در رفت اومد داخل اما فرهاد از پشت پیرهن اونو گرفت یاسی با زور برگشت خودشو از دست فرهاد جدا کنه که پاش توی پای فرهاد گیر کردو هر دو روی هم به زمین افتادن تو همون هین صدای جر خوردن پیرهن یاسی هم اومد و سفیدی سینه هاش مشخص شد ....دیگه رمقی واسشون نمونده بود ...فرهاد خودشو از رو یاسی انداخت اونور ... ...در اتاق لنگه واز ...هر دو رو زمین نفس زنان افتاده ..
که صدای وااااووو..... پسر بار بر اونا رو به خودشون اورد.....
فرهاد سریع از جا بلند شد و جلوی پسر ایستاد ..اما پسر شکه و خیره به پیرهن پاره شده یاسی چشم دوخته بود ....فرهاد که اونو تو اون حال دید ..زد پس کله پسره وگفت: ااااووووی ِِ کجا رو نگاه میکنی ؟؟؟
پسی که به خودش اومده بود با تته پته گفت:ههههیییجججاااا... ببخشید ...چمدونا رو گذاشتو رفت ...
فرهادم چمدونا رو برداشت و داخل اومد ...دید یاسی چشماشو بسته و اروم نفس میکشه ...فهمید از فرط خستگی از حال رفته ...
چمدونارو رها کرد ... . امد کنار یاسی و اروم دستشو زیر بدن اون گذاشت و به راحتی اونو از زمین بلند کرد و به سمت تخت برد وبه نرمی اونو رو تخت گذاشت ...
باورش نمیشد این فرشته همون گربه وحشی خودش باشه ... چشمش به سفیدی سینه یاسی افتاد و لحظه با خودش گفت پسره بدبخت حق داشت اینطوری شکه بشه... و خندید.......حتما با خودش چه فکرا که نکرده.....
چمدون یاسی رو باز کرد لباس خواب حریر زرشکی رو بیرون اورد ...
اروم دکمه های لباس اونو باز کرد ..لحظهای دلش خواست همه اون بدن سفیدو
بوسه بارون کنه و تو بغل بگیره .. اما بعد به خودش نهیب زد نه... هنوز نه ...
سریع لباس حریر رو تن یاسی کرد و از اتاق بیرون رفت ....
ساعتی گذشت که یاسی اروم چشماشو باز کرد...همه جا تاریک بود فقط از پنجره هتل که رو به دریا باز میشد نور ضعیف مهتاب به درون اتاق میتابید ...از تخت پایین اومد ....اما دردی تو سرش احساس کرد ... اروم به سمت پنجره رفت و اونو باز کرد ... خدای من چه صحنه ای بود ...
وسط اسمون سرمه ای رنگ ...مهتاب نقره ای غوغا به پا کرده بود ... ستاره های بزرگ و کوچک چشمک زنون دور مهتاب حلقه زده بودن گویی جشن و سروری تو اسمون به پا بود...دریا از نور مهتاب انچنان برق میزد که انگار روی اونو پر الماس کردن .. .. پسری کنار صخرهای نزدیک دریا نشسته بود و با سوز میخوند و گتیار میزد .. و باد صدای اونو به هرجا میبرد ....
یاسی هم بی اراده با او همراه شد و زمزمه میکرد :

عاشقم من عاشقی بیقرارم کس ندارد خبر از دل زارم
ارزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه ارزو مندم بر تو پا بندم
از تو وفا خواهم من زخدا خواهم تا به رهت بازم جانم
تا به تو پیوستم از همه بگسستم بر تو فداسازم جاانم ...
اهنگ که تموم شد یاسی خیسی اشک رو رو صورتش حس کرد و
بی اختیار گفت: .خدایا بنازم به این تابلویی که خلق کردی...

به من چی به من نمی نازی...یاسی وحشت زده برگشت . فرهادو فرو رفته در مبل خیره به خود دید ...قلبش عین گنجشک تو سینه میزد ...
با لکنته زبون گفت: توو..توو
خودشو جمع و جور کرد و گفت:توکی باشی که من بهش بنازم...
فرهاد که از این حرف کمی رنجیده بود از جا بلند شد و به سمت یاسی رفت و گفت من کی هستم ...؟؟ و در حالی که یاسی رو تو بغلش میگرفت گفت: من شوهرتم عزیزم .. الانم اومدیم ماه عسل اگه فراموش کردی ...
یاسی خودشو از بازوهای فرهاد رها کرد ...و گفت من همچین حسی ندارم ...
تو فقط .... فقط... نمیدونست چی باید بگه .. واقعا فرهاد واسه اون چی بود ....
فرهاد دوباره سعی کرد اونو تو بغل بگیره و به ارومی گفت: من فقط چی؟
یاسی رفت به سمت حمام و. گفت : تو فقط هیچکس واسه من نیستی.... رگای گردن فرهاد از حرف یاسی منقبض شد ... با خشم به سمت یاسی رفتو انو از زمین بلند کرد و گفت : حالا میبینیم من واسه تو کی هستم ...
یاسی ترسیده سعی میکرد از بغل اون بیاد پایین اما فرهاد عصبانی اونو به سمت تخت میبرد ..
یاسی ب ا همه قدرت تقلا میکرد . فحش میداد : ولم کن عوضی تو واسه من هیچی نیستی ...
اما با این حرفا فرهاد جری تر میشد ...محکم یاسی رو روی تخت کوبوند و دستاشو که داشت سعی میکرد صورت فرهادو خراش بده گرفت و روی بدن ظریف یاسی قرار گرفت و لباش رو روی لبای یاسی گذاشت ..
اما این بار یاسی نمیخواست تسلیم بشه . عین یه گربه خشمگین دست و پا میزد.. لبای فرهاد و که داشت با حرارت لباشو میبوسید طوری گاز گرفت که خودشم شوری خون اونو حس کرد ....
اما فرهاد دست بردار نبود انگار که بدنش ضربات مشت یاسی رو حس نمیکرد ...واو همینطور لبها ..گونه ها و گردن سفید یاسی رو میبوسید ...یاسی دست از تلاش بیهوده برداشت و با تعجب دید خودشم داره به بوسه های فرهاد جواب میده ان هم با حرارت تمام چه حس عجیبی بود این حس ..... زمزمه های عاشقانه
فرهاد زیر گوشش لبهای تبدار اون همه و همه یاسی رو به دنیای دیگه ای برد ...
دنیای پر رمزو راز عشق ....
و باز لحظه ای از ذهنش گفت : یعنی این همون فرهاده ... همون فرهاد خشک و بی احساس ........

طرفای ظهر بود که یاسی چشمای میشی نازشو با شوق باز کرد ... از فکر شب قبل بند بند وجودش احساس لذت بخش و عجیبی موج میزد ... پس فرهاد اونو دوست داست و با همه وجود میخواست ... این حرفا رو خود ش زیر گوشش یاسی با عشق زمزمه کرده بود ...
تو همین فکرا بود که در اتاق باز شد و فرهاد با سینی صبحانه وارد و به سمت یاسی رفت ..
سلام گربه وحشی با لاخره بیدار شدی ...؟؟
یاسی که از رخ داد دیشب کمی خجل بود به ارومی جواب سلام اونو داد ... و خواست ازش تشکرکنه که فرهاد با همون لحن سر و پر تمسخر همیشگی به یاسی گفت : امید وارم زیاد از اتفاقات دیشب هیجان زده نشده باشی ...چون من اون کارو فقط و فقط واسه اینکه یادت بندازم کی هستم انجام دادم و بس حرفای دیشبم به پای حرفای رختخوابی بزار عزیزم ...
یاسی که تو عالم دیگه ای بود با حرفای فرهاد انگار سطل اب یخ روش ریخته باشن وا رفت ....انچنان احساس حقارت کرد که میز صبحونه ای فکر میکرد فرهاد با عشق اونو واسش اورده به طرف اون پرتاب کرد وگفت : گمشو بیرون عوضی پست ... گمشو .... اما فرهاد که جا خالی دادد وبا لبخند کجکی گفت : نشونه گیریت افتضاحه عزیزم ... یادم بنداز بعدا یاد بدم ...
یاسی با خشم از تخت پایین پرید و به سمت فرهاد حمله ور شد : کثافت اشغال ...میکششمت...
فرهاد خوشحال از خشم یاسی سریع از اتاق خارج شد و در رو بست ....
یاسی که دید اون رفت بی اختیار وسط اتاق نشستو بلند گریه کرد ....به خودش به سرنوشت شومی که داشت به همه و همه لعن و نفرین فرستاد ...
ساعتی گذشت دیگه اشکاش خشک شده بودن ... بلند شد و رفت حمام ...وان حمام و پر اب گرم کرد و تن خستشو به دست اب سپرد ... با خودش فکر کرد ...نه نباید بزارم غرورمو له کنه ... من نمیزارم منو پیر و خسته کنی فرهاد ... اره من هنوز 18 سالم نشده نمیزارم تبدیل به یه افسرده منزویم کنی ... نمیزارم ...
با حوله بدن خوش هیکل و سفیدشو خشک کردو با روغن مخصوص همه بدنشو برق انداخت بلند شد لباسشو تن کنه که فرهادو فرو رفته تو مبل خیره به خود دید ....بی اعتنا به اون ... لباس شو یکی یکی پوشید ... پشت ایینه نشست و موهای شرابی نازشو حالت داد و ارایش ملیحی انجام داد اومد کلاهشو برداره بره بیرون که فرهاد رو جلوی در دید ....
فرهاد با بخند کذای گفت: مادمازل کجا تشریف میبرن؟ اونم با این لباس لختی و این ارایش افتضاح؟
یاسی هم با همون خونسردی گفت: میرم کاباره یکم قر بدم حالم بیاد سر جاش...امری باشه؟
فرهاد متعجب از لحن اون گفت : برو لباستو عوض کن .... ماتیکتم پاک کن تا با هم بریم کنار دریا ...
یاسی اما لجوج و سرکش خواست درو واکنه بره بیرون که فرهاد اونو هل داد عقب گفت : مگه با تو نیستم ؟
یاسی اما خونسرد جواب داد : جنابعالی کی باشی که به من امر و نهی کنی .. فرهاد عصبی گفت : من کی ام ... میخوای باز نشونت بدم... اومد دست یاسی رو بگیره یاسی دویید رفت تویدستشویی ...دررو هم قفل کرد ...
فرهاد دستگیره درو گرفت و پایین و بالا میکرد و با عصبانیت میگفت : وا کن ای لعنتی رو ... یاسی ... مگه با تو نیستم واکن .... اگه نکنی در میشکونم ....
اما یاسی گوشش بده کار نبود و تو فکر اینکه چطور از اونجا بیرون بره ....
چند دقیقه گذشت صداهایی از اون تو میومد فرهاد نگران شد ... با یه لگد محکم درو شکوند ... از چیزی که دید دهنش باز موند ... پنجره بالای دستشویی فرنگی باز بود و خبری از یاسی نبود ....
فرهاد لحظه ای به خود اومد و گفت :واقعا عین جن میمونی یاسی ... و سریع رفت خودشو به پایین برسونه..
از اونوریاسی که با بدبختی خودشو از اون پنجره کوچیک رد کرده بود حالا رو نردبون چسبیده به دیوار هتل داشت میومد پایین که یهو پاش لیز خورد... بیاختیار جیغ بلندی کشیدو ...بین زمین و اسمون معلق شد .. همونطور که جیغ میزدو به پایین سقود میکرد یهو احساس کرد دستی اونو گرفت و به داخل کشوند ...و افتاد روی یه ادم ....یکم که به خودش امود بلند شد نشست .. برگشت ناجیشو ببینه که چشماش به نگاه خاکستری خندونی گره خورد ....با بهت به اون گفت: ش...ششمااا.......
پسر با همون لبخند مهربون گفت: رو زمین دنبالت میگشتم ..اما از اسمون گرفتمت خانم یاسی ...
یاسی که داشت شاخ در میاورد گفت: تو ..تو ...اسم ..منو از کجا میدونی...
پسر که از حالت بامزه یاسی خوشش اومده بود با همون لحن مهربون
گفت: تو فرودگاه از زبون مادرت که داشتی باهاش خدافظی میکردی شنیدم ...
یاسی هنوز از بهت بیرون نیومده بود پسر دستشوجلو صورت یاسی تکون داد و گفت: میگم چرا بجای اسانSور از این نردبون خطر ناک اومدی پایین نگفتی بیفتی ممکنه چه بلایی سرت بیاد؟؟
یاسی از اون حالت بیرون اومد و یادش افتاد از اون پسر تشکر نکرده ...
از جاش بلند شد و گفت: واقعا نمیدونم چطوری از شما تشکر کنم .. دلم میخواد جبران کنم اما نمیدونم چطوری؟؟؟
پسر هم که از جا بلند شده بود روبه روی او ایستاد و گفت: درخواست شام منو قبول کن....
یاسی متععجب از رک بودن اون گفت: ببخشید اما من نمیتونم قبول کنم ...
پسر گفت: چرا؟؟؟
یاسی با اکراه گفت:آخه من حتی اسم شما رم نمیدونم ... بعدشم من متاهلم ...
پسر دستشو دراز کردوگفت : من بهزادم کیانی ..28 ساله از تهرانم و
البته میدونم شما متاهل هستید و حتما واسه ماه عسل اومدین .. اگه دوست داری میتونی با شوهرت بیای .. من دلم میخواد با شما بیشتر اشنا شم...
یاسی که دنبال یه راهی واسه تلافی کار فرهاد بود رو به بهزاد کرد و گفت :باشه قبول ..اما به شرطی که منو تو نقشه ام یاری کنید ...
بهزاد خوشحال از قبول درخواستش گفت: حتما ... روی من حساب کن یاسی عزیز...
خوب بهتره قبل از شام یه دوری این اطراف بزنیم منم نقشمو میگم ...
یاسی نمیدونست چرا اینقدر با بهزاد احساس راحتی میکنه ...احساس میکرد سالهاست بهزاد و میشناسه و اونو قبلا دیده.. شاید زمانهای خیلی دور ...اما یادش نمیومد کجا ...
بهزاد رو به یاسی کرد و گفت میشه صورتتو برگردونی تا من لباسمو عوض کنم ...
یاسی گفت:البته میخواست از در بیرون بره...اما ترسید فرهاد اونو گیر بندازه ...
یاسی روشو برگردوند....اما جلوش یه ایینه بلند قدی بود که از اون تو بهزادو دید که داره پیرهنشو بیرون میاره ...
از دیدن اندام ورزشی اون دلش لرزید . و با خودش گفت درست عین هیکل فرهاده فقط با این تفاوت که سینه اون بی مو بود
اما سینه ی فرهادو موهای نرم سیاه و مجعدی پوشونده بود ...
بهزاد که دید یاسی زل زده به ایینه وداره اونو تماشا میکنه خندید و گفت : مثلا قرار بود منو نگاه نکنییا؟
یاسی خجالت زده از حرکت خود سرشو پایین انداخت و گفت : ببخشید حواسم نبود باور کنید ...
بهزاد با همون لخند گفت: اشکال نداره ...من حاضرم بریم؟
یاسی هم دستی به موهاش و لباسش که اشفته شده بود کشیدو گفت بریم ......
بهزاد در اتاق رو باز کرد تعظیم کوچکی کرد و گفت : اول خانما....
یاسی یه لحظه اونو با فرهاد مقایسه کرد ...فرهاد تا حالا به اون احترام نذاشته بو ...
بعد با خودش گفت: خوب منم به اون احترام نذاشتم ....بی توجه به افکار خود
با بهزاد همراه شد و به سمت ساحل رفت ....

اما فرهاد وقتی دید یاسی از پنجره فرار کرده سریع با اسانSور خودشو رسوند پایین تا مچ اونوکه داشت از نردبون استراری پایین میومد بگیره .. وقتی رسبد پایین به سمت نردبون رفت اما کسی رو روی اون ندید ...
کلافه و پریشون اطراف و نگاه کرد اما اونو ندید ..با خوش گفت حتما این ور پریده رفته کاباره اگه اونجا ببینمش ..... و رفت به سمت کاباره بزرگ....
از نطرف همینه فرهاد رفت .. پشت سرش یاسب و بهزاد اروم قدم زنان به سمت ساحل رفتن...
بهزاد گفت: موافقی با قایق یه دوری بزنیم ...
یاسی هیجان زده گفت: اره ... خیلی دلم میخواد ..اخه تا حالا سوار نشدم ..
بهزاد با ذوق دست اونو گرفت و گفت: چه عالی... اینقدر دوست دارم با ادمایی که تازه میخوان چیزی رو امتحان کنن همراه بشم ...از هیجان اونا منم هیجان زده میشم ....
اینبار یاسی بلند فکرشو به زبون اورد و گفت درست برعکس فرهاد ی...
بهزاد: چرا؟؟
یاسی : آخه اون وقتی فهمید من اولین بارمه سوار هواپیما میشم کلی منو مسخره کرد .....
بهزاد لحن ارومی گفت : اره حرفاشو فهمیدم ...
باز یاسی با تعجب به بهزاد نگاه کرد.....
بهزاد خندون از حالت یاسی گفت: چیه خانمی تعجب کردی.... خوب من درست پشت سر شما نشسته بودم و حرفاتونو میشنیدم ....
هیس⇦⇦چوب خدا صدا ندارد
پاسخ
 سپاس شده توسط ♫♪ RoZa ♪♫ ، neg@ar ، -Demoniac-


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان عروس 18ساله (اگه اینو از دست بدی دیگه از دستش دادی حالا خودتون میدونین) - نایریکا-13 - 14-09-2013، 8:46

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان