امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

... ✘رمان ميِ گل .[1]✘ ...'

#12
پست یازدهمـ !

(  ویرایش شُد  )

××

[sub]شهروز تند تند تو صورت می گل میزد و صداش میکرد..بعد سر پرستار که شربت غلیظی و هم میزد داد زد و گفت:حواست کجاس؟؟؟چرا اینجوریش کردی؟
-آقای محترم..تقصیر من نیست..این یه رفلاکس در بعضی موارد بعضیها بهش مبتلان..من چمیدونستم اینطوری میشن..ازشون پرسیدم گفت تا حالا آزمایش ندادم..باید میخوابید خون میداد منم که کف دستم و بو نکرده بودم.!!
در همین حین سر می گل و کمی بلند کرد و مقداری شربت بهش خوروند..به محض پایین رفتن شربت از گلوی می گل چشمهاش باز شد...
-شهروز!!!
-جان دلم عزیزم..خوبی؟؟چت شد قربونت برم؟؟؟
اما می گل به جای جواب قهقهه زد!
شهروز با استرس به پرستار نگاه کرد..اما پرستار شونه بالا انداخت..یعنی نمیدونم چشه!
-شهروز من خیلی درب و داغونم؟؟؟هر بار یه بلایی سرم میاد تورو میترسونم....غشی نیستما به خدا...
پرستار لیوان شربت و دست شهروز داد و گفت...بقیه اشم بده بخوره تا برگردم!!!
شهروز لیوان دم دهنش گرفت و گفت:کی گفته تو غشی هستی؟؟تو فقط خیلی ضعیفی...این هم چیز سختی نیست که نشه فهمید...هر کی تو مانتو ببینتت میفهمه چه برسه به من که یه دستمم دور کمرت یه دور میپیچه!!!
می گل با تعجب شهروز و نگاه کرد..جرعه ای از شربتش و که شهروز دیگه داشت میریخت تو دهنش خورد سرش و عقب کشید و گفت:شهروز امروز تو چته؟؟؟از تو آسانSور شروع کردی..
-آهاااا..حواست باشه که تمومش نکنم که بد تمومش میکنم..چون از اون روزهای بیناموسیمه!!!
-شهرووووووز!!!!تو ایدز نداری...من و مسخره کردی!!
خواست از جاش بلند بشه و بره که شهروز دستش و روی شونه اش گذاشت و گفت:بخواب آزمایشت و بده...
لحنش 180 درجه برگشت...انگار یاد آوری این موضوع باز دنیا رو رو سرش آوار کرد!!!
پرستار با وسایل نو وارد شد...
-خب..مجنون بزار آزمایشش و بگیرم!!
می گل:نه..دیگه نه!!!
پرستار:هیچیت نمیشه..خوابیده باشی چیزیت نمیشه...روتم بکن اونور!!
شهروز از کنار تخت بلند شد اما می گل با عجله دستش و گرفت:توروخدا نرو!!!
پرستار:خودشم بخواد بره من نمیزارم..باید بشینه کنارت تا احساس امنیت کنی!
شهروز کمی پایین تر نشست و دست دیگه می گل و که به سمتش دراز کرده بود با محبت تو دستش گرفت و نوازش کرد..اینبار همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد
پرستار در حالی که شیشه پر از خون و با خودش میبرد گفت:از این بعد هر وقت میری آزمایش بدی بگو باید بخوابی...این مشکل و بعضیها دارن..چیز خاصی هم نیست......یه رفلکس طبیعیه که در اثر ترس فعال میشه و باعث افت فشار میشه!!!
به محض نشستن تو ماشین می گل شروع کرد به غر زدن که تو دروغگویی..تو خودت آزمایش ندادی و...
شهروز:می گل...من آزمایش دادم...دوباره بدم که چی بشه؟
-شهروز....داری عصبانیم میکنی....به قران اگر آزمایش ندی دیگه نه من نه تو..قرآن و قسم خوردم شهروز...فکر نکن بهش اعتقادی ندارم..وقتی روش قسم بخورم عملی میکنم...!!!
-باشه...باشه..چرا عصبانی میشی گلم؟؟؟
جلوی یه معجون فروشی ایستاد و پیاده شد...می گل هیچی نپرسید..میدونست داره کجا میره پس پرسیدنش بیهوده بود.
-بفرمایید خانوم گل!
می گل دلگیرانه نگاهش کرد با ناز معجون و ازش گرفت و گفت:فردا میریم آزمایش میدی!
-باید از ازمایشگاه وقت بگیرم...
-خب امروز میگرفتی دیگه!!
-نه من باید ازمایش تکملی بدم..باید اول برم دکتر...من یه بار این مثبت لعنتی و گرفتم!!!
-شهروز توروخدا برو ازمایش..مرگ می گل..
-قسم نده...ولی باشه میرم...قول میدم!!!
-قول دادیا..
-قول دادم
-مردونه؟
شهروز کف دستش و به سمت می گل گرفت و گفت مردونه..می گل نگاه مشکوکی به دست شهروز کرد..اما قبل از اینکه شهروز دستش و با دلخوری بکشه محکم زد کف دست شهروز.
شهروز-ولی یه خواهشی ازت بکنم؟
-بگو
-قبول میکنی؟
-شاید چیز بدی باشه...نه قول نمیدم..
-نه بد نیست...برای خودته
-بگو...اما قول نمیدم قبول کنم.!!
-اما من به خاطر تو قول دادم برم ازمایش...
-منت نذار..من برای خودت میگم..
[/sub]

[sub]-...قول بده اگر جواب ازمایشهای بعدیم هم مثبت بود راهمون و از هم جدا کنیم.
می گل نگاه پر معنی به شهروز کرد و گفت:گاهی به عشقت شک میکنم....!!!
این حرف یعنی خیلی بی غیرتی!
سکوتش نشون از دلخوریش میداد و سکوت شهروز نشون از شرمندگی...چیکار باید میکرد باید این موجود خواستنی و فدا میکرد.
*میرم آزمایش ده هزار بار دیگه هم اون سه تا حرف مزخرف و با یه مثبت ببینم به خاطر می گل هر بار با اشتیاق میرم آزمایش...من دوستش دارم..عاشقشم..میخوامش...!!!
-کجا داری میری برای خودت؟؟؟الان حالم بد میشه..چقدر اینجا پیچ وا پیچه!!!
-حالت بده؟؟؟اینجا همون راه رستورانه دیگه..یادت رفت؟؟
-وااا..همونجاس؟؟چقدر روزش با شب فرق داره..اما من حا...هیچی
-حالت بده وایستم!!!
-نه بابا برو..دیگه خودم حالم بد شد اینقدر همش حالم بد میشه....میترسم با خودت بگی دختره اسقاطیه و ولم کنی و بری!!!
شهروز خندید...بلند بلند..نگه داشت تو شونه خاکی...جاده خیلی شلوغ نبود..پیاده شد و در سمت می گل و باز کرد و دستش و گرفت و کشیدش بیرون.
-عروسکم!!!تو همه زندگی منی....اگر میگم راهمون و از هم جدا کنیم به خاطر خودته....
می گل بدجنس شد...
*چرا همش این من و اذیت کنه..بزار یه بار هم من بزارمش تو خماری
-در این مورد بزار خودم تصمیم بگیرم...هر وقت ثابت شد جوابت واقعا مثبته اونوقت تصمیم میگرم برم یا نرم.
لبخند شهروز محو شد اما زود خودش و جمع و جور کرد..خندید و گفت انگار خیلی هم بد نیستی !!!
دوباره سوار شد..می گل هم...هر دو به سمت جگرکی پاتوق شهروز حرکت کردن....!!!
[/sub]
[sub]با صدای زنگ تلفن که برای بار دوم به صدا در اومده بود و قطع نمیشد بیدار شد ...با غر غر به سمت هال رفت و گوشی و برداشت و با لحن معترضانه گفت:بله؟[/sub]
[sub]-.لباسهای سواریت و بپوش دارم میام.!
-کجا؟
-شنا!!!لباس سوای میپوشن کجا میرن؟
-الان دیگه؟؟؟ساعت 3 بعد از ظهره!
-خب باشه...یک ساعت کمتر سواری میکنیم..اشکالی نداره که!
می گل با بی حوصلگی باشه ای گفت و از جاش بلند شد..دوش گرفت موهاش و محکم بالای سرش بست و آرایش کرد...لباسهای سواریش و پوشید چکمه و شلاقش و برداشت و رفت بیرون..رو کاناپه نشست تا شهروز برسه...چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا صدای تلفن بلند شد!
-بله؟
-دم در منتظرتم بدو!!!
می گل دوید پایین...با دیدن شهروز با اون تیپ ایستاد....
-اوهوی خانوم خانوما...پسر مردم و دید نزن!
-پسر مردم چرا اینقدر خوشگل لباس پوشیده؟
-خوشگل کودومه؟؟؟پیراهن و شلواره دیگه!!!
-نه..اون کش خیلی بهت میاد!
این و گفت و بدون اینکه در و باز کنه از روی در پرید تو ماشین..این کار رو از خود شهروز یاد گرفته بود .
-لات شدی؟
-لات بودم!!!!
شهروز دستش دور بازوی می گل حلقه کرد..اون و به خودش فشرد و گفت:اسم این کراور...نه کش!!!
می گل خودش و از بازوی شهروز رها کرد و گفت:خب حالا...میخوای بگی بی کلاسم؟
-نه میخوام بگم عشقی!!!
-شهروز!!
لحن سرد و پر از حسرت می گل باعث شد شهروز دلسوزانه نگاهش کنه :جانم؟
-من پس فردا باید برم دانشگاه..یعنی پس فردا اول مهره!!!
-میدونم..اما نمیخواد بری..بزار از شنبه برو..مثل بچه مثبتها نمیخواد روز اول مهر بری دانشگاه..تا شنبه هیچ خبری نیست...تازه اگر شنبه خبری بشــــــــــــــــــــه!!
می گل که فکر کرد شهروز منظورش و نفهمید بی خیال ادامه بحث شد...در واقع منظور می گل این بود که فردا صیغه امون تموم میشه...با وجود اینکه هنوز بیماری شهروز براش مبهم بود..اما دو تا حس متضاد درگیرش کرده بودن..یکی ترس از شهروز و دوری ازش دیگری عشق به شهروز طلب اون در هر لحظه از زمان!
اما شهروز خوب منظور می گل و فهمید..فقط برای اینکه سوپرایزش و کامل کنه خودش و زد به اون راه و چیزی نگفت.
وارد باشگاه که شدن می گل با اولین نگاه متوجه خلوتی باشگاه شد.
-هیچ کس نیومده؟
شهروز در حالی که شال نخی چهارخونهه ای رو دور گردنش مینداخت شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم..
می گل نشست لبه صندلی ماشین و غر غر کنان گفت:خدا کنه بیان...حوصله ام سر میره تنهایی!
شهروز کراورش و از روی دوشش پایین انداخت و دلخورانه می گل و نگاه کرد و گفت:انگار خیلی زود از من خسته شدی!
-کی گفته؟
-خب وقتی با من باشی حوصله ات سر میره یعنی برات تکراری شدم دیگه!
می گل از جاش بلند شد شلاقش و برداشت و زد پشت شهروز و گفت لوس نشو....تفریح من همین پنجشنبه هاس میام دو نفر و میبینم...کی گفته تو تکراری شدی؟
-خیلی خب بابا...نزن....اشکال نداره..اگر نیومدن یه تفریح جدید برات دست و پا میکنم!
-چی؟؟
-چقدر عجولی!!!بزار از دهن من در بیاد بعد بپرس چیه؟
می گل لبخند زد ولی چیزی نگفت:خودش هم از سوال سریعی که پرسیده بود خنده اش گرفت.
با وارد شدن به محیط اصلی باشگاه دیگه متوجه شدن باشگاه مثل همیشه نیست...شهروز از اسلام پرسید:چه خبره؟؟؟چرا اینقدر خالوته؟؟؟
-نمیدونم آقا.....هیچ کس نیومده...آقای شکور و خانومشون اومدن اما دختر خانومشون همراهشون نیست!
-خیلی خب..سالار و کادیلاک و زین کن!
می گل معترضانه شهروز و نگاه کرد و گفت:سالار برای چی؟
-تو با اسب این بیچاره هم دشمنی داری؟
-چی شده طرفداریش و میکنی؟
-می گل!
می گل ایستاد و به سمت شهروز که معترضانه اسمش و صدا کرد برگشت.
-بله؟
-میخوای من و اذیت کنی یا واقعا میگی؟
-شوخی کردم بابا...
ولی ته دلش این حس بود..شایدم طبیعی بود....
صدای شهروز از فکر درش آورد:نمیخوام بگم به خاطر این بیماری دیگه دنبال خاطره نیستم...چون واقعا از اولم نبودم..حتی اگر از این بیماری خبر نداشتم..اما این و میگم که این بیماری باعث شده من خیلی رو روابطم فکر کنم....مطمئن باش با وجود این بیماری آخرین دختری هستی که بهش فکر کردم و میکنم....
-و در صورتی که ایدز نداشته باشی؟
-دیگه هیچ دختری تو زندگیم وارد نخواهد شد...
می گل با شک به شهروز نگاه کرد!
شهروز چشمکی بهش زد و گفت:چون قراره ازدواج کنم!
بعد دستش و دور بازوی می گل انداخت و گفت:با عشقم!
می گل خودش و ازش جدا کرد....خواست بگه اگر ایدز داشته باشی با هم نمیمونیم؟..اما همون ترس درونی نذاشت..فکر کرد اگر گفت میمونیم آیا من میتونم باهاش بمونم؟؟؟اصلا این کار درسته؟؟؟
شهروز:سالار و برای می گل زین کن...من خودم کادیلاک و زین میکنم!!!
صدای می گل از فکر درش اورد
-مگه تو هم با من سوار میشی؟
-نشم؟
-هنوز این عادتت که سوالی و جواب نمیدی و داریا!!!!
-بله عزیزم...میخوام با هم سواری کنیم!!!
تمام جمله رو با حرکات سر و چشم و ابرو گفت.
-خودت رو مسخره کن!
-مسخره ات نکردم گلم....جواب دادم دیگه!!!
-من کادیلاک و سوار میشم!
این و با عشوه گفت و رفت سمت کادیلاک.شهروز دستش و گرفت و گفت:نه!!کادیلاک بد قلقه می گل..میخوایم بریم گشت...اذیتت میکنه..سالار آروم تره.
-اگر خاطره بفهمه چی؟
-بفهمه..اینجا کسی با کسی از این حرفها نداره..بارها شده خاطره و پدرش خواستن با هم سواری کنن کادیلاک و بردن...من بعدا فهمیدم..بعدم ناراحتی برم به پدرش بگم!
-جدی ناراحت نمیشه؟؟؟
-نه!!قول میدم نمیشه!حالا شک داری بیا زنگ بزنم ازش اجازه بگیرم.
می گل با چشمهای گرد شده به شهروز که لبخند بدجنسانه ای کنج لبش نشسته بود نگاه کرد و گفت:نمیخواد...بدجنس...!!!حالا گشت دیگه چیه؟؟؟
-میفهمی!
*سوپرایزشه دیگه.....برای روزهای آخر بد نیست!
در حالی که پشت شهروز قدم میرفت به توصیه هاش هم گوش میکرد.
-زیاد از من دور نشو..سعی نکن تند بری...تند تر از یورتمه نرو....از چیزی ترسیدی جیغ نزن..اسب برت میداره..اگر اسب برت داشت نترس..محک رو اسب بشین و سعی نکن به زور نگهش داری..عصبیش میکنی... جیغ هم نزن..من میام دنبالت!!!
می گل دهنه ی اسب و کشید و گفت:مگه کجا داریم میریم؟؟چرا داری میری بیرون از باشگاه؟
شهروز هم ایستاد..اسب و به سمت می گل برگردوند و گفت:میریم جنگلهای اطراف دور بزنیم!تفریح جالبیه....خوش میگذره..نترس...هیچی نمیشه...من اینهارو برای احتیاط گفتم...!
بعد دولا شد دهنه ی اسبش و گرفت و کشید چند ضربه به پهلوی اسب زد تا اسب حرکت کنه!!
-بیا گلی..بیا..نترس....!!!
هر دو از در پشت باشگاه بیرون رفتن....منظره جنگل فوق العاده بود
می گل:من فکر نمیکردم تو تهران جنگلهای ای شکلی هم باشه!
-اینجا تهران نیست..اطراف تهرانه!
-منظورم همون بود دیگه!!
شهروز بلند خندید!
-من جیگر این دلخوریات و.....عروسک...!!!
اما می گل از این لحن و برخورد و تعریف فقط یه بغض براش موند..
*فردا شب دیگه مال هم نیستیم..فکرم نکنم دیگه بشیم....تو داری من و از سرت باز میکنی....این کارهارو هم فقط برای آروم کردن وجدانت میکنی!
-می گلم؟چته خانومی؟؟؟چرا گرفته ای؟
می گل به شهروز که کنارش ایستاده بود نگاه کرد...شهروز دستش و جلو اورد تا چونه می گل و بگیره اما می گل با عصبانیت دستش و پس زد و گفت:ولم کن..دوستت ندارم!
شهروز متعجب و مبهوت می گل و که ازش دور میشد نگاه کرد..اسبش و به حرکت در اورد و به می گل رسید و گفت:من نمیتونم بفهمم دلیل این بد اخلاقیت چیه؟؟؟کسی باید میومد باشگاه که از نیومدنش ناراحت شدی؟
-واقعا اینطوری فکر میکنی؟
-نمیدونم..چیزی غیر از این به ذهنم نرسید.
-پس به من شک داری!!!
-اصلا....ولی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید.
-وقتی چیز دیگه به فکرت نمیرسه فکرهای مسخره هم نکن!
شهروز خودش و کنار می گل رسوند در حین حرکت دولا شد و دستش و گرفت وقتی دید می گل برگشت و نگاهش کرد گفت:فقط 2 روز مونده این 2 روز رو هم دوستم داشته باش...بعد اگر خواستی دوستم نداشته باشی نداشته باش...فقط 2 روز دیگه تحملم کن.
می گل لبخند زد
-پس یادته؟
-چی و؟اینکه دو روز تا پایات صیغه امون مونده؟
-اوهوم!!!
-دیوونه!!!هر ثانیه اش که میگذره میخوام دق کنم!!!
همین برای می گل کافی بود..پس فراموش نشده بود...سکوت کرد..توقع داشت شهروز چیزی بگه..اما شهروز هم سکوت کرد...
-می گل!!!!
می گل برگشت شهروز از اسب پیاده شده بود.
-چرا پیاده شدی؟
-تو هم پیاده شو!
می گل ماهرانه پیاده شد..شهروز دهنه ی اسبش و گرفت و هر دو تا اسب و بست به شاخه درخت.بعد رفت سمت می گل...دستش و دور کمرش حلقه کرد..می گل کمی کمرش و قوس داد...اما شهروز با چشمهای خمارش تو چشمهای می گل خیره شد و بدون توجه به این کارش گفت:از وقتی فهمیدی ایدز دارم ازم دوری میکنی.درسته!!!احتیاط شرط عقله!اما تو که برای من از برنامه تلوزیونی و تحقیق در مورد بیماری و روشهای ابتلا شدن و دکتر و آزمایش میگی...چرا اینقدر سرد شدی...
اینجا بود که لبش و به لبهای می گل نزدیک کرد..می گل خودش و عقب کشید
-نترس ایدز نمیگیریی!
و باز به می گل نزدیک شد!
-به خاطر اون نیست ...آخه اینجا؟
زیر درخت نشست و گفت:بهونه است...فقط خواستم با این کار بهت بگم هر چی میگی شعاره...خواستم دلیل دکتر نرفتنم و بگم..می گل درصد خطای آزمایشگاه خیلی پایین..من 1000 بار دیگه هم آزمایش بدم همینه....اونوقت با هر بار دیدن جواب من خورد میشم و تو دور و دور تر...خواستم بگم همتون شعار میدید...همتون ولم میکنید...اما اشکال نداره...این وسط من تونستم عشق واقعی رو تجربه کنم....همین برام کافی بود...تو هم بخوای من نمیزارم با من بمونی...اما خواستم بگم دلیل نرفتم و برای ازمایش دوباره!!
بغضش می گل و داغون کرد رفت سمتش اما شهروز زودتر از اون پرید روی اسب و گفت:بشین بریم دیر شد..تاریک میشه!!
[/sub]
[sub]-اما شهروز!!!
-سوار شو می گل!!!
-تو از دستم ناراحت شدی؟؟؟
-نه!!!سوار شو!!
می گل سوار شد...اما دلخورانه گفت:خودت گفتی دو روز و با هم قهر نکنیم!!
-من باهات قهر نیستم عزیزم....یه کم دلم گرفته...همین...قول میدم به زودی خوب بشم..!!
-شهروز وایستا...وایستا!!
شهروز ایستاد و برگشت نگاهش کرد:جانم؟؟؟چیزی شده؟؟
می گل در حالی که میخواست از اسب پایین بیاد گفت:بیا پایین میخوام ببوسمت..میخوام ثابت کنم دوستت دارم!!!
-نیا پایین می گل.... دیر شده ...تاریک میشه ...گم میشیم!!!
-نمیخوام از من ناراحت باشی!!
-نیستم..نیستم عزیزم....تو حق داری.....من بوی کثافتکاریم تمام دنیا رو برداشته بود.قبل از هر رابطه دخترهارو از هفت خان رستم رد میکردم..یکیشون مشکوک به ایدز بود باهاش دستم نمیدادم..چه توقعی دارم تو یه دختر 17 ساله پاک که فکر کنم تنها کسی که لبش به لبهای خوشگلت خورده باشه خودم بودم بیای با منی که سن پدرت و دارم..تازه ایدز هم دارم..هزار تا کثافت کاری هم کردم بمونی؟؟؟تو هم بخوای من نمیزارم....
-اما تو باید بری آزمایش!!
داد میگل باعث شد اسب شیهه بکشه و رو جفت پا بایسته..اما می گل خودش و محکم نگه داشت...شهروز و خورد کرده بود..نمیخواست خودشم جاییش خورد بشه تا براش بشه قوز بالاقوز!!
-ایول خانوم گل....گفتم دست و پا شکسته باید ببرمت مه....
حرفش و خورد....اما می گل متوجه نشد...عصبانی بود و ترسیده بود!!
-شهروز من دوستت دارم!!
-باشه...تا فردا شب....حالا کمی تند تر بیا..دیر شد.
می گل سرعت اسبش و تند تر کرد و گفت:چرا پس دور نمیزنی؟؟مگه نمیخوای برگردیم..داره شب میشه!!
-چرا.... از یه راه دیگه بر میگردیم!!!
می گل با ناراحتی پشت شهروز حرکت میکرد و شهروز دلگیر و داغون مسیر و طی میکرد..
*باید روحیه ام و به دست بیارم اینجوری نمیشه رفت اونجا....
-خانوم خوشگله....با ما باش...چرا دور از من میرونی؟
می گل که صدای شهروز و به خاطر سر و صدای ماشینها نشنیده بود گفت:شهروز رسیدیم به شهر...کجا داریم میریم؟؟؟
-بیا..جای بد نمیبرمت....
-اسبم داره لیز میخوره!!!
اینبار شهروز سرعتش و کم کرد و می گل اومد کنارش
شهروز:لیز نمیخوره..رو اسفالت اینجوری میشه..الان میریم تو خاکی و چند دقیقه بعد پیچیدن تو یه جاده خاکی....
-شهروز؟
لحن پرسشگرانه و پر از تعجب می گل شهروز و وادار کرد برای گرفتن تاییدیه اینکه آیا می گل فهمیده یا نه برگرده و نگاهش کنه!!!
-جانم؟؟؟
نگاه کنجکاوانه می گل که به اطراف می انداخت باعث شد شهروز تاییدیه رو بگیره...برای اینکه جوابی به می گل نده شروع به یورتمه رفتن کرد و گفت:یه ذره مونده تد بیا..بدو!!!
می گل برای اینکه عقب نمونه دنبالش رفت...روبروی در آشنا ایستادن!!!
روی دیوار سنگی خوشگل کنار در با فلز طلایی رنگ نوشته شده بود
باغ می گل
-شهروز؟؟؟؟!!!!
-جونم؟؟؟
شهروز پرید پایین..نمیدونست دستش و سمت می گل دراز کنه یا نه؟؟؟؟میترسید پسش بزنه..اما فکر کرد دیگه فرقی نمیکنه...از این بیشتر که خورد نمیشم..حد اقل به حرف دلم گوش کردم..دستش و سمت می گل دراز کرد
-بیا پایین!!
می گل همین کار رو کرد
-این همون باغه نیست که...
-چرا عزیزم..همونه...مهر شما...شما که خانوم مهندس بودنت و ثابت کردی..بی روح و بی احساس کلید و گرفتی و نگفتی اصلا کجا هست؟؟؟چی هست؟؟
-من گفتم..تو گفتی بعدا میگم!!
شهروز لبخندی زد و گفت:راست گفتم دیگه..الان یعنی بعدا اون موقع!!!
می گل مات و مبهوت به شهروز نگاه کرد..شهروز در و باز کرد....تا در باز شد صدای جیغ و داد و هوار بلند شد....آهنگ شروع به نواختن کرد!!فشفشه های بلند از دو طرف راهرو باریکی که به ساختمون منتهی میشد شروع به سوختن کردن...شهروز دست می گل و گرفت و شروع کرد از بین فشفشه ها دویدن و به سمت جمعیت و گروه موزیک رفت...حالا خواننده داشت میخوند!!
دوستي ساده ما غيرمعمولي شد
نمي دونم اون روز تو وجودم چي شد
نميدونم چي شد كه وجودم لرزيد
دل من اين حسو از تو زودتر فهميد
[/sub]
[sub]تو كه باشي پيشم ديگه چي كم دارم
چه دليلي داره از تو دست بردارم
[/sub]
[sub]بين ما كي بيشتر عاشقه من يا تو
هر چي شد از حالا همه چيزش با تو
[/sub]
[sub]ديگه دست من نيست بستگي داره به تو
بستگي داره كه تو تا كجا دوسم داري
بستگي داره كه تو تا چه روزي بتوني
عاشق من بموني منو تنها نذاري
[/sub]
[sub]دست من نبود اگه اينجوري پيش اومد
مي دونستم خوبي ولي نه تا اين حد
انگاري صد ساله كه تو رو ميشناسم
واسه اينه اينقدر روي توي حساسم
من احساساتي به تو عادت كردم
هر جا باشم آخر به تو بر ميگردم
[/sub]
[sub]ديگه دست من نيست بستگي داره به تو / بستگي داره كه تو تا كجا دوسم داري
بستگي داره كه تو تا چه روزي بتوني / عاشق من بموني منو تنها نذاري
تا آخر آهنگ رقصیدن...همه مهمونها دور تا دور می گل و شهروز و می گل و شهروز وسط..البته می گل...اولش کاملا بهت زده بود...اما اخرهای آهنگ از صدای جیغ و سوت و دست بقیه به وجد اومده بود و برای شهروز که کاملا مردونه فقط بشکن میزد و عاشقانه می گل و نگاه میکرد قر میداد و دلبری میکرد...ای بیچاره شهروز که تازه استعدادهای خانوم شکوفا شده بود..البته رقصش و قبلا تو مهمونی سما دیده بود...اما حالا می گل داشت فقط برای شهروز میرقصید و دلبری میکرد..شاید میخواست اینطوری دلخوری رو که مسبب شده بود جبران کنه..اما نمیدونست شهروز بیچاره چه حالی شده!!!!
بعد از اتمام آهنگ همه براشون دست زدن..این اولین بار بود شهروز تو جمع دوستانش با یه دختر میرقصید...البته این دوستهاش..دوستهای خوب و مثبتش...دوستایی که از گند کاریهاش خبر نداشتن!!!یا شایدم داشتن..اما اینقدر شهروز شخصیتش و پیششون حفظ کرده بود و مغرورانه رفتار کرده بود که به روش نمیاوردن!!!
حالا دیگه بقیه مهمونها اومدن وسط..شهروز با یه عده سلام و احوالپرسی و خوش امد گویی گفت..می گل هم در کنارش اونهایی که میشناخت و خوب تحویل میگرفت و اونهایی که نمیشناخت و فقط دست میداد و مثل بچه ها خجالت میکشید و خودش و کمی پشت شهروز قایم میکرد....دستش تو دست شهروز بود و شهروز اون و محکم میفشرد....از فشار شدید دست شهروز که انگار میخواست جبران دوریای می گل بکنه و اون و از دست نده....انگشرش تو دستش فرو میرفت..در واقع حلقه اش..همونی که روز اول صیغه شهروز دستش کرد.کمی پاش و بلند کرد و در گوش شهروز که داشت با آقایی سلام و احوال پرس میکرد گفت:دستم له شد!
شهروز که فکر کرد این هم یه بهانه است از طرف می گل تا ازش دوری کنه دستش و با عصبانیت رها کرد ....اینجا بود که می گل با دیدن سما و گلاره و نامزد سما در کنارشون جیغ بلندی کشید و گفت:شما اینجا چیکار میکنین؟
گلاره:مرسی تحویل!!!خواهش میکنم..وظیفه امون بود بیایم!!!
شهروز:لطف کردید...ممنون که دعوتمون و قبول کردید.
گلاره:خواهش میکنم...گفتم که وظیفه امون بود!!!
اینبار شهروز نامزد سما رو خطاب قرار داد و ازشون بابت این حضور تشکر کرد و می گل هم متعاقبا همین کار رو کرد.
گلاره تو پهلوش زد و آروم گفت:بابا تو چی میگی؟؟؟خودت تازه خبر دار شدی ادای میزبانهارو در میاری!!
می گل دهن کجی بهش کرد و گفت:سعید دعوت نیست حسودیت شده؟؟؟دماغت سوخته؟
گلاره نگاهی به شهروز که ایستاده بود و نگاهشون میکرد کرد و سکوت کرد اما با نگاهش بهش فهموند حالا حالیت میکنم. شریفتون اذیت نمیشه لطفا بزاریدش تو دستم بریم با بقیه هم احوالپرسی کنیم.
شهروز که مکث بیش از اندازه می گل و در کنار دوستانش دید دولا شد و این فاصله رو که به خاطر پوشیدن کفش اسپرت بیشتر خودنمایی میکرد کم کرد و گفت:اگر دست شریفتون اذیت نمیشه بزاریدش تو دستم به بقیه هم برسیم.
می گل که همون موقع از حرکت دست شهروز متوجه دلخوریش شده بود دستش و گذاشت تو دستش و در حالی که به سمت مهمونهای دیگه میرفتن گفت:دستم و فشار میدادی حلقه ام انگشتم و درد میاورد.
می گل که توقع نازکشیدن داشت با جواب شهروز جا خورد.
-نگران نباش 1 شب مونده تحملش کن فردا درش میاری.
می گل که گیج شده بود خواست توضیح بده که با رسیدن به یه عده دیگه مجبور شد سکوت کنه..بعد از اون هم ترجیح داد چیزی نگه...فکر کرد همش بهانه است..میخواد من و آزار بده...اصلا مشکل روحی روانی داره.....با رسیدن به بالای پله ها و دیدن آرمان با یه لیوان می لبخند گرمی بهش زدن...اون هم جلو اومد لبخند زد و گفت:تبریک میگم!
شهروز:مرسی آرمان جان..خیلی زحمت کشیدی با این همه کاری که داری باز من و تنها نذاشتی!!
-این چه حرفیه؟؟هر کاری کردم برای برادرم کردم...
در انتها با لبخندی هر دورو بدرقه کرد و باز از همون بالای ایوون به سمت جمعیتی که میرقصیدن برگشت...شهروز و می گل داخل ساختمون رفتن..می گل با دیدن توی ساختمون شوکه شد....خونه به طرز زیبا و با سلیقه ای دیزاین شده بود..یه سری از وسایل همونایی بود که با شهروز خریده بودن....اما خیلیای دیگه اش رو ظاهرا خود شهروز که در اصل دیزاینر خریده بود و تزیین کرده بود...یه ویلای سفید و بنفش!!!نفسش تو سینه اش حبس شده بود..اول که با دیدن باغ می گل و حالا باد یدن خونه دیزاین شده!با کشیده شدن دستش توسط شهروز به خودش اومد....شهروز در حالی که به سمت یه عده میبردتش زیر گوشش زمزمه کرد:بعدا خوب خونه رو میبینی نمیخوام بدونن برات تازگی داره!!! با اونها هم سلام و احوال پرسی کردن ...با نشستن شهروز کنار دوستاش و در واقع پشت میز بار می گل ترجیح داد ازشون جدا بشه و شهروز هم اصراری بر موندنش نکرد.
بین جمعیت به سما و گلاره ملحق شد و باهاشون رقصید...بعد از نیم ساعت هر سه تاشون یعنی گلاره و سما و نامزد سما عذر خواهی و خدا حافظی کردن و به بهانه ی اینکه سما اینها مهمونی دعوت دارن و گلاره هم باید برسونن مهمونی رو زودتر از موعد ترک کردن....با رفتن اونها می گل دوباره یاد شهروز افتاد...برگشت تو..دیدتش...همونجا که نشسته بود..اما با دیدن خاطره که در حال خندیدن با شهروز بود و در آخر لیوانی که شهروز دستش داد خونش به جوش اومد...با عصبانیت به سمتشون رفت ..شهروز با دیدن می گل لبخندی زد و دستش و به سمتش دراز کرد..با این کار شهروز همه به سمت می گل برگشتن.می گل هم با کلی غرور دستش و تو دستهای شهروز گذاشت و با فشار دست شهروز متوجه شد که باید کنار شهروز بشینه...این کار رو کرد...فکر میکرد خاطره زود اونجارو ترک کنه و از حسادت عکس العملی نشون بده...اما اینطور نشد..چون واقعا چیزی بینشون نبود.خاطره خودش کنار کشید و جاش و داد به می گل و در جواب کیارش که گفت:از دست تو کی خلاص میشیم گفت:هر وقت تو بیای خواستگاریم.
با این حرف جمع از خنده ترکید...کیارش که به حاضر جوابی معروف بود گیج و مات خاطره رو که غش غش میخندید نگاه کرد و گفت:کمتربخور اینقدر توهم نزنی!!!
بعد رو به شهروز کرد و گفت:برای این کمتر بریز وگرنه امشب تا عقدش نکنم بی خیالم نمیشه ها!!!
با این حرفها جو جمع شوخ تر شد..در این بین شهروز که به سمت میز دولا شده بود و نشسته بود تکیه داد و می گل و کشوند عقب و گفت:دوستهات رفتن؟
می گل دست به سینه نشست و عصبی گفت:بله!!
-برای همین ناراحتی گلم؟
-نخیر.!
-پس چیه؟؟چرا اخمهات تو همه؟
-برای چی لیوانت رو دادی به خاطره؟؟؟
-لیوانم رو؟؟؟
بعد دولا شد و لیوانش و برداشت و گفت:این لیوان من!!!اون لیوان خودش بود!
-دست تو چیکار میکرد؟؟؟
-ای بابا..می گل!!بچه شدی؟؟ساقی براش پیک ریخت من دادم دستش!
-بگو برای منم بریزه بده دستم!!
شهروز سرش و تو گردن می گل فرو برد و گفت :جیگر حسودیت و!
اما خیلی زود از این حالت در اومد..نگاهی به اطرافش انداخت..کسی نگاهش نمیکرد..امیدوار بود کسی هم ندیده باشه!!
-بگو بریزه دیگه!!!
شهروز اخم کوچیکی بهش کرد و بین بازوهاش گرفتتش و دوباره به حالت قبلش در اومد و خطاب به آرمان که حسابی تو خودش بود گفت:چته رفیق؟؟؟نبینم غمت و!!
آرمان که حسابی تو فکر بود لبخندی زد و گفت:هیچی...داشتم فکر میکردم!!!
شهروز سرش و به آرمان نزدیک کرد و گفت:خاطره دختر خوبیه..
اما آرمان حرفش و قطع کرد و با طعنه گفت:میشه یه دختر بد برای من پیدا کنی؟
شهروز تلخی کلامش و درک کرد...یادشه در مورد یلدا هم مامانش مثلا یه دختر خوب براش پیدا کرده بود..وقتی دید آرمان هنوز آمادگی یه رابطه دیگه رو نداره ترجیح داد شبش و خراب نکنه!!!تو فکر بود که با صدای کاوه که گفت :همه خوردید ؟؟
و آماده بود تا لیوانهارو پر کنه به خودش اومد.
کاوه:برای کی بریزم؟
بین صدای من..من..من...بچه ها صدای می گل که کنارش بود توجهش و جلب کرد!
برگشت سمتش و با تعجب نگاهش کرد..می گل حق به جانب نگاهش میکرد.
شهروز کمی به سمتش خم شد.
-میخوای بخوری؟
-مگه چیم از خاطره کمتره؟
-می گلم...عزیزم!!!
-زبون نریز....با هر بهانه ای میخوای ازم جدا بشی با کس دیگه بشینی...هنوز جای حلقه ام درد میکنه..من بهونه نیاوردم که تو دستم و ول کنی واقعا دردم اومد..اما تو همین و بهانه کردی نشستی اینجا که من تنها برم بشینی پیش خاطره!!!
-عزیزم....نمیخوام بحثمون بشه..اینجوری نیست..تو خودت باعث میشی من فکر کنم نمیخوای با من باشی....خیلی خب..بشین کنارم من که بدم نمیاد!
کاوه:مجنون....بریزم؟
مخاطبش شهروز بود
-بریز..بریز...
کاوه رو به می گل کرد..با اینکه دیده بود نخورده و پیک نداره اما ادب حکم میکرد بپرسه
-شما ؟؟؟
-میخورم!!
شهروز و آرمان برگشتن با تعجب می گل و نگاه کردن..از حرکت نگاه اونها بقیه هم توجهشون جلب شد!!
خاطره:خب چرا اینجوری نگاهش میکنید؟؟انگار خودشون نمیخورن...که از خوردن این بیچاره اینجوری تعجب کردن!!!
بعد از جاش بلند شد و گیلاسی برای می گل اورد و گفت:براش بریز!
شهروز که تو عمل انجام شده قرار گرفته بود برای اینکه می گل خورد نشه گفت:راست میگه..بریز براش!
کاوه هم امر رو اجرا کرد....همه لیوانهاشون و به هم کوبیدن...می گل هم به تبعیت از اونها این کار رو کرد...سعی کرد اول بقیه رو خوب نگاه کنه این اولین بار بود میخواست همچین غلطی بکنه...هر کس یه مدل خورد..یکی همه رو سر کشید..یکی یه ذره ازش خورد...یکی دیگه نصفه خورد....به لیوان شهروز نگاه کرد انگار چیزی ازش نخورده بود...متوجه شد همه زیر چشمی نگاهش میکنن..برای اینکه ضایع نشه گیلاس و نزدیک لبش برد..از بوش خوشش نیومد
*پس چرا وقتی شهروز میخوره اینقدر دهنش بوی خوب میده؟؟
فکر کردن بیشتر از این جایز نبود...همه داشتن میپاییدنش..با اینکه با هم حرف میزدن اما میتونست بفهمه همه منتظرن ببینن می گل بالاخره این و میخوره یا نه؟برای اینکه زجر خوردن یه همچین مایع بد بویی رو کمتر تحمل کنه اون و یه جا سر کشید!!!!
با این حرکت صدای هههههییییی کشیدن چند نفر و شنید و بلافاصله سرش و چرخوند سمت شهروز....شهروز خیلی زود چهره متعجبش و به یه چهره مهربون تغییر داد..دولا شد انگشتش و تو ماست زد و گذاشت دهن می گل...می گل هم اون و با جون و دل پذیرفت...با اینکه بعد از خوردن...احساس کرد مقدار زیادی زهر مار نوش جان کرده اما برای اینکه ضایع نشه خیلی مغرورانه چهره اش و ثابت نگه داشت و هیچ تغییری توش نداد..اما ماستی که شهروز بهش داد حالش و جا اورد!!!
شهروز کمی عقب کشیدتش و زیر گوشش گفت:خوبی؟
-اوهوم...
خودشم نمیدونست چشه...داغ شده بود..
-شهروز!!!
-جانم؟
این جلیقه رو لباسم و در بیارم؟؟
-گرمته؟؟
-اوهوم!!!
شهروز کمکش کرد تا جلیقه چرمش و در بیاره!!!
کمی دیگه نشست.....بحث سر فوتبال و ورزش و سواری و...بود...شهروز دستش و دور بازوهای می گل که گیج بود حلقه کرده بود...
-خوبی؟؟؟
-یه کم دیگه میدی؟
-بسه دیگه!!!الان خوبی!!!میدونم...
می گل که فکر میکرد با خوردن کمی دیگه حالش خوب میشه دولا شد و لیوان شهروز رو هم سر کشید.
اینبار کسی متوجه نشد..همه سرگرم بحث بودن و فقط شهروز بود که این حرکت و دید.
-گفتم بسه..حالت بد میشه..داری عصبانیم میکنی!!!پاش و برو بیرون یه کم هوا بخوری!!!
-تو دیگه دوستم نداری؟؟؟
با بغض می گل و جمله ای که گفت...شهروز کلافه گفت:یا خدا!!!!شروع شد!!!فاز من و دوست نداری گرفت.
بعد از جاش بلند شد و می گل و بلند کرد و رو به جمع حاضر گفت:ما میریم بیرون!!!
کاوه:بریزم یه کم با خودت ببری!؟
-قربون دستت ممنون!!!
و با سر جواب منفی داد.
می گل که دیگه حسابی مست بود تکیه اش و داد به شهروز گفت:آره؟؟؟دوستم نداری؟
-کی گفته عزیزم؟؟؟من عاشقتم..مگه میشه تورو دوست نداشت؟؟؟
-اما همش دعوام میکنی!!!
-من دعوات نکردم عزیزم...بزار پای اینکه این روزها کمی فشار عصبی روم زیاده!!!
با وارد شدن به هوای آزاد حال می گل کمی جا اومد!!!با دیدن گروه موزیک دست شهروز و کشید و گفت:بریم برقصیم!!!
-بریم!!!
این جمله رو با کلی شک گفت...آخه کی تا حالا شهروز رقصیده بود که حالا برقصه؟؟؟اون هم با یه همچین آهنگ قری و تندی!!!
با ورود به جمعیت رقاص می گل چشمش به دخترهای باشگاه که افتاد کلا شهروز و یادش رفت..شهروز هم از خدا خواسته از جمعیت اومد بیرون..وقتی دید می گل حالش خوبه و با بچه ها مشغوله برگشت تو و نشست .هنوز چند دقیقه ای نبود نشسته بود که آرمان که بیرون بود اومد و در گوشش گفت:پاش و ببین می گل داره چیکار میکنه!!!
شهروز از جا پرید..طوری که همه متوجه شدن..فکر کرد می گل مست کرده و داره کار بدی میکنه....بدون توجه به حرف آرمان که میگفت کار بدی نمیکنه..صبر کن..دوید بیرون..بله!!! می گل خانوم در حال رقص بابا کرم...اون هم به زیباترین وجه ممکن بود!!!قبل از هر عکس العملی شهروز یاد ترگل افتاد...اون تنها دختری بود که همینطور زیبا بابا کرم میرقصید..یکی از تفریحات اوقات تنهاییشون این بود که آهنگ بابا کرم بزاره و برای شهروز برقصه و حالا همون رقص داشت تکرار میشد....چون می گل این رقص و از ترگل یاد گرفته بود...این جای تعجب نداشت که رقصهاشون شبیه هم باشه!!!تفریح زمان خوشی می گل هم این بود که ترگل بهش بابا کرم یاد بده!!!..شهروز پله ها رو یکی یکی پایین رفت...چشمهاش و رو هم فشرد تا ترگل جاش و به می گل بده...می گل بعد از دوری که با قر زد چشمش به شهروز افتاد که دست به سینه با چهره ای جدی و خنده ای از روی رضایت داشت نگاهش میکرد..در واقع شهروز از این کار می گل خوشش نیومد..با اینکه تر گل بارها و بارها تو مهمونیا رقصیده بود اما اصلا دلش نمیخواست می گل اینطوری مرکز توجه قرار بگیره!!!
با کشیده شدن شالش از دور گردنش به خودش اومد....می گل بود که شال و کشید و خواست رقصش و با شال ادامه بده که شهروز مچ دست می گل و گرفت و دستش و به نشونه ی کافیه برای گروه موزیکی که همه آشنا بودن تکون داد!
صدای اعتراض همه بلند شد..اما قیافه جدی شهروز که همون لبخنده هم محو شده بود باعث شد همه حساب کار دستشون بیاد...غیر از می گل که کودکانه اعتراض کرد که چرا گفتی آهنگ و قطع کنن!!!؟
..دست می گل و گرفت و کشید تو و گفت:خوشم نمیاد تنهایی قر بدی اون وسط!
می گل هیچی از کلمات شهروز متوجه نشد..فقط فکر کرد عصبانیه و من نباید برقصم..همین کافی بود تا بدونه باید چیکار کنه و چیکار نکنه
*چه اصراریه تک تک کلماتش و بفهمم؟
مطیعانه دنبال شهروز که دستش و گرفته بود رفت و نشست روی کاناپه...تا نشستن گفت:میشه برای منم بریزید...این کلمات کاملا غیر ارادی از دهنش در اومد...همه برگشتن نگاهش کردن شهروز هم...البته با یه اخم کوچیک بعد رو به کاوه که ساقی بود کرد و گفت بریز براش!بعد تکیه داد عقب و با لبخونی به کاوه گفت فقط اب میوه بریز!!
کاوه هم همین کار رو کرد....به محض خوردن لیوانها شخصی وارد شد و قبل از اینکه می گل چیزی بگه بلند اعلام کرد که غذا آماده است...همه به سمت حیاط رفتن..اما می گل همچنان اعتراضش تو گلوش مونده بود رو به شهروز که پرسید تو نمیخوری ؟گفت:این که فقط اب میوه بود!
-عزیزم..مگه میشه؟؟؟ متوجه نمیشی..مشروبم داره...بیا بریم یه چیزی بخور.
برای جلوگیری از بحث بلند شد و دست می گل رو هم کشید!میخواست بهش بگه نباید اینجوری میخورد..اما الان وقتش نبود....باید میذاشت یه وقتی که به هوش باشه و متوجه منظور شهروز بشه!!!
[/sub]
[sub]با تموم شدن شام مهمونها یکی یکی عزم رفتن کردن..موقع رفتن همه قبولیه دانشگاهش و تبریک گفتن...می گل هم تشکر میکرد.درواقع شهروز این مهمونی و به بهانه قبولی دانشگاه و باغ رو به عنوان هدیه به دیگران اعلام کرده بود...ولی در اصل مهر می گل و با ترتیب دادن یه مهمونی بهش داده بود....کاری که می گل هنوز متوجهش نشده بود....اولش که رسیدن شهروز بهش فرصت نداد...بعد سلام و احوالپرسی با مهمونها و بعد هم این مستی ..در واقع بد مستی...تنها چیزی که تو خاطرش مونده بود نوشته ی فلزی باغ می گل رو دیوار باغ بود .
با رفتن مهمونها آرمان هم عزم رفتن کرد
آرمان:شهروز ماشینت همونجاس.
-تو با چی میری؟؟؟
-با مهران...دم در منتظره..
-بهش سلام برسون....
بعد از خداحافظی می گل گفت:شهروز اسبها نیستن!!
شهروز می گل و کشید تو و خندید و گفت:عزیزم...اسبهارو بردن!!
-کی؟؟؟
-چی کار داری دختر..اسبهارو بردن دیگه..یکی برده حالا!!!
رسیدن تو ویلا...می گل با دیدن بطریها روی میز با هیجان گفت:باز هم میخوام!!!
شهروز سری تکون داد و گفت:باشه..ولی اول برو لباست و عوض کن..
-مگه نمیریم؟؟؟
-دوست دار ی بریم؟؟
می گل خنده شیطانی کرد و گفت:نه!!!بمونیم...
-پس برو لباسهات و عوض کن
-من لباس ندارم که!!!
-مگه میشه ادم تو خونه خودش لباس نداشته باشه؟؟؟برو تو اتاق سمت چپیه تو کمد لباس هست!!!
با رفتن می گل شهروز شیشه های روی میز و توی کابینت قایم کرد....نمیخواست می گل بیشتر از این بخوره!!!
می گل با وارد شدن به اتاق مات و مبهوت شد....نمیدونست چیزایی که میدید اثرات مستیه یا حقیقت داره...یه اتاق کوچولو با یه تخت کلاسیک طلایی و دیوارهایی با کاغذ دیواری مشکی طلایی و رو تختی مشکی براق!!!
صدای شهروز از بهت درش آورد
-می گل!!چی شدی؟؟؟
[/sub]
می گل بی توجه به این سوال خودش و با همون لباسها رها کرد روی تخت....براش لذت بخش بود..وقتی اتاق برای اونه تختم برای اونه دیگه!!
شهروز به دنبال می گل اومد تو اتاق...حقیقتا نگرانش بود...می گل زیاده روی کرده بود...وقتی می گل و دید که روی تخت افتاده اول آروم صداش کرد!
با شنیدن صدای می گل خیالش راحت شد که می گل حالش خوبه.
-شهرووووززززز!!!
-جون دلم؟؟چرا لباست و عوض نکردی؟
-نمیتونم...شهروووز!
شهروز برگشت و در حالی که توی کمد دنبال یه لباس مناسب برای می گل میگشت گفت:جانم؟؟؟بگو...تو خوبی خانومی؟؟
-شهرووووز!
-جانم عزیزم؟
-تو من و دوست نداری..
-کی گفته؟؟هر کی گفته بی خود کرده!!!
-من میگم
شهروز در حالی که تاپ و شلوار راحتی و از تو کمد بیرون کشید گفت:چرا این فکر و میکنی؟من عاشقتم!!!
-اگر دوستم داری چرا مثل دخترهایی که باهاشون بودی من و بغل نمیکنی؟؟؟بوسم نمیکنی؟
شهروز که چشمهاش گرد شده بود گفت:می گل!!تو خیلی خوردی فکر کنم...پاش و لباست و عوض کن!
-نمیتونم...نمیخوام.
-بد مستی نکن...
قتی دید می گل تکون نخورد لباسهاش و انداخت کنارش و خودش هم نشست کنارش...دستی تو موهاش کشید و گفت:خوابت میاد..میدونم..لباسهات و عوض کن بخواب...
-تو هم بخواب پیشم!
شهروز نفس عمیقی کشید خواست عصبانیتش و فرو بده
-باشه میخوابم..لباسهات و عوض کن.
می گل غلتی زد و همونطور دست شهروز هم کشید گفت:بخواب دیگه!!!
شهروز دستش و کشید..لباسهای می گل و برداشت و گفت:با این لباسها؟؟؟می گل با این لباسها نرو تو رختخواب..پاش و عوضشون کن..این و گفت و می گل و با یه حرکت از روی تخت بلند کرد!
می گل که حالا روبروی شهروز قرار گرفته بود دست برد و دکمه لباس شهروز و باز کرد و گفت:تو چرا در نمیاری؟
شهروز نفس تو سینه حبس شده اش و داد بیرون و مچ دستهای می گل و گرفت و نذاشت به کارش ادامه بده
-عزیزم...میرم بیرون لباس بپوش
-نه...نرو....
-بر میگردم....بپوش.... برمیگردم!!!
-نه...بر نمیگردی..میخوای بری...تو من و دوست نداری...دوست داشتی نمیرفتی..مثل بقیه که باهاشون میموندی ...همش تو اتاقت بودن..تو من و نمیخوای...
-بس کن!!
فریاد شهروز می گل و ساکت کرد!
-اون دخترایی که من باهاشون بودم مال این کار بودن...اما تو چی؟
-منم میخوام با تو باشم..ما به هم محرمیم.
شهروز دستش روی لبهاش کشید و گفت: وووااایییی!!می گل..پاش و اصلا بریم خونه.
بعد با خودش فکر کرد خب بریم که چی بشه؟؟؟مثلا اونجا کسی هست که تنها نباشیم؟؟؟
بلوز میگل و برداشت و گفت:بیا بپوش عزیزم......
وقتی دید می گل همچنان داره نگاهش میکنه دست برد و دکمه هاش رو باز کرد..نفسش تو سینه اش حبس شده بود...خیلی آروم بلوز می گل و از تنش در اورد...دستش و کشید روی بازوی ظریفش...بی اختیار به تنش نگاهی انداخت...ولی خیلی زود چشم ازش گرفت....
*الان مسته....فردا از خواب پاشه انگ تجاوز میزنه!در ضمن این مریضیه لعنتی...آه کثافت...این دیگه چی بود؟؟؟
به چشمهای خمار می گل نگاه کرد....متوجه شد می گل دکمه هاش و باز کرده!!
-چیکار میکنی عزیزم؟
-این اخرین شبی هست که به هم محرمیم...
-میدونم عزیزم..اما شرایطش نیست...
-شرایط یعنی چی؟
-می گل بچه شدی..داری بهانه میگیری...نمیدونی چی میخوای!!!
-میدونم..تورو میخوام...
شهروز نفس عمیقی کشید تا بتونه این هیجان و کنترل کنه!!!
-منم تورو میخوام!!!اما باید صبر کنی...باید تکلیف این بیماری لعنتی...
-بس کن...این بیماری برای من مهم نیست..من تورو میخوام
-می گل..عزیزم..مستی...بیا بلوزت و بپوش
بلوز و از روی تخت برداشت.
اما می گل اون و از دستش گرفت و پرت کرد..
-میخوام همینجوری بخوابم.
در ادامه حرفش بلوز شهروز رو هم از روی شونه هاش پایین انداخت.
شهروز باحرکت شونه اش باز اون و برگردوند سر جاش.
-می گل بهتره من تو اون اتاق بخوابم.
-هر طور راحتی اونجا هم باید مثل اینجا قشنگ باشه...
این و گفت دست شهروز و گرفت و کشید سمت اتاق روبرو!!
شهروز ایستاد و با ایستادنش می گل و وادار کرد بایسته
-می گل!!!تمومش کن...برو اب بزن به صورتت یه کم سر حال بیای!!
می گل دست شهروز و پرت کرد و گفت:میگم دوستم نداری میگی نه..این و گفت و رفت تو اتاق و خودش و پرت کرد رو تخت و شروع کرد گریه کردن!!!
شهروز در و باز کرد و سرکی کشید تو اتاق...سری تکون داد و رفت کنار می گل نشست..موهاش روی تخت رها شده بود..دستی روش کشید و گفت:میترسم از اتفاقی که ممکنه بیافته عزیزم.
-این همه راه جلو گیری هست..اصلا بیافته مگه تو داری چی شده؟؟
-عزیزکم...فقط بیماری نیست...اصلا مگه قراره....
-می گل نشست لبش و به لبهای شهروز چسبوند و گفت:دوستت دارم!!!و این حرکت و چند بار تکرار کرد!!!
-می گل اذیتم نکن..داره کنترل کردن برام سخت میشه!!!
اما می گل ول کن نبود..حرف خودش و میزد و شهروز و کلافه کرده بود..وقتی دید مهارش سخته تصمیم گرفت آماده باش بخوابه....این دختر زیادی حالش خراب بود....میدونست اگر اتفاقی بیافته فردا به خائن بودن و سوء استفاده گری متهم میشه...پس باید مقاومت میکرد..هر چند دیگه طاقت خودشم تموم شده بود...حالا می گل ...عشقش..کسی که آرزوش رو داشت با میل خودش هر چند تو مستی داشت خودش و در اختیارش قرار میداد..اما حیف و صد حیف که شرایط باهاشون یار نبود!!
وقتی برگشت تو تخت می گل کلا لباسهاش و در اورده بود..با روی ظاهرا ترش گفت:لباس نپوشی میرم!!!
-خب برو..ولی رفتی دیگه اسمم رو هم نیار!!
-می گل..
-اسمم و نبر...وقتی اینقدر ازم بدت میاد که حاضر نیستی کنارم باشی!!!
-سه شنبه وقت دکتر دارم..برم آزمایش...
-این همه راه پیشگیری...
-هههییییشششش.
شهروز می گل و کشید تو بغلش!!!
-عزیزکم....من و تو مال همیم....بزار من برم آزمایش...دکتر برم..دارو بگیرم!
-امشب اخرین شبیه که محرمیم!!
-باز صیغه میکنیم خب.
-بازم صیغه؟؟؟
شهروز تو نور مهتاب چشمهای دریایی می گل و نگاه کرد..چقدر معصومانه با تمام وجود شهروز و طلب میکرد...میتونست حالش و درک کنه....وقتی ادم اسیر شهوت میشه گاهی هیچی و نمیبینه..اما اینبار شهروز بود که باید می گل و کنترل میکرد تا متهم نشه!!!حرکت سر انگشتهای می گل روی سینه اش باعث شد چشمهاش و ببنده!!
دستش و گرفت
-می گل..خواهش میکنم.!!!
-من میخوام شهروز!!
-تو چی میدونی از این کار؟؟؟چی میخوای؟؟همش اثرات مستیه...یه کم تحملش کن ...
اما صدای گریه می گل نذاشت ادامه بده!!!
-می گل...عزیزم...گریه نکن.
-این همه سال این کار و کردی حالا که به من رسید؟من میخوام این لذت و با تو...
شهروز دمر شد..باشه..خیلی خب....اگر فقط خواسته ات لذته باشه...!!!
لبش و روی لبهاش گذاشت و موهاش و نوازش کرد...اما اگر میدونست این نوازش و عشق بازی به کجا ختم میشه هیچ وقت شروعش نمیکرد....نمیدونست تقصیر کی بود؟؟؟می گل که مشروب خورد....ازش خواست این کار رو بکنه؟؟؟.خودش که قبول کرد پیش می گل بمونه؟؟که این حرکت و شروع کرد..اما الان دیگه مهم نبود...چون اتفاق افتاده بود...شهروز با ترس تو چشمهای می گل که بعد از آی بلندی که گفت باز آروم شده بود نگاه کرد....
*منم دنبال این لذت بودم..اما نه با این پایان...هنوز فکرش تموم نشده بود که نا خودآگاه می گل و به خودش چسبوند و فشارش داد...
*خدای من....چه کردم؟؟؟
حالا به اوج لذت ررسیده بود...باز به می گل نگاه کرد...بدون هیچ عکس العملی شهروز و نگاه میکرد..
-خوبی می گل؟
-اوهوم!!!
-میدونی چی شده؟؟؟
-چی شده؟
درحالی که بلند میشد ..فریاد زد:بسه این مستیه بی موقع...بس کن..به خودت بیا...
-چرا داد میزنی؟؟؟
*این چی خورده؟؟مگه همونی و نخورد که ما خوردیم؟؟چرا نمیپره؟؟؟چرا نمیفهمه چی شد؟؟؟
-می گل...بلند شو بریم تو حموم.
می گل کودکانه روش و کرد به سمت دیگه بی حال شده از این لذت چشمهاش و بست و گفت:میخوام بخوابم!
*حالا باید چیکار کنم؟؟؟من تو این یه مورد تجربه ندارم...اگر حالش بد بشه چی؟؟؟با کودوم مدرک ببرمش دکتر؟؟
رفت زیر دوش و گریه کرد...به حال خودش گریه کرد...حالا که کسی نبود...مظلومانه اشک ریخت..به حال می گل..خودش..به حال تمام سالهایی که لذت برده بود و حالا گند زده بود به این لذت چند دقیقه پیشش!!!باید جواب می گل و چی میداد؟؟؟چشمهاش و بست..سعی کرد برای چند لحظه هم شده فقط لذتی که برده بود و به یاد بیاره...واقعا وصف کردنی نبود...هیچ کودوم از دختر ایی که تو این چند سال در کنارشون بود این لذت و بهش نداده بودن!!!
*خدا رو شکر حداقل این یه مورد و رعایت کردم تا ایدز نگیره!!!و البته بارداری و نباید نادیده گرفت...اگر اینکار و نکرده بودم که علاوه بر عذاب وجدان بکارت و ایدز باید تا چند وقت استرس بارداریشم میداشتم!!!
باز فکرهای منفی سراغش اومد..چیز عجیبی هم نبود...اگر یه جو وجدان تو وجودش بود باید هم این فکرهارو میکرد!!!
از حموم اومد بیرون..مستقیم رفت تو اتاق..چراغ و روشن کرد..مهم نبود می گل بیدار بشه..اصلا میخواست که بیدار بشه!!!وقتی دید می گل هیچ حرکتی نکرد رفت و پتو رو که خودش روش کشیده بود زد کنار...با دیدن اون صحنه بلافاصله پتوروکشید روش...شلواکی پوشید و رفت دوش حموم و باز کرد
*اینجوری نمیشه..باید بفهمه چی شده.. وگرنه با این دیدن این همه خون شوکه میشه...رفت تو اتاق می گل و بلند کرد و رفت تو حموم و گذاشتتش زیر دوش اب ولرم!!
می گل بیدار شد...چند تا نفس عمیق کشید و چهار دست و پا از زیر دوش اومد بیرون...به شهروز که ایستاده بود و نگاهش میکرد نگاه کرد...بعد خودش و نگاه کرد...از این صحنه خجالت کشید...تازه هوشیار شده بود...
-برو بیرون!!
-خوبی؟؟
-می گل خودش و پوشوند و گفت:برو بیرون شهروز!!!
شهروز اومد بیرون و در بست همونجا روبروی در حمام نشست و داد زد:حالت خوبه..حواست سر جاشه؟؟؟
می گل که شوکه بود گفت:آره...خوبم...اما...
-اما چی؟؟؟چی شده؟؟؟
میخواست ببینه می گل خودش چیزی فهمیده؟؟
معلوم بود که فهمیده!!
-شهروز حوله بده!!!
صدای بغض آلود می گل حال شهروز و خراب تر کرد.
حوله رو از پشت در بهش داد و رفت تو هال روی کاناپه وسط اون همه به هم ریختگی نشست و سیگارش و روشن کرد!!!
با دیدن می گل که بلوز و شلواری پوشیده بود و وسط هال مستاصل ایستاده بود از جاش بلند شد و رفت سمتش.
-بیا عزیزم.
-تو چیکار کردی؟
-من؟؟؟من تنها؟؟؟
می گل با کمک شهروز روی مبل تکی نشست.تمام دیشب یادش بود..اما خودشم تعجب کرده بود از کارایی که کرده بود و حرفهایی که زده بود!!!
به شهروز که سیگار میکشید و خیره نگاهش میکرد نگاه کرد
-خوبی عزیزم؟درد نداری؟؟؟
-قرص داریم؟
-آره..الان برات میارم.
می گل در حالی که مسکن و لیوان اب و از شهروز میگرفت گفت:همه چی رو یادم میاد..اما نمیدونم چرا اون کارهارو کردم!!!
بعد از کمی سکوت ادامه داد:من الان دختر بدیم؟؟؟
-من جبران میکنم می گل..نمیزارم اینطوری بمونی و انگ بد بودن و بهت بزنن!!!
-دیگه مهم نیست...
-می گل..این اتفاق افتاده....
اومد جلوش نشست و دستهاش و تو دستش گرفت و گفت:گفتم درستش میکنم یعنی میکنم...پس خواهشا اینقدر غمگین نشو.....فردا روز اول دانشگاهه!!!باید با روحیه بری سر کلاس..بهشم فکر نکن..من و تو محرم بودیم..گناه نکردیم..هرچند قصد این و نداشتیم..اما الان شده!!!
بغض می گل ترکید...شهروز کشیدتش تو بغلش.
*گور بابات زکریای رازی با این کشفت!!!
خواست بگه نباید میخوردی..دید سرزنش سودی نداره...سکوت بهترین مرهم بود....
-قول بده حتی اکر آزمایشات مثبت بود ترکم نکنی...با این وضع...
-گفتم که میریم دکتر...
-بسه...نمیخوام...من زندگیم و با دروغ شروع نمیکنم...!!
شهروز خواست بگه فکرت احمقانه است..اما موقعیتش نبود!!باید به می گل زمان میداد....
-می گل میخوای بریم خونه؟؟؟
-خونه و اینجا چه فرقی میکنه؟؟
-تو خوبی؟؟؟حالت بد نیست؟
می گل فکر کرد*تو به این دردی که من دارم میگی خوب؟؟؟اما روش نشد این و به شهروز بگه..
-میرم بخوابم...
وقتی رفت تو اتاق تازه چشمش به تخت افتاد..حالش داشت بد میشد...اون همه خون...
-شهرووووز!!!
شهروز دوید سمت اتاق
-جانم؟
-اینهارو چیکار کنیم؟؟؟
-خب چرا گریه میکنی؟؟حالت بده؟؟؟چرا رنگت پرید؟؟
شهروز می گل و بغل کرد و برد رو کاناپه خوابوند..می گل فقط گریه کرد...شهروز اب قند غلیظی براش درست کرد و مقداری هم نمک توش ریخت.
بعد رفت تو اتاق...ملحفه و پتو و هر چی که آثاری از اون شب کذایی داشت جمع کرد و برد بیرون!!حتی تشک و کشون کشون دنبال خودش برد همه رو وسط حیاط جمع کرد...شیشه الکل و از زیر باربیکیو برداشت ریخت روشون و سیگارش و پرت کرد روش...از هرم گرمای ایجاد شده چند قدم رفت عقب!
-داری اتیششون میزنی؟
به سمت می گل برگشت.از پله ها بالا رفت و دستش و دور بازوهاش پیچید...موهای پریشون و خیسش و زد کنار ...به صورت رنگ پریده و غمگینش از بالا نگاه کرد و گفت:هر چیزی که تورو اذیت کنه از بین میبرم.!!
-حتی این بیماری و؟؟؟اون هم داره اذیتم میکنه!!!
شهروز پوزخندی زد و گفت:قسم میخورم اگر راهی داشته باشه تا هر جا باشه دنبالش میرم تا از بین بببرمش...من نمیزارم حتی این بیماری تورو آزار بده!!!
-از کجا میدونی من ندارم؟؟ما که هنوز جواب ازمایش من و نگرفتیم.
-من رفتم گرفتم خانومی...رفتم گرفتم...منفی بود..خدارو شکر که منفی بود..یعنی یه باری از رو دوشم برداشته شد!!!
-اینها سند خانومی من بود!!!
-تو برای من همیشه خانومی...مگه نمیخوای همیشه با من بمونی؟؟؟...من خودم از نزدیک خانومیت و لمس کردم..دیگه چه نیازی به این چیزها؟؟سه شنبه میرم دکتر..میرم ازمایش...یا رومی روم..یا زنگیه زنگ...یا باید با دنگ و فنگ با هم باشیم..یا راحت و اسوده!!!
می گل لبخند کمرنگی زد..شهروز هم سرش و بوسید...دیگه روز شده بود...روشنایی اتیش تو روشنایی صبح گم شد!!!
-برو آماده بشو بریم خونه...فکر کنم خونه استراحت کنی بهتر باشه!!
تمام طول راه می گل فقط بیرون و نگاه کرد...میدونست خودش مقصره...اتفاقی که افتاده بود همه لذت دیشب و از بین برده بود...لذتی که فکر نمیکرد اینقدر زیاد باشه...فکر کرد..شهروز عالی بود....واقعا که معلوم بود تجربه داره...بعد فکر کرد من که همه چیز یادم بود چرا اون کارها رو کردم؟..وقتی فکر میکرد از دست دادن با شهروز به خاطر این بیماری ابا داشت و دیشب چطور ازش میخواست با هم باشن خنده اش میگرفت..و البته ترس...ترسی که از این بیماری داشت...تمام دیشب یادش بود..میدونست شهروز جانب احتیاط و رعایت کرده بود اما باز هم این ترس لعنتی ولش نمیکرد.
*می گل خانوم..آش کشک خالته...دیگه باید باهاش بمونی.
-میمونم چی فکر کردی..اصلا این اتفاق هم نیافتاده بود باهاش میموندم...
نا خوداگاه دستش و برد سمت دست شهروز و اون و گرفت..به شهروز که نگاهش کرد خیره شد و گفت:دوستت دارم...خیلی!!!
-منم همینطور عشق من!!!

[sub]با صدای زنگ تلفن بیدار شد..اما تلفن بالاسرش نبود..صدای شهروز و شنید که با کسی سلام و احوال پرسی میکنه و صداش نزدیک میشه
-گوشی ببینم بیداره.
در اتاق باز شد....شهروز وارد اتاق شد.
-بیداری؟؟؟سما است!!
-بده..بیدارم.
شهروز اومد جلو دستش و روی گوشی گرفت و گفت:خوبی؟؟درد نداری؟؟
-نه.
صورتش از خجالت سرخ شد...چقدر شهروز راحت در این مورد ازش سوال میکرد و چقدر جالب می گل که خودش اون شب و باعث شده بود خجالت میکشید!
-سلام
-خوابی؟؟؟؟منم بودم میخوابیدم..تا کی بود مهمونی؟؟؟
-نمیدونم....یادم نیست.
-کلک دیگه دانشگاه قبول میشی با این رتبه خوب به ما نمیگی؟؟
-گذاشته بودم شهروز بگه دیگه!!!
-یعنی از مهمونی خبر داشتی؟؟
-نه بابا..من روحمم خبر نداشت...اما بهتون زنگ میزدم..اصلا مگه تو نرفته بودی خارجستان؟
-چرا...اومده بودیم ایران تعطیلات..که شانسی به مهمونی تو هم رسیدیم.
-کی دعوتتون کرد...؟
-آقای محترمتون!!!
از شنیدن این لفظ خنده اش گرفت
-گمشو..میگی آقاتون یه جوری میشم!
-من باید برم به هر حال زنگ زدم هم پیشاپیش ازدواجتون و تبریک بگم..هم قبولی دانشگاهت و هم کادوی بی نظیرت و...بابا ادم شوهرم میکنه این مدلی بکنه کادو.. یه زمین...آخ....
-دلم خنک شد کتک خوردی؟؟؟
-خیلی بدی مهدی...من برم کاری نداری؟؟
-نه عزیزم..مرسی اومدی و مرسی که زنگ زدی...
-وظیفه ام بود قبل از اینکه برم خبرتون میکنم یه دور هم و ببینیم.
-اوکی بای
-بای!!
بعد از سما گلاره زنگ زد و تقریبا همین دیالوگ ها رد و بدل شد!!!
هفته جدید هفته ی پر از هیجانی بود..دانشگاه می گل شروع شده بود و شهروز قرار بود دکتر بره...که البته با هم رفتن...دکتر هم مثل همه گفت باید دوباره از بده و اگر جواب مثبت بود شروع کنه به دارو خوردن!!
و البته اتفاق دیگه هم افتاد..شهروز از آرمان خواست تا دنبال کارهای اجازه قانونی عقد بره
-شهروز اولا خودش باید بیاد وکالت بده...بعدم مگه قرار شد ازدواج کنید هنوز آزمایش نداده؟
-بالاخره چی؟؟؟این اجازه نامه رو میخواد یا نه؟
[/sub]
[sub]-خب تو وکلیش بشو بگیر...
-اوکی.
جواب ازمایش شهروز 1 ماه بعد آماده میشد 1ماهی که تقریبا 3 هفته اش گذشته بود
می گل...می گل!!!
می گل که سرش و روی میز گذاشته بود و خوابیده بود با تکونهای لیلی بیدار شد
-چته؟؟؟
-من چمه یا تو چته؟؟مثل معتادها 2 ساعته خوابیدی...استاد چشمهاش در اومد اینقدر نگات کرد.
-اصلا 2 ساعت شده اومدیم سر کلاس؟
-بحث نکن...
استاد:خانوم ضیای!!!تا الان که خواب بودید حالا هم که بیدار شدید حرف میزنید؟؟
-ببخشید استاد!!!
بعد از کلاس لیلی گفت:تو چته؟؟؟همش داری چرت میزنی.
-نمیدونم 2-3 روزه خیلی بی حالم...اصلا حوصله ندارم..من که عاشق دانشگاه بودم صبحها به بدبختی بیدار میشم!!!
-شاید سردی زیاد میخوری!!!
-نه بابا...تغذیه ام فرقی نکرده....نمیدونم چم شده!!!
-شاید حامله ای!!!
می گل متعجبانه نگاهش کرد..به همه گفته بود ازدواج کرده..کسی قرار نبود شناسنامه اش و ببینه اینطوری از شر اذیتهای پسرها هم در امان بود...
-حامله؟؟؟نه بابا!
-چرا نه بابا...اتفاقه میافته دیگه!!!
-آخه ما...
-آخه شما چی؟؟
-ما جوانب احتیاط و رعایت میکنیم!!!
-عزیزم درصد احتمال خطا رو هم در نظر بگیر..
-نه..فکر نکنم!!
اون روز فکر می گل خیلی مشغول شد....هر چند این فرضیه رو کاملا رد میکرد..اما نمیدونست چرا اینقدر بهش فکر میکرد....با ورود شهروز به سمت اتاقش رفت.
شهروز-وایستا می گل!!!
می گل برگشت سمتش
-تو چته؟؟؟چرا از من فرار میکنی؟؟؟مگه من لولو خورخوره ام؟؟
-نه...همینجوری میرم درس بخونم...
-بیا بشین..نمیخواد درس بخونی...دوست ندارم از من فرار کنی..من که از اون روز کاری باهات نداشتم!!!
-من به خاطر این نمیرم تو اتاقم
-پس برای چیه؟؟؟من دلم برات تنگ شده بس که نیستی!!!امروز زود اومدم بیشتر با هم باشیم باز داری میری تو اتاقت.
می گل با اکراه نشست..حوصله شهروز و نداشت..چند روزی بود اینجوری شده بود!!!
شهروز اومد کنارش نشست...دستش و گرفت تو دستش...اما می گل خوشش نیومد...
-میدونستم بری داشنگاه همه چیز تموم میشه....خب پسرای جوون تر..خوشگل تر...
-شهروز این عطرت چه بویی میده!!!
-چه بویی میده وروجک؟؟؟عطر بهانه ی خوبی برای جدایی نیستا!!!
دستش و گرفت و کشیدتش رو سینه اش.
اما می گل بلند شد و گفت:کاش بری لباست و عوض کنی...بو میده!!!
-بو میده؟؟؟
شهروز چنان متعجب شد که انگار امر محال اتفاق افتاده...و واقعا هم همینطور بود...شهروز هیچ وقت بو نمیداد..همیشه مرتب بود و تمیز...حتی توی دفتر کارش هم حمام بود گاهی که فکر میکرد زیاد عرق کرده همونجا دوش میگرفت و لباسش و عوض میکرد.
-آره یه بویی میده.
شهروز بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت:دیگه بهانه نبود برای دوری از من..این وصله ها به من نمیچسبه ها!!!ولی باشه لباسمم عوض میکنم...
با رفتن شهروز می گل هم بلند شد بره تو اتاقش...سرش کمی گیج رفت..نشست رو دسته مبل و دوباره بلند شد..اما شهروز با یه شلوارک بدون بلوز نمایان شد.
-کجا در میری خوشگله؟
دوباره می گل و کشید تو بغلش
می گل خودش و کنار کشید و گفت:ما محرم نیستیم شهروز!!!
شهروز می گل و رها کرد..سیگاری روشن کرد و ولو شد رو مبل
-محرم نیستیم و بو میدی و دماغت کجه بهانه است...هنوزم خوف اون بیماری کوفتی و داری.!!!اینطوری میخوای با من زندگی کنی؟؟؟
می گل دلش براش سوخت..حقیقتش اینطوری نبود خودشم نمیدونست چرا اینقدر دوست داره از شهروز دوری کنه!!!
-نه به خدا عزیزم..اینطوری نیست.
-برو تو اتاقت می گل!!!
-شهروز ناراحت نشو..به خدا دوستت دارم..
-بسه می گل...3-4 روز دیگه جوابش میاد..اگر مثبت بود برات خونه جدا میگیرم بری زندگی کنی...من کسی و به زود نگه نمیدارم!
-حالا که این اتفاق افتاده؟
شهروز همچنان خونسردانه و اروم ادامه داد:گفتم که اون هم راه داره...آرمان اشنا داره تو پزشکی قانونی..
-بس کن...حالت و کردی حالا آرمان آشنا داره؟؟؟نکنه به آرمان گفتی؟؟
-نه نگفتم اما میگم..
بی خود میکنی
حالا می گل روبروی شهروز با عصبانیت ایستاده بود و در حالی که برافروخته شده بود داد میزد.
-اگر بفهمم بهش گفتی خودم و میکشم
-چرا؟؟؟مگه کار بدی کردیم؟؟؟محرم بودیم
-شهروز داری اذیتم میکنی..توروخدا!!
-من دوست ندارم به خاطر این موضوع با من ازدواج کنی...من تورو میخوام..خودت و شخص می گل رو...دوست دارم تو هم من و بخوای...نه اینکه چون اتفاقی بینمون افتاده مجبور باشی زن من بشی
-اینطوری نیست...من به خاطر این اتفاق نیست که میخوام با تو باشم..من دوستت دارم...دستش و دراز کرد و التماسگونه دست شهروز و گرفت...شهروز هم دستش و فشرد و بهش لبخند زد...خبره تر از اونی بود که دروغ و از راست تشخیص نده!!!!
-ببین عزیزم..من میفهممت...تو من رو تو این ماجرا مقصر میدونی...غیر از این هم نیست...مقصر منم باید محکم میگفتم نه..اما قبول کن گذشتن از تو خیلی سخت بود...منم که پدر مقدس نیستم..احساس دارم...وسوسه شدم..اما خدایی نمیخواستم تا این حد پیش برم..به هر حال دو تایی شیطونی کردیم..این اتفاق افتاد!!!
بع طوری که انگار داره با خئدش حرف مزنه گفت:و چه لذتی داشت
رو کرد به می گل و گفت:می گل تو نمیدونی...نمیفهمی..که بودن با تو چه لذتی داره...یه لذت متفاوت از همه لذتهایی که تا الان داشتم....من از طرفی بابت اتفاقی که افتاد پشیمونم..اما وقتی به لذتی که بردم فکر میکنم خیلی هم احساس شعف میکنم...
کمی مکث کرد و از حالت احساساتیش بیرون اومد و باز کمی جدی شد و گفت:حالا دو تا راه بیشتر نداریم...یا باید ازدواج کنیم..که اگر من جواب ازمایشم مثبت بود من ترجیح میدم اینطور نشه...یا بریم و با یه جراح خوب صحبت کنیم و مشکلمون و حل کنیم!!!
-اما شهروز من تورو دوست دارم...
-پس این دوری کردنها چه دلیلی داره؟؟اگر مشکلت محرمیته فردا میریم محرم میکنیم...اما من که تا عروسیمون دیگه باهات کاری ندارم..چه محرم چه نا محرم!!!
می گل مظلومانه کنارش نشست..برای اینکه بهش ثابت کنه دوستش داره.....لبهاش و به سمت لبهای شهروز برد....آروم و عاشقانه بوسیدش...اما زمانش خیلی کم بود..خیلی کمتر از چیزی که حتی خودش فکرش و میکرد... خودشم نمیدونست چرا اینقدر حالش بده..چرا اینقدر دوست داره نزدیک شهروز نباشه با اینکه اینقدر دوستش داره.
[/sub]
[sub]جلوی در آزمایشگاه مکث کرد..آزمایشگاهی که هر روز از جلوش تو مسیر دانشگاه رد میشد...حرف لیلی هر لحظه مثل پتک تو سرش میخورد..با اینکه اونشب و یادش بود و میدونست شهروز جوانب احتیاط و رعایت کرده اما نمیتونست اتفاقات وتحولاتی که درش بوجود اومده بود و نادیده بگیره!!!و از همه مهمتر همون نشونه ی شایع بارداری!![/sub]


پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: ... ✘رمان ميِ گل .[1]✘ ...' - eɴιɢмαтιc - 22-08-2014، 18:34

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان