امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

... ✘رمان ميِ گل .[1]✘ ...'

#5
 پُست چهآرمـ !

(ویرآیش شُد )

××

[sub]-خب؟؟؟بپرس...!!!
-هیچی بی خیال!
شهروز منو رو از دست گارسون گرفت و گفت:دلم میخواد بدونم در موردم چه فکری میکنی!
بعد نگاهی به منو کرد و و گرفتتش سمت می گل:چی میخوری؟
-فرقی نداره!
-من از این جواب متنفرم...مگه میشه فرقی نداشته باشه یه نگاه بکن یه چیزی انتخاب کن!
می گل نگاه کرد و گفت:من نمیدونم اینجا چیش خوبه!
-همه چیش خوبه...تو انتخاب کن.
-من میگو میخورم...
منو رو بست و گذاشت کنار و گفت:خب؟بپرس!
-فکر میکنی در موردت چه فکری میکنم؟
-یه روز از اینکه سوال و با سوال جواب بدی خسته میشی...ولی اشکال نداره...قراره من جواب بدم..من فکر میکنم تو فکر میکنی من یه ادم عیاش خوش گذرون خانوم باز...بی مسئولیتم!
-می گل لبخند پهنی زد و گفت:تو که همه اینهارو میدونی چرا خودت و درست نمیکنی؟
گارسون:سفارش میدید اقا شهروز؟
-2 تا میگو با مخلفات همیشگی!
-چشم!
-چون هیچ کودوم از اینها نیستم!
-جدی فکر میکنی نیستی؟
-نه نیستم...تو تعریفت از این صفات چیه؟
-همین کارایی که تو میکنی...
-اما من تعریفم فرق میکنه..من تعریف خودم و میگم بعد قضاوت کن!
من عیاش نیستم...ادم عیاش روز و شب و وقت و بی وقت پی خوشگذرونیشه...اگر اهل مشروب باشه همیشه مسته اگر معتاد باشه همیشه نئشه است..قمار باز باشه همیشه پای میز...خلاصه کار نمیکنه....اما من نه...من تفریحم خلاصه شدس به شبهای جمعه.....همین...همیشه مست نیستم...حتی تو مهمونیها هم به اندازه میخورم
خوش گذرون هستم...یعنی سعی میکنم تو همه شرایطی خوش بگذرونم..دوست دارم از لحظات زندگیم لذت ببرم!اما زندگی و کارم و فدای عشق و حال و خوش گذرونی نمیکنم!خانوم باز نیستم..ادم خانوم باز چشمش دنبال هر زنی میره....براش مهم نیست طرفش چیکاره است شوهر داره؟نداره؟ در آن واحد با چند نفر میپره و..... اما من نه من یکی و دارم تا مدتها باهاش هستم تا وقتی هم که باهاشم به کس دیگه فکرم نمیکنم!بی مسئولیتم...(مکث کر)د....هستم....نباید تنهات میذاشتم!ا
-نه!!!نه!!!من اصلا منظورم خودم نبودم...کلی گفتم.
-اما من خودم ....بی خیال...چرا غذا رو نمیاره!
عزم رفتن کرد که گارسون از در رستوران بیرون اومد
-خب...اورد!!!
شروع کردن به خوردن..
می گل:از کی شروع میکنیم به پیانو زدن؟
-از وقتی پات خوب بشه!
-من با دستم قراره پیانو بزنم...به پام چه ربطی داره!
شهروز لبخندی به می گل زد و مثل پدری که با بچه اش حرف میزنه بینیش و گرفت و کمی تکون داد و گفت:اینقدر خوشمزه نباش...میخورمتااا!!!
می گل که با این حرف جواب نگرفته بود گفت:جدی گفتم!
-منم جدی گفتم...دختر خوب با پات باید پدال بگیری...
-آهاااا...خب نمیدونستم!!!
-خب؟؟؟دیگه؟؟
-دیگه چی؟
-سوال؟
-حالا میپرسم!..میترسم یه چیزی بگم نحسی سیزده دامن گیرمون بشه!
-من یه سوال بپرسم؟
-بپرسید!
-میتونم بپرسم چه حسی نسبت به من..نسبت به زندگی با من داری؟
می گل بی خبر از انقلاب درونی شهروز برای دونستن جواب این سوال گفت:حس یه حامی...یه مردی که میتونه مثل یه پدر تکیه گاهم باشه!از همه لحاظ حمایتم کنه!
با شنیدن کلمه پدر اب یخ و ریختن رو شهروز....زیر لب واژه پدر رو زمزمه کرد!دل و زد به دریا و پرسید:چرا پدر؟
-می گل شوک زده از این سوال گفت:خب؟؟؟پس مثل چی؟به نظر من یه پدر میتونه بدون چشم داشت به دخترش کمک کنه....حتی یه دوست خوب نمیتونه همه جوانب و رعایت کنه!
[/sub]

[sub]در واقع با این حرف یکی به نعل زد یکی به میخ...هم از شهروز تعریف کرد هم بهش فهموند که پاش و از گلیمش دراز تر نکنه...اما از اونطرف شهروز خوشحال از این حس امنیتی که تو می گل بوجود اورده و ناراحت از تعبیر نسبتش حال خوبی نداشت....با خودش گفت:درستش میکنم....حست و تغییر میدم!
به آقا شهروز گل....این طرفا؟؟؟
شهروز سرش و بلند کرد و با مردی که روبروش بود دست داد و تعارف کرد بشینه..مرد نگاه متعجبی به می گل کرد..اما چیزی نپرسید...
-نمیومدی؟؟؟
-به پام استراحت دادم..بعد از عمل نه اسکی رفتم نه سواری....امروز یه کوچولو سوار شدم.. دلم برای کادیلاک تنگ شده بود!البته میومدم بهش سر میزدم!!!
-پس دیگه میبینیمت...
-ایشالله...
با هم دست دادن و مرد رفت...
-ماشینت و گذاشتی اینجا؟
-ماشینم و؟؟؟آره دیگه گذاشتم تو پارکینگ!
-نه!!!منظورم کادیلاکه!!
شهروز قهقهه زد...طوری که نمیتونست جلوی خنده اش و بگیره...می گل لیوان نوشابه رو گرفت طرفش...اما شهروز پسش زد...بعد از اینکه خوب خندید اروم شد...دستش و دراز کرد تا دست می گل و بگیره اما می گل ناخواسته دستش و کشید...شهروز گفت:کادیلاک اسبمه عزیزم...همون که دیدیش!
-آها!!!
-در ضمن...ادم وقتی باباش میخواد دستش و بگیره مانع نمیشه!
می گل پوزخند زد..
*.کاش یه قدرتی داشتم میتونستم ذهنش و بخونم...این هوسه یا عشق؟
-هر چی که هست...به تو چه؟
-پات و عمل کردی؟
-اوهوم...2-3 سال پیش تو اسکی پام پیچ خورد رباط صلیبیش پاره شد....عمل کردم...
-پس تو هم این درد و کشیدی!
[/sub]
[sub]صدای مرد دیگه ای که مثل قبلی شکایت از کم پیدا بودن شهروز میکرد به شهروز اجازه ی جواب دادن نداد.و باز هم نگاههای متعجبانه به می گل!!!
وقتی رفت می گل پرسید:چرا من و این شکلی نگاه میکنن؟
چون تا حالا من و با دختری ندیده بودن!
متعجب گفت:ندیده بودن؟
-نه...ندیده بودن..چرا اینقدر تعجب کردی؟
-آخه تو....
شهروز در حالی که سرش و تکون میداد و یه جوری حرف میزد که انگار داره از زبون می گل میگه گفت:آخه تو هر روز با یکی هستی..چطور اینها تا حالا با کسی ندیدنت؟
می گل به حالت قهر دست به سینه نشست و گفت:لوس...ادای من و در میاری؟؟؟
کارگری که اومد تا بشقابهار و ببره صحبتشون و قطع کرد.
شهروز:مراد یه قلیون میاری؟
-به چشم آقا...الان میارم خدمتتون!!!
-مگه نمیخواستی همین و بگی؟
نگاه خیره می گل جواب مثبتش بود!
شهروز:نه...من گفتم بهت...من با هیچ کودوم از دخترهایی که باهاشون بودم تو کوچه خیابون نبودم...همشون رفیق تخت خوابم بودن!!
برای این اعتراف شرمزده بود...اما چیزی بود که می گل با چشمهای خودش دیده بود...پس پنهانکاری دلیلی نداشت.
می گل هم تیز تر از اونی بود که نفهمه این اعترافات برای چیه؟دقیقا مخالف چیزی که شهروز فکر میکرد..اون فکر میکرد می گل دوزاریش کجه و هنوز مطلب و نگرفته...به خاطر همین بی پروا به خیلی چیزها اعتراف میکرد....درواقع بدش نمیومد ذهن می گل و درگیر کنه تا بعد از کنکور علنا ابراز علاقه کنه!
قلیون و اورد و گذاشت جلو شهروز
-کوک کوک آقا...
-دستت درد نکنه....
انعامی کف دستش گذاشت و شروع کرد به قلیون کشیدن...اما بعد از 2-3 تا پک گرفتش سمت می گل..:.نمیکشی؟
-نه....
-تا حالا کشیدی؟
-نه!!!
بعد از یکی دو تا پک دیگه گذاشتش کنار و سیگار برگش و در اورد
-پس چی شد؟
-سیگار یه چیز دیگه است!
-شنیده بودم کسایی که سیگارین قلیون نمیکشن..تعجب کردم گفتی قلیون بیاره...
-گفتم شاید تو بکشی...سیزده به دره دیگه!!!
بعد تو چشمهای می گل نگاه کرد و گفت:ناراحت میشی دراز بکشم؟
-نه!!!اتفاقا میچسبه!!!
شهروز دراز کشید و گفت خب تو هم دراز بکش!
-دیگه چی؟؟؟؟
-بیا من و بزن!!!!مگه چیه؟؟؟تخت به این بزرگی...یه ورش میخوابی دیگه...اصلا به من چه؟
[/sub]
[sub]سیگارش و گذاشت کنار تخت و چشمهاش و بست...بعد از چند دقیقه چشمهای می گل هم گرم شد و همونطور نشسته خوابش برد.
وقتی چشم باز کرد شهروز و دید که روبروش نشسته و خیره نگاهش میکنه!
-بیدارت کردم؟
-نه!!!خودم بیدار شدم...
اما این گرمی نگاه شهروز بود که بیدارش کرد!
-بریم؟؟؟
بریم...باز با کمک شهروز از تخت پایین اومد و تا دم ماشین سکوت کردن...تو پارکینگ صدای زنونه ای جفتشون و متوجه خودش کرد!
-به...پسر گلم!!!
شهروز:سلام خانوم جیرانی!!!
زن نسبتا مسن جلو اومد باهاش دست داد و با می گل هم سلام و احوال پرسی گرمی کرد و گفت:به به آقا شهروز...شیرینیش کو؟
-هنوز خبری نیست که....
-وقتی پسر من با یه خانوم دیده بشه یعنی کار تمومه!
لبخند از روی ادب می گل محو شد...شهروز جواب داد:چشم...شیرینی هم میدم....
-برو پسر برو..بنده خدا رو با این پا سرپا نگه ندار....هنوز هیچی نشده زدی پاش و داغون کردی؟
شهروز در حالی که در و باز کرد و چوب دستی می گل و گرفت و کمکش کرد تا بشینه تو ماشین با خنده گفت:نه بابا...خودش شیطونی کرده!!!
-خدا حفظش کنه..به هم میاید...بعد دولا شد و برای می گل دست تکون داد و گفت:خدا نگهدارتون!
میگل لبخندی زد و گفت خدا نگهدار!!
وقتی از در باشگاه اومدن بیرون شهروز گفت:خانوم جیرانی بچه نداره....خیلی مهربونه...خیلی با هم رفیقیم....یه مدت گیر داده بود برم پیشش زندگی کنم....آقای جیرانی هم مرد خوبیه....از اسب دارای بزرگه...!!!
می گل گیج شهروز و نگاه کرد و با لبخند ابهام امیزی گفت:آها!!!
با خودش فکر کرد..چه چیزا امروز دیدم..شهروز دقیقا 2 تا شخصیت داره...نه به این لوطی بازیا..نه به اون عصا قورت داده رفتار کردنا....
------------------------------------------------------------------
چهارده فروردین شهروز صبح خودش می گل و تا دم مدرسه برد...از ترس اینکه آراد دنبالش نیاد تاکید کرد خودش میاد دنبالش....می گل هم قبول کرد...اما تمام طول کلاسها رو به این فکر کرد که نکنه خانوم موحد ببینتشون و یه بامبولی درست که!
هر چند اون روز این اتفاق نیافتاد اما روز سوم که این برنامه تکرار شد خانوم موحد می گل و صدا کرد تو دفتر!
می گل با پای لنگان وارد دفتر شد.
-سلام خانوم!
-مگه نگفته بودم پای شهروز به مدرسه باز نشه؟
-به خاطر پام میاد...وگرنه تا الان نمیومد که!
به خاطر هر چی...آژانس و که ازتون نگرفتن ماشین به اون تابلویی رو راه میندازید تو خیابون!ضیایی گفته بودم بار اولت بار آخرته..
-چشم خانوم...قول میدم بار اخر باشه!
برو سر کلاس....
می گل لنگان لنگان به سمت کلاس رفت ...
زنگ که خورد با کمک سما و گلاره رفت بیرون..باز شهروز دم در ایستاده بود...به محض اینکه می گل و دید از ماشین پیاده شد و امد و کمکش کرد تا بشینه تو ماشین..
بعد از جابجا کردن عصای می گل نشست تو ماشین و راه افتاد.
-میشه از فردا با آزانس بیام و برگردم؟
-چرا؟؟؟
-خانوم موحد گفت دیگه با شهروز نیا جلو در مدرسه.
-مگه خانوم موحد نگفته به همه بگی داداشتم؟
-چرا!
-گفتی یا نه؟
-بله!
-پس چه ایرادی داره یه برادر دنبال خواهرش بیاد؟
می گل شونه بالا انداخت...
شهروز کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:باشه...از فردا با آژانس بیا!
بعد از تموم شدن امتحانات خرداد...می گل تصمیمی رو که گرفته بود عملی کرد...با پیگیریهای فراوون تعدادی از واحدهای سال آخر و گرفت...تو فکر خودش بیشتر از این نمیتونست مزاحم شهروز باشه!
شهروز وقتی فهمید بعد از اینکه شوکه شد پرسید:پس پیانو چی میشه؟؟؟الان دیگه پات هم خوب شده...نمیخوای یاد بگیری؟!
-چرا...خیلی دوست دارم....
-میتونی هم درس بخونی هم پیانو یاد بگیری؟
-سعی میکنم....اگر دیدم نمیتونم ادامه نمیدم!
در واقع این اصرار شهروز برای این نبود که به می گل پیانو یاد بده...میخواست ساعات بیشتری و در کنارش باشه...مخصوصا این یکی دو ماه اخیر که می گل به خاطر فشرده بودن امتحاناتش همیشه تو اتاقش بود و خیلی کم می گل و دیده بود!ارتباطش با نیکی در حد همون رابطه های همیشگی محدود شده بود طوری که کلا می گل فکر میکرد شهروز با هیچ کس در ارتباط نیست!
-کی دوباره کلاسهات شروع میشه؟
-کلاس نداریم..خودم میخونم هفته ای 2 روز رفع اشکال داریم...
-میتونی؟
-چرا نتونم؟؟؟خواستن توانستن است!
شهروز با شنیدن این حرف بلند شد و صندلی پیانو رو نشون داد گفت:پس بیا ببینم واقعا خواستن توانستن است یا نه؟
از اون روز کلاسهای پیانو شروع شد.....کلاسهایی که هر لحظه اش برای شهروز خواستنی بود...گاهی کنار می گل روی صندلی مینشست...و این براش یه دنیا لذت داشت...برای شهروزی که با دخترهای زیادی بود این حس عجیب بود..حسی که به دختری پیدا کرده بود که دست نیافتنی بود...یا حداقل دست یافتن بهش سخت بود!
تابستون شروع شده بود...اما نه برای می گل...می گل سخت مشغول درس بود....به شهروز نگفته بود میخواد بعد از قبولی دانشگاه از پیشش بره..اما تصمیمش برای این کار قطعی بود...کلاسهای پیانوش همچنان ادامه داشت و الحق که به خوبی هم یاد میگرفت...مثل بقیه دروسش....سما و گلاره ازش شاکی بودن چون با این تصمیم از سال بعد نمیتونستن با هم تو یه کلاس باشن.....
اون روز پرسش و پاسخ و رفع اشکال بود....گلاره تو کلاس و سخت مشغول رفع ایراد و آراد کمی جلوتر از مدرسه منتظر می گل....سخت بیتاب و دلتنگ....هر کاری میکرد نمیتونست از این دختر دل بکنه...برای خودشم عجیب بود...با وجودی که شناخت چندانی ازش نداشت اما نا خودآگاه به سمتش کشیده میشد...میدونست روزی روزگاری اگر می گل راضی به این رابطه بشه با خانواده اش مشکل پیدا میکنه....خانواده ای که رو ازدواجش حساسن و هر دختری که براش در نظر میگیرن اولین حسنی که به زبون میارن خانواده اشه!!!اما می گل...دختری که خانواده ای نداره از نظر آراد از هر دختر خانواده داری که هزار و یک کثافت کاری میکنه و آخرم به اسم یه دختر خانواده دار خودش و جا میزنه با ارزش تر بود....دختری که در کنار پسری غریبه با اون اخلاق زندگی میکرد و پاک مونده بود بود!
[/sub]
[sub]چند ضربه به شیشه ماشین خورد سرش و بر گردوند با دیدن شهروز خشک شد...این اینجا چیکار میکرد؟
شیشه رو داد پایین...
-سلام
و دستش و برای دست دادن برد بیرون...شهروز اینقدر نزدیک در ایستاده بود که نتونست در و باز کنه و بیرون بره.
شهروز-سلام....
-بفرمایید بشینید..و صندلی کنارش و نشون داد.
شهروز ماشین و دور زد و نشست کنار اراد!
-میتونیم یه جای دیگه صحبت کنیم.
لحنش پرسشی نبود...بلکه دستوری بود!
اراد حرکت کرد و جلوی یه کافی شاپ همون نزدیکی نگه داشت....
بعد از سفارش 2 تا قهوه شهروز پرسید:من و میشناسی که؟
-بله!
-من کیم؟
-شما یکی از بهترین آهنگسازهای ایرانید!
-شهروز همچنان نگاه عجیبش و رو صورت اراد نگه داشته بود و گفت:دیگه؟
شهروز میدونست علی همه چیز و برای اراد گفته...مدتی پیش علی زمزمه دوستی با می گل و کرده بود و یه روز هم اومده بود به شهروز گفته بود رفتم همه چیز و گذاشتم کف دست این پسره آراد تا جل و پلاسش و جمع کنه و بره...شهروز یادش نمیره اون روز چه به روز علی اورد با داد و فریادهاش و حالا اراد هم میدونست شهروز میدونه که اون از همه چیز خبر داره...اما باید چی میگفت.... شهروز کارش و راحت کرد:میدونم علی بی همه چیز همه چیز و برات گفته....می گل روزی که وارد خونه من شد به عنوان یه دختر بی پناه وارد شد که قرار بود پناهش بدم..همین...اما الان همه چیز منه....!!!
-آراد که با شنیدن این اعتراف عصبانی شده بود گفت:به سن و سالتون و پیشینه اتون فکر کردید؟
-شهروز پوزخندی زد و در حینی که از گوشزد این حقیقت عصبانی بود خیلی آروم گفت:بله فکر کردم!
-پس می گل و حروم نکنید!
-می گل حق انتخاب داره!
-پس بگرد تا بگردیم!
-ما نیومدیم با هم دعوا کنیم....اومدیم صحبت کنیم...خودتم خوب میدونی با این شرایط پیروز میدون منم...من بیشتر از تو با می گل رابطه و تماس دارم...تجربم هم بیشتره....
-واقعا می گل و حق خودت میدونی؟
-گفتم...می گل حق انتخاب داره...اون از گذشته من با خبره!
-باشه....اجازه بده منم باهاش حرف بزنم....اینجوری عادلانه تره...
-من کاری ندارم...میخواد باهات حرف بزنه بزنه....من مانعش نشدم و نمیشم...باز هم میگم...انتخاب با خودشه!
-پس بگو با من حرف بزنه!
شهروز پوزخندی زد و گفت:تو بودی اینکار و میکردی؟
-این بی انصافیه...اما من کم نمیارم...
بدون توجه به فنجون قهوه ای که چند لحظه پیش گارسون جلوش گذاشته بود بلند شد و رفت....شهروز همونطور که پاش رو پاش بود و به صندلی لم داده بود فنجونش و برداشت و همونطور تلخ خورد....پول میز و گذاشت رو میز و رفت!
آراد با دیدن می گل که از در مدرسه بیرون اومد پیاده شد و به سمتش رفت
-سلام
می گل که حواسش هنوز تو کتبهاش بود سرش و بالا کرد و با دیدن آراد گفت:علیک سلام...باز که....
-میخوام باهات حرف بزنم.
-ما حرفهامون و زدیم.
-نزدیم..من نزدم..یک بار...فقط یک بار بیا بشین گوش بده چی میگم...نه هول هولی....اروم و با حوصله!
می گل طبق معمول برای اینکه جلو مدرسه با پسری دیده نشه نشست تو ماشین و حرکت کردن.
-مگه نمیگم جلو مدرسه دنبالم نیاید؟
-پس کجا بیام؟؟جلو مدرسه نیام...جلو خونه نیام..تو خیابونم که نمیری...!!!
لحن عصبانی اراد می گل و متعجب کرد.
-چیزی شده؟
-آره چیزی شده...
جلوی در کافی شاپی ایستاد و گفت...بیا بهت بگم!
-تورو خدا باز حوصله ندارم یکی ببینتم!!
-برام مهم نیست کسی ببینتمون یا نه..
-اما برای من مهمه....
-می گل اگر نیای شب میام در خونتون!
-تو چته آراد؟؟؟مگه نگفتی به عشق یه طرفه راضی هستی؟
-چرا گفتم..اما حرفهام و میزنم..باز هم جوابت منفی موند اونوقت میرم با درد خودم میسوزم و میسازم.
میگل پیاده شد و مطیعانه دنبالش راه افتاد....امیدوار بود اینبار قال این قضیه کنده بشه!نه برای اینکه آراد پسر بدی بود...چون یه احساسی نسبت به شهروز داشت تو وجودش شکل میگرفت!
وقتی نشستن می گل گفت:خب؟؟؟
-چی میخوری؟
-چای!
این و گفت برای جلوگیری از یه بحث بیخودی در مورد اینکه باید یه چیزی بخوری و.....
بعد از سفارش چای اراد بی مقدمه گفت:تو شهروز و دوست داری؟
می گل متعجب گفت:شهروز؟اون برادرمه!
-بسه می گل...من همه چیز و میدونم!
[/sub]
[sub]می گل جا خورد...کمی جابجا شد..حالا باید چی میگفت؟؟؟اصلا این دیدار برای چی بود؟؟؟یعنی اراد اومده بود ازش شکایت کنه که چرا این موضوع رو ازش پنهان کرده بود؟؟؟اما نه...بین اونها چیزی نبود که اراد بخواد از این پنهان کاری گله مند باشه!
-نه بین من و شهروز هیچی نیست!
-پس دلیلت برای دوری از من چیه؟
-من دلیلم و بارها گفتم..میخوام درس بخونم....
-خب بخون..من خودم فوق لیسانس دارم...دوست دارم زنم هم تحصیل کرده باشه...من از خدامه تو درس بخونی...ادم اگر بخواد درس بخونه با وجود یکی تو زندگیش باز هم میخونه!
-اجازه بده کنکور بدم....از خونه شهروز بیام بیرون بعد بهش فکر میکنم....اون سرپرستی من و قبول کرده که من با این پسر اون پسر نباشم.....
-مگه قراره با این پسر اون پسر باشی؟؟؟من یه نفرم.
-آراد ولی...
-صبر کن...بزار من حرف یزنم....بین می گل...تو با شهروز زندگی میکنی برای اینکه سالم زندگی کنی.....خب بیا با من زندگی کن...
-اما....
-هیییسسسس...بزار من حرف بزنم.....من میام خواستگاری...با مامانم...خیلی رسمی...با هم ازدواج میکنیم...ولی قول میدم تا بعد از کنکور مثل یه هم خونه...مثل یه خواهر برادر باشیم....این بهتره یا اینکه با یه پسر غریبه زندگی کنی؟
-مسلما این بهتره....اما من نمیتونم.....به خانواده ات چی میگی؟؟؟قبول میکنن؟؟گیرم که کردن...من قبول نمیکنم....من حوصله دردسر و زخم زبونهای بعد و ندارم...
-منظورت زخم زبون از طرف منه؟یا خانوادم...
-خودت...خانوادت....
-نه..
-صبر کن....نگو نه...همیشه همه چیز خوب و مرتب و عاشقانه نیست...زندگی دعوا و بحث و جدل داره...دلم نمیخواد یه روز جلو بچه ام گذشته و زندگی و بی خانواده بودنم و تو سرم بزنی!!!
-نه...
-صبر کن....این یه واقعیت...تو رویا زندگی نکن....اگر میگم نه...دلیل دارم...
تو هیچ برخوردی با من نداشتی...من نمیتونم این رفتار و عشق و درک کنم.
-چون عاشق نیستی!
-تب تند زود عرق میکنه!
-تب من تند نیست....من نمیدونم این چه حسیه...باور کن خودمم نمیدونم چه حسی من و به سمت تو میکشونه...خانوم بودنت؟؟متانتت؟؟؟سنگین بودنت؟؟؟ولی هر چی که هست اینقدر قوی هست که پات وایسم!
-خیالت راحت باشه...من اونجا در امانم...بزار کنکور بدم....بعد در موردش صحبت کنیم...
-من میام خواستگاری....همین امشب با خانواده ام صحبت میکنم...
[/sub]
[sub]می گل رفتنش و نگاه کرد...شونه ای بالا انداخت و گفت:بیا...نیا...ادمی که بزرگتر نداره هر کی از در برسه براش تصمیم میگیره دیگه...تو هم روش...بیا...شایدم زنت شدم....یه خورده هم اونطوری زندگی کنم..ببینم کی تو ازم خسته میشی و ولم میکنی؟
اون شب بر خلاف خونه شهروز که همه چیز اروم بود تو خونه اراد غوغایی به پا بود....اراد موضوع رو با خانوادش مطرح کرده بود و خانواده اش مخصوصا مادرش مسرانه ازش میخواستن تا از اصل و نسب می گل بگه...و آراد در برابر این سوال سکوت میکرد و این جواب که خودش مهمه یا خانوادش باعث میشد اونها با این انتخاب مخالفت کنن!
خب حق داشتن...همون یه پسر بود بعد از 3 تا دختر...با مادری که ارزوی پسر داشت....و ارزوی اینکه زنش بده و براش عروسی بگیره...تا اون روز هر دختری براش در نظر گرفته بودن یه پیشینه خوب و اصیل داشت...که ااراد هر کوروم و به نحوی رد کرده بود...و حالا دست رو دختری گذاشته بود که اولین پوینت مثبت از نظر خانواده اش و نداشت!
-آقای سلطانی:خب بگو پدرش چکاره است...مادرش کیه؟؟؟تحصیلاتش چیه؟؟
-اگر پدر مادر نداشته باشه و تحصیلات نداشته باشه نمیرید خواستگاری؟
-خانوم سلطانی:معلومه که نه....این همه دختر خوب و با خانواده بهت معرفی کردم گفتی نه...حالا معلوم نیست این مار خوش خط و خال چی در گوشت گفته که خام شدی!
-مامان خواهشا درست صحبت کنید...
-میگی کیه یا نه؟
-مادر پدرش فوت کردن...با برادرش زندگی میکنه!
-تحصیلاتش چیه؟
-هنوز دیپلم نگرفته...
-چند سالشه که هنوز دیپلم نگرفته؟
-17....
-دخترها گرگ شدن....
-مامان!!!
-بسه دیگه....
ساعت 12 شب. بعد ااز کلی جر و بحث بی نتیجه رفت تو اتاقش فارق از افکار مادرش که قصد داشت می گل و پیدا کنه و ببینه چه جور دختریه و چیکاره است ....
فصل9
بی توجه به زمان در حالی که نگاهش همچنان روی کتاب بود دست برد و تلفن و برداشت!
-بله؟
-سلام خانوم!
صدای زنی که معلوم بود سن داره توجهش و جلب کرد!
-سلام!
-ببخشید میتونم با میگل خانوم صحبت کنم؟
-خودم هستم...بفرمایید!
-من میتونم حضورا با شما صحبت کنم؟
-با من؟؟؟ببخشید شما؟
-آشنا میشیم حالا...!!!
-ببخشید من نمیتونم اینکار و بکنم..من باید بدونم قراره با کی صحبت کنم....
-من مادر اراد هستم!
می گل متعجبانه گفت:آراد؟
و زیر لب زمزمه کرد:خدای من!!!
-بله...آراد....حالا میتونیم حضوری هم و ببینیم.؟
لحن مودبانه و پر از احترام زن باعث شد جوابش مثبت باشه...قرارشون شد برای بعد از ظهر تو یه کافی شاپ همون حول و هوش!!!
وقتی می گل رفت توی کافی شاپ خیلی سریع تونست مادر اراد و بشناسه یه زن تنها....تقریبا 60 ساله...شیک پوش...رفت جلو و خودش و معرفی کرد...خانوم سلطانی از جاش بلند شد و با هم دست دادن
-بفرمایید خواهش میکنم...
-مرسی دخترم!
هر دو نشستن..
-تو خیلی خوشگلی!
-ممنون خانوم....
-سلطانی هستم.
می گل لبخند زد..لبخندی پر از استرس!
-پسر من بدجور عاشق تو شده....اما هر چی از شما و خانواده ات میپرسم جواب سربالا میده...فقط میگه بریم خواستگاری....من دوست دارم بدونم کجا دارم میرم....میخواستم اول با برادرت صحبت کنم....وقتی فهمیدم مادر پدرت از دنیا رفتن ناراحت شدم..اما خدارو شکر یه برادر داری...اما بعد تصمیم گرفتم اول با خودت صحبت کنم...نظر خودت و بدونم تا بعد موضوع رو به برادرت منتقل کنم.
ببینم برادرت از رابطه شما خبر داره؟
-برادرم؟خود آراد به شما گفته با برادرم زندگی میکنم؟
-بله...چطور؟؟؟
-دروغ گفته...واقعیت اینه که.....
بعد از تموم شدن صحبتهاش احساس کرد گلوش از درد داره میترکه..درد نگه داشتن بغض سنگینی بود که از اول صحبتهاش نگهش داشته بود...فکر نمیکرد اعتراف به یه همچین حقیقتی اینقدر سخت باشه....همونجا فهمید زندگیش با زندگی امثال خودش خیلی تفاوت خواهد داشت....فکر کرد هیچ وقت نمیتونه زندگی عادی داشته باشه...برای هر کس این داستان و میگفت جا میزد..کودوم پسری کودوم خانواده ای قبول میکنه با دختری وصلت کنن که پیشینه پدر و مادر و خواهرش اون بوده و با یه پسری زندگی کرده که تمام زندگیش دختر بازی کرده و.......
سرش و بلند کرد و به خانم سلطانی که خیره و تقریبا با نفرت بهش نگاه میکرد نگاه کرد و گفت:من و اینطوری نگاه نکنید...همه اینهارو پسرتون میدونست...در حالی که من و پسرتون هیچ چیزی بینمون نیست...من بارها به پسرتون گفتم قصد ایجاد این رابطه رو ندارم....بارها تلفنی... حضوری...این پسر شما بود که دست بردار نبود...من بهتون قول میدم هیچ تماسی از طرف من نه با پسر شما بوده نه از این به بعد خواهد بود... !
-من از شنیدن این داستان خیلی متاثر شدم....این نمیتونه دلیل بر بد بودن شما باشه....اما خب میدونی کبوتر با کبوتر...باز با باز....
می گل خنده تلخی کرد و گفت:این داستان نبود خانوم..این زندگی من بود....اجازه هست؟
[/sub]
[sub]هر دو از جا بلند شدن...با هم دست دادن....می گل تمام مسیر خونه رو بی صدا اشک ریخت...نه برای اینکه مادر آراد خواسته یا ناخواسته بهش توهین کرد...نه برای اینکه اراد و از دست داده بود.....برای خودش که اینطور دنیا بی رحمانه باهاش رفتار کرده...که بازیچه دست خانوادش شده که یه تنه داره تقاص کارهای خانواده اش و پس میده!
وقتی رسید خونه سرش از درد داشت میترکید...ابی به صورتش زد و قرص خورد...اول خواست به اراد زنگ بزنه...اما زنگ میزد چی میگفت؟؟؟میدونست اراد روحشم از این قرار خبر نداره....باید با واقعیت کنار میومد...واقعیتی تلخ اما حقیقتی محض!
بالشتش و از روی تختش برداشت و اومد جلو تلوزیون دراز کشید...پنجشنبه بود و احتمالا شهروز طبق عادت پی عیش و نوش.....
با افتادن چیزی روی تنش چشم باز کرد...شهروز بود...پتوی تخت خودش و اورده بود و انداخته بود رو می گل....
-اومدی؟
-قرار بود نیام؟
-گفتم شاید مهمونی باشی!
-گریه کردی؟
-نه!
-چشمات چقدر قرمزه!!!
-چیزی نیست....
-می گل....
-بله؟؟؟
-چیزی شده؟
سوالش و دوباره و با تاکید تکرار کرد..این یعنی من فهمیدم که چیزی هست!
-نه...یاد گذشته ها افتادم.
حالا دیگه می گل در حالی که بالشتش دستش بود پشت دیوار راهرو گم شد...هوا تاریک شده بود...طبق عادت مبایلش و برداشت تا ساعت و ببینه..با سیل میس کالها و اس ام اس ها روبرو شد....همه از طرف آراد!
اس ام اس هارو باز کرد...چندتای اول حاکی از عصبانیت اراد داشت که چرا همه چیز و به مامانم گفتی؟؟؟چرا نگفتی با مامانم قرار داری و از این دست اس ام اسها...اما تا به اخر برسه اروم شده بود و خواهش کرده بود بهش زنگ بزنه و گفته بود خانواده ام مهم نیستن...مهم من و تو هستیم و ....سری تکون داد و گوشی و پرت کرد رو تختش..زیر لب زمزمه کرد..کبوتر با کبوتر.
صدای تقه های در و صدای شهروز که صداش میکرد از جاش بلندش کرد و رفت سمت در و بازش کرد!
-بله؟
شهروز به چشمهای قرمز و پر از غصه می گل نگاه کرد و گفت:با آراد دعوات شده؟
-آراد دیگه کودوم خریه؟
-اوووو...خب...چرا دعوا میکنی؟؟؟فردا شب ارمان تولدشه...دعوتمون کرده رستوران!
می گل بی حوصله رفت سمت تختش و گفت:من نمیام!
[/sub]
[sub]-چرا؟؟؟اما من و با تو دعوت کرده!
-شهروز من حوصله ندارم....
-اما میای....باشه؟؟؟
برگشت و به لحن شهروز لبخند زد....این شهروزه؟؟؟اینطوری ازم درخواست میکنه؟؟پوزخندی زد و با خودش گفت:من باید با امثال همین شهروز ازدواج کنم..یکی مثل خودم که کسی و نداره!
شهروز نشست کنار می گل رو تخت و دولا شد رو زانوهاش و در حالی که به زمین نگاه میکرد گفت:چی شده می گل؟؟میشه بهم بگی؟؟خیلی تو فکری....چشمهات..خنده هات...پوزخندهات..همه حرف داره....تو با کی درد دل میکنی وقتی دلت پره؟
-تو با کی درد دل میکنی؟منم با همون.
شهروز ارنجش و گذاشت رو زانوش و دستش و کرد تو موهاش و گفت:با هیچ کس....اما دوست داشتم یکی بود براش حرف میزدم!
می گل دلش خواست شهروز و بغل کنه...خودشم نفهمید چرا...حس کرد این اعتراف برای یه مرد اون هم شهروز باید خیلی سخت باشه...دلش خواست بره تو بغلش...مثل همون وقتی که پاش شکسته بود...مثل وقتی داشت به کادیلاک قند میداد...اما اینبار با میل و اراده و آگاهانه!چقدر دلش یه تکیه گاه...یه مامن میخواست....
-فردا میای..باشه؟
لحن محکم و همراه با مهربونی شهروز نرمش کرد.
[/sub]
[sub]-باشه...میام..
شب تا دیروقت با افکار در هم برهمش مشغول بود..آراد چند بار دیگه زنگ زده بود اما می گل جواب نداده بود هیچ...مبایلش رو هم خاموش کرده بود.صبح ساعت 10 و نیم بود که بیدار شد....بعد از پوشیدن لباس مناسب و شستن دست و صورت بیرون رفت..میز صبحانه چیده شده بود اما خبری از شهروز نبود..معلوم بود خودش صبحانه خورده و رفته....می گل با خودش گفت:دیشب که خونه بود امشبم که قراره با هم بریم تولد...حتما رفته پیش دوست دخترش دیگه...بیچاره از خونه خودشم بیرون کردم....
بعد از خوردن صبحانه مرتب کردن آشپزخونه تصمیم گرفت بره مانتو بخره...حتما ستورانی که دعوت شده بودت باید با کلاس باشه..این مانتوهای کهنه به در د اونجا نمیخورد...
یک ساعتی بود دنبال یه مانتو مناسب میگشت...خودشم نمیدونست چرا دلش میخواست به بهترین نحو ظاهر بشه....فکر میکرد وقتی شهروز با هیچ دختری تو کوچه خیابون نرفته...حالا که قراره بره باید یه جوری برم که خجالت نکشه...مثل همه زنها و دخترها دوست داشت نسبت به تمام دخترهایی که تا اون موقع با شهروز بودن خوشگل تر و خوش پوش تر جلوه کنه...بعد از کلی گشتن یه مانتو زرد رنگ چشمش و گرفت...از این مانتو جلو باز و گشادها که مد شده بود...دور کمرش ما مونجوقهای سرمه ای کار شده بود...خیلی هم بهش میومد...خانوم فروشنده بهش پیشنهاد داد با یه ساق سرمه ای و یه بلوز بلند سرمه ای تنگ زیرش بپوشه و سعی کنه تقریبا جلوش و باز بزاره...و واقعا هم اونجوری خیلی خوشگل شد..روسری حریر بزرگ سرمه ای و زردی هم بهش داد و براش خیلی شل بست دور گردنش...
-فقط یه کفش پاشنه بلند سرمه ای کم داره....
می گل لبخندی بهش زد و ازش تشکر کرد....اینطوری خوب بود..امروزی و شیک....هر چند خیلی گرون شد..اما براش مهم نبود...این طبیعی بود که بخواد خیلی خوب ظاهر بشه....بعد از خرید مانتو و روسری به دنبال کفش سرمه ای چند تا مغازه دیگه رو سر زد..و بالاخره کفش پاشنه دار سرمه ای با یه سگک کوچک طلای نظرش و جلب کرد..اون رو هم خرید و البته کیف ستش رو...ساعت 3 بود که هلاک برگشت خونه...از خریدش راضی بود..هر چند مقدار زیادی از پس اندازش و خرج کرد..اما اصلا ناراحت نبود...شهروز هنوز خونه نیومده بود..حتی زنگ هم نزده بود...اما این موضوع که امروز میتونه با شهروز باشه..اون هم پیش دوستهاش راضیش میکرد...تو دلش به دخترهای دیگه فخر میفروخت که میتونه تو ماشین شهروز و در کنارش دیده بشه...اما چرا؟؟؟مگه شهروز کی بود؟؟؟خودشم نمیدونست جوابش چیه...فقط امیدوار بود درگیری احساسی باهاش پیدا نکرده باشه!
بعد از خوردن یه نهار مختصر خوابید..باید برای شب سر حال میشد...ساعت 5 بیدار شد...دوش گرفت...موهای لختش و خشک کرد...با اینکه همونجوری هم خوب بود اما باز اتو کشید بهش...یه آرایش ملایم کرد...قبل از اینکه لباس بپوشه رفت بیرون....هنوز شهروز نیومده بود...حتی یه زنگم نزده بود..نکنه فراموش کرده؟....برگشت تو اتاقش ساعت 6 و نیم بود....ساقش و پوشید..بلوز بلند چسب هم رنگ ساقشم تنش کرد یه کمر طلایی روی بلوزش بست که کمر ظریفش و بیشتر نشون میداد...هنوز برای پوشیدن مانتو زود بود..فکر کرد چرا شهروز نمیاد؟؟یعنی نمیخواد دوش بگیره؟؟مگه میشه شهروز روزی 3-4 بار دوش میگرفت...حالا...با صدای زنگ تلفن خیز برداشت!شماره شهروز بود..
-سلام...
-سلام....خوبی؟؟
-شما کجایی؟مگه نمیریم؟
-من نمیتونم بیام خونه...یه راننده میفرستم دنبالت بیارتت..خودمم از اینور میام...
انگار اب یخ و ریختن رو می گل....فکر کرد دیدی با تو هم تو خیابون نمیره...کلا این ادم همه رو میخواد برای عشق و حال و عیاشی...حالا چرا من و اینبار وارد بازی کرده خدا میدونه!
دلخور گفت:میخواید نمیام اصلا...
-نه!!!نه!!!من کاری برام پیش اومده نمیتونم تا خونه بیام و برگردم...من از همینجا میام...تو هم با راننده بیا...نیم ساعت دیگه جلو دره...آماده ای که؟
-بله..
و با حرص گوشی و گذاشت...
سعی کرد اروم باشه....نباید میزاشت شهروز بفهمه از این کار ناراحت شده....احتمالا شهروز میخواست بازیش بده....
مانتوش و پوشید کفشهاش و پاش کرد و روسریش و همونطور که فروشنده براش بست سرش کرد...تو ایینه قدی نگاهی به خودش کرد....با دیدن تیپش لبخند زد...زمین تا آسمون با اون می گل قبل فرق کرده بود..یه می گل امروزی شده بود...با خودشیفتگی گفت:از همه ی دخترهایی که باهاش بودن خوشگل ترم...با صدای زنگ به سمت اف اف رفت..یه مرد میان سال بود...
-بله؟
-خانوم تقوایی؟
با خودش فکر کرد تقوای؟؟چقدر آشناس...یهو یادش اومد فامیلی شهروزه..
-بله!اومدم.
رفت پایین..یه بنز مشکی خوشگل جلو در بود...مرد در و براش باز کرد...نشست قبل از اینکه مرد سوار بشه کمی دیگه عطر زد...خودشم نفهمید چرا....
مسیر خیلی طولانی شد...کمی ترسید....از شهر هم خارج شد...خدای من...کجا داره میره؟نخواست از راننده بپرسه به تنها پناهش متوصل شد.....گوشیش و در اورد و به شهروز اس ام اس داد...
-شهروز من نمیدونم این داره من و کجا میبره...از شهر خارج شد....من میترسم!
اما جوابی نیومد.....زیر لب زمزمه کرد...بی معرفت....نکنه نقشه باشه...خواست بگه بر گردیم یا پیاده ام کن که باز پیچید تو یه جاده خاکی...دل و زد به دریا و با بغض گفت:میشه بپرسم کجا میریم؟
-میریم باغ...
-باغ؟؟؟باغ کی؟
مرد با تعجب نگاهی به می گل از توی ایینه انداخت و گفت:باغ آقا دیگه...
_آقا کیه؟
مرد نگاه متعجب دیگه ای به می گل انداخت و گفت:آقا شهروز!
[/sub]
[sub]می گل بغض کرد....نکنه من و بفروشه به عربها...شنیدم پارتی میگرن عربهارو دعوت میکنن میان دختر انتخاب میکنن!!نه!!!خدایا نه!!!
با از حرکت ایستادن ماشین متوجه اطرافش شد....روبروش یه در بزرگ فرفورژه بود که داشت باز میشد...بالای در از روی دیوار شاخه های بید مجنون اویزون بود...چراغای سر در روشن بود...مثل چراغهای توی محوطه بیرون...
-میشه ضبط و خاموش کنید؟
راننده دست برد و ضبط و خاموش کرد...
می گل گوش داد....صدای آهنگ نمیومد...یا شروع نشده بود...یا دیوارهای ویلا یه جوری بود صدا ازش بیرون نمیومد...باغ خلوت بود..هیچ کس نبود...
-بفرمایید خانوم...
حالا می گل متوجه شد مسیر طولانی رو تو باغ طی کرده بودن و جلو یه ویلای شیک ایستاده بودن...با دیدن شهروز بالای پله ها ...در حالی که کت و شلوار شیکی پوشیده بود و دستش و کرده بود تو جیبش و با لبخند به ماشین نگاه میکرد...نا خودآگاه با عجله در و باز کرد و پیاده شد...کمی بهت زده نگاهش کرد...با اینکه میدونست اگر همه حدسیاتش درست باشه مسببش همین شهروزه ,اما نمیدونست چرا احساس کرد یه ناجی پیدا کرده به سمتش دوید...در حالی که اشکش سرازیر شد و چند بار به خاطر پاشنه بلند کفشش پاش پیچید .خودش و رسوند به شهروز ...شهروز که تا قبل از دویدن می گل با لبخند بالای پله ها ایستاده بود هراسون از پله ها پایین اومد و رو پله آخر می گل و که خودش و تو بغلش پرت کرد تو آغوش گرفت.
-عزیزم!!!!چته؟؟؟چی شده؟؟؟نگاه گذرایی به راننده که بیچاره هاج و واج مونده بود کرد و گفت:راننده اذیتت کرد؟
-نه!!!!نه!!!
-پس چی شده؟؟؟...
سر می گل و از رو ی شونه اش جدا کرد و گرفت بین دو تا دستش...با ترس گفت:چی شده؟؟؟بگو دیگه!!!
-هیچی...هیچی...
-اگر اذیتت کرده بگو می گل...
-نه!!!نه به خدا...به اون ربطی نداره!!!
شهروز می گل و تو بغلش گرفت و کمکش کرد بایسته...خودشم ایستاد و رو به راننده گفت:چیزی شد بین راه؟
-نه آقا!!!
بیچاره راننده برق ازش پریده بود...
-برو.....مرسی...
-خواهش میکنم..با اجازه...
شهروز دست می گل و گرفت و با هم رفتن تو...می گل قبل از ورود با شک نگاهی به داخل انداخت...هیچ کس نبود...چقدر احمق بود که فکر میکرد شهروز اون و به کس دیگه ای میده...خودش خوش سلیقه تر از این حرفها بود...چرا باید خودش از من بگذره و من بده به کس دیگه؟؟؟
خب شاید پول بیشتری بابت دست نخورده بودنم میدن!
-فکر کردنت تموم شد مانتوت و در بیار!
و دست برد تا مانتو می گل و در بیاره!
-دست به من بزنی خودم و میکشم!
[/sub]
[sub]این جمله رو در حالی گفت که کیفش و تو دستش فشار میداد و یه قدم به عقب برگشت و اون یکی دستش و به نشونه تهدید جلو شهروز گرفته بود!
-می گل؟؟؟!!!خوبی؟
-من و برای چی اوردی اینجا؟کوشن بقیه؟؟؟مگه نگفتی تولده...
-می گل....بس کن...میفهمی چرا اومدی...کیفت و بده من!
-نمیدم...
-چیه؟؟؟توش چاقو گذاشتی؟؟؟یا با کیفت میخوای من و بزنی و منم در برم؟؟آخه کوچولو من که بخوام تورو به دست بیارم احتیاج به این کارها ندارم!!!
این و گفت و با یه حرکت خودش و رسوند به می گل و گرفتتش تو بغلش....خونسردانه می گل و که تلاش میکرد از دستش در بره نگاه میکرد!
-تلاش نکن نمیتونی در بری!!!
-ولم کن!!!!
شهروز ولش کرد....
-عوضی آشغال....
[/sub]
[sub]شهروز لبخند زد..روش و برگردوند و سری تکون داد
-هر وقت اروم شدی بیا بشین...این و گفت و رفت سمت مبلهای ته سالن و ضبط و روشن کرد...مثل همیشه موسیقی فرانسوی پخش شد....
می گل نگاهی به اطراف انداخت...گلدانها پر از گلهای رز بود...تمام خونه پر از شمع بود!!!چقدر همه چیز رمانتیک و شاعرانه بود..همونجوری که تو فیلمها بود....باید اروم میشد....اگر قرار بود اتفاقی بیافته میافتاد...اگرم نه که هیچی...اون نمیتونست از دست شهروز فرار کنه!رفت سمت شهروز که گیلاس مشروب تو دستش بود
شهروز که متوجه می گل شد گفت:حالا میگی چته؟؟؟چرا اینطوری میکنی؟کسی که با تو کاری نداره!نمیخوای مانتوت رو در بیاری..نیار..مبلی و نشون داد و گفت:بشین عزیزم!
می گل نشست و همچنان کیفش محکم تو بغلش بود!
شهروز کلافه گیلاسش و گذاشت رو میز و گفت:یه بار گفتم...باز هم میگم..من اگر میخواستم کاری کنم تو همون خونم میکردم...به این کارها احتیاجی ندارم....
بعد تو صورت می گل نگاه کرد...لبخندی زد و سری تکون داد و گفت:نگاش کن...صورت خوشگلش و چیکار کرد...پاش و برو دست و صورتت و اب بزن....انگار یه فس کتکت زدن!
می گل کیفش و گذاشت رو مبل...در حالی که روسریش دور گردنش افتاده بود رفت تو دستشویی چشمهاش پف کرده بود...کمی اب پاشید تو صورتش سعی کرد آرایشش پاک نشه هرچند اینقدر کم آرایش کرده بود که چیزی مشخص نبود.توی موهاشم دست کشید و مرتبشون کرد..اومد بیرون....شهروز کنار پنجره داشت سیگار میکشید!
با شنیدن صدای در بر گشت.لبخندی به می گل زد و رفت سمتش!
-میشه دیگه به من اعتماد داشته باشی؟؟؟من هیچ وقت نه به خودم نه به هیچ کس دیگه اجازه نمیدم به تو اسیبی بزنه...قول میدم... .پس دیگه هیچ وقت از من نترس...
می گل لبخند زد...لحنش امنیت کافی رو بهش منتقل کرد!
شهروز دست برد و مانتو می گل و از تنش در اورد....اینبار دیگه می گل روش نشد مانع بشه..هر چند لباسش بد هم نبود...اما خیلی تنگ بود....یه بلوز ساده سرمه ای...با ساق سرمه ای..با یه زنجیر طلایی...اگر میدونست قراره مانتوش و در بیاره یه فکری میکرد...هیکل ظریفش تو اون لباس جلوه بیشتری پیدا کرده بود!
متوجه شهروز شد...نگاهش از روی صورت می گل سر خورد رو پاهاش دوباره اومد بالا...وقتی دید می گل داره نگاهش میکنه لبخند زد..با شرم سرش پایین انداخت و رفت سمت جا لباسی و مانتو می گل و اویزون کرد...بر گشت و گفت:بریم بشینیم...می گل پشتش و کرد به شهروز و رفت سمت مبل اما صدای پای شهروز که میدوید توجهش و جلب کرد..شهروز دو 3 قدمی و که به سمت می گل اومده بود و با قدمهای بلند و تند به سمت جا لباسی برگشت....مانتو می گل و برداشت و با عجله اومد سمتش و گفت:مانتوت و بپوش!
از دیدن هیکل می گل حالش عوض شد....دلش نمیخواست شبش و با هوس همراه کنه....میدونست بیشتر از این حرفها رو خودش کنترل داره...اما این فرق میکرد ....حسی که به می گل داشت فرق میکرد...
[/sub]
[sub]می گل بهت زده مانتو رو گرفت و پوشید!
شهروز دستش و دراز کرد و گفت...حالا بیا بریم...
-کجا؟
-یه امشب به من اعتماد کن...بیا بریم...!!
می گل در حالی که دستش تو دستهای شهروز بود دنبالش راه افتاد....
-شهروز یواش تر....میافتم الان!!!
شهروز برگشت نگاهش کرد...اما می گل سرش پایین بود و فقط جلو پاش و میدید....
همونطور که حرکت میکردن شهروز گفت:میخوای بغلت کنم؟و قبل از اینکه می گل چیزی بگه برگشت و می گل و رو هوا بلند کرد!با همون پوزیشنی که وقتی پاش شکست بغلش کرده بود....می گل نا خود آگاه دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد و جیغ زد!!!
-میافتم...بزارم زمین...دیوونه!!!
-نمیافتی.....مگه من میزارم بیافتی؟
-شهروز..دیوونه شدی؟؟؟این چه کاریه؟؟؟
می گل نگاهی به اطرافش کرد....
-وااااییییی..اینجا چقدر خوشگله!!!!!
شهروز یکی از صندلیهای کنار...میز غذا خوری و بیرون کشید و گفت:قابل شمارو نداره!
می گل برگشت و با تعجب شهروز و نگاه کرد...انگار تازه دوزاریش افتاده بود...
-این کارها برای چیه شهروز؟
شهروز که متوجه شد می گل دوزاریش افتاده گفت:برای شما عزیزم!!!
می گل از جاش به نشونه اعتراض بلند شد و گفت:اما قرار بود...
شهروز دستش و گذاشت رو شونه اش و نشوندتش....خودش هم نشست روبروش...
-چرا شاکی میشی؟؟دلم خواست شب آخری که ایرانم همخونه ام و سوپرایز کنم!
-شب آخر؟؟؟
[/sub]
[sub]ترسی که تو دل می گل افتاد لبخند پیروزمندانه رو رو لبهای شهروز نشوند.شهروز همین و میخواست..نه ترس می گل و بلکه یه عکس العمل از طرف می گل که بتونه احتمال مثبت بودن نظر می گل و زیاد کنه!
فردا صبح باید برم ....هر سال این موقع میرم...امسال یه موضوع کاری هم پیش اومده...
-چقدر طول میکشه....
قبل از اینکه شهروز جواب بده چند نفر با چند ظرف غذا اومدن و غذاهارو چیدن...الحق که میز زیبا و شاعرانه ای بود...تمام مدت شهروز نگاهش روی می گل بود که متعجب به میز و ادمها نگاه میکرد....تو دلش خدا خدا کرد تحت تاثیر قرار بگیره...این مسافرت خیلی کارش و خراب میکرد...باید قبل از رفتن می گل و خوب تحت تاثیر قرار میداد...باید این نفوذ اینقدر عمیق میبود که تا یکی دو ماه دیگه می گل تحت تاثیرش بمونه!
بعد از اینکه خدمتکارها رفتن شهروز دست برد و چاقو چنگالش و برداشت و گفت:یکی دو ماه...تا آخر تابستون..زود میام...
می گل زیر لب گفت:یکی دو ماه زوده؟؟؟
حالا دیگه میفهمید چرا ناراحته....احساس کرد ناخواسته تو دام افتاده....هر چند این براش یه اصطلاح بودو خودش فکر میکرد این دام نبوده و خودش ناخواسته وارد بازی شده
-اخمهات و باز کن دیگه!!!اون از در که وارد شدی زدی زیر گریه..اون از بعدش که عصبانی بودی و میخواستی بری...اینم از حالا ....چته؟؟؟
-هیچی...
.-دلت برام تنگ میشه؟
لحن شوخ شهروز می گل و خندوند اما اون هم با زرنگی گفت:اصلا....تازه فکرمم راحته....
-میشه بپرسم فکرت چرا مشغوله وقتی من هستم؟؟؟
-آره میشه!بپرس!
شهروز نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کرد....خنده ی کجی کرد ...وگفت:عزیزم...چرا فکرت مشغوله وقتی من هستم؟
اینقدر با احساس و عاشقانه این سوال و پرسید که می گل از کرده ی خودش که میخواست حرص شهروز و در بیاره پشیمون شد....
دستپاچه تکه ای گوشت گذاشت تو بشقابش و گفت:خب به هر حال ...شما....خب...به هر حال دو تا غریبه ایم دیگه....احساس میکنم تو خونه مزاحمم.....فکر میکنم به خاطر من زندگیتون به هم ریخته..اینطوری خیالم راحته یه مدت راحت زندگی میکنید....
سکوت شهروز توجه می گل و جلب کرد و سرش و بالا اورد.نگاه خیره و عاشقانه شهروز داغش کرد...سریع سرش و انداخت پایین و با غذاش بازی کرد...
-اما من دلم برات تنگ میشه!
می گل ترجیح داد نشنیده بگیره....اما فقط ترجیح داد...احساس میکرد لحن و تن صدای شهروز تو خونش نفوذ میکنه....
گرمای دست شهروز که روی دستاش اومد دلیلی شد تا تو چشمهای شهروز نگاه کنه...حس عشق گرفت...و به همون اندازه یا شاید بیشتر حس عشق داد...گرمی این دستها تنها براش گرمی دستهای یه پسر غریبه نبود....گرمی و محبت دستهای پدری بود که خاطره ای محو ازش مونده بود...آغوش گرم مادری بود که ازش یه تصویر با انواع لباسها و آرایشهای رنگ و وارنگ ثبت شده بود و گرمی صدای خواهری که گاهی وقتی مست میومد خونه و از شبش راضی بود براش اهنگ زمزمه میکرد...و موهاش و نوازش میکرد......
قطره اشک محبوس تو چشمهای اسمونیش که سرازیر شد...شهروز با محبت با دست دیگه اش اجازه نداد رو زمین بریزه...
-گریه نکن اسمونی!!!چی شد؟؟؟باز چی ناراحتت کرد؟
شهروز دستش و فشرد و از جا بلندش کرد...
-پاش و بریم تو....سرما میخوری....
بی هدف دنبال شهروز کشیده شد...اما شهروز نذاشت به این لختی و سستی ادامه بده کشیدتش تو بغلش و بازوهای ستبرش و حلقه کرد دور بازوهای نحیفش و در حالی که سعی میکرد...با تمام وجود سعی میکرد از هوس خالی باشه بدون هیچ حرفی وارد ساختمون شد!
ناخودآگاه با یاداوری شب قبل خجالت کشید...از کی؟؟از خودش...از این موجود بی پناه و پاکی که تو بغلش بود...شب قبل وقتی مطمئن شد می گل خوابیده زنگ زد و از نیکی خواست بیاد پیشش...یواشکی مثل دخترای 16-17 ساله که یواشکی تلفن و میبرن تو اتاقشون تا با دوست پسرشون حرف بزنن برده بودتش تو اتاق و.....حتی از یاد اوریش مشمئز شد.....سر خودش داد زد:عوضی آشغال.....عشقت بغل گوشت بود...بهش خیانت کردی....!
-شب اینجا میمونیم؟
به می گل که رو کاناپه نشسته بود و نگاهش میکرد نگاه کرد...کی از بغلش ااومده بود بیرون؟؟؟
-نه عزیزم...باید برم خونه چمدونهام خونه است...البته دوست داری بمونیم!!
-نه!!!نه...برام فرقی نمیکنه....
شهروز لبخندی زد....بریم!!بریم خونه یه درس پیانو پس بده با خیال راحت برم...
می گل لبخند تلخی زد...به سمت کیفش و روسریش رفت..برشون داشت . همراه شهروز بیرون رفت.
-شمعهارو خاموش نمیکنی؟؟؟
-خاموش میکنن...بیا بریم...!!!
تا خونه هر دو فقط فکر کردن....شهروز به اینکه نکنه تو این مدت آراد پیروز بشه...و می گل به همه چیز...به تفاوت زندگی خودش و شهروز...اینکه یه شب با شهروز چقدر خرج برداشته بود؟؟؟ایا این یه شب نمیتونست حداقل یک ماه زندگی اونهارو تامین میکرد...طوری که خانوادش از هم نمیپاشیدن؟؟.نمیتونست...همه چیز پول نیست....افکار خانوادش مسموم بود....اینکه آیا این رابطه درسته؟؟؟آره درسته....نه شهروز کسی و داره نه من....پس به در دهم میخوریم...بی خیال تفاوت سنی...شهروز به اندازه کافی خوش تیپ و با کلاس هست...ظاهرش به سنش نمیخوره....بعدم پیری و جوونی به دل!!!!
این هوس نیست؟؟؟نه نیست...شایدم باشه...ولی تا وقتی رنگ عشق داره خوشاینده...چرا باید خودم و تا آخر عمر از لذت محبت کردن و مورد محبت قرار گرفتن محروم کنم....دستای شهروز عشق کافی و داره....
ناخودآگاه به دستهای شهروز نگاه کرد...که روی دنده اتومات ماشین با ضرب آهنگی که پخش میشد ریتم گرفته بود!
[/sub]
[sub]نگاهش و روی صورتش سر داد...تو دلش گفت:دلم برات تنگ میشه!
توی خونه شهروز تو دلش غوغایی بود از این رفتن...اما وقتی دید می گل حسابی پکره تصمیم گرفت اذیتش نکنه...به قول معروف تیرش و زده بود و به هدفم خورده بود..دیگه ازار دادنش کم لطفی بود!
کتش و که قبل از رانندگی در اورده بود پرت کرد رو مبل و گفت:بشین ببینم چه میکنی؟
-الان؟؟؟این وقت شب؟؟؟
-پیانو زدن وقت نداره که...من نصف شبم شده ساز زدم...
-آخه!!!
شهروز جلو رفت...روسریش و از رو دوشش برداشت و پرت کرد روی کتش مانتوش و در اورد و گفت:بشین بزن دیگه!!!چه نازی داره...!!!
می گل خیلی سنگین پشت پیانو نشست...دفتر نتش و باز کرد و شروع کرد به نواختن...شهروز هیچ کودوم از ایرادهاش و نگرفت..گذاشت کارش تموم بشه....بعد براش دست زد و گفت:خوب بود....
-اما ایراد زیاد داشتم..تو معلم بدی هستی...تشویق الکی باعث میشه چیزی یاد نگیرم...نمیخوای یادم بدی یاد نده چرا دروغ میگی!!!؟؟؟
این و گفت و با قهر رفت تو اتاقش....شهروز میدونست این رفتار بهانه بود برای تنها شدن....دلش میخواست میرفت و بغلش میکرد...حقیقتش این بود که میخواست در ادامه بگه ایراد داشته و خواسته ایرادهاش و اخرش بگه و هی وسط اهنگ اون و قطع نکنه...اما می گل مثل پوکه باروت منفجر شد و نذاشت...این رفتار می گل هم خوشحالش کرد هم ناراحت...ناراحت از ناراحتیش...و خوش حال از اینکه یه اتفاقاتی داشت میافتاد!!!
نشست پشت پیانو و شروع کرد به نواختن....و برای اولین بار..جلوی کسی خوند...
[/sub]
[sub]من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردا
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تورو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم
[/sub]

[sub].
می گل که سکوت خونه باعث شده بود از تو اتاقش صدای شهروز و بشنوه بغضش و رها کرد...با همون لباسها تا صبح بدون پتو رو تخت خوابید!
شهروز سیگارش و توی زیر سیگاری کنار تختش خاموش کرد....سرش و که درد میکرد فشرد....نگاهی به ساعت انداخت...هر چند بدون نگاه کردن به ساعت از روی روشن شدن هوا هم میتونست بفهمه دیگه صبح شده...از جاش بلند شد...شلوار جین و پیراهن سفیدنخیش رو پوشید..استینهاش و تا زد و بندش و بست...سعی کرد خط چهارخونه قرمز و سفید ش مرتب بیرون بمونه یقه پیراهنش رو هم مرتب کرد...ال استار قرمزش و پوشید و بندهای سفیدش و بست....جلوی اینه دستی به صورتش که اکثر اوقات ته ریش داشت کشید...طبق عادت همیشه با عطرش دوش گرفت...چمدونش و برداشت و اومد بیرون...قبل از اینکه از راهرو خارج بشه چمدون و گذاشت کنار دیوار...رفت سمت اتاق می گل...تقه ای به در زد...اما خیلی منتظر نموند...زود در و باز کرد...می گل پاهاش و توی بغلش جمع کرده بود و خوابیده بود..رفت جلو...صورتش گرفته بود....به خودش این اجازه رو داد که دولا بشه و گونه اش و ببوسه...وقتی دید می گل حتی تکونم نخورد خیالش راحت شد خوابش سنگینه....دوباره به قصد بوسیدن لبهاش دولا شد...اما زود پشیمون شد....دلیل اولش این بود که بوسه اول بوسه عشق بود احساس کرد دومی رنگ هوس گرفته...دلیل دومش هم دلتنگی بود..میدونست اولین بار آخرین بار نخواهد بود و اگر بخواد تکرار کنه خودش اذیت میشه!!!رفت و مانتو می گل و اورد و کشید روش....با اینکه خیلی دوست داشت می گل بیدار بشه...اما بیدارش نکرد.....میدونست اگر... اگر..حسی به وجود اومده باشه که حتما اومده این ندیدن اذیتش میکنه...اما صورت گرفته و خواب ارومی که می گل توش بود باعث شد دلش نیاد بیدارش کنه....از اتاق بیرون رفت و تصمیم گرفت براش نامه بنویسه!
سلام عزیزم...
وقتت بخیر....
دلم نیومد بدون خداحافظی برم....اومدم تو اتاقت اما خواب بودی..دلم نیومد بیدارت کنم....این مدت که نیستم فرصت خوبی داری تنهایی درس بخونی..بدون دردسر....ازت خواهش میکنم هیچ کس و غیر از دوستهای دخترت و بی بی تو خونه راه نده..حتی علی....من کلید خونه رو از علی گرفتم...باهاشم قهرم...پس هیچ بهونه ای برای اینکه توی خونه بیاد نداره....کاری داشتی با این شماره تماس بگیر0912.....شماره وکیلمه....هر کاری داشتی بهش بگو..پسر خوبیه..اما گفتم..توی خونه هیچ کس و راه نمیدی.....درسهای پیانوت و تمرین کن...دلم میخواد وقتی بر میگردم اون درسهایی که گرفتی و ماهرانه برام بزنی....شمارم و اخر نامه برات مینویسم..کار داشتی با اون شماره تماس بگیر....به بی بی میسپرم هفته ای 2 روز بیاد خونه رو مرتب کنه....
راستی...یادت نره...بهم قول دادی تا بعد از کنکور به هیچ پسری فکر نکنی....نرم بیام ببینم از دست رفتیا!!!
دوستدار تو
شهروز
[/sub]
[sub]شمارش و نوشت و نامه رو چسبوند روی در یخچال...
چمدونش و برداشت و قبل از اینکه آژانس بیاد و زنگ بزنه رفت پایین...تمام طول راه و فکر کرد اشتباه کردم...نباید درگیرش میکردم..مخصوصا حالا که مجبور بودم تنهاش بزارم و بیام...خودخواهی بود...این تنهایی براش سخت میگذره.......اما کاری بود که کرده بود...جبران نمیشد...فقط امیدوار بود حداقل به اون هدفی که میخواست یعنی دور کردن ذهن میگل نسبت به آراد برسه!
می گل که از خواب بیدار شد...با عجله از اتاق اومد بیرون..شهروز گفته بود فردا صبح پرواز داره...صبح یعنی چه ساعتی؟؟؟به ساعتش نگاه کرد..10 و نیم بود.....با حسرت سر تکون داد...حتما رفته....بی اختیار به سمت اتاق شهروز حرکت کرد...درش نیمه باز بود
*اگر تو اتاقش باشه با دیدن من چه فکری میکنه؟؟؟ولی مهم نیست...با این فکر در و باز کرد....خودشم نفهمید از نبودن شهروز تو اتاقش خوشحال شد یا ناراحت...اما دیدن اتاقش براش جالب بود...خیلی کلاسیک و شیک....همیشه فکر میکرد اتاق شهروز یه اتاق اسپرت و پسرونه است...اما بر عکس تصورش با یه اتاق کاملا کلاسیک روبرو شد...قبل از اینکه وسوسه بشه و تو اتاق بره به سمت تلفن رفت...اما از تماس با شهروز پشیمون شد....شاید پیش دوست دخترش باشه....با این فکر عصبانی شد...اما باید باور میکرد...اصلا خودش دیشب گفت...میخواست همخونه شو سوپرایز کنه....من یه همخونه ام براش....
با این فکر تلفن و کوبید رو مبل و گفت:به درک....
تو آشپزخونه که رسید چشمش به نامه شهروز افتاد....چند بار خوندتش...نمیدونست چرا اینجوری شده....خیلی با خودش کلنجار میرفت که درگیر احساسات نشه...اما انگار شهروز به خوبی احساساتش و انتقال داده بود!و می گل و تحت تاثیر...!!!
تا فردا شب از شهروز خبری نشد...همونطور که تلفنها و اس ام اسهای آراد هم قطع شده بود....می گل سرش و با درس خوندن و پیانو زدن گرم میکرد....گهگاهی با سما گلاره در رابطه بود...بهشون گفته بود برادرش رفته مسافرت کاری و امیدوار بود آراد به گلاره نگفته باشه جریان زندگیش چی بوده و چی هست!
می گل با شنیدن صدای تلفن سریع نگاهش و از تلوزیون گرفت و پرید رو تلفن..همونطور که شیرجه رفته بود رو کاناپه ولو شد و گفت:بله؟
-سلام خوشگله!
می گل در حالی که تو دلش قند اب کردن و لبخند به لب داشت...لحن بی تفاوت و دلخوری به خودش گرفت و گفت:سلام!
-چطوری خوشگله؟
-خوبم!
-چته خوشگله؟
-اه...چقدر این کلمه رو تکرار میکنی؟
-چی و؟؟؟خوشگله؟
-بله..همین و!!!
-خب وقتی ادم با یه خانم خوشگل صحبت میکنه باید بهش چی بگه؟
-هیچی!!
-چته؟؟؟نگو ناراحتی .دارم میبینم..لبهات داره میخنده...
می گل بی اختیار شوکه شد و لبخندش و خورد...صدای قهقهه شهروز به خودش اوردتش...باور کردی؟؟؟بخند اشکال نداره!!!
-لوسسسس!!!
-حالم و نمیپرسی؟؟؟
-معلومه خیلی خوبی....سرحالی!
-خواب بودی گلم...نخواستم بیدارت کنم!!!ازم دلگیر نباش دیگه!!!
-نه...اشکال نداره....
-مشکلی نداری؟؟خوبی؟؟؟چیزی لازم نداری؟؟؟
-نه..همه چیز خوبه..
-مراقب خودت باش...کارم تموم بشه بر میگردم...
-تو هم مراقب خودت باش....
بعد از خدا حافظی شهروز حسرت خورد و می گل دلتنگ شد....باورش نمیشد برای شهروز دل تنگ بشه....!!!
برای رفع دلتنگیش کاری و کرد که شهروز اون سر دنیا کرد...می گل پشت پیانو نشست و شهروز هم با گیتاری که تو استودیو بود خودش و اروم کرد!
[/sub]
[sub]2-3 روز بعد وقتی می گل کلاسش تموم شد..خانوم موحد صداش زد...زیر لب غر زد..باز چی شده؟؟؟دیگه شهروز که نیست....کسی هم که نیومده دم مدرسه....وقتی رسید تو دفتر سلام کرد
-سلام دخترم...خوبی؟!
می گل متعجب از لحن مهربون خانوم موحد گفت:ممنون..مرسی...
-می گل جان...من شب منتظرتم...!!!
-شب؟؟؟برای چی؟؟؟
-برای شام...مگه شهروز نرفته سفر؟
-چرا...اما!!
-اما نداره...تنهایی بیا پیش ما....
-نه...ممنون...من خونه راحتم....
-دعوت من و رد میکنی؟؟؟1 شب که هزار شب نمیشه....تنها هم هستی....من منتظرتم...علی و میفرستم دنبالت...
با شنیدن اسم علی می گل به خودش لرزید.....
-آخه شهروز...
-شهروز چی؟؟؟اون که نیست...تو هم که برده اون نیستی...هستی؟؟
-نه....
-پس بهونه نیار...
-پس خودم میام....کسی و دنبالم نفرستید!!!
-چرا؟؟؟خب علی بیکاره میاد دنبالت دیگه!!!
-شما خودتون میگید از این روابط نداشته باش بعد...
-الانم نگفتم داشته باش.....من از علی مطمئنم...ولی باشه دوست نداری خودت بیا...ادرس رو تکه ای کاغذ نوشت و داد دستش....
می گل تشکر کرد و رفت بیرون..
*جون خودت....ازش مطمئنی؟؟؟آشغال تر از پسر تو خودشه....!!!از همون روز اول حالم و به هم زد...عوضی آشغال!!!
اصلا از رفتن به این مهمونی راضی نبود...اما میترسید...از این میترسید که دعوتش و رد کنه و سال دیگه اجازه نده تو مدرسه درس بخونه!!!
پوشیده ترین و ساده ترین لباسی و که ممکن بود پوشید....نمیخواست خیلی خوب به نظر بیاد....بعد به شبی فکر کرد که قرار بود با شهروز بره مثلا تولد آرمان...چقدر دوست داشت بی نقص باشه و حالا چقدر دوست داشت اصلا به چشم نیاد....و بعد فکر کرد...این یعنی من شهروز و دوست دارم....
ساعت 8 و نیم بود تازه زنگ زد آژانس اینطوری بهتر بود کمتر پیش اونها میموند....تا خونشون دل تو دلش نبود...همش دعا کرد علی نباشه حد اقل...وقتی رسید دلش شور میزد...خدا کنه شهروز نفهمه...گفته بود با علی قهره...بفهمه فکرای بد میکنه...با شنیدن صدای خانوم موحد که با خشرویی ..صد البته خوشرویی همراه با تظاهر بهش خوش امد میگفت به خودش اومد...با اکراه پله های آپارتمان قدیمی رو بالا رفت و وارد شد....یه آپارتمان قدیمی 150 متری... تمیز و نسبتا شیک....با صدای علی از جا پرید..
-سلام...خانوم خانوما.....چطوری تو؟
یه طوری حرف مزد که انگار 100 سال همدیگه رو میشناسن....اگر خانوم موحد نبود محال بود جوابش و بده...اما بر حسب ادب و احترام گفت:
-سلام...ممنون...
خانوم موحد:بیا بشین عزیزم....
می گل معذب رفت و روی مبل نشست...
خانوم موحد:برم براتون شربت بیارم....چقدر دیر اومدی؟؟؟جمله آخرش و تقریبا تو آشپزخونه داد زد!
علی نشست روبروی می گل..پاش و انداخت رو پاش و خیره نگاهش کرد.حتی اومدن خانوم موحد هم باعث نشد نگاه کثیفش و از روی می گل برداره!!
خانوم موحد لیوانهارو تعارف کرد و گفت:در بیار لباسهات و عزیزم!!!
علی...زوده مامان...در میاره حالا و بعد خنده ی چندش آوری کرد...
خانوم موحد چشم غره ای بهش رفت و گفت:پاش و می گل جان...مانتو روسریت و در بیار...
.در واقع میخواست ببینه می گل این کار و میکنه یا نه!!!
-نه ممنون..راحتم...
-ای بابا اینجوری که نمیشه...پدر علی نیست ماموریته..راحت باش..
-خیلی ممنون..راحتم...تعارف نمیکنم...
-باشه...پس من برم غذا رو آماده کنم....اینقدر دیر اومدی وقت به میوه نمیرسه..ایشالله بعد از شام میوه میخوریم....
با رفتنش علی کمی روی مبل جابجا شد و گفت:توقع نداری باور کنم جلو شهروز هم با این تیپ میگردی که!!!
و دستش چند بار رو به می گل بالا پایین برد و در واقع تیپ می گل و نشون داد!!!
می گل پوزخندی بهش زد و روش ازش برگردوند..حتی اون و لایق همصحبت شدن نمیدونست!!!
-شهروز میدونه اینجایی؟
می گل اصلا نگاهشم نکرد چه برسه بخواد جوابش و بده!!!
با شنیدن صدای خانوم موحد که صداشون کرد سر میز...می گل از خدا خواسته بلند شد و رفت...هم از نگاههای خیره علی راحت میشد...هم زودتر این شب کذایی تموم میشد....
تقه ای به در آشپزخونه زد ..اما قبل از اینکه خانوم موحد جواب بده...علی خودش و از پشت جسبوند بهش و زیر گوشش گفت برو تو دیگه!!!!
می گل ناخواسته برگشت و در حلی که دستش و گذاشت رو سینه علی و هولش داد گفت:گمشو ....
[/sub]
[sub]دوباره به سرعت به سمت خانوم موحد برگشت و با ترس و شرمندگی نگاهش کرد!
نگاه خیره و عصبانی خانوم موحد روی علی مونده بود اما علی خیلی خونسردانه رفت سمت میز و گفت:دم در وایستاده بود گفتم برو کنار..اعصاب نداره به من چه؟
خانوم موحد که میدونست علی یه کاری کرده چشم غره ای بهش رفت و رو به می گل گفت:بیا بشین عزیزم....
می گل با اکراه سمت میز رفت در حالی که صندلی رو انتخاب کرد که روبروی علی نباشه زیر لب گفت:کوفت بخورم از این غذا بهتره!!!
خانوم موحد:کاش مانتو روسریت و در میاوردی...اینطوری راحت نیستی!!!
می گل با خودش فکر کرد...نه یه اینکه اینقدر تو مدرسه سخت گیره نه به حالا...
اما صدای زنگ مبایلش نذاشت بیشتر فکر کنه...از جاش بلند شد و با یه با اجازه به سمت کیفش تو اتاق رفت...با دیدن شماره شهروز ترس برش داشت...اما چاره ای نبود..اگر جواب نمیداد بدتر میشد...با ترس گوشی و برداشت.
-بله؟
-سلام گلی....کجایی ؟؟؟خونه زنگ زدم بر نداشتی!!!
-من...!!!!من...چیزه..
با این تته پته افتادن می گل شهروز جدی و خشن شد...احساس ترس کرد.....
-چی شده؟؟کجایی؟؟؟
-من خونه خانوم موحدم!!!
-خانوم موحد؟؟؟منظورت خاله بنده مادر علی دیگه؟
-بله...
-می گل همین الان خداحافظی کن برو خونه!!!
-من سر میز شامم...
-برو خونه زنگ بزن برات غذا بیارن...
-داد نزن شهروز....بحث غذا نیست زشته...
-میگم همین الان که گوشی دستت به خاله بگو برات یه ماشین بگیره بری خونه!
شمرده شمرده بیان کردن کلماتش نشون از عصبانیت شدیدش داشت!
-بزار شام بخوریم زود میرم.....
-نمیری خونه؟؟؟
-چرا اما...
[/sub]
[sub]شهروز نذاشت حرف می گل تموم بشه و گوشی و قطع کرد!!!
علی:مجنون دعوات کرد؟؟؟
می گل بدون هیچ حرفی براش چشم غره ای رفت و به سمت آشپزخونه رفت...
علی لبخند بدجنسانه ای کرد و دنبالش برگشت تو اشپزخونه!!!
نیم ساعت بعد وقتی می گل داشت با بشقاب غذاش بازی میکرد و زیر نگاههای هیز علی خورد میشد زنگ در ورودی و زدن..می گل از جاش پرید
-فکر کنم شوهرتون اومدن!!!
-نه عزیزم...تازه امروز رفته به این زودی بر نمیگرده....
علی که از جاش بلند شده بود و رسیده بود دم در آشپزخونه گفت:الان میفهمیم بحث نکنید...
با دیدن کسی که پشت در بود علی جا خورد...اما با لبخند تظاهری گفت:به!!سلام آقا ارمان..خوبی؟؟
-ممنون..تو خوبی؟؟؟میگل اینجاس؟
علی از حرص دندونهاش و رو هم سایید...نمیتونست انکار کنه!!! میدونست شهروز بهش گفته.
-بله اینجاس!
-میشه صداش کنید؟
-داره غذا میخوره!
-باشه...منتظرش میمونم....
علی که میدونست آرمان کوتاه بیا نیست بعد از اینکه در جواب مادرش که از تو آشپزخونه پرسید کیه؟گفت:آرمان...
رو به ارمان گفت:صبر کن الان میگم بیاد!
توی آشپزخونه رفت و به می گل گفت:وکیلش دم در....کارت داره...
می گل که انگار دو تا بال بهش داده بودن به سمت در دوید.
-سلام
-سلام می گل...خوبی؟؟؟
می گل که تا به حال آرمان و ندیده بود..به چهره جوون و با کلاس و قد کوتاهش نگاهی انداخت و گفت:ممنون!!
-اماده شو برسونمت خونه....
علی که پشت می گل ایستاده بود و شاهد گفتگوشون بود گفت:خودم میرسوندمش...چرا شهروز مزاحم شما شده؟
آرمان نگاه عاقل اندر سفیهی به علی کرد و گفت:لازم نکرده.....خودم میبرمش...
می گل از ذوقش حتی نایستاده بود ببینه اونها به هم چی میگن..چند دقیقه بعد در حالی که تند تند از خانم موحد تشکر میکرد و از اینکه مزاحمشون شده بود عذر خواهی میکرد به سمت در رفت و رو به آرمان گفت:من آماده ام!
علی نگاه عصبانیش و به می گل انداخت و از جلو در کنار رفت...می گل رفت بیرون..همون موقع خانوم موحد در حالی که چادر نمازی رو سرش بود و روش و گرفته بود اومد و بعد از سلام و احوال پرسی با آرمان گله مندانه گفت:نمیخوردیمش که...به شهروز بگو ادم به خاله اش اعتماد نکنه به کی اعتماد کنه؟
-چشم میگم خدمتشون...با اجازه!!!
بعد دستش و پشت می گل اما با فاصله از تنش نگه داشت و گفت:بریم!!
بعد از رفتن اونها علی در و محکم کوبید به هم و گفت:عوضی...آشغال....
بعد رو به مادرش گفت:تو باور میکنی این کنار شهروز نخوابیده باشه؟؟؟این هم پاک و مقدس باشه شهروز از این نمیگذره...دیدی چطوری تا شهروز زنگ زد حالش عوض شد؟؟؟
-بس کن....حتی اگر با شهروزم خوابیده باشه خیلی بهتر از اون دخترایی که تو باهاشون میگردی....یه کم خودت و جمع و جور کنی و از این دله بازیا در نیاری میتونی به دستش بیاری...من قول میدم این با شهروز هیچ صنمی نداره...فقط خودش و مدیون اون میدونه.....!
گوشی علی زنگ خورد...به شماره نگاه کرد...زیبا بود
-جانم؟؟؟
در برابر نگاه پر از غیض مادرش تو اتاقش رفت و در و بست!
[/sub]
 
[sub]ارمان در جلو رو برای می گل باز کرد و بعد از اینکه می گل نشست در و بست و خودش نشست پشت فرمون....بعد از مدتی سکوت آرمان سکوت و شکست
-من نمیدونم تو اینجا چیکار داشتی و چرا اینجا بودی؟؟شهروز زنگ زد و عصبانی ازم خواست بیام دنبالت و هر طور شده با خودم ببرمت.....اما یه چیزی میگم بین خودمون باشه!!!تا حالا 2-3 بار این علی با دوست دخترهای شهروز رو هم ریخته...شهروز دل خوشی ازش نداره...خواهر خودت یکی از اون دخترها بود....هر بار شهروز بی تفاوت از این موضوع میگذشت...چون دخترهایی که باهاش بودن ارزش حرص خوردن نداشتن...اما انگار تو براش فرق میکنی....از من گفتن بود....سر غیضش نیار....نمیخوام تهدیدت کنم که از خونه بیرونت میکنه!!!چون بعید میدونم اینکار و بکنه وقتی اینقدر عصبانی شده!!!اما طلافیش و بد سرت در میاره...
-من با علی چیکار دارم؟؟؟؟
-نمیدونم کار داری یا نه؟؟؟فقط دور و بر علی نپلک.....شهروز خودش با علی میونه اش شکر ابه!!!علی پسر خطرناکیه....
می گل زیر لب زمزمه کرد:میدونم!!!
دیگه رسیده بودن در خونه...هر دو پیاده شدن...می گل وقتی دید ارمان داره همراهش میاد گفت:خودم میرم....زحمت نکشید...
-تا بالا باهات میام...شهروز گفته تا جلو در برسونمت...
سرش و پایین انداخت و مخالفت نکرد..توی اسانSور طاقت نیاورد و گفت:یعنی شهروز به من شک داره؟؟
-نه...به علی شک داره!!!
[/sub]
[sub]پشت در از هم خداحافظی کردن و می گل نفس راحتی کشید...گوشی و برداشت تا به شهروز زنگ بزنه و بگه رسیده خونه..اما شهروز جواب نداد!!!
آرمان به محض اینکه از اسانSور اومد بیرون شماره شهروز و گرفت
-الو سلام
-رسوندیش؟؟؟
-آره...همین الان رفت تو...خیالت راحت...انگار خودشم معذب بود...تا گفتم بریم لباس پوشیده اومد جلو در!!
-نمیدونی اونجا چیکار داشت؟
-نه...فقط گفت من با علی کاری ندارم...
-مرسی آرمان...لطف کردی...
-باریکالا...چه حرفها...
-بس کن بابا...باید اماده بشم الان کنسرت شروع میشه!!!
بعد از قطع تماس به شماره ای که پشت خطی بود نگاه کرد...می گل بود..اما حتی اگر پشت خطی هم نبود جواب نمیداد...باید ادبش میکرد...یا به عبارتی زهر چشم ازش میگرفت.
با اینکه لباسهاش و پوشیده بود که بره اما باز لخت شد و دوش گرفت...باید آروم میشد...اگر ایران بود حتما یه حالی از علی میگرفت...اما اگر ایران بود که این اتفاق نمیافتاد...باید میفهمید چرا می گل رفته بود اونجا!
2-3 روز نه شهروز بهش زنگ زد نه جواب تلفنهاش و میداد.....شهروز تمام حواسش پیش می گل بود...دلش حسابی تنگ شده بود.از طرفی هم از دستش ناراحت بود...بهش گفته بود با علی قهره...این کارش و توهین میدونست!جدا از این این اتفاق و یه تهدید میدونست...تهدید برای خودش و از دست دادن می گل!
تو این 2-3 روز می گل کلافه از بیخبری. سعی میکرد درس بخونه.....همزمان پیانو هم تمرین میکرد تا اینکه یه جا به مشکل خورد...یه تیکه از یه نت و هر کاری میکرد نمیتونست در بیاره...همین بهترین بهانه بود تا باز به شهروز زنگ بزنه گوشی و برداشت اما قبل از اینکه شماره بگیره تلفن زنگ خورد...شماره آشنا نبود..گوشی و برداشت...صدای زنی که پشت خط بود آشنا بود...اما نه اینقدری که می گل سریع بشناستش...
-سلام...ببخشید شما؟
-من مادر ارادم....
صدای گرفته و پر از استرس خانوم سلطانی استرس و به می گل هم منتقل کرد
-چیزی شده؟؟؟
-من یه خواهش ازت دارم....میدونم شاید از ما ناراحت باشی اما به کمکت احتیاج دارم....
-خواهش میکنم..من چه کمکی میتونم بکنم؟
-راستش مدتی بود میخواستیم اراد و بفرستیم المان...پدرش یه شرکت زده بود گفتیم آراد بره هم توی شرکت باشه هم درسش و ادامه بده....اما قبول نمیکرد...الان باز باباش بهش میگه دیگه شرکت داره شروع به کار میکنه باید بری بالا سر کار باشی..میگه یا با می گل میرم یا نمیرم.....البته به این واضحی نمیگه..اما از حرفهاش متوجه شدیم حرفش شمایی...ازت میخوام شما ازش بخوای به حرف پدرش گوش بده...شاید شما بگی قبول کنه...
می گل پوزخند زد و تو دلش گفت:چه شما شمایی میکنه...یادش رفته من بازم و اونها کبوتر...خواست بگه نمیتونم..اما اینجوری متهم میشد...اونها فکر میکردن پس این می گل که مانع پسرشون شده....
-باشه...اما فقط یک بار صحبت میکنم...خواهش میکنم یشتر از این .این رابطه ادامه پیدا نکنه...من اصلا این موضوع رو فراموش کرده بودم خانوم سلطانی!!
-مرسی دختر خوب....اگر بتونی راضیش کنی هر چی بخوای بهت میدم....
-من چیزی نمیخوام خانوم..من فقط کمی آرامش میخوام که امیدوارم با رفتن پسرتون به دست بیارم....
خانم سلطانی با اینکه متوجه لحن تند و پر کینه می گل شد اما چون کارش گیر می گل بود خیلی اروم گفت:ایشالله دخترم...فقط ببینم از چه ترفندی استفاده میکنی...
-باشه...هر کاری بتونم میکنم!
این آخر مکالمه اشون بود...بلافاصله بعد از قطع تماس با حرص شماره آراد و گرفت..اما سعی کرد اروم باشه...نمیخواست با حرص حرف بزنه که آراد سر لج بیافته!
-الو.....
صدای آراد متعجب بود...طوری که انگار اصلا توقع نداشته شماره می گل رو روی صفحه مبایلش ببینه!
-سلام.
-عزیزم.....خوبی؟؟؟
-ممنون...شما خوبی؟
-مرسی...چه عجب....وقتی دیدم جواب اس ام اسها و تلفنهام و نمیدی گفتم شاید دارم اذیتت میکنم...دیگه تماس نگرفتم تا اذیت نشی عزیزم.....چیزی شده؟
-میخوام باهاتون صحبت کنم....
-کی؟؟؟کجا؟؟هر وقت بگی من اماده ام
-همین الان...
-کجا بیام؟؟؟
-جایی نمیخواد بیاید...همین پای تلفن میگم...!!!
-هر طور راحتی...اما دلم میخواد ببینمت...خسته شدم بسکه از دور نگاهت کردم.
-تو هنوز این عادت زشت و ترک نکردی؟
تا اون موقع سعی کرده بود لفظ قلم حرف بزنه تا سوء تفاهمی پیش نیاد..اما این حرکت آراد از کوره درش برد!
-من که اذیتت نمیکنم....اصلا خودتم متوجه نشده بودی...چرا ناراحت میشی؟؟؟
-خواهش میکنم..تا کی میخوای ادامه بدی؟؟؟
-تا هر وقت ازت نا امید بشم....
-پس بشو....
-وقتش بزار خودم تعیین کنم...حالا چیکار داشتی که افتخار دادی و شماره من و گرفتی؟
-میخواستم بگم من با شهروز نامزد کردم...دیگه دم مدرسه نیا....فکر میکنی من نفهمیدم..من خوب میفهمم فقط به روی خودم نمیارم....شهروزم بفهمه کار جفتمون تمومه....
سکوت اونور خط نگرانش کرد.....خواست گوشی و بزاره اما دلش نیومد...خیلی اروم گفت:آراد!!!خوبی؟؟؟
-شوخی میکنی؟؟؟؟
-نه...
-می گل این دروغ و برای چی میگی؟؟؟اینقدر از من بدت میاد که میخوای با این دروغ دکم کنی؟؟؟
-من دروغ نمیگم....
صدای کسی اونور خط که رو به اراد میگفت:آقای سلطانی....آقای سلطانی...حالتون خوبه؟؟؟اب بیارم براتون؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟
-برید بیرون...!!!
می گل که خیالش راحت شد آراد کسی پیشش هست گوشی و قطع کرد....قبل از درگیری احساسی با شهروز همیشه فکر میکرد بعد از قبولی دانشگاه اگر آراد هنوزم پایه دوستی باشه اولین گزینه آراده...بعد از صحبتهای مادرش 2 دل شد و حالا....حالا اصلا بهش فکر هم نمیکرد...الان همه فکرش شهروز بود....با توجه به مخالفتهای خانواده آراد...100%انتخابش شهروز بود.....دیگه هیچ احساسی به آراد نداشت.
بعد از قطع کردن تلفن لباسهاش و در اورد و رفت تو حموم..اب سرد و باز کرد و رفت زیرش....باید آروم میشد.....دروغ گفت...نامزد نکرده بود یه حس بود..حسی که نمیدونست ایا دو طرفه است...میدونست شهروز هم تو سرش چیزایی میگذره..اما هنوزم نمیتونست باور کنه عشق باشه و نه هوس!
اومد بیرون لباس پوشید نشست پای پیانوش..با دیدن تکست رو استند یاد ایرادش افتاد...گوشی و برداشت و شماره شهروز و گرفت....اما باز جواب نداد..اینبار نگران شد...خواست گوشی قطع کنه که صدای خواب الود شهروز تو گوشی پیچید!
-جانم؟؟؟
صدای شهروز توی گلوش بغض نشوند...خودشم نفهمید چرا!!!دلش تنگ شده بود..آره دلش تنگ شده بود.....نمیتونست این انکار کنه..
-سلام....
-به روی ماهت گلی...
-چرا جواب تلفنهام و نمیدادی؟؟؟چرا زنگ نمیزدی؟؟؟
-چون از دستت ناراحت بودم...
-حالا نیستی...چرا هستم....اما داشتم خوابت و میدیدم...دلم برات تنگ شده بود..دلم نیومد صدای خوشگلت و نشنوم!!!
می گل که نزده میرقصید...حالا شهروزم داشت براش میزد...فقط یکی دو تا کلمه دیگه کافی بود تا بغضش بترکه....
-از خواب بیدارت کردم؟؟؟
-ادم تو خواب خواب میبینه دیگه....چیزی شده گلم؟
-حالا بخواب...بعدا...
-بگو دیگه....حالا که زنگ زدی...چی بهتر از صدای تو که از خواب بیدارم کنه؟
-داشتم پیانو تمرین میکردم یه جاش و نمیتونم بزنم...خواستم ازتو...ازت بپرسم.
شهروز که متوجه شد می گل تحت تاثیر قرار گرفته برای اینکه بیشتر از این اذیت نشه خیلی جدی و اینبار با احساسات کمتر گفت:چه مشکلی عزیزم؟
یادم نیست آئولین از گام مدال از چه نتی شروع میشه.!
- از نت لا .این گام مثل گام دو ماژور بر اساس نت های طبیعی شکل گرفته و روی شستی های سفید پیانو قابل اجراست!متوجه شدی؟
[/sub]
[sub]-تقریبا....
-نتونستی در بیاری زنگ بزن بفرستمت پیش یکی از دوستام برات توضیح بده!
-نه...فکر کنم بتونم در بیارمش...متوجه شدم ایرادم کجا بود!
هر دو بر خلاف میلشون خدا حافظی کردن...شهروز با خودش فکر کرد..این منم؟؟منی که مکالمه ام با دخترها همه کوتاه بود و اگر طولانی میشد بیشتر برای مخ زدن...حالا دلم میخواد فقط به بهانه ای صدای می گل و بشنوم...؟؟؟
1 ماه دیگه از سفرش مونده بود هر سال باید یه سفر به امریکا میرفت...خانواده پدریش اونجا بودن و خودش هم برای اینکه بحث اقامت و سیتی زنیش مشکل دار نشه مجبور بود هر سال یه بار مهر ورود و خروج بخوره....زندگی اونجا رو دوست نداشت..با اینکه آزادی بیشتر بود اما خودشم نمیدونست چرا اونجا حال نمیکنه....ولی با خودش فکر کرده بود اگر می گل راضی به ازدواج بشه دیگه ایران نمیمونه..میخواست از همه خاطرات دوران جاهلیتش فاصله بگیره....اما این تصمیم اون بود میدونست باید می گل هم راضی باشه...که اگر نباشه محال بود مجبور به کاری بکنتش!
به فکرهای خودش پوزخند زد...هنوز معلوم نیست بهت بله بگه اونوقت تو به محل زندگیت فکر میکنی؟؟؟
2-3 هفته با دلتنگی گذشت...کم کم امتحانات می گل شروع میشد...هر بار از شهروز میپرسید کی برمیگرده جواب سربالا میگرفت...اونشب خودشم نمیدونست چرا سخت دلتنگ شهروزه...تقریبا 1 سال از اقامتش تو این خونه میگذشت...1 سالی که خیلی چیزها ازش یاد گرفته بود...خیلی چیزها دیده بود و خیلی اتفاقها افتاده بود...بی اختیار به سمت نامه ای رفت که هنوز روی در یخچال بود...یکبار دیگه کلماتش و خوند دستی روش کشید و بوش کرد...بوی عطر شهروز مستش کرد...فردا آخرین امتحانش بود....فکر کرد کاش زودتر بیاد....هر چند میدونست بیاد هم اولین کاری که میکنه قرار با دوست دخترشه...شایدم نه..بالاخره اونجا اینقدر از این جور دخترها هست که شاید اصلا یاد دوست دخترهاشم نکنه....
[/sub]
[sub]امتحان آخر و داد...میدونست این نمره هاش مثل قبل عالی نمیش...طبیعی بود...خودش باور داشت اگر رابطه ای شروع بشه درسش افت میکنه..فقط امیدوار بود خیییلییی افتضاح نباشه...تو راه سرش پایین بود و فکر میکرد که صدای گرفته زنی توجهش و جلب کرد که به اسم صداش میکرد. [/sub]

[sub]-می گل...می گل!!!
سرش و بالا اورد...چیزی رو که میدید باور نمیکرد...
-خدای من....تویی؟؟؟
-می گل....من غلط کردم بیا بریم با هم زندگی کنیم...
-چی میگی؟؟؟تو چرا اینجوری شدی؟؟؟این چه سر و وضعیه؟؟
-می گل.....من و میبخشی؟؟؟
-ترگل...بلند شو از رو زمین..این چه وضعیه؟؟؟تو با خودت چیکار کردی؟بیا بریم تو این پارک...وسط خیابون درست نیست..
ترگل رو کشوند سمت پارک و بعد از اینکه کمک کرد روی صندلی بشینه گفت:ترگل چه به روز خودت آوردی؟؟؟ماشینت کو؟؟؟کوش اون دک و پز و قر و فر؟
-می گل...می گل....از شهروز پول بگیر بریم یه جارو بگیریم..با هم زندگی کنیم..من قول میدم دیگه کارای قبل و نکنم
-نمیشه ترگل....اون هم این کار و بکنه من روم نمیشه بهش بگم...
-بدبخت چند وقت دیگه تاریخ انقضات تمومه..شد 1 سال که باهاشی...بیشتر از 1 سال نگهت نمیداره...این قانونشه....ازش بکن تا میتونی!
-بس کن ترگل...خجالت بکش...درست حرف بزن...چه به روز خودت اوردی؟؟؟دیگه برای چی معتاد شدی؟؟؟ماشینت کو؟؟
--ماشینم و فروختم باهاش کار کنم..کارم نگرفت.... می گل....می گل...از شهروز پول میگیری؟
-یادته که گفت اصلا نباید هم و ببینیم..الانم بفهمه ناراحت میشه....
-من که دارم بهت میگم..بگی نگی همین روزها بیرونت میکنه.....بیا قبل از اینکه اینکار و بکنه یه چیزی ازش بکنیم
-بس کن ترگل...من...
با صدای عده ای که داد میزدن فرار کنید فرار کنید...تر گل به زور از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن...می گل هم که ترسیده بود ناخودآگاه بلند شد و دوید...وقتی دید ترگل جا مونده ایستاد..چند تا پسر از کنارش رد شدن و یکی دو تا تنه هم بهش زدن...می گل که دید ترگل رو زمین افتاده و نمیتونه از جاش بلند بشه برگشت و گفت:دستت و بده به من...
-تو برو...برو می گل الان گیر میافتیم....
-دستت و بده به من..اصلا چرا باید فرار کنیم؟؟
دست تر گل و گرفت و کشید و اما هنوز یکی دو قدم ندویده بودن که دو تا از پلیسها دستشون و انداختن رو یقه اشون و گرفتنشون.
تر گل:ولم کنید...عوضیااا...من کاری نکردم..ولم کنید....
می گل که حسابی ترسیده بود...در حالی که سعی میکرد از دست پلیس بیرون بیاد میگفت:من کاری نکردم به خدا...اصلا نمیدونم چرا باید در بریم..
-خفه شید...همتون همین و میگید...عوضیا!!!راه بیافتید...
توی ون می گل در حالی که به پهنای صورت اشک میریخت التماس میکرد.تورو خدا بزارید من برم...من کاری نکردم به خدا...
تر گل مانتوش و کشید...اما می گل دستش و پرت کرد اونور...باز تر گل کارش و پشت هم تکرار کرد
-چته ترگل؟؟؟بیچارم کردی..
-پول داری؟؟؟
می گل با همون هق هق در عین حال متعجب گفت:پول میخوای چیکار؟
-یه کم پول به من بده...تورو خدا!!!
-وقت گیر اوردی دیوونه....میفهمی دارن کجا میبرنمون.؟؟؟
[/sub]
[sub]صدای مردی که بهشون دستور میداد بیان پایین بحثشون و نا تموم گذاشت...چندتاشون که معلوم بود بار اولشون نیست خیلی عادی پایین رفتن..ترگل هم با حال نزارش رفت پایین و مدام در گوش می گل بیچاره که همه ی فکرش این بود که شهروز بفهمه چی میشه ویز ویز میکرد.
توی کلانتری همه رو به صف کردن و بعد از کلی قلمبه سلمبه که بارشون کردن گفتن بندازیدشون بازداشتگاه...آخرین نفر می گل بود که همچنان به پهنای صورت اشک میریخت...قبل از اینکه از در بیرون بره رو به سرهنگی که پشت میز بود گفت:من میخوام وکیلم بیاد اینجا...تورو خدا!!!
سرهنگ نگاه معنی داری بهش انداخت و به سربازی که ایستاده بود گفت:ببرش!توی بازداشتگاه همه نشسته بودن یه گوشه و یا با هم حرف میزدن یا چرت میزدن...اما می گل پشت در بازداشتگاه ایستاده بود و التماس میکرد بزارن وکیلش بیاد..میدونست آرمان از اونجا نجاتش میده....هر چند اینطوری شهروز با خبر میشد...اما در غیر این صورت هم شهروز میفهمید فقط وقتی که شاید می گل کارش به زندان هم کشیده باشه!
تر گل:اینقدر زجه موره نزن بابا...اون اگر هنوز ازت سیر نشده باشه میکشتت بیرون....اگرم تاریخت سر اومده باشه محال حتی آشنایی بده.....بگیر بشن...!!!
می گل به سمتش برگشت خواست چیزی بهش بگه که در باز شد و سربازی که نگهبانی میداد رو به می گل گفت:بیا بیرون!
می گل با عجله پرید بیرون..سرباز دستبدش و در اورد.
-من خودم میام..تورو خدا دستبند نزن!!!
سرباز که این جزو وظایفش بود بی توجه به می گل کار خودش و کرد و جلوتر از می گل حرکت کرد...می گل صدای تر گل و شنید که داد زد...یه فکری هم برای من بکن توروخدا!!!
توی اتاق سرهنگ دستهای می گل و باز کردن.
سرهنگ:تو توی پارک چیکار میکردی؟؟؟
-اقا به خدا من هیچ کاره ام...خواهرم 1 سال ولم کرده رفته...امروز یهو جلو در مدرسه سبز شد...تازه فهمیدم معتاد شده....دیدم وسط خیابون نمیشه باهاش حرف بزنم خیلی تابلوهه...گفتم بیا بریم تو این پارکه..که یهو....
آقا به خدا من به عمرم با این جور ادمها برخورد نداشتم....آقا به خدا من از این کارا نمیکنم....
-خیلی خب...بسه... ؟؟؟خانوادت کجان؟
-مادر پدرم من و به این روز کشوندن....من تنها زندگی میکنم....حتی حاضر نیستم با خواهرم زندگی کنم....آقا به خدا من فقط فکرم درسمه....
-بسه...گفتی وکیل داری؟
-بله...بله.....
-شماره اش و بگو....
می گل که به خاطر هوش بالاش شماره رو حفظ بود شماره رو به سرهنگ داد...
-الو...آقای عظیمی؟
-بفرمایید
-من از کلانتری...مزاحمتون میشم....
-اتفاقی افتاده؟
-..یه خانومی اینجا هستن با نام...می گل..
-می گل ضیایی؟
-بله...میشناسیدشون؟؟؟
-چی شده آقا؟؟اتفاقی براش افتاده؟؟؟
-لطف میکنید تشریف بیارید اینجا؟
-همین الان.....
سرهنگ رو به سرباز گفت:ببرش بازداشتگاه.
اما می گل مثل برق گرفته ها پرید..
-آقا تورو خدا من و اونجا نبرید..من قول میدم لام تا کام حرف نزنم...اصلا روم و میکنم به دیوار شما من و نبینید..اما اون تو نه..تورو خدا....!!!
سرهنگ که از می گل هیچ چیز مشکوکی هم نگرفته بود و نه دیده بود گفت:باشه...بمون تا وکیلت بیاد ببینم چی میشه!
اومدن آرمان 1 ساعت طول کشید...1 ساعتی که برای می گل 1 قرن گذشت....در که باز شد و آرمان توی چهارچوب پیدا شد..می گل از جا پرید..
-سلام...
و دوباره اشکش سرازیر شد.
آرمان نگاه شماتت باری به می گل کرد و بعد از کلی گفتگو با سرهنگ و دلیل و برهان و مدرک...سرهنگ هم که چیزی از می گل ندیده بود و طبق تجربه از اولم فهمیده بود این دختر نمیتونه جزو اون دار و دسته باشه..با گرفتن یه تعهد آزادش کرد.
توی ماشین اینبار می گل بود که سکوت و شکست:به شهروز میگید؟
-شک نکن!
-چرا؟؟؟شهروز بفهمه من با ترگل بودم...
-تو که میدونی چرا با اون بودی؟؟؟
-به خدا اومد جلو مدرسه...اینقدر سر و وضعش بد بود خجالت میکشیدم کسی ببینمتمون....گفتم بریم تو پارک حداقل جلو دید نباشیم...
-اصلا نباید باهاش هم کلام میشدی!
-دنبالم میومد..بدم میومد باهام هم قدم بشه!!!میشه به شهروز نگید!
-اصلا یه همچین چیزی از من نخواه....زندگی شهروز دست منه....اگر از جای دیگه بفهمه و بفهمه من بهش نگفتم فکرهای دیگه ای میکنه....
-پس بزار اومد ایران بهش بگو!!!اصلا خودم میگم.....
-خیلی خب...باشه..
[/sub]
اما دروغ گفت...یه دروغ مصلحتی...اگر شهروز از دهن هر کس غیر از آرمان این موضوع رو میشنید حتما به آرمان شک میکرد..
پاسخ
 سپاس شده توسط Nυмв ، maede khanoom


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: ... ✘رمان ميِ گل .[1]✘ ...' - eɴιɢмαтιc - 19-08-2014، 21:13

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان