امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

... ✘رمان ميِ گل .[1]✘ ...'

#9
 پُست هشتمـ !

(ویرآیش شُد )

××


[sub]-نه...بریم یه رستوران شیک و...[/sub]
[sub]-اون هم نه....مگه تا حالا نرفتیم...؟؟؟[/sub]
 
[sub]-خب نه من حساب میکنم..[/sub]
[sub]-پس میدونی زیر 1000 میشی...[/sub]
[sub]-نه!!!اونی که باخته حساب میکنه!!![/sub]
[sub]-نه!!!!اگر تو بردی من بهت یه شام میدم.....ولی اگر باختی....باید یه مهمونی 2 نفره بگیریم..تو خونه..با شرایطی که من میزارم...[/sub]
[sub]-چه شرایطی؟؟؟[/sub]
[sub]-حالا هر چی!!![/sub]
[sub]-نه دیگه...اومدیم و یه چیز بد خواستی!!! [/sub]
[sub]-خب قبول نکن.....[/sub]
[sub]-قبول نکنم چیکار میکنی؟؟؟؟[/sub]
[sub]-یه شرط دیگه میزارم؟؟؟[/sub]
[sub]-چی؟؟؟[/sub]
[sub]-اووووممم!!!اینکه یه شب تا صبح کنارم بخوابی!!![/sub]
[sub]-نه!!!همون اولی قبوله....احتمال اینکه چیز بد نخوای زیاده.[/sub]
[sub]نگاهش و بدجنش و شیطانی کرد و گفت:از کجا میدونی؟؟؟[/sub]
[sub]می گل خندید و گفت:اذیتم نکن....چون اصلا تو نمیبری...این منم که میبرم!!![/sub]
[sub]-میبینیم....!!![/sub]
[sub]بعد از چند ثانیه سکوت می گل که از لحنش معلوم بود نا مطمئن و با استرس حرف میزنه گفت:[/sub]
[sub]-شوخی کردی میخوای بری؟؟؟[/sub]
[sub]-نه عزیزم....باید برم..الان نه یکی دو ماه دیگه..پس الان میرم که تو هم به درست برسی...وقتی کنکور دادی میام که با خیال راحت خوش بگذرونیم...[/sub]
[sub]-زودی میای دیگه؟؟؟[/sub]
[sub]-سعی میکنم...[/sub]
[sub]-اگر بعد ازکنکور بیای که خیلی دیره!!![/sub]
[sub]-می گل...درس بخون...باشه؟؟فکر کن تنها زندگی میکنی...میخوام فقط درس بخونی!!![/sub]
[sub]-باشه!!![/sub]
[sub]این باشه از صد تا فحش برای شهروز بدتر بود....دستش و گرفت و گفت:زود میگذره...اگر حواست و بدی به درس و کنکور زود میگذره....این منم که اونور برام سخته!!![/sub]
[sub]-یه چیزی بپرسم؟؟[/sub]
[sub]-بپرس گلم!!![/sub]
[sub]-عصبانی نمیشی؟؟؟[/sub]
[sub]-از گذشته نباشه ...نه!!![/sub]
[sub]-نه...از گذشته نیست..[/sub]
[sub]-بپرس...[/sub]
[sub]-تو اونجا دوست دختر داری؟؟[/sub]
[sub]شهروز برگشت نگاه عاقل اندر سفیهی به می گل کرد و گفت:من اون موقع ها هم اونجا دوست دختر نداشتم....چه برسه به حالا...که زن دارم!!![/sub]
[sub]می گل لبخند زد....لبخندی که حاکی از لذت بردن از این حرف شهروز بود...!!![/sub]
 
[sub]*****************************[/sub]
[sub]صبح با صدای شهروز بیدار شد[/sub]
[sub]-می گل بلند شو باید بری اموزشگاه دیرت میشه...!!![/sub]
[sub]می گل کش و قوسی به بدنش داد و گفت...نمیرم.... [/sub]
[sub]اما شهروز که بعد از بیدار کردن می گل رفته بود متوجه نشد می گل نمیخواد امروز و بره....وقتی دید می گل بیرون نیومد باز رفت در اتاقش و باز کرد و گفت:میگل...دیرت شد عزیزم....[/sub]
[sub]اینبار می گل بلند تر داد زد....من نمیرم!!![/sub]
[sub]شهروز که باز داشت میرفت برگشت و گفت:چی؟؟؟نمیری؟؟مگه نگفتی باید سر کلاس باشی...[/sub]
[sub]می گل بلند شد تو جاش نشست و گفت:تو امروز میخوای بری...من میخوام پیشت باشم!!![/sub]
[sub]شهروز اومد تو اتاق ..کنار تخت می گل نشست و گفت:پاشو برو...تو باید زیر 1000 بشی تا من شرط و ببرم!!![/sub]
[sub]-ساعت چند میری؟؟؟[/sub]
[sub]-چرا گریه میکنی خب؟؟؟ساعت 2 میرم فرودگاه!!![/sub]
[sub]-من نمیرم...میخوام بمونم پیشت...!!![/sub]
[sub]مثل بچه هایی که بهانه مادرشون و میگیرن شده بود!!![/sub]
[sub]شهروز دستش و گرفت و کشیدش از تو رختخواب بیرون...خودش خیلی دلش میخواست می گل و بگیر و بو کنه و ببوسه...اما فکر کرد اینکارها فقط فکرش و مشغول میکنه!!!نباید کاری کنم از درس دور بیافته!!!
-لباس بپوش ببرمت آموزشگاه...ساعت 2 میام دنبالت با هم بریم فرودگاه!!!
[/sub]
 
[sub]می گل با قهر رفت سمت کمدش و گفت:باشه وقتی دوست نداری پیشت باشم میرم...و بی توجه به شهروز بلوزش و از تنش در اورد...البته فکر میکرد پشت در کمد پنهان شده...ولی کاملا تو دیدرس شهروز بود!!![/sub]
 
[sub]شهروز بی اختیار به سمتش رفت...قبل از اینکه می گل بلوز مناسبی برای زیر مانتوش پیدا کنه دستش و دور کمر لخت می گل حلقه کرد....می گل از جا پرید...تازه یادش افتاد چه کرده!!![/sub]
 
[sub]-شهروز....[/sub]
 
[sub]-هیییسسسس....هیچی نگو تا ضد حال نزدی!!![/sub]
 
[sub]حالا لبهای شهروز رو گردن میگل بازی میکرد!!![/sub]
 
[sub]می گل دستهاش و روی دستهای شهروز گذاشت و خواست اونهارو از دور خودش باز کنه...اما دستهای شهروز یکی به سمت بالا حرکت کرد و دیگری به سمت پایین!!![/sub]
 
[sub]-نه!!![/sub]
 
[sub]-پس میخواستی پیشم بمونی برای چی؟؟؟[/sub]
 
[sub]می گل دستی که به سمت پایین رفته بود و محکم گرفت و گفت:نه!!!شهروز نه!!![/sub]
 
[sub]شهروز می گل و سمت خودش برگردوند...پیشونیش و روی پیشونی می گل گذاشت...دستش و دو طرف صورتش قفل کرد و گفت:من دارم دیوونه میشم..میفهمی؟؟؟1 ساله...1 ساله اون چیزی و که شده بود نیاز روزانه ام و گذاشتم کنار در حالی که یکیش و تو خونه دارم....حالا دارم میرم....نخواستم درگیر احساسات بشی تا درس بخونی...اما خودت نذاشتی...!!!دیوونه ام میکنی...میدونی من عاشق اینم یه دختر جلوم لباسهاش و در بیاره؟؟از حرکت دست و کش و قوس بدنت وقتی داشتی تیشرتت و در میاوردی دیوونه شدم...حالا میگی نه؟؟؟[/sub]
 
[sub]صحبتهاش با تماس لبهای می گل که داشت از هیجان منفجر میشد قطع شد...شهروز باورش نمیشد این می گل باشه که اینطوری ماهرانه میبوستش...دستهاش تو موهای بلند و حالت دار می گل قفل شد و اون و به خودش فشرد....با یه دست از جا کندش و روی تخت انداختش...[/sub]
 
[sub]وقتی به خودشون اومدن...میگل غیر از شلوارکش چیزی تنش نبود...به چشمهای خمار شهروز که از فاصله ای نزدیک در حالی که خوابیده روی می گل خم شده بود نگاه کرد...[/sub]
 
[sub]-دوستت دارم شهروز!!![/sub]
 
[sub]-اما جواب شهروز بستن چشمهاش بود!!![/sub]
 
[sub]می گل-خوبی عزیزم؟؟[/sub]
 
[sub]شهروز-نه!!![/sub]
 
[sub]می گل-چرا؟؟؟خوشت نیومد؟؟[/sub]
 
[sub]شهروز-عالی بود...[/sub]
 
[sub]می گل-پس چی؟؟؟[/sub]
 
[sub]شهروز-کامل نبود!!![/sub]
 
[sub]-ولی شهروز...[/sub]
 
[sub]-من که اعتراضی نکردم...چرا ناراحت میشی؟؟؟تو خوبی؟؟؟[/sub]
 
[sub]-نمیدونم!!![/sub]
 
[sub]-نه نیستی!!![/sub]
 
[sub]-ار کجا میدونی؟[/sub]
 
[sub]-از نمیدونمت...برا تو هم کامل نبوده!!!اگر اون دستت و که مثل پاسبان کنار شلوارت گذاشتی و بر میداشتی الان دوتایی خوب بودیم!!![/sub]
 
[sub]-دیگه چی؟؟؟[/sub]
 
[sub]شهروز خواست چیزی بگه..اما بیخیال شد..فکر کرد توضیح این موضوع باشه برای یه وقت دیگه...نمیخواست ذهن می گل بیشتر از این درگیر بشه!!![/sub]
 
[sub]شهروز از کنارش بلند شد...در حالی که موهاش و مرتب میکرد گفت:باید برات یه دوره کلاس بزارم...زیادی صفر کیلومتری!!!![/sub]
 
[sub]می گل فکر کرد...من که دیگه همه کار کردم..فقط...[/sub]
 
[sub]-پاشو دیگه...به بقیه کلاست برسی حد اقل....میام دنبالت با هم بریم فرودگاه!!![/sub]
 
[sub]-بی احساس....[/sub]
 
[sub]این و داد زد و رفت لباس بپوشه!!![/sub]
 
[sub]-یه دوش بگیر...ارومت میکنه!!![/sub]
[sub]-به خودم ربط داره...
شهروز با عصبانیت اومد سمتش بازوش و گرفت و فشار داد گفت:تو نصفه نیمه لذت دادی...نصفه نیمه لذت بردی عصبی شدنش و داد زدنش برای منه...اونی که باید الان سگ باشه...منم نه تو....دارم میترکم..میخوابونمت ....لا اله الل الله.....بابا لا مصب چقدر خودم رو کنترل کنم؟؟؟من س.ک.س.م یه کم اینور اونور میشد زمین و زمان و به هم میدوختم...حالا با یه عشق بازی نصفه نیمه سر من داد هم میزنی؟
[/sub]
 
[sub]می گل دستش و از تو دست شهروز بیرون کشید و گفت:برو بابا...اصلا تقصیر منه که پاکیم و به یه شهوت فروختم!!!![/sub]
 
[sub]با حرص در برابر نگاههای عصبانی شهروز لباس پوشید...کیف و کتابش و برداشت و در جواب شهروز که گفت...وایسا برسونمت در و کوبید به هم و رفت!!![/sub]
 
[sub]ظهر با شوق اینکه شهروز اومده دنبالش تا برن فرودگاه از در اومد بیرون...اصلا انگار نه انگار با اون حال از خونه زده بیرون.اما بادیدن آراد جلوی در کپ کرد!!![/sub]
 
[sub]اطراف و نگاه کرد...خبری از شهروز نبود!!![/sub]
 
[sub]-حقته نیومدی به جاش آراد اومده!!![/sub]
 
[sub]وقتی دید آراد داره به سمتش میاد اخمهاش و محکمتر گره زد و در جواب سلام آراد گفت:اینجا چیکار داری؟[/sub]
 
[sub]-فکر میکنی چیکار دارم؟؟؟کار من تویی دیگه!!![/sub]
 
[sub]-بسه آراد...من نامزد کردم...[/sub]
 
[sub]-اون بار که گفتی نامزد کردم دروغ گفتی..اما اینبار باور کردم نامزد کردی.[/sub]
 
[sub]-پس چرا باز اینجایی؟[/sub]
 
[sub]-اومدم بگم داری راه و عوضی میری...با یه ادم عوضی میری[/sub]
 
[sub]-درست صحبت کن!!![/sub]
 
[sub]-می گل...تو لیاقتت اون نیست...[/sub]
 
[sub]-پس کیه؟؟حتما تو!!![/sub]
 
[sub]-نه..منم نه..هر کس غیر از اون...توروخدا گذشته اون رو هم در نظر بگیر...[/sub]
 
[sub]-من نمیخوام به گذشته اش فکر کنم...[/sub]
 
[sub]-این حرفهارو اون تو سرت کرده...که به گذشته ام فکر نکن و همه چیز گذشته و....اما یه روز ولت میکنه..مثل بقیه...[/sub]
 
[sub]-بس کن!!![/sub]
 
[sub]این و گفت و به قصد ماشین گرفتن به سمت خیابون اصلی حرکت کرد![/sub]
 
[sub]-بیا برسونمت...[/sub]
 
[sub]-ممنون...خودم بلدم برم..[/sub]
 
[sub]-میدونم بلدی...[/sub]
 
[sub]وقتی دید می گل نمی ایسته دستش و گرفت و گفت:لا اقل وایسا حرفهامون تموم بشه...[/sub]
 
[sub]-من حرفی ندارم...[/sub]
 
[sub]-من که دارم...می گل روح و جسمت و استفاده میکنه بعد پرتت میکنه یه گوشه...باور کن این کار و میکنه...[/sub]
 
[sub]-نمیخوام بشنوم....[/sub]
 
[sub]-چرا؟؟چون حقیقته؟؟؟اما اشکال نداره...دیگه نمیگم...اما تو مال منی...ببین کی این و بهت گفتم...!!![/sub]
 
[sub]-من مال شهروزم...[/sub]
 
[sub]-نه.....شاید موقت باشی...اما دائمی نمیشی....[/sub]
 
[sub]-تو از مامانت اجازه گرفتی اومدی اینجا؟؟؟[/sub]
 
[sub]این و برای اینکه حرص آراد و در بیاره گفت.[/sub]
 
[sub]-ببین مامانم که سهله...خدا هم مخالف باشه من به تو میرسم..حالا ببین!!![/sub]
 
[sub]-برو بابا!!![/sub]
 
[sub]اعصابش که از نیومدن شهروز خورد بود..این هم شد قوز بالا قوز!!![/sub]
 
[sub]وقتی رسید خونه جای خالی شهروز و با تمام وجود حس کرد....بغض کرد...مستقیم رفت تو اتاقش...تختش هنوز به هم ریخته بود!با همون لباسها خودش و پرت کرد رو تخت...تختش بوی شهروز و میداد...بوی عطرش و دود سیگارش...ولی چرا دود سیگارش؟؟؟اون هم اینقدر شدید....نمیدونست شهروز بعد از رفتنش خوابید روی تختش وسیگار کشید و فکر کرد.. به با هم بودنشون...به لذتی که میتونست از می گل ببره و چقدر ناباورانه خودش و کنترل میکرد...به بداخلاقی های می گل و کوتاه اومدنهای خودش در صورتی که این اصلا جزو اخلاقش نبود!!![/sub]
 
[sub]می گل از جاش بلند شد....صدای خش خش کاغذی از زیرش توجهش و جلب کرد...کاغذ و برداشت[/sub]
 
[sub]نمیام دنبالت تا بفهمی اینطوری حال ادم و نگیری[/sub]
 
[sub]دوستت دارم عزیزم[/sub]
 
[sub]نه به دوست داشتنت...نه به دنبالم نیومدنت...عشقت به درد خودت میخوره....آراد راست میگه!!![/sub]
 
[sub]-آراد غلط کرده راست میگه...عوضی آشغال!!!!
به صدای درونش لبخند زد...این تشر لازم بود!!!
بلند شد مانتوش و در اورد...بعد تیشرتش و در اورد..نا خودآگاه به جایی که اونبار شهروز ایستاده بود نگاه کرد....بعد لبخند زد....لباسش و عوض کرد و شماره شهروز و گرفت.
تماس وصل شد...اما کسی چیزی نگفت.
-الو....شهروز!!!
-بله؟
-از دست من ناراحتی؟
-بله...
-بوس...بوس...آشتی؟
-نه!!!!
-چرا؟؟؟
-چون عادتت شده این کار...
-من...
منظوری نداشتی...میدونم!!!
-نمیخوام با ناراحتی بری....چرا نیومدی دنبالم...
-برات نوشتم چرا نیومدم!!!
باشه...اشکال نداره....
-خوب درس بخون باشه؟؟؟
-باشه...ساعت چند پرواز داری؟
-6 بعد از ظهر...
-خدا حافظ!!!
*کور خوندی فکر کردی ندیده میزارم بری!!
تند تند لباس پوشید آرایش کرد قبل همه اینها به آژانس زنگ زد.....تا فرودگاه دل تو دلش نبود که شهروز نره....با دیدن تاکسیهای جلوی در فرودگاه به آژانس که قبلا تصمیم داشت نگهش داره گفت بره..رفت تو سالن
-اووووو..چقدر بزرگه...من کجا پیداش کنم..شمارش و گرفت.
-بله؟
-هنوز عصبانی؟؟؟
-حالا حالاها عصبانیم..
-.خب یه دقیقه بیا دم در فرودگاه عصبانیتت بخوابه!!!
-کجا؟
-جلوی در اصلی..
-جلو در فرودگاه؟؟؟
-اوهوم...
صدای نفسهای شهروز نشون میداد داره میدوهه!!!
-تو کجایی؟؟؟اومدی فرودگاه؟...ببخشید آقا باید برم بیرون...چیزی جا گذاشتم....
-زود برگردید...
-چشم
شهروز باز دوید....-
-نمیتونستم بدون اینکه ببینمت بزارم بری!!!
حالا شهروز و از دور میدید که به سمتش میدوه براش دست تکون داد...اون هم دستش که گوشی دستش بود و رو هوا تکون داد!!!
می گل گوشی و قطع کرد..دلش ضعف رفت برای شهروز..یاد صبح افتاد..حس کرد بدنش کرخت شد...چند قدم باقی مونده رو به سمتش رفت...همدیگه رو بغل کردن...
شهروز:عزیزم...با چی اومدی؟
-با آژانس...
شهروز کمی دور و برش و نگاه کرد...
-چشم از ادم بر نمیدارن ادم یه کم ابراز احساسات کنه!!!
-تو که قهر بودی.....
-ببین درست نمیشی...باز ضد حال؟؟؟
می گل که احساساتش فوران کرده بود رو پنجه بلند شد و بوسه کوتاهی رو لب شهروز زد و گفت:ببخشید..
شهروز سراسیمه سرش و بلند کرد و دور وبرش و نگاه کرد..
-دیوونه اینجا ایرانه...میگیرن میبرنمونا!!!
-دوستت دارم...
-منم همینطور....
-نه...من بیشتر از تو دوستت دارم....
-خیلی خب...باشه...فقط گریه نکن...
با صدای خانومی که چیزی رو اعلام میکرد شهروز سرش و بلند کرد و گوش داد
-باید برم خانومی....کاش این همه راه و نمیومدی...هرچند خیلی دلم میخواست ببینمت...اما به همین زودی باید برگردی...
-مهم نیست...همین که دیدمت کافی بود..
شهروز دست می گل و گرفت و گفت:بیا....
بردتش بیرون در تاکسی رو باز کرد..می گل و نشوند توش و به راننده پول داد و گفت...برسونیدش لطفا...!!!
[/sub]
[sub]برای هم بوس فرستادن و هر کودوم به سمت مقصدشون راهی شدن!!!
 ماه پر التهاب گذشت.....التهاب از مزاحمتهای وقت و بی وقت آراد جلو در آموزشگاه و خونه و...تا اینکه می گل تصمیم گرفت هر روز با آژانس بره و با آژانس برگرده به آژانس گفته بود هر روز سر ساعت دقیقا جلو در خونه منتظرش باشه و سر ساعت هم دقیقا جلو در کلاس بره دنبالش..حتی نمیخواست فاصله در تا ماشین هم آراد باهاش هم کلام بشه....مخصوصا از بعد از جریان یلدا فکر میکرد نباید کوچکترین خیانتی به شهروز بکنه...هر چند بعد از مدتی ازش خبری نشد و گلاره خبر داد برگشته المان...اما باز هم می گل اعتماد نمیکرد.. تو این مدت..شهروز در تب دیدار دوباره می گل و میگل علاوه بر دلتنگی شهروز تب تند کنکور و درس رو هم داشت...پیانو رو به کل رها کرده بود..شبانه روز درس میخوند...گاهی فکر میکرد..بد هم نشد شهروز رفت...بیشتر به درسم رسیدم..هر بار از شهروز میپرسید کی بر میگردی ؟جوابش معلوم نیست و نمیدونم بود....دلش میخواست یه سوپرایز حسابی برای شهروز داشته باشه..برنامه اش هم چیده بود..اما باید میدونست کی قراره بیاد..حتی آرمان هم میگفت نمیدونه شهروز کی بر میگرده....صبح کنکور آرمان اومد دنبالش...باز هم مثل همیشه در نبود شهروز حامی خوبی بود...
[/sub]
 
[sub]می گل که سعی کرده بود تمام شب و بخوابه اما باز ساعت 4 صبح بیدار شده بود و دیگه نخوابیده بود..اینقدر خوابهای رنگ و وارنگ و جور و واجور دیده بود از هر چی خوابه بدش امده بود!!!خواب که چه عرض کنم کابوس بود...یه بار دید سر جله نشسته...اما خودکار و مداد نداره..[/sub]
 
[sub]یه بار دید همه سوالهارو جواب داده تازه فهمیده برگه مال خودش نیست[/sub]
 
[sub]یه بار خواب دید یه سوال و بلد نیست از عصبانیت برگه اش و پاره کرد .....خلاصه اینقدر خواب دید تا پشیمون شد از خوابیدن..شب قبل شهروز بهش زنگ زده بود و گفته بود رتبه زیر 1000 یادت نره و می گل حسابی بهش خندیده بود..بعدم گفته بود صبح آرمان میاد دنبالت[/sub]
 
[sub]چند بار مدادها و پاک کنهاش و چک کرد....لباس پوشید مقنعه اش رو شب قبل اتو کرده بود..مانتو گشاد و راحتی پوشید....کفش کالج راحت هم پاش کرد...باید خیلی راحت میبود تا بتونه تمرکز کنه....ساعت 6 جلوی در بود...آرمان هنوز نیومده بود...هوا خوب بود...کمی آرومش کرد...درسهارو تو ذهنش مرور کرد..چیزی یادش نبود..[/sub]
 
[sub]-جهنم....بالا1000 میشم فوقش یه شام میگیرم دیگه!!![/sub]
 
[sub]-چی؟؟؟چی بشه من باید شام بدم؟؟؟چی بشه شهروز مهمونی میگره؟؟؟[/sub]
 
[sub]مهمونی میده!!!!چیکار قرار بود بکنیم؟؟؟[/sub]
 
[sub]با صدای بوق ماشین برگشت...[/sub]
 
[sub]-سلام آرمان...[/sub]
 
[sub]-سلام....بدو بریم...[/sub]
 
[sub]نشست تو ماشین با هم دست دادن...[/sub]
 
[sub]-یلدا خوبه؟[/sub]
 
[sub]چهره آرمان کمی تو هم رفت...خوبه!![/sub]
 
[sub]اما می گل متوجه نشد...داشت درسهاش و مرور میکرد...[/sub]
 
[sub]آرمان کیسه شیر کاکائو و کیک و جلوی می گل گرفت...بخور که آقاتون دستور دادن بدون صبحانه نرید سر جلسه!!![/sub]
 
[sub]-مرسی....[/sub]
 
[sub]راست میگفت مشاورشون هم تاکید کرده بود صبح کنکور حتما صبحانه بخورید...اما کسی نبود برای می گل صبحانه درست کنه!!![/sub]
 
[sub]-گفتم شب بیا خونه ما مامان برات صبحانه درست کنه...تعارف کردی...[/sub]
 
[sub]انگار فکرش و خونده بود...[/sub]
 
[sub]-ممنون....خودم یه چیزایی خوردم...[/sub]
 
[sub]-خیلی خب...این رو هم بخور تا شهروز کله من و نکنده!!![/sub]
 
[sub]-کی میاد؟؟؟[/sub]
 
[sub]-نمیدونم..[/sub]
 
[sub]-میدونی نمیگی...[/sub]
 
[sub]آرمان خندید...نه به جان خودم...نمیدونم![/sub]
 
[sub]یهو می گل انگار که چیزی کشف کرده باشه به سمت آرمان چرخید گفت:ارمان!!!!؟؟؟[/sub]
 
[sub]-بله؟؟؟[/sub]
 
[sub]-شهروز دیگه نمیخواد برگرده؟[/sub]
 
[sub]-چی؟؟[/sub]
 
[sub]-شهروز؟؟؟دیگه نمیخواد برگرده ایران؟[/sub]
 
[sub]-چرا برنگرده؟؟؟[/sub]
 
[sub]-نمیدونم..فکر میکنم دیگه نمیخواد بیاد که هر وقت ازش میپرسم کی میای میگه معلوم نیست...[/sub]
 
[sub]آرمان دوباره به روبروش خیره شد و گفت:اون موقع که هیچ وابستگی اینجا نداشت...نرفت بمونه...حالا برای چی بره بمونه؟[/sub]
 
[sub]-یعنی میاد؟؟؟[/sub]
 
[sub]حالا دیگه رسیده بودن جلو در حوزه.....[/sub]
 
[sub]-حتما میاد من قول میدم...[/sub]
 
[sub]-می گل انگار جون دوباره گرفت....انگار فکری که تو ذهنش نشسته بود نا خودآگاه انرژیش و گرفته بود.[/sub]
 
[sub]در و باز کرد بره پایین که آرمان گفت:می گل...همین دور و بر پارک میکنم تا برگردی!!![/sub]
 
[sub]-یه جوری بر میگردم..شما برید!!![/sub]
 
[sub]-نه...صبر میکنم...اما عجله نکن..[/sub]
 
[sub]رفت و با استرس زیاد صندلیش و پیدا کرد...عکسش و که روی صندلی دید تو پوست خودش نمیگنجید...فکر کرد یعنی میشه عکسم تو روزنامه هم چاپ بشه؟؟
استرسش زیاد بود پاش و شدیدا تکون میداد...
[/sub]
[sub]-بسه دیگه...چقدر پات و تکون میدی اعصابم خورد شد!!![/sub]
[sub]برگشت و به دختری که موهای رنگ شده داشت و آرایش کامل هم کرده بود نگاه کرد...اما اینقدر که اون دختر از زیبایی می گل جا خورد می گل از آرایش و تیپ و قیافه اون جا نخورد...یعنی اینقدر حواسش به کنکور بود که شاید اصلا نفهمید اون چه قیافه ای داره!![/sub]
[sub]نا خودآگاه حرکت پاش رو متوقف کرد...ولی آروم نشد....یاد قرانی افتاد که گذاشته بود تو جیبش..درش اورد و کمی خوند...کمی آروم شد...بعد از خوندن یه سوره نسبتا کوتاه...شروع کرد دعاهایی که بلد بود و خوند....همینها آرومش کرد...با دیدن برگه جواب روی میز فهمید رقابت بزرگ کنکور در حال شروع شدنه!!![/sub]
 
[sub]وقتی سرش و از روی برگه بلند کرد احساس کرد چشمهاش جایی رو نمیبینه...با دست دنبال شیر کاکائوی اضافی که آرمان براش گرفته بود گشت و بازش کرد و خورد...یه کمی حالش جا اومد....دور وببرش و نگاه کرد...کسی نبود...برگشت عقب...3-4 نفری تو سالن دیده میشدن....نگاه دیگه ای رو برگه اش انداخت....اما دیگه از نگاه کردن بهش حالش بد میشد...بلند شد...برگه رو تحویل مراقب داد و زد بیرون..ساعتش و نگاه کرد....ساعت 12 و نیم بود....یعنی چند ساعت؟؟؟بی خیال...دیگه حوصله حساب کردن زمانی که سر جلسه رو نشستم ندارم..[/sub]
[sub]از در رفت بیرون با چشم دنبال آرمان یا ماشینش گشت...یه لحظه احساس کرد ماشین شهروز و دیده...برگشت همون سمت...اما یه نگاه گذرا کرد...نه فقط شبیه ماشین شهروزه و باز سرش و به سمت دیگه ای که ارمان پیاده اش کرده بود برگردوند...اما آرمان نبود..باز سمت مخالف و نگاه کرد...و باز حس کرد ماشین شهروزه...اون هم خود شهروزه......شهروز در حالی که عینک آفتابیش به چشمش بود..شلوار کتون تنگی پاش بود و پیراهن نخی استین کوتاه که سر استینهاش با بندینکها و دکمه ای تا خورده بودموهاش و تا تونسته بود چرب کرده بود و با همون هدهای کشی بالا نگهش داشته بود!چشمهای میشی رنگش از پشت عینک سر تا پای می گل و برانداز که چه عرض کنم...داشت میخورد....[/sub]
[sub]می گل چند لحظه مات شد بهش....شهروز که تکیه داده بود به ماشین و یه پاش و خم کرده بود و به بدنه ماشینش چسبونده بود و دست به سینه ایستاده بود...خودش و از ماشین کند...همون موقع تازه انگار می گل هم باور کرد چی میبینه!!به سمت شهروز دوید...تعداد زیادی آدم اون دور و اطراف نبود...اما یکی دوتا دختری که انگار منتظر کسی بودن با تعجب می گل و نگاه کردن که پرید بغل شهروز و پاهاش و دور کمرش حلقه کرد و صورتش و غرق بوسه کرد!!![/sub]
[sub]شهروز اون و از خودش جدا کرد...صورتش و بین دستهاش گرفت و گفت:دلم برات یه ذره شده بود بیشرف!!![/sub]
[sub]می گل باز رو پنجه بلند شد...اما شهروز صورتش و عقب کشید و گفت:جاش نیست گلم....بدو بریم...!!![/sub]
[sub]در ماشین و برای می گل باز کرد و خودش هم سوار شد....[/sub]
[sub]-خیلی بدی شهروز!!![/sub]
[sub]-شهروز با تعجب برگشت سمتش و گفت:چرا؟؟؟بد کردم اومدم دنبالت؟؟؟[/sub]
[sub]-نخیر...من میخواستم سورپرایزت کنم وقتی میای!!![/sub]
[sub]-عمرا...کسی نمیتونه رو دست من بزنه تو سوپرایز کردن![/sub]
[sub]-بد.!!![/sub]
[sub]شهروز برگشت نگاهش کرد....:چطور دادی؟؟؟[/sub]
[sub]می گل دوباره یاد کنکورش افتاد...[/sub]
[sub]-نمیدونم..فکر نکنم خوب داده باشم....همون 3-4 هزار میشم....[/sub]
[sub]-یعنی باید یه شام بدم؟؟؟[/sub]
[sub]-فکر کنم!!![/sub]
[sub]-شده برم برگه ات و با کلید جوابها پیدا کنم...همه جوابهارو درست کنم..میکنم که یه مهمونی دو نفره بگیریم!!![/sub]
[sub]-تو مشکوک میزنی با مهمونیتا...اصلا قبول نیست!!![/sub]
[sub]-زیرش نزن...ما شرطش و خیلی وقت پیش بستیم!!![/sub]
[sub]-باشه بابا....من که زیر 1000 نمیشم!!!حالا کجا داریم میریم؟؟[/sub]
[sub]-یه جای باحال...[/sub]
[sub]-کجا؟؟؟[/sub]
[sub]هیچی نپرس...[/sub]
[sub]-باز سوپرایز؟؟؟[/sub]
[sub]-پس چی!!!!؟؟[/sub]
[sub]می گل اینبار خریدارانه تر شهروز و نگاه کرد...پیش خودش فکر کرد کاش میشد بریم خونه...از این فکر خودش خجالت کشید..چه بی حیا شدم....[/sub]
[sub]-چقدر خوش تیپ شدی..از این هدی که میزنی به سرت خیلی خوشم میاد قیافه ات و یه جوری میکنه؟؟؟[/sub]
[sub]-چجوری میکنه؟؟؟[/sub]
[sub]-یه جوری!!![/sub]
[sub]-از اون جوریا که ادم دلش شیطونی میخواد؟؟؟[/sub]
[sub]می گل چشمهاش و گرد کرد و سرش و انداخت پاششن و گفت:شهروووز!!![/sub]
[sub]البته منظور خودشم همین بود...فقط روش نمیشد بگه!!![/sub]
[sub]-یعنی منظورت این نبود..؟؟؟[/sub]
[sub]-خب چرا اما تو خیلی رک میگی!!![/sub]
[sub]-به نظر من ادم باید تو این مورد رک باشه....رودربایستی که با هم نداریم!!![/sub]
[sub]-تو نداری..من دارم...[/sub]
[sub]-نداشته باش..من دوست دارم زن تو این مورد بی حیا باشه!!![/sub]
[sub]-دیگه چی؟؟؟[/sub]
[sub]-دیگه همین...لپ کلام و گفتم....!!![/sub]
[sub]شهروز خیلی جدی حرف میزد...شاید اگر مثل همیشه ذره ای شوخی چاشنی لحن کلامش میکرد می گل اینقدر جدی بهش فکر نمیکرد...
-شهروز...یه سوال بپرسم؟؟؟
-بپرس..
-قول میدی ناراحت نشی؟
-مگه چیه؟؟؟
-یه سوال..
-خب بپرس...
-تو اونجا با کسی بودی؟؟؟
-چرا این فکر و میکنی؟؟؟؟
-آخه یه جوری حرف میزنی....انگار یه رابطه ای داشتی دوست داری باز هم...
-بسه می گل...من اون موقع که زن نداشتم خیانت نمیکردم..اونم با اونور ابیها...حالا که با یه تعهد رفتم اونور!!!این اخلاق منه...تو ذاتم..من دوست دارم زنم تو رابطه جنسی بی حیا باشه...این و مستقیم بهت نگفته بودم چون نمیخواستم درگیری فکری داشته باشی...اما الان دیگه کنکور دادی...بهتره کمی از فاز مدرسه و درس بیای بیرون!!!!
-تو خیلی بدی شهروز...
-چرا؟؟؟
-من دلم برای تو تنگ شده بود..برای خودت..برای وجودت...برای شهروز...اما تو فقط رابطه جنسی و میبینی...
-می گل شروع نکن....من که چیزی نگفتم..گفتم با این کش کوفتی رو سرم جذاب میشم؟ ؟تو کشش دادی...!!!
-تو همه چیز و تو رابطه ی جنسی میبینی!!!
شهروز زد رو ترمز....نفس عمیقی کشید....سرش و گذاشت رو فرمون...میخواست آروم بشه...نمیخواست باز سر این موضوع مسخره دعواشون بشه...
بعد از اینکه سرش و بلند کرد گفت:بعدا در این مورد مفصلا صحبت میکنیم...بعد برای اینکه جو و عوض کنه سعی کرد اروم و با مهربونی بگه:اگه گفتی داریم کجا میریم؟
می گل که متوجه شد باز شهروز رو عصبانی کرده برای اینکه بحث تموم بشه گفت:نمیدونم...میریم نهار بخوریم.
-مگه گرسنه ای؟
-نه...گفتم شاید!!!
-یه جای خوب..پیش یه نفر!
-بهشت زهرا؟؟؟
شهروز برگشت و با حالت بدی می گل و نگاه کرد....
می گل از نگاه شهروز خنده اش گرفت و گفت:خیلی گیج میزنم؟؟؟
-اثرات درس خوندن زیاده..کلا من رفتم انگار همون یه ذره ای هم که اب بندی شده بودی ریخته به هم!!!
وقتی پشت در باشگاه سوارکاری ایستادن می گل گفت:وای...کادیلاک!!!
-اصلا تو این 1 سال حالش و پرسیدی؟
-آخی...خوبه؟؟؟
-الان میریم میبینیش.
..شهروز برای دربونی که در و باز کرد دستی تکون داد و وارد پارکینگ شد از ماشین پیاده شد
می گل-کاش قند میاوردیم...
-هویج خریدم براشون!!!
.می گل هنوز در و باز نکرده بود که دختر خوشگل و خوش تیپی اومد سمت شهروز...کت کوتاه مشکی با دو تا دکمه طلایی که عکس کله اسب روش بود با شلوار سواری و چکمه پوشیده بود و شالی که فقط رو سرش انداخته بود
-سلام شهروز...
شهروز برگشت سمتش
-سلام...چطوری؟؟؟
با هم دست دادن
-مرسی..تو چطوری؟؟؟
دختره دولا شد و توی ماشن و دیدی زد و گفت:مهمون داری؟؟؟
سوالش پر از حسادت بود...اما شهروز خیلی عادی گفت:اوهوم...نامزدمه!!!
می گل چشماش شد اندازه نعلبکی...
*نامزدشم؟؟؟خب اره هستم..اما اعلام کرد؟؟؟به این دختره؟؟؟
دختره سر و گردنی تکون داد و گفت:مبارکه...مارو دعوت نکردی چرا؟؟؟
-خبری نبوده...دعوتتون میکنم..مامان بابا چطورن؟؟؟هستن؟؟؟
قبل از اینکه دختره جواب بده رو به پسر قد بلند و لاغری که داشت کمی دور تر میرفت کرد و داد زد
-رشید!!!!رشید!!!بیا این و ببر تو اسطبل!!
و در ادامه در صندوق و باز کرد...
دختر:شهروز من باید باهات حرف بزنم!!!
-حرفی بین ما نیست خاطره!!!
-من صادقانه به تو ابراز علاقه کردم!!!
شهروز برگشت و به می گل نگاه کرد..فکر کرد یعنی شنید؟؟
بله که شنید!!اخمهاشم رفت تو هم...روش رو هم به سمت دیگه ای چرخوند!
شهروز برگشت و خاطره رو با دلخوری نگاه کرد.
خاطره شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیخواستم بشنوه خیلی بلند گفتم؟
-به مامان اینها سلام برسون!!!
خاطره صداش و آروم کرد..خیلی آروم!
-فقط یه بار....یه بار با هم صحبت کنیم!
شهروز با انگشت شصتش پشتش و نشون داد...یعنی نامزد دارم!!
خاطره دستش و اورد جلو گفت:میبینمت...فعلا!!!
[/sub]
[sub]-خدا حافظ!!
بلافاصله برگشت و گفت:نمیای پایین گلم؟
[/sub]
 
[sub]-نه!!![/sub]
 
[sub]-چرا؟؟؟[/sub]
 
[sub]-لباسم بده!!![/sub]
 
[sub]-خیلی هم خوبی!!![/sub]
 
[sub]-میشه یه روزی بیایم که من لباس خوب تنم باشه؟؟؟[/sub]
 
[sub]شهروز سریع قضیه رو گرفت..حسادت و خود نمایی...کاری که می گل ذاتی و غریزی میخواست انجام بده...[/sub]
 
[sub]-زیر مانتوت چی تنته؟[/sub]
 
[sub]-تیشرت..[/sub]
 
[sub]-در بیار ببینم[/sub]
 
[sub]می گل بدون هیچ اعتراضی دکمه های مانتوش و باز کرد..یه تیشرت سفید چسب با یه ارم نایک تنش بود!!![/sub]
 
[sub]-مانتوت و در بیار....[/sub]
 
[sub]می گل پرسشگرانه نگاهش کرد..اما سوال نپرسید..نمیخواست عصبانی بشه..نمیخواست خاطره کوچکترین تنشی بینشون ببینه حالا انگار خاطره کشیکشون و میکشید!!![/sub]
 
[sub]مانتوش رو در اورد...شلوار کشی تنگ ولی کاملا راحت پاش بود!!![/sub]
 
[sub]-خب حالا بیا پایین.[/sub]
 
[sub]-با مقنعه؟[/sub]
 
[sub]شهروز مقنعه اش و در اورد اون و از پشت سرش کرد..طوری که دور گردنش هیچی نبود و مثل راهبه ها همه مقنعه پشت سرش بود [/sub]
 
[sub]-برگرد!!![/sub]
 
[sub]می گل بی چون و چرا برگشت....چقدر جالبه ادمها وقتی موقعیت خودشون و تو خطر میبینن در برابر همه چیز کوتاه میان...برای اینکه به هدفشون برسن!!![/sub]
 
[sub]شهروز در حالی که موهای می گل و میبافت زیر لب زمزمه کرد..[/sub]
 
[sub]-[/sub]
[sub]من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردا
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام
[/sub]
[sub]بشینم یه گوشه ی دنج موهای تورو ببافم[/sub]
 
[sub]به اینجا که رسید دست برد کشش رو از روی سرش برداشت و پایین موهای می گل و باهاش بست...[/sub]
 
[sub]بلافاصله که کارش تموم شد برش گردوند به سمت خودش و گفت:عاشقتم...[/sub]
 
[sub]می گل هم دستش و تو موهای شهروز که حالا به خاطر نبودن کش به هم ریخته بود کرد و تکونی بهش داد و گفت:من بیشتر!!![/sub]
 
[sub]-بدو بریم[/sub]
 
[sub]رشید کیسه هویج و گذاشته بود کنار اسطبل اسبها....شهروز درش و باز کرد و شروع کردن به اسبها هویج دادن...[/sub]
 
[sub]-به کادیلاک بیشتر بده....دخترم گناه داره!!![/sub]
 
[sub]-مگه دختره؟؟؟[/sub]
 
[sub]-دختره؟؟؟نمیدونم معاینه اش نکردم!!![/sub]
 
[sub]می گل هویجی به سمت شهروز پرت کرد و گفت:بی ادب!!![/sub]
 
[sub]-د خب دختره یا زنه به من چه برای من دخترمه...!!![/sub]
 
[sub]-خیلی دوستش داری.؟؟؟..[/sub]
 
[sub]شهروز در حالی که داشت به یه اسب دیگه هویج میداد گفت:خیلییی...کادیلاک خیلی وقتها مونس من بوده!![/sub]
 
[sub]-بیشتر از من؟؟؟[/sub]
 
[sub]شهروز برگشت با غیض می گل و نگاه کرد...خودت و با اسب مقایسه میکنی؟؟؟[/sub]
 
[sub]می گل به سمتش رفت..هویجهایی که دستش بود و انداخت و خودش و جا داد تو بغل شهروز...[/sub]
 
[sub]-شهروز...من تورو از همه دنیا بیشتر دوست دارم....هیچ چیزی نیست من بیشتر از تو دوست داشته باشم...اصلا چیز دیگه ای نیست من دوست داشته باشم...!!![/sub]
 
[sub]شهروز موهای بافته می گل و لمس کرد و گفت:منم همینطور...منم به جز تو کسی و ندارم عزیزم...اگر میبینی میگم کادیلاک و دوست دارم چون وابستگی به حیوون مخصوصا اسب یه حس خاصی داره...حالا خودت کم کم متوجه میشی!![/sub]
[sub]بعد تو چشمهای می گل که از پایین نگاهش میکرد نگاه کرد و دولا شد و لبش و روی لبهاش گذاشت....اما صدای پایی از تو حال در اوردشون...
-شهروز جلو سالار؟؟نمیگی کادیلاک کنارشه بعد یهویی...!!!
[/sub]
 
[sub]-این و گفت و اومد جلوی بچه ها ایستاد در اسطبل اسبش و باز کرد...همون اسبی که شهروز داشت بهش هویج میداد!!و شروع کرد دهنه اسب زدن!!![/sub]
 
[sub]در همین حین رو به می گل گفت:خوبی شما؟[/sub]
 
[sub]-ممنون...خوبم...[/sub]
 
[sub]و خودش و بیشتر به شهروز چسبوند![/sub]
 
[sub]-سوار نمیشی شهروز؟[/sub]
 
[sub]-نه...می گل قراره سوار بشه!!![/sub]
 
[sub]-خوبه....کادیلاک بهش سواری میده؟؟؟[/sub]
 
[sub]-تا الان که با هم مشکلی نداشتن..اما امروز کادیلاک و سوار نمیشه...[/sub]
 
[sub]این پایان مکالمه اشون بود...مخاطب بعدی شهروز. می گل بود[/sub]
 
[sub]-بیا بریم بگم برات اسب زین کنن!!![/sub]
 
[sub]و بعد می گل و با حمایت بازوهای خوش تراشش به سمت بیرون هدایت کرد!!![/sub]
 
[sub]-دیگه حق نداری به اسبش هویج بدی!!![/sub]
 
[sub]-بس کن بچه بازی و....من به همه اسبها هویج دادم!!!نمیشه اون حیوون نگاه کنه که!!![/sub]
 
[sub]به فضای بازی رسیدن....شهروز باز با فریاد به کارگری گفت:اسلام...اسلام...[/sub]
 
[sub]-اسلام داد زد:بله آقا شهروز؟؟؟[/sub]
 
[sub]-یکی از اسبهای کلاس و زین کن....[/sub]
 
[sub]می گل کودکانه و با التماس گفت:سفید باشه...[/sub]
 
[sub]شهروز خنده ای کرد و باز داد زد:اسلام....آیس و زین کن!!![/sub]
 
[sub]-چشم اقا!!![/sub]
 
[sub]بعد می گل و به سمت مانژی برد که وسطش خالی بود و دورش یه راه باریک با نرده درست شده بود و حالت بیضی داشت!!![/sub]
 
[sub]-اینجا رو بهش میگن مانژ بیضی...برای اموزش اولیه ازش استفاده میکنن![/sub]
 
[sub]می گل سری تکون داد یعنی متوجه شدم!!!چند مورد دیگه هم توضیح داد تا اسب و اوردن...[/sub]
 
[sub]-مرسی اسلام...[/sub]
 
[sub]اسلام رفت...شهروز کمی دور تا دور اسب راه رفت و به زین و رکاب ور رفت و درستشون کرد و بعد یهو یادش افتاد می گل کلاه نداره...اسلام و که پشت بهشون داشت میرفت صدا زد[/sub]
 
[sub]-بله اقا؟؟؟[/sub]
 
[sub]-یه کلاه براش بیار..[/sub]
 
[sub]-زنونه اقا؟؟[/sub]
 
[sub]-بله!![/sub]
 
[sub]بعد زیر لب گفت نه پس مردونه !گیجه پسره....[/sub]
 
[sub]بعد رو به می گل گفت...مقنعه ات و در بیار اینجا کسی نیست...تا کلاهت و بیاره راحت باشی...می گل هم مقنعه اش و در اورد بعد شهروز براش توضیح داد چطوری سوار اسب بشه.. چند بار تلاش کرد و نتونست و آخر هم شهروز کمکش کرد اما بهش گفت به زودی میتونی...نگران نباش...می گل که حالا روی اسب نشسته بود و قاچ زین و دو دستی گرفته بود به شهروز که داشت رکابهاش و تنظیم میکرد نگاه کرد و گفت:آخه خیلی تکون میخوره...ولی سفید سفیدم نیستا...خالهای طوسی داره!!![/sub]
 
[sub]شهروز پاش و گرفت و گذاشت تو رکاب و همون موقع سفیدی پای می گل و که به خاطر بالا رفتن شلوارش مشخص شده بود بوسه ای زد و گفت..عوضش تن تو سفید سفید...بدون هیچ خالی!!![/sub]
 
[sub]می گل احساس کرد چیزی تو بدنش خالی شد..یه حس جالب...حس دوست داشته شدن...احساس میکرد داغی لبهای شهروز روی پاش جا انداخته....[/sub]
 
[sub]وقتی شهروز رکابهارو اندازه کرد برگشت و به سمتی که اسلام باید براشون کلاه میاورد نگاه کرد وقتی دید هنوز نمیاد گفت:تو برو یه دور بزن تا کلاه بیارن برات...و بعد کمی توضیح داد که اسب چطور حرکت میکنه و چطور می ایسته.....[/sub]
 
[sub]-روی اسب باید 1.2 کنی...یعنی با حرکت 1 از روی زین کمی بلند میشی با 2 میشینی...[/sub]
 
[sub]می گل فشاری روی رکاب اورد و کاملا ایستاد و گفت اینطوری؟؟[/sub]
 
[sub]-نه!!!یه کم خودت و بلند میکینی و میشنی..این برای اینه که حرکتت با اسب هماهنگ بشه و کمر درد نگیری!!![/sub]
 
[sub]می گل حرکت کرد..شهروز هم از زیر میله ها رفت و وسط مانژ ایستاد....[/sub]
 
[sub]-آفرین...1...2....1....2...[/sub]
 
[sub]اما می گل هنوز به نیمه راه نرسیده بود که احساس کرد سرش گیج میره روی زیر کج شد[/sub]
 
[sub]شهروز داد زد:صاف بشین...کمرتم صاف...آروم ترم برو...[/sub]
 
[sub]اما هنوز حرفش تموم نشده بود که می گل از بالای اسب خورد زمین!!![/sub]
 
[sub]شهروز داد زد:می گل!!!!![/sub]

و به سمتش دوید و در همین حین بلند بلند داد میزد...دکتر...دکتر!!!!
پاسخ
 سپاس شده توسط 975


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: ... ✘رمان ميِ گل .[1]✘ ...' - eɴιɢмαтιc - 22-08-2014، 13:42

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان