امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ترسناک......!نخونی نصف عمرت برفناست

#3
و درحالی كه چهره اش سرخ شده بود گفت: شانس با خودمه
 
شروعبه گرفتن شماره كرد ، چند لحظه بعد با هیجان مثل برق گرفته ها
 
پریدو در حالیكه با دستش جلوی گوشی رو گرفته بود داد زد: دخترههههههه
 
باقیافراد هم بطوریكه انگار شكست خورده باشند
 
و باحسادت به فرد برنده نگاه میكنند
 
فقطسرتكان دادند پسر اولی شاستی آیفون رو زد :
 
صداینازك دخترانه كه با حالتی نگران
 
صحبتمیكرد پخش شد: الوو...چرا صحبت نمیكنین...
 
پسرشروع كرد: سلام خانوم خوشگله...یكم از وقتتونو بمن میدید؟
 
دختركبا عصبانیت گفت: اشتباه گرفتین آقااااااا
 
پسركبا پررویی گفت: ااااا به این زودی یادتون رفت خودتون بهم شماره دادین
 
دختركبا دلهره گفت: آقا من شوهر دارم اشتباه میكنین
 
پسرادامه داد: خوب اینو قبلا هم گفتی ...نشون به اون نشون كه گفتی
 
نصفهشب زنگ بزن! دوستان پسرك همه زدن زیر خنده ....
 
لرزشصدای دختر بیشتر شد
 
صدایمردانه ای از آنور خط داد زد: عوضی و بعد صدای یك سیلی به گوش رسید
 
بوقاشغال آخرین چیزی بود كه از این تماس پخش میشد.
 
پسركگفت: بچه ها فكر كنم اوضاع بیریخت شد...محسن گفت: بیخیال بابا
 
بروقلیون رو بیار باقی هم یكصدا گفتن: قلیون ...قلیوون.
 
در آنسویشهر پسری بنام رضا در اتاقش قدم میزد و
 
بد وبیراه نثار دوستش محمد میكرد كه بدقولی كرده بود!
 
موبایلشزنگ خورد: الوو محمد كجایی ؟؟؟چی تازه راه افتادی؟
 
واقعاآدم احمقی هستی...خیلی خوب زود باش...
 
از اتاقبیرون زد و پله ها رو یكی یكی به سمت آشپزخانه طی كرد
 
مادرشزنی میانسال كه مشغول پخت و پز غذا بود
 
با حالتیتهدید آمیز گفت: رضا امشب رو دیر نیایا
 
خالتاینا دارن میان اینجا ....رضا هم با خنده گفت: مادرجان من
 
از مریمخوشم نمیاد انقدر گیر نده كه مارو بهم برسونی!
 
مادرشدستاشو به كمرش زد و گفت : خیلی هم دلت بخواد
 
خوبگوشاتو باز كن اگه فكر كردی میزارم با اون دختره
 
ولگردازدواج كنی كور خوندی آقا؟!
 
رضانفس تندی كشید و گفت: باز شروع نكن مامان
 
آسمونزمین بیاد من با مریم ازدواج نمیكنم
 
ساراهم ولگرد نیست اینقدر بهش توهین نكنین!
 
سپسدوباره به اتاقش برگشت و با خود گفت:
 
اینمشد زندگی ،دختره رو دستشون مونده
 
بزورمیخوان بندازنش به من ، همان لحظه گوشیش
 
زنگخورد بدون اینكه به مانیتورش نگاه كنه
 
برداشت...مریم دختر خالش با پررویی
 
از آنورخط گفت: سلام عزیزم...كجایی؟
 
رضاكف دستش رو محكم به پیشانیش زد
 
و گفت:سلام...ببخشید نمیتونم صبحت كنم
 
خداحافظ...دادزد: ااااااااه
 
دوبارهگوشی اش زنگ خورد
 
اینباربا عصبانیت برداشت و گفت:
 
بیخودخودتو خسته نكن من ازت خوشم نمیاد
 
مگهزوره سیریش؟ بعد هم قطع كرد

 
پاسخ
 سپاس شده توسط نگین15 ، دختر زیبا ، پری خانم


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان ترسناک......!نخونی نصف عمرت برفناست - feletcher - 25-05-2014، 17:32

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
  ●داستان های ترسناک●
Exclamation داستان بسیار ترسناک خونه جدید !
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان