امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اشعــار ابوالفضــل حبیبــی [ غــزل پســت مــدرن ]

#3
پرواز روى خرده شیشه ها...




باران و چتر باز و من و یک پیاده رو...

ابرى تر از هواى غم انگیز مهر ماه

یک فصل پیش روى قدم هاى سست من...

از جنس اشک و حسرت و کابوس و درد و آه




دارد عبور مى کند از روزهاى من...

عمرى که لحظه لحظه به تدریج مى رود

پاییز فصل آخر نابودى من است

دارد سرم از این همه غم گیج مى رود



با آرزوى آمدنت چون پرنده اى...

هر روز را درون قفس جان سپرده ام

این سال ها نوید رهایى نمى دهند

خود را به دست لحظه ى پایان سپرده ام



از خواب کوچه هاى مه آلود شهر من...

حالا تو رفته اى و شبى سرد مانده است

از دشت هاى نرگس و آواز چلچله...

تنها صداى گریه ى یک مرد مانده است



دارد درخت زندگى ام در خزان شهر...

در زیر بار ماتمت افتاده مى شود

حتى اگر به روى خودم هم نیاورم

پاییز با تمام غمت ساده مى شود



بعد از تو آسمان غزل هاى مرده ام

شب ها پر از درخشش الماس مى شود

تو نیستى و تا ابد اینجا،غروب ها...

در قلب من نبود تو احساس مى شود



خوابم گرفته است و به تو فکر مى کنم

در خواب مى دوم به عبور از سراب تو

هى دور مى شوى همه چى چرخ مى زند

سرگیجه مى روند مرا خواب هاى تو



برگشتم به خانه و تنها نشسته ام...

بیمار، پشت پنجره در یک اتاق که...

دارم میان سوز تبت شعله مى کشم

داغ است کل صورتم آنقدر داغ که...



باران به شیشه مى زند و گریه مى کنم

آنقدر گریه تا که تو را کور مى شوم

باران شدید مى شود و من قدم قدم...

از کوچه هاى خاطره ات دور مى شوم
پاسخ
 سپاس شده توسط Volkan


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: اشعــار ابوالفضــل حبیبــی [ غــزل پســت مــدرن ] - Nυмв - 02-02-2015، 19:11

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  | تفسیــر اشعــار حــافظ شیــرازی |

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان