امتیاز موضوع:
  • 27 رأی - میانگین امتیازات: 4.37
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

نخونی پشیمون میشی=یه رمان خنده دار وباحال

#18
دستم ودراز کردم واشکاش وپاک کردم...لبخندتلخی بهم زدوگفت:هنوزم می خندم رها!!همیشه...جلوی همه...جلوی مامان...بابا...آروین...مهسا!! ولی دلم خیلی پره...دلم گرفته...(زیرلب ادامه دادSmileخیلی وقت بودکه همه چی وتودلم ریخته بودم ولی امروز وقتی اومدم پیش تونتونستم جلوی اشکام وبگیرم که نبارن!!
وقطره اشکی ازچشماش جاری شدکه خیلی سریع باپشت دست پاکش کرد...هیچ وقت آرش وانقد داغون ندیده بودم!!بسوزه پدرعاشقی...
توچشماش نگاه کردم و مهربون گفتم:می خوای خودم برم باخاله حرف زنم؟!
پوزخندی زدوگفت:چه فرقی می کنه؟!توبری یامن یاهرکس دیگه حرف مامان یکیه!!
سرش وانداخت پایین ورفت توفکر...منم بهش خیره شده بودم...کلافه اس...ناراحته...دلش گرفته!!خاله داره نامردی می کنه...مهسادخترخیلی خوبیه...حالاچون بابانداره وپولدارنیست آرش بایددورش وخط بکشه؟!!کاش خاله یه ذره به دل بچشم فکرمی کرد...کاش حالش ودرک می کرد...آرش واقعاحالش بده...
سکوت عمیقی حکم فرماشده بودوهیچ کدوممون هیچی نمی گفتیم که صدای زنگ گوشی آرش سکوت وشکست...
کلافه گوشیش وازتوی جیبش بیرون آورد...بادیدن اسم طرف،لبخندی روی لبش نشست وتک سرفه ای کردتاصداش صاف بشه...جواب داد:
- علیک سلام عروس خانوم!!خوبی شما؟!...مرسی منم خوبم...خونه رها...
پس داره بامهساحرف می زنه...به چشماش خیره شدم...یه غم عجیب توچشماش موج میزدولی وقتی داشت بامهساحرف می زد،لبخندروی لبش بود!!
ازفکراینکه آرش انقدربه فکرمهسائه که به خاطرش بااین همه غمی که داره بازم لبخندمی زنه،یه لبخنداومدروی لبم...
روبه آرش گفتم:گوشی وبده ببینم...
وبدون اینکه منتظربمونم،گوشیش وازدستش کشیدم وشروع کردم به حرف زدن بامهسا:
- سلام به عروس خانوم گل!!چطوری مهساخانومی؟!
مهساخندیدوگفت:سلام رهاجون...من خوبم .توخوبی؟!
- اِی منم بد نیستم...کجایی الان؟!
- خونه ام چطور؟!
باذوق گفتم:زود آماده شوبیابه این آدرسی که میگم...
وآدرس خونه امون و دادم وبدون اینکه بهش فرصت مخالفت کردم بدم،خداحافظی کردم وقطع کردم.
گوشی وبه سمت آرش گرفتم.لبخندی زدوگوشیش وازم گرفت...دوباره شیطون شدوگفت:هوی خانوم بی ریخت الکی واسه خودت مهمونی دعوت می کنی؟!چی می خوای بدی به خانوم من؟!
شیطون گفتم:یه غذایی واستون بپزم که دیگه کارتون به عقدوعروسی نکشه...غذای من وکه بخورین مرگتون حتمیه...اون وخ باقلب هایی آکنده ازمحبت وعشقی جاودان به دیارباقی می شتافید...
آرش خندیدوآروم زدتوسرم...لابه لای خنده هاش گفت:مرده شورت وببرن!!خودم غذادرست می کنم بابا...
باتعجب نگاهش کردم وگفتم:تو؟!!
- آره...
- چی می خوای بدی به خوردمون؟!نکشی مارویه وخ؟!!
خنده ای سردادودرحالیکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:امشب شام املت مخصوص آقاآرش داریم...
ازجام بلندشدم وپشت سرش واردآشپزخونه شدم...
وسایلی وموادی که نیازداشت وروی میز چیدم وخودمم روی اپن نشستم...
آرش بعدازشستن دستاش،روی صندلی نشست وشروع کردبه رنده کردن گوجه ها...
همزمان باغذادرست کردنش آهنگ سنه حیران تتلو روهم می خوندومسخره بازی درمیاورد:

اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم
راهِ جادّه بسته بود و من از راهِ دشت اومدم
با یه ماشین و یه ویلای درندشت اومدم
بچّه تبریز اومدم و با یه قِرِ ریز اومدم
سَنَه حیران اومدم و دنبالِ جیران اومدم
من بی دوشواری پریدم پشتِ نیسان اومدم

خیلی باحال می خوند...ادا درمیاورد وچاقورومثل میکروفن می گرفت جلوی دهنش ومی خوند...انقدخنده دیده بودم ازدست کاراش که دلم دردگرفته بود!!
بچّه تهران اومدم و من مردِ میدان اومدم
با یه پیکانِ اتاق هفتِ جوانان اومدم
من با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان او..
باصدای زنگ درآرش دست ازآهنگ خوندن برداشت...روبه من گفت:خانومم اومد!!
وازآشپزخونه خارج شدوبه سمت آیفون رفت ودکمه اش وزد...در ورودی رو برای مهسا بازکردومنتظرموندتابیادبال ا!!
مردم چه خرشانسنا!!یکی مثل من بعداز23 سال زندگی شرافتمندانه یه بی افم نداره،یکیم مثل این مهساخانوم یکی وپیداکرده که هی واسش دُلا راست میشه وعاشقشه!!خخخخخ
توام خلیا!!شوور می خوای چیکار؟!زندگی مجردی خودت وبچسب باو!!والا...
بالاخره مهساواردخونه شد.یه دسته گل نازتودستش بود...به ستمش رفتم وبغلش کردم...
گونه اش وبوسیدم وباذوق گفتم:خوش میگذره عروس خانوم!؟شنیدم پسرخاله مارواذیت می کنی...
خندیدوگفت:من آرش واذیت می کنم؟!نه بابا...اون همش من واذیت می کنه!!
چشمکی بهش زدم وگفتم:خودم می شناسم پسرخاله م وبابا!!خدابهت صبربده مهساجون...
آرش اخم مصنوعی کردوگفت:بی ادبا!!خوبه خودم اینجاوایسادم دارین درموردم بدمیگینا!!من بچه به این خوبی،آقا،نجیب،باادب...
مهساباخنده گفت:اون که صدالبته!!
ودسته گل تودستش وبه سمت من گرفت وگفت:ببخشید دیرخدمت رسیدم رهاجون!!
دست گل وازش گرفتم وبوش کردم...لبخندی زدم وگفتم:این چه حرفیه عزیزم؟!
آرش یه دونه زدتوسرم وگفت:بسه دیگه!!چقدواسه هم دیگه نوشابه بازمی کنید!!
وازکنارمون گذشت وبه آشپزخونه رفت...مهساخندیدوگفت:داری ازآرش کارمیکشی؟!الهی بمیرم براش!!
وبه آشپزخونه رفت.
منم یه گلدون وپرازآب کردم ودسته گل وگذاشتم توش بعدم گلدون وگذاشتم روی میزعسلی کنارمبل...
.به آشپزخونه رفتم وکنارمهساروی صندلی نشستم...لبخندشیطونی زدم وگفتم:والامن بهش گفتم که خودم درست کنم ولی نذاشت...
آرش خندیدوگفت:اونجوری که تومی خواستی درست کنی،من وخانومم وبه کشتن می دادی!!
وروبه مهسا ادامه داد:
- همین پیش پای توداشتم کنسرت اجرا می کردم...تواومدی نصفه نیمه موند...بقیه اش ومی خونم:

از لرستان اومدم و با چندتا مهمان اومدم
من قوی هیکل مثه رستمِ دستان اومدم
مرز و بسته بودن و با صدتا داستان اومدم
آره من بَدم ، من بَدم اصَن از هرجایی بگی اومدم
آره مشکل از منه مثلاً وقتایی قری اومدم
ولی دوست داشتم ، آره دوست داشتم
اصفِهونی اومدم ، تو این گرونی اومدم
گز خریدم من برات و ریختم تو گونی اومدم
بچّه شیراز اومدم ، از فِلکه ی گاز اومدم
حال نداشتم که بیام با منّت و ناز اومدم
داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ
داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
خودش و به قلبِ من بدونه قِصّه اِنداخت
این قسمت آخرش وکه می خوندهی به مهسا اشاره می کردو ادا درمیاورد...من ومهسا انقدخندیدیم که حدنداشت!
خلاصه آرش بعدازکلی مسخره بازی املت مخصوص آقاآرش ودرست کردومیزشام وچید...
غذاش خیلی خوشمزه شده بود!!خداییش یه کدبانوی به تمام معناس!!!سرمیزشامم انقدچرت وپرت گفت که ما ازخنده روده برشدیم...اصلاانگارنه انگارکه تاقبل ازاینکه مهسازنگ بزنه داشت گریه می کرد!!آرش خیلی قوی بودکه بااون همه غم وغصه بازم لبخندمی زدومی خندید...خاک توسرم کنم که حتی قده یه نخودم به پسرخاله ام نرفتم!!همش تایه ذره مشکلاتم زیادمیشه می زنم زیرگریه!!
اون شب مهساوآرش تا12 شب خونه من بودن...خیلی بهمون خوش گذشته بود...کاش آرش ومهساهرشب بیان پیشم...

[align=justify][color=#000000][size=x-small][font=Tahoma][size=x-large][font=times new roman,times,serif]عصبانی کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...باپام درومحمکم بستم وکیفم وپرت کردم روی مبل...مقنعه ومانتوم وهم درآوردم وشوشتون کردم روی یه مبل دیگه!
روی مبل نشستم وصورتم وبادستام پوشوندم...
امروزمعاون آموزشی دانشگاه اعلام کردکه یواش یواش به فکرپایان نامه لیسانسمون باشیم...مشخص کردکه کدوم استاد،استادراهنمای چه کسایی بشن...ازشانس خرکی بنده هم حسینی شداستادراهنمای من...امروزباهاش کلاس داشتیم...کلی برای بچه هایی که بایدپایان نامه تحویل می دادن حرف زدوگفت برای پایان نامه چه کارایی بایدبکنیم و...
کلاس که تموم شد،من وصداکردگفت بیاکارت دارم...مونده بودم حسینی بامن چه کاری می تونه داشته باشه...رفتم سمت میزش ومنتظرموندم تاببینم چی می خوادبهم بگه...ازم پرسیدکه درموردموضوع پایان نامه ام فکرکردم یانه!
ازقبل روی موضوع پایان نامه فکر کرده بودم...موضوعم وبهش گفتم اونم کلی تشویقم کردکه طرحت خیلی خوبه واین حرفا...بعدبرگشت بهم گفت:امسال تعداد دانشجوهایی که من استادراهنماشونم خیلی زیاده وسرم فوق العاده شلوغه...می ترسم نتونم اونجوری که بایدوشایدکارم وخوب انجام بدم...موضوعیم که توانتخاب کردی خیلی خوبه واگه خوب روش کارکنی پایان نامه عالی ازآب درمیادولی نیازبه دقت وحوصله زیادی داره البته کسی هم بایدباشه تاکمکت کنه...چون خیلیای دیگه ام هستن که من استادراهنماشونم،ممکنه اونقدری وقت نداشته باشم که به خوبی راهنماییت کنم...نظرم اینه که حالاکه بارادوین همسایه شدی،بهتره ازش بخوای تابهت کمک کنه...پایان نامه ای که برای مدرک لیسانسش ارائه دادمحشربود!! اگه رادوین کمکت کنه،قطعاپایان نامه خوبی ارائه میدی...البته این بین منم کنارنمی کشم...هروقت که مشکلی داشتی من درخدمتم...ولی اگه رادوین کمکت کنه هم برای خودت بهتره هم برای من...همسایه ایدوراحت می تونی ازش کمک بخوای...
یعنی اون لحظه دلم می خواست کیفم وبکنم توحلق حیسنی!!مرتیکه بی شعوراینم پیشنهاده به من میده؟!من حاضرم بمیرم ولی ازرادوین کمک نخوام!!
اصلاحسینی ازکجامی دونست که من بارادوین همسایه شدم!؟اینم سواله تومی پرسی؟!ندیدی اون روزتودفترچقدبارادوین صمیمی بود؟؟خب حتمارادوین بهش گفته دیگه!!
آخه حسینی چراداره این کاروبامن میکنه؟!اون که می دونه من ورادوین سایه هم دیگه روباتیرمی زنیم،اون که می دونه ماازهمدیگه متنفریم پس چرا داره من ومجبورمیکنه تابرم وازرادوین کمک بخوام؟!
من اگه بمیرمم حاضرنیستم ازرادوین بخوام تاتوپایان نامه ام کمکم کنه...حاضرم پایان نامه ام قبول نشه و لیسانسم ونگیرم ولی جلوی رادوین سرم وخم نکنم بگم کمک کن!!
همینم مونده دیگه هی بزنه توسرم که من دارم توپایان امت کمکت می کنم...
اصلاگوربابای پایان نامه ودرس ودانشگاه...چشمم کور دنده ام نرم خودم پایان نامه ام وجفت وجورمیکنم.اگه قبول شدکه هیچی اگرم قبول نشدکه به درک!!گورم وگم می کنم ومیرم لندن پیش بابااینا!!
اماآخه دیوونه توهیچ می دونی اگه درست و ول کنی وبری لندن مامانت چه بلایی سرت میاره؟!قطعاهمه موهای سرم ودونه دونه می کَنِه!!خدایاچی کارکنم؟!توبهم بگو!!
اگه حسینی اینجابود بادستای خودم خفش می کردم...گوربه گور بشه الهی...خودم سنگ قبرش وبشورم و خرما وحلواخیرات کنم براش!!
خیلی ازدست حسینی کُفری بودم ودلم می خواست سربه تنش نباشه...زیرلب بهش فحش می دادم ولعنتش می کردم!!وقتی عصبانی میشم دلم می خوادبزنم یه چیزی روبشکونم...یهوگلدون شیشه ای روی میزوبرداشتم وباتمام حرصی که ازحسینی داشتم پرتش کردم زمین!!
شیشه خورده هاکف حال پخش وپلابودن...گلدون بیچاره هزارتیکه شده بود!!
لبخندپیروزمندانه ای به شیشه خورده هازدم...نمی دونم چرافکرمی کردم اون شیشه ها حسینین!!
زنگ دربه صدادراومدومن وازافکارم بیرون آورد.
ازجا بلندشدم وباکلی احتیاط که شیشه هابه پام نخورن، به سمت آیفون رفتم...بادیدن ارغوان توی صفحه آیفون،ازخوشحالی جیغی کشیدم وبدون اینکه باهاش حرف بزنم،دکمه روفشاردادم.
به آشپزخونه رفتم وجارو وخاک اندازبه دست به سمت شیشه خورده هارفتم ومشغول جمع کردنشون شدم.
یه ذره مونده بودتاهمه شون وجمع کنم که زنگ در زده شد.
باخوشحالی به سمت در رفتم وبازش کردم...بادیدن ارغوان لبخندی روی لبم نشست.خودم وپرت کردم توبغلش وگفتم:کدوم گوری بودی اری؟!دلم واست یه ذره شده بود بی معرفت!!
خنده ای کردومن وازآغوشش بیرون آورد...شیطون گفت:من که سرم باآقامون شلوغ بودولی به توام که بدنگذشته...(به درخونه رادوین اشاره کردوادامه دادSmileهمسایه نصیبت شده عین گل!
پوزخندی زدم وگفتم:رادوین عین گله؟!بروبابا...
ودستم وگذاشتم پشتش وپرتش کردم توخونه!!
ودرخونه روبستم...
ارغوان اخمی کردوگفت:هوی!!!چه خبرته بزمجه؟!مثل آدم تعارف کن خودم میام تودیگه...چراوحشی بازی درمیاری؟!
خندیدم وبه سمت مبل رفتم ونشستم.ارغوانم اومدکنارمن نشست.
بالبخندی روی لبم گفتم:چه خبر؟!!قضیه ازدواجتون به کجارسید؟؟
خیلی سریع وباذوق گفت:هفته دیگه عروسیمونه!!
این وکه گفت رفتم توشوک!!عروسیشونه؟!هفته دیگه؟!
بادهن بازوچشمای گردشده زل زده بودم بهش...خندیدوگفت:چته تو؟!چرارفتی توهپروت؟!
دهنم وبستم واخمی کردم...گفتم:دیوونه ای به خدا!!مرض داری چرت وپرت میگی آدم واسکل میکنی؟!
- چرت وپرت چیه رها؟!دارم عروس میشم بزمجه!!
پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!
لبخندی زدوگفت:باورنمی کنی زنگ بزن ازامیربپرس.
این چی میگه؟!نکنه راستی راستی داره شوورمیکنه؟!آخه به این زودی؟پس خواستگاری چی؟!عقد؟!
ارغوان لپم وکشیدوگفت:باورنکردی نه؟!
زل زدم بهش وگفتم:معلومه که نه!!همین جوری کشکی کشکی میخواین عروسی بگیرین؟!
لبخندی زدوگفت:همین جورکشکی کشکیم که نه.دیشب امیرایناخونه مابودن...اومده بودن خوا...
این وکه گفت جیغ بنفشی کشیدم وباذوق گفتم:خواستگاری؟!
سری به علامت تایید تکون داد...خودم وانداختم توبغلش وشالاپ شالاپ بوسش کردم.الهی قربون اری جونم بشم که داره عروس میشه!!
بعدازاینکه کلی بوسش کردم،خودم وازبغلش بیرون کشیدم وگفتم:خب بقیه اش؟!
خندیدوگفت:بقیه نداره که!!اومدن خواستگاری بابااینام ازخونواده امیرخوششون اومد...(ونیشش تابناگوشش بازشدوادامه دادSmileهفته دیگه هم که من قراره عروس بشم!!
- خب واسه چی انقدزود؟!دیشب اومدن خواستگاری،هفته دیگه عروسیتونه؟!
- راستش به خاطرخونواده امیرایناداریم انقدزودعروسی میگیریم!!باباش ازطرف اداره اش انتقالی گرفته ودوسه هفته دیگه میرن همدان!!واسه همینم میخوادکه قبل رفتنشون خونه زندگی تک پسرش وحاضروآمده کنه وعروسی بگیره وبعدشم برن!!قراره فرداصیغه کنیم که تواین یه هفته که به عروسی موندده راحت باشیم...(وباذوق ادامه دادSmileواسه من وامیرکه بدنشد!!وای رها نمی دونی چقدخوشحالم رها!!!دارم ذوق مرگ میشم...فرضش وبکن من وامیرزن وشوهرمیشیم...
بادستم توسرش زدم وگفتم:خاک توسرشوهرندیده ات کنن!!ازاولشم همین جوری خاک برسربودی...نیگاه کن چه ذوقی کرده!!
بانیش بازگفت:واسه چی ذوق نکنم؟!شووربه اون خوبی تورکردم...تواین 2ماه که باهم رفیق بودیم انقدعاشقش شدم که فکرمی کنم حتی نمی تونم یه دیقه بدون اون زندگی کنم...من بدون امیرهیچی نیستم!!من...
دوباره زدم توسرش وپریدم وسط حرفش:
- ببندبابا!!من ازاین مزخرفاتی که تومیگی سردرنمیارم!!
ارغوان اخم مصنوعی کردوگفت:بس که بی احساسی!!
خندیدم وازجام بلندشم...درحالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:احساس وبذار دم کوزه آبش وبخورخانوم!!احساس کیلوچنده؟!
و واردآشپزخونه شدم...ارغوانم پشت سرمن اومدتوآشپزخونه وروی صندلی نشست.
مثل اینکه شاهکارم ودیدم بود!!چون درحالیکه به هال اشاره می کرد،گفت:اون چه گندیه زدی؟!گلدون و واسه چی شکوندی؟!
این وکه گفت درد دلم تازه شد!! امروز ارغوان دانشگاه نیومده بودوازهیچی خبرنداشت!اخم غلیظی کردم وگفتم:هیچی باباانقدازدست حسینی حرصی بودم که زدم اون گلدون وشکوندم!
- وا!!!توام خلیا!!ازدست حسینی حرصی بودی اون گلدون بیچاره چه گناهی کرده بود؟!حالاواسه چی ازدستش شکاربودی؟!نکنه دوباره ازکلاس پرتت کرده بیرون؟؟
- کاش ازکلاس پرتم کرده بودبیرون! امروزدفترآموزش اعلام کردکه چه استادایی بایدراهنمای پایان نامه چه کسایی بشن...ازشانس خرکی منم حسینی شداستادراهنمام...امروز باهاش کلاس داشتم...کلاس که تموم شد،صدام کردکه برم پیشش...رفتم پیشش برگشته بهم میگه من سرم شلوغه ممکنه نتونم به خوبی راهنماییت کنم...پس حالاکه بارادوین همسایه شدی ازاون کمک بخواه...
این وکه گفتم،ارغوان ازخنده پهن زمین شد!!عصبی گفتم:کجای حرف من خنده داشت؟!هان؟؟
درحالیکه به زور سعی داشت،خنده اش وجمع کنه گفت:آخه حسینی که می دونه شماباهم دشمنید پس واسه چی بهت گفته که بری ازرادوین کمک بخوای؟!
- چه می دونم؟!لابدکرم داره!
ارغوان باخنده گفت:فرضش وبکن...تو بری به رادوین بگی توروخدابیامن وکمک کن!!
وازخنده ترکید!!این چراهی می خنده؟!بدبخت شدن منم مگه خنده داره؟!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:صدسال سیاهم حاضرنیستم برم ازرادوین کمک بخوام!!
- پس می خوای چه غلطی کنی؟!چجوری پایان نامه تحویل میدی؟!
- گوربابای پایان نامه!!خودم یه کاریش میکنم...اگه قبول شدکه هیچی...اگرم قبول نشدبیخیال درس ودانشگاهم میشم ومیرم پیش مامان اینا!
- اگه درست وتموم نکنی وبری لندن خاله مریم پوستت ومی کَنِه!!
اخمی کردم وگفتم:پوستم کنده بشه بهترازاینه که جلوی رادوین سرخم کنم و ازش بخوام کمکم کنه!
- رهاتوروخدا ازاین غرور مسخره ات دست بردار!!اگه توازرادوین کمک بخوای هیچ اتفاقی نمیفته فقط پایان نامه ات سریع ترتموم میشه ومیره پی کارش.
- این غرورمسخره ای که توازحرف میزنی به من این اجازه رونمیده که ازرادوین کمک بخوام...
ارغوان ازجاش بلندشدوبه سمت یخچال رفت...درش وبازکردوروبه من گفت:هم توغلط می کنی هم اون غرورمسخره ات!!رهاتوروبه خدا این دشمنی مسخره روتمومش کن!تو ورادوین الان همسایه اید...رادوین به جای داییش داره ازتومراقبت میکنه پس دیگه نبایدمثل سابق ازش متنفرباشی.
هیچی نگفتم وسرم وانداختم پایین.باانگشتای دستم بازی می کردم...یعنی بایدبرم پیش رادوین وازش کمک بخوام؟!بایدبه این دشمنی خاتمه بدم؟؟اصلااگه من برم پیش رادوین اون چه رفتاری باهام میکنه؟!قبول میکنه به من کمک کنه؟!
- توفریزرت مرغ داری؟!
صدای ارغوان من وبه خودم آورد.بهش نگاه کردم وباتعجب گفتم:مرغ میخوای چیکار؟!
لبخندی زدودرحالیکه توی فریزرومی گشت گفت:می خوام یه غذای مَشت درست کنم تاتوببریش واسه رادوین...
من برای رادوین غذاببرم؟!صدسال سیاه!!!کاردبخوره تواون شکمش.
اخمی کردم وعصبانی گفتم:من واسه چی بایدبرای رادوین غذاببرم؟!
لبخندش وپررنگ ترکردودرحالیکه مرغ وازتوی فریزربیرون میاورد،گفت:به خاطرپایان نامه ات...به خاطرخودت...به خاطرخونواده ات...توبایدزودتراین پایان نامه کوفتی وتحویل بدی وبری!!می فهمی؟!!بی احس
 مخاطب פֿـاص نــבارҐ ! چوטּ פֿـوבҐ פֿـاصҐ .!!
نخونی پشیمون میشی=یه رمان خنده دار وباحال
پاسخ
 سپاس شده توسط L²evi ، OGAND$ ، مرضیه15 ، دلارام 19 ، هیلدا 82 ، *tara* ، mahali ، T@NNAZ ، ρυяρℓє_ѕку ، الوالو ، جوجه کوچول موچولو ، -Demoniac- ، آرشاااااااام ، فاطمه 84 ، yald2015


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: نخونی پشیمون میشی=یه رمان خنده دار وباحال - بیتا خانومی* - 24-03-2014، 9:42

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان