امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود(تموم شد)

#13
قسمت 12


کیارش یه اخمی کرد و دقیق نگاهم کرد و گفت: آنا تویی ؟؟؟؟ .... چی شدی دختر؟؟؟؟ پریسا که مات نگاهش بین من و کیارش می چرخید با همون گیجی گفت: تصادف کرده. کیارش اخمش بیشتر شد. اما من همچین ذوق کرده بودم که نمی دونستم چی کار کنم. اصلا" فکرشم نمی کردم کیارش منو یادش باشه. مدتها از وقتی باهاش هم کلام شده بودم می گذشت و من خیلی عوض شده بودم. هر چند تو مهمونی دیدمش اما با هم حرف نزده بودیم. کیارش از تو جیبش یه چراغ قوه کوچیک در آورد و یه انگشتشو گذاشت پای چشمم و پوستش و کشید پایین و نور چراغو زد تو چشمم. منم تو همون حال گفتم: تو منو یادته؟؟؟ کیارش با یه لبخند قشنگ گفت: مگه میشه کسی آنا خانم تپل استاد دانشگاه و یادش بره؟؟؟؟ ولی واقعا" عوض شدی. تو مهمونی که دیدمت یه لحظه شک کردم که تو باشی. آخرشم از یکی پرسیدم تا مطمئن شدم خودتی. کی فکرش و می کرد دختر تپلیمون انقده بزرگ و خانم بشه. تا حالا هیچ وقت از اینکه یکی بهم بگه تپلی ذوق نکرده بودم. تکیه کلام کیارش بود بی قصد و غرض از رو مهربونی همیشه بهم میگفت خانم تپلی. هر چند آخرین باری که دیدمش فکر کنم 15-16 سالم بوده که باهاش حرف زدم. همیشه هوامو داشت و باهام مثل یه خانم رفتار می کرد. هر چند من خیلی بچه بودم. فکر کنم کیارش یه 7-8 سالی ازم بزرگتر بود. بعد اون دیگه دورادور می دیدمش و هیچ وقت فرصت پیش نیومده بود که باهاش حرف بزنم. با ذوق نیشم باز شد که چشمم افتاد به پریسا که بهم چشم غره میرفت و اشاره می کرد که نیشمو ببندم، دهنم بسته شد. کیارش چشم دیگه امو معاینه کرد و گفت: چی شد که تصادف کردی؟؟؟ من: داشتم از خیابون رد میشدم. ماشینه اومد و آروم خورد به من. کیاریش معاینه رو ول کرد و دستهاشو آورد پایین و گفت: خوب اگه آروم خورد پس چرا اومدی اینجا؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: آخه خوردم زمین و چون شوکه شدم نتونستم حرف بزنم. دوستم ( به پریسا اشاره کردم) با اون خانم و آقای صاحب ماشین هم فکر کردن ممکنه مشکلی پیش اومده باشه و برای همینم آوردنم بیمارستان. هر چند فکر کنم همه این اتفاقها برای این بود که نتونیم بریم سینما. کیارش خندید و یه چیزی مثل چکش کوچیک در آورد و زد به زانوم که زانوم پرید بالا. بعد رفت سراغ اون یکی پام. اونم همین جور. کیارش: ببینم جاییت که درد نمیکنه؟؟؟ من: نه هیچ جا. هر چند باسنم خیلی درد می کرد. کیارش لبخندی زد و گفت: مشکلی نداری. خوب به سینمات که نمی رسی اما اگه راضی باشی خوشحال میشم شام مهمونت کنم. یه ذوقی کردم که نگو .... تو دلم عروسی بود. اومدم با ذوق بگم حتما" که صدای سرفه پریسا خرمگس معرکه شد. برگشتم با حرص نگاش کردم که دیدم اخم کرده و با انگشت به خودش اشاره میکنه. ناراحت و دمق و ناامید ذوقم ته کشید و گفتم: خیلی دوست داشتم اما خوب می بینی که با دوستم هستم. کیارش برگشت و با لبخند یه نگاه به پریسا کرد و گفت: خوشحال میشم که هر دوی خانمها رو مهمون کنم. پریسا یه لبخند ملیح زد. این لبخندش یعنی آره. با ذوق گفتم: باشه موافقیم خوشحال میشیم. ما چقدر خوشحال میشدیم همه با هم. کیارش برگشت سمتم. یه نگاه به ساعت مچیش کرد و گفت: تا 10 دقیقه دیگه شیفت من تموم میشه. مشکلی نیست که یکم معطل بشید؟؟؟؟ معطل؟؟؟ تو بگو 10 ساعت کیه که از جاش تکون بخوره. لبخند زدم و گفتم نه مشکلی نیست. کیارش گفت: پس می بینمتون. در ضمن شما هم هیچ مشکلی ندارید. یه لبخند زد و برای پریسا سر تکون داد و با یه می بینمتون رفت. انقده خوشحال بودم که لبخند از رو لبم کنار نمی رفت. پریسا اومد جلو گفت: ببند نیشتو. این پسره کی بود که انقده نیشتو شل کردی براش و با چشمهات داشتی می بلعیدیش؟؟؟ دوباره رفتم تو عالم هپروت. من: اول برو به این زن و شوهر بیچاره بگو من خوبم تا برن دنبال کار و زندگیشون تا من برات تعریف کنم. پریسا رفت و منم از جام بلند شدم و رفتم بیرون رو دو تا صندلی نشستیم و من برای پریسا از کیارش گفتم. پریسا سری تکون داد و گفت: پس الان برای همینه که ذوق مرگی؟؟؟ با ذوق خندیدم و گفتم: آره دیگه. بعد این همه سال. اصلا" فکرشم نمی کردم که بشناسم. دیدی بهم گفت خانم تپلی؟؟؟؟ پریسا یکی کوبوند رو پام و گفت: دهنتو جمع کن. خاک بر سرت خجالت نمیکشی برای یه همچین کلمه ای انقده ذوق می کنی؟؟؟ زنا وقتی بهشون میگن تپل خون به پا می کنن بعد تو نیشتو باز می کنی؟؟؟؟ اومدم جوابشو بدم که دیدم کیارش از ته راهرو داره میاد. هیجان زده گفتم: پریسا داره میاد داره میاد. پریسا یه نگاه سریع به پشت سرش و جایی که کیارش بود انداخت و سریع برگشت سمت منو گفت: آنا ببین چی میگم. پسره که اومد بی خودی ذوق نمی کنی نیشتو باز کنی. خودتو کنترل کن. اگه می خوایش برای یه بارم که شده سنگین و خانم وار رفتار کن. یه نگاه به پریسا کردم و با تعجب گفتم: پریسا مامانم دیشب نیومد تو خوابت؟؟؟ خیلی شبیه مامانم حرف می زنی. مگه دست خودمه همین که می بینمش نیشم شل میشه. پریسا یه اخم و چشم غره بهم رفت و آروم کن. خوب نیشتو جمع کن. به خدا ببینم داری گاگول بازی در میاری لهت می کنم.... دیگه نتونست ادامه بده چون کیارش بهمون رسید و با لبخند گفت: خوب خانمها حاضرید؟؟؟ اومدم نیشمو باز کنم که با چشم غره پریسا بی خیال شدم و در حد یه لبخند ملیح رضایت دادم. آروم و متین از جام بلند شدم و گفتم: بله جناب دکتر ما حاضریم. کیارش یه اخمی کرد و گفت: آقای دکتر؟؟؟ فکر می کردم کیارشم. مخصوصا" الان که از بیمارستانم میریم بیرون. نمی خواد پسوند پیشوند بزاری همون کیارش صدام کنی راحت ترم. چون من نمیگم خانم مفخم. این و گفت یه لبخند قشنگ زد. جوابشو با لبخند زدم. آخ جون داره چراغ سبز نشون میده. با سر حرفشو تایید کردمو مثلا" خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین. بیشتر به خاطر چشم و ابرو اومدن پریسا این کارو کردم. هی اشاره می کرد کله اتو بنداز پایین وگرنه من چشمهای کیارشم در میاوردم بس که نگاش می کردم. سه تایی راه افتادیم رفتیم بیرون و کیارش رفت ماشینشو بیاره و تو این فاصله پریسا هی سفارش کرد که من چی کار کنم و چی کار نکنم و اگه نمی دونستم چی کار کنم به اون نگاه کنم و اینا. نصف حرفهاشو نفهمیدم. کیارش جلومون نگه داشت. ماها از پله ها اومدیم پایین که خود کیارش پیاده شد و در جلو رو برای من و در پشت و برای پریسا باز کرد. پریسا با ابرو یه اشاره ای کرد. منم به زور جلوی خنده امو گرفتم. خوب خدایی کی فکرشو می کرد یه روزی کیارش برای من در ماشین باز کنه؟؟؟ سوار ماشین شدیم و کیارش یه آهنگ ملایم گذاشت و حرکت کردیم. تو ی راه بیشتر در مورد کار و زندگیو اینا صحبت کردیم. یه جورایی سه تایی آمار همو در آوردیم. کیارش جراحی داخلی می خوند. یعنی تخصصش این بود و به عنوان پزشک عمومی فعلا" تو این بیمارستان کار می کرد. از مامان اینا پرسید که گفتم رفتن رامسر و پرسید خوب من الان چی کار می کنم و کجا هستم که گفتم پیش خاله اینام و تدریس می کنم جدیدا" هم میرم شرکت ماهان. کیارش: آنا خیلی فعالیا. چه جوری به همه این کارها می رسی؟؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و با لبخند گفتم: خوب یه جوری میرسم دیگه. راستش چون عاشق معماریم زیاد سختی کار و حس نمی کنم . بیشتر برام مثل یه تفریح. کیارش برگشت و با یه لبخند قشنگ بهم نگاه کرد. کیارش: کی انقدر بزرگ شدی آنا؟؟؟؟ با یه لبخند جوابشو دادم اما تو سرم پر علامت سوال بود. همچین میگه کی بزرگ شدی که انگاری از بدو تولد منو می شناخت. سر جمع شاید 5 بارم ما با هم حرف نزده باشیم. یکم داره زیادی خودشو لوس میکنه ها. جلوی یه رستوران نگه داشت و رفتیم تو. پریسا آروم دم گوشم گفت: عالیه همین جور خانمانه رفتار کن. پسره خیلی خوشش اومده. نشستیم پشت یه میز 4 نفره و گارسون اومد و سفارش دادیم. من که عاشق کوبیده بودم. با کیارش از هر دری حرف زدیم. خیلی پسر خوبی بود. پریسا هم ازش خوشش اومده بود. منم که تحت نظارت پریسا کلا" خاموش بودم. تا میومدم ذوق زده بخندم پریسا اون پای بی صاحابشو می کوبوند رو پام که از زور درد کبود می شدم و به جای خنده بیشتر ناله می کردم. خدایی بود که پسره فکر نکرد من مشکل روانی چیزی دارم. شاممون و با شوخی و خنده خوردیم. کیارش یه وقتایی یه چیزایی می پروند که خیلی باحال بود. منم که کلا" مه و ماتش بودم منتظر که دهن باز کنه من نیشم شل شه اما خوب از ترس اینکه بعد شام به خاطر جفتکای زیر میزی پریسا نتونم راه برم سعی می کردم به همون لبخند رضایت بدم. شبم کیارش ماها رو رسوند. اول پریسا رو. موقعی که پریسا پیاده شد من و کیارشم باهاش پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. کیارش اول نشست. تا کیارش نشست تو ماشین پریسا دستمو گرفت و آروم گفت: آنا تا اینجا خوب اومدی پسره کامل جذبت شده. سوتی ندیا. حواستو جمع کن. یه باشه گفتم و خداحافظی کردم و سوار شدم. کیارش: خوب الان برم خونه ماهان اینا؟ با یه لبخند گفتم: اگه زحمتی نیست. کیارشم یه لبخند زد و گفت: زحمت چیه ؟ افتخاری بود از اینکه امشب با شما بود. زیر چشمی نگاش می کردم و تو دلم براش ذوق می کردم. حیف که خیلی شیر برنجه. نمی فهمه من انقده لبخند زدم براش به هر چی گفت خندیدم از هر چی تعریف کرد تایید کردم یعنی چی؟؟؟ خوب جون بکن دیگه. سکوت بینمون بود. دیگه داشتیم می رسیدیم. دیگه ناامید شده بودم. این پسره بوق تر از این حرفهاست. دمق شده بودم تا اینکه کیارش شروع کرد یه حرف زدن. نفسمو حبس کرده بودم ببینم بالاخره اونی که می خوام از دهنش در میاد یا نه؟ کیارش: راستش امشب برام شب خیلی خوبی بود. اینکه تونستم انقدر باهات وقت بگذرونم عالی بود. خیلی دوست دارم که اگه اجازه بدی بیشتر همدیگه رو بشناسیم. از سر آسودگی نفسمو آروم فوت کردم بیرون. خدا نکشتت تو که سکته ام دادی با این پیشنهاد دادنت زودتر می گفتی چی میشد آخه؟؟؟؟ نزدیک خونه پارک کرد و کامل برگشت سمتم و منتظر نگام کرد. یکم نگاش کردمو بعد سرمو انداختم پایین و گفتم: خوشحال میشم بیشتر آشنا شیم. صدای شاد کیارش و شنیدم که گفت: خیلی ممنونم آنا. گوشیشو در آورد و شماره امو پرسید و زد تو موبایلش. یه میس هم انداخت بهم. ازش خداحافظی کردم. بهم دست نداد. شاید شعورش بیشتر از این بود که روز اولی بخواد دست بده. در هر صورت حالا که انقدر خانم شده بودم دوستم نداشتم بهش دست بدم. نمی دونم خانمی چه ربطی به این قضیه داشت. سنگین و متین از ماشین پیاده شدم رفتم جلوی در خونه. کیارش ایستاده بود تا برم تو. براش یه دستی تکون دادم و کلید انداختم رفتم تو. چراغا رو روشن کردم. آروم رفتم سمت پله ها. یه سرک کشیدم دیدم کیارش نیست. رفته بود. یهو با ذوق پریدم بالا و دستهامو گرفت بالا : … yes انقده ذوق زده بودم که بالاخره به عشق چندیدن و چند ساله ام رسیدم که حد نداشت. از ذوقم همه پله ها رو دوییدم تا بالا. دیگه نفس برام نمونده بود. تو خیالاتمم حتی تصور نمی کردم که یه روزی با کیارش دوست بشم یا اینکه بخوایم بیشتر بشناسیم همدیگه رو. نیشم خودکار باز شد. یه نفس عمیق کشیدم و با یه سرفه صدام و صاف کردم و جواب دادم. من: بفرمایید. کیارش: سلامی دوباره آنا خانمی ... آنا خانمی ؟؟؟ چه مثل ماهان میگه آنا خانمی ... خنده ام گرفت. من: سلام ... خوبی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟؟؟ صدای خنده کیارش و شنیدم. کیارش: خوب خوبم. نه چه اتفاقی؟؟؟ شونه ای بالا انداختم. انگار از پشت گوشی می دید. من: نمی دونم آخه همین الان از هم خداحافظی کردیم گفتم حتما" اتفاقی افتاده که زنگ زدی. دوباره خندید و گفت: نه زنگ زدم ببینم رسیدی خونه؟؟؟ من: خوب تو که دیدی. خودت رسوندیم دم در خونه. کیارش با صدای گرم گفت: می دونی با سادگیت می تونی همه رو جذب خودت کنی؟؟؟ بی اختیار لبخند زدم. هر چند نمی فهمیدم الان کیارش از کجا فهمید من ساده ام. کیارش آروم گفت: آنا خانمی بابت امشب ممنون. از اینکه افتخار دادی هم ممنون. دوباره نیش باز من. انقده ذوق می کردم تحویلم می گرفت. من: تو ممنون که امشب وقت گذاشتی. حسابی انداختیمت تو زحمت. کیارش: وظیفه ام بود خانمی. خوب بخوابی. من: تو هم همین طور. دوتایی با هم گفتیم خداحافظ. گوشی و که قطع کردم برای چند دقیقه همین جور بهش خیره شدم. خوشحال لبخند می زدم. اگه بخوایم حساب کنیم من واقعا" تجربه چندانی تو دوستی با یه پسر نداشتم. حامد تنها پسری بود که من از نظر احساسی بهش وابسته شده بودم. و مدتها با هم دوست بودیم. تنها پسری که دیده بودم. تنها کسی که باهاش دوست داشتن و فهمیده بودم. برای همینم شور و هیجانم مثل همون دخترای 18 ساله بود. من برای خیلی چیزها هنوز بی تجربه بودم و برای خیلی چیزای دیگه زیادی با تجربه. با کسی دوست نمی شدم چون حوصله شروع دوباره رو نداشتم. حوصله صحبتهای اولیه. تو از چه رنگی خوشت میاد؟؟؟ تو از چه غذایی خوشت میاد؟؟؟ تو از چه گلی خوشت میاد؟؟؟ این سوالا دیگه برای من اونقدرها معنی نداشت. نه که نداشته باشه اونقدر ها مهم نبود. طرف خوشتیپه. ماشینش با کلاسه. پولداره. نه دیگه به این چیزا نگاه نمی کردم. به سنی رسیده بودم که بیشتر از ظواهر به باطن آدمها توجه می کردم و ترجیح می دادم از لا به لای رفتارها و صحبتهای طرف به علایقش و شخصیتش پی ببرم. امشب فهمیده بودم که کیارش واقعا" پسر خوبیه و من خوشحال از آشنایش. به خودم اومدم دیدم یه ربعه مثل منگلا جلوی در ایستادم و فکر می کنم. کلید انداختم و رفتم تو خونه. خاله اینا معمولا" زود می خوابیدن. با اینکه ساعت 10:30 بود اما خاله اینا 10 می خوابیدن. آروم و بی صدا رفتم تو خونه و از پله ها رفتم بالا. چراغ اتاق ماهان روشن بود. یعنی هنوز بیداره؟؟؟ راهمو ادامه دادم و رفتم دم اتاق ماهان. آروم لای در و باز کردمو سرک کشیدم. ماهان رو تختش نشسته بود و کتاب می خوند. آروم دوتا ضربه به در زدمو گفتم: تق تق اجازه؟؟؟ سرشو بلند کرد و با دیدن من لبخند زد و گفت: بیا تو دختر. تا این وقت شب کجا بودی؟؟؟؟ سر خوش رفتم تو اتاق و گفتم: ددر بودم جات خالی خیلی خوش گذشت. ماهان یه نگاه به من که سرخوش و شنگول نیشم تا بناگوش باز بود کرد و گفت: نه انگاری خیلی خیلی خوش گذشته که این جوری شارژ شدی. با بدجنسی ابرومو چند بار انداختم بالا و گفتم: پس چی ... ماهان چشمهاشو ریز کرد و مشکوک گفت: ببینم با پریسا بودی بیرون دیگه؟؟؟ با کله گفتم آره. ماهان: خودتون دوتا دیگه؟؟؟؟ نیشم باز تر شد و گفتم: حالا حالا... چشمهاشو گرد کرد و گفت: حالا حالا؟؟؟؟ این دیگه چه جور جوابیه؟ زود بگو با کی بودی بیرون. ابرو انداختم بالا و مثل یه دختر بچه شیطون گفتم: نوموخوام.... مگه تو میری بیرون به من میگی با کی رفتی که من بگم؟؟؟ ماهان بهم چشم غره رفت و گفت: میگم بگو با کی بیرون بودی تا این وقت شب؟ براش زبون در آوردم و نچ نچ کردم. یهو ماهان خیز برداشت سمتم و قبل از اینکه بتونم در برم مچ دستمو گرفت و کشیدم سمت خودش. پرت شدم سمتش و صاف رفتم تو حلقش. یعنی صورت به صورت هم بودیم. یه لحظه ترسیدم. قیافه ماهان نمی خورد که به شوخی این سوالو بپرسه. در ضمن فشار دستشم اونقدر زیاد بود که هر گونه احتمال شوخی و منتفی می کرد. با یه اخم به چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: آنا پرسیدم با کی بیرون بودی؟؟؟ اخمش و جذبه و لحنش با اینکه آروم بود اما اونقدر محکم بود که بی اختیار حس کردم باید بگم با کی بودم. آروم دهنم باز شد و گفتم: کیارش .... چشمهاش گرد شد. یکم گیج شد. دستمو ول کرد و یکم خودشو کشید عقب و تکیه داد به تختش. گیج پرسید: کیارش؟؟؟ کیارش خودمون؟؟؟ مچ دستمو گرفتم و یکم ماساژش دادم. تو همون حالت گفتم: آره همون کیارش. ماهان دوباره اخم کرد و گفت: نمی دونستم کیارش و می بینی. من: نه خوب اتفاقی دیدمش. می خواستیم بریم سینما که یه ماشین بهم زد یهو چشمهای ماهان گرد و نگران شد و خودشو کشید جلو. سریع اضافه کردم:چیزیم نشد آروم خورد بهم. یه نفسی از سر آسودگی کشید و دوباره تکیه داد به تخت. من: با اینکه سالم بودم ولی چون گیج شدم بردنم بیمارستان. اونجا کیارش و دیدم. بعدش دعوتمون کرد شام بیرون و ... ماهان یه سری تکون داد و گفت: آهان پس فقط یه شام بود. جرات نداشتم بهش بگم فقطم یه شام نبود. امشب یکم ترسناک شده. بزار وقتی حالش بهتر شد بهش می گم. به زور لبخند زدم و سرمو تکون دادم. ماهان: خوب خوبه. خسته شده بودی به این بیرون رفتن و گردش نیاز داشتی. چشمش اومد رو دستم که هنوز داشتم می مالیدمش. یه اخم کوچیک کرد و ناراحت و آروم گفت: ببخشید. خیلی فشار دادم؟؟؟ نگاش کردم از کارش پشیمون بود. یه لبخند زدم و گفتم: نه چیزی نیست. از جام بلند شدم و گفتم: خوب دیگه من برم بخوابم. رفتم سمت در. ماهان: آنا خانمی خوب بخوابی. برگشتم سمتش. آنا خانمی ... ماهان آنا خانمی کیارش آنا خانمی ... بی اختیار لبخند زدم. من: تو هم خوب بخوابی شب بخیر. چراغو خاموش کنم. ماهان: ممنون میشم. یه سری تکون دادم و قبل بیرون رفتنم لامپ و خاموش کردم. رفتم تو اتاقم. نمی دونستم به خاطر کیارش ذوق کنم یا از کار ماهان تعجب. آخرشم بی خیال ماهان شدم و به کیارش فکر کردم. اماهر وقت به تلفن کیارش و آنا خانمی گفتنش می رسیدم ماهان میومد تو ذهنمو خنده ام می گرفت. وسط این یاد آوریها خوابم برد.
امروز دو تا کلاس بیشتر ندارم. دو تا کلاس تو صبح . کلاس ساعت اولم تموم شده بود و داشتم می رفتم سمت دفتر اساتید. -: مهندش مفخم. برگشتم سمت صدا ماهان بود. ایستادم تا بهم برسه. رسید بهم و یه لبخند گشاد زد و گفت: خوبی؟؟؟؟ من: مرسی تو بهتری؟؟ سر دردی؟ سوزش گلویی؟ احساس سرمایی چیزی نمی کنی؟ ماهان یکم سرشو خم کرد و گفت: آنا خانمی عزیز مثل اینکه سه روز تو خونه تحت الحفظ خوابیده بودما. مامان که نمی زاشت از پله ها بیام پایین، تو هم که نمی زاشتی از تخت بیام بیرون. یه بند خواب بودم. دیگه آنفولانزا خوکیم گرفته بودم خوب شده بودم. خندیدم. من: دیوونه ... ماهانم خندید. ماهان: آنا بعد کلاست یادت نره باید بریم شرکت. من: نه یادم نمیره اما پس ناهار چی؟؟؟ ماهان یه لبخندی زد و دستشو آورد بالا که یه ضربه به بینیم بزنه که خیره به انگشتش تنه ام و یکم بردم عقب و با اخم گفتم: چی کار داری می کنی؟؟؟ مثل اینکه یادت رفته اینجا دانشگاست. خیلی بهتره که مثل یه استاد رفتار کنی دکتر مفتون. ماهان دهنش باز مونده بود از جذبه ای که تو صدام و حرفهام بود. انگشتشم هنوز تو هوا خشک شده بود. دهنش و باز کرد که یه چیزی بگه که تلفنم زنگ زد. گوشیو از تو کیفم در آوردم و با دیدن تماس گیرنده یه لبخند عظیم نشست رو لبهام. گوشیو وصل کردم و با خوشحالی گفتم: سلام چه طوری؟؟؟ کیارش: سلام بر استاد عزیز شما خوب هستید؟؟؟ کلاس که نبودی؟؟؟؟ ماهان مشکوک با چشمهای ریز شده سرشو آورد جلوتر و کجش کرد که گوشش نزدیک تر باشه به گوشی. ماهان: کیه؟؟؟ کیه که این جوری می خندی؟؟؟ یه اخمی کردمو گوشیو دادم اون دستم و گذاشتم دم اون یکی گوشم. آروم به ماهان گفتم: برو بابا فضول. بی توجه به ماهان رفتم اون سمت تر و راحت با کیارش حرف زدم. مدام می خندیدم و نیشمم که باز خدایی بود. تلفن و که قطع کردم با همون لبخند به جامونده از تماس کیارش برگشتم که برم تو دفتر که دیدم ماهان بق کرده داره نگام می کنه. تعجب کردم. یعنی این فضول ایستاده که بهش بگم کی بوده؟؟؟ از همون فاصله گفتم: چیه؟؟؟؟ نکنه می خوای بدونی کی بوده؟؟؟ ماهان یکم نگام کرد و بعد آروم قدم برداشت و رفت سمت دفتر و خیلی خونسرد گفت: نه نیازی نیست. مگه فضولم. این و گفت و رفت تو دفتر و من دهن باز موندم تو جام. یکم که خوب تعجب کردم و شوکم برطرف شد رفتم تو دفتر. **** کلاسم تموم شد و هر چی صبر کردم دیدم از ماهان خبری نیست. زنگ زدم بهش که گفت تو ماشین منتظره. عجیب بود که ماهان نیومده دنبالم. معمولا" شعورش نمی رسید که تو دانشگاه مراعات کنه. رفتم سمت پارکینگ و سوار ماشین شدم. یه سلام کردم که ماهانم کوتاه جوابمو داد و دیگه چیزی نگفت. نه دیگه این پسره یه چیزیش می شد یعنی ماهان و سکوت و سکون محال بود اگه به چشمم نمی دیدم باور نمی کردم. تو کل مسیر هیچ حرفی نزد. بی حرف رسیدیم به شرکت و رفتیم تو پارکینگ و ماهان ماشین و پارک کرد. غصه ام گرفت یعنی پارکینگم به اون 6 طبقه اضافه شد؟؟؟ پیاده شدیم. یه نگاه به ماهان کردم. خیلی خونسرد و بی تفاوت بود. عجیب بود من تا حالا ماهان و این شکلی ندیده بود. همیشه خدا لبخند رو لبهاش و شاد و گرم بود. سرمو انداختم پایین. خوشم نمیومد این ریختی باشه دلم می گرفت. سرمو بلند کردم دیدم جلوی در آسانSوریم. خشک شدم. چشمهام گشاد شد. یه قدم رفتم عقب. ماهان دکمه آسانSور و زد که بیاد پایین. نفسم دوباره مشکل دار شد. یه قدم دیگه رفتم عقب. انگار با عقب رفتن من آسانSور محو میشد، نابود میشد. سرمو چرخوندم تا بتونم راپله رو پیدا کنم. دیدمش دیدمش سمت چپه باید برم اونجا. ماهان: آنا ... با صدای ماهان سریع برگشتم سمتش. در آسانSور باز بود و ماهان بین در ایستاده بود و مستقیم بهم نگاه می کرد. ماهان: آنا بیا سوار شو . نگاهمو از ماهان گرفتم و به پشت سرش به توی آسانSور نگاه کردم. دوباره به ماهان نگاه کردم و سرمو به چپ و راست تکون دادم. ماهان نگاهش مهربون شد. یه لبخند آرامش دهنده زد و گفت: آنا بیا ... من هستم ... دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: بازم بهم اعتماد کن. یه بار دیگه. قول میدم چیزی نشه. یه قدم اومد سمتم. به دستش نگاه کردم. ماهان بود.... ماهان بهم قول داده.... ماهان میگه من هستم ... ماهان سالم بیرونم میاره ... مثل اون دفعه ... بی اختیار دستم جلو رفت. هنوز می ترسیدم. هنوز جرات نزدیک شدن به اون قفسه فلزیو نداشتم. از همون جایی که ایستاده بودم دستمو دراز کردم. ماهان اومد جلو اومد و دستمو تو دستش گرفت. آروم رفت عقب. برنگشت، رو به من عقب عقب رفت. رفت تو آسانSور. مستقیم به من نگاه می کرد منم فقط به چشمهاش نگاه می کردم که دیگه سرد نبود. دوباره گرم بود پر حرارت و مهربون. خیره به چشمهاش رفتم تو آسانSور. رفتم کنارش ایستادم. ماهان رو به من ایستاد. بدون اینکه نگاهش و صورتش و برگردونه دست دیگه اشو دراز کرد و دکمه طبقه 6 رو زد. در آروم بسته شد. از گوشه چشمم می دیدمش اما نگاهمو تکون نمی دادم. آسانSور که تکون خورد صحنه ها تکرار شد. یه جیغی کشیدم و خودم و فرو کردم تو بغل ماهان. ماهانم آروم دستشو گذاشت رو سرم. ماهان: هیشششششششششششش ... چیزی نیست زود تموم میشه. دستم هنوز تو دستش بود. اونقدر دستش و فشار داده بودم که دست خودم بیشتر درد گرفته بود. داشت اشکم در میومد. خیلی می ترسیدم. نمی فهمیدم چرا با وجود همه ترسم بازم سوار شده بودم. اگه ماهان نبود 1000 سالم نمیومدم تو آسانSور حتی نگاهشم نمی کردم. داشتم به خودم فحش می دادم که صدای ماهان و شنیدم. ماهان: آنا عزیزم باید بریم بیرون. ناباور سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. فکر کردم داره شوخی میکنه اما وقتی که سرمو چرخوندمو در باز آسانSورو دیدم ذوق مرگ شدم. با ذوق یه لبخند گشاد زدم. ماهان برگشت سمت در و رفت بیرون و منم دست تو دستش رفتم بیرون. در آسانSور که پشت سرم بسته شد یه نفس راحت کشیدم. به ماهان نگاه کردم. داشت مهربون نگاهم می کرد. آروم گفت: مرسی ... الان نفهمیدم اون چرا گفت مرسی. قاعدتا" من باید تشکر می کردم اما خوب ... تازه دستهای قفل شدمون و دیدم و سریع دستمو کشیدم بیرن. لبخند ماهان بیشتر شد. بی حرف رفت سمت در شرکت و منم دنبالش دوتایی رفتیم تو. منشی که اون بار دیده بودم به احترام ماهان از جاش بلند شد و سلام کرد. ماهانم جوابشو داد. دو تایی رفتیم تو اتاق ماهان. اشاره کرد که بشینم خودش رفت پشت میزش. ماهان: امروز زیاد کار نداری باید به بقیه کارکنا معرفیت کنم. اتاقت هنوز حاضر نشده فعلا" یکی دو روز تو اتاق من بمون تا بعد. سر تکون دادم. هیچ وقت فکر نمی کردم کار کردن تو یه محیط مهندسی با کلی آدم که مدام طرح می زنن و تو مغزشون همه اش تصویر خونه و آجر و سیمانه انقدر هیجان انگیز باشه. همه با هم خوب و صمیمی بودن در عین حال با جدیت کارشون و انجام می دادن. تو کار با کسی شوخی نداشتن. انقدر جالب باشه. محیط دانشگاه یه محیط آموزشی بود اما اینجا کاملا" حرفه ای بودن. خیلی هیجان انگیز بود. الان می فهمیدم چه چیزهایی رو از دست دادم. کل روز تو اتاق ماهان بودم. بعد معارفه اومدم تو اتاق ماهان و هر کی که میومد و حرف می زد منم 4 تا گوش قرض می کردم و گوش می دادم که هیچی از دستم نره. یکی یکی پرونده ها رو می خوندم. حتی پرونده های مربوط به پروژه های قبلی که تموم شده بود. در کل می تونم بگم فوق العاده بود. وقت رفتن بود. بلند شدم . کیفمو برداشتم ماهانم اومد سمتمو از اتاقش رفتیم بیرون. مهربانم اومد و با هم رفتیم بیرون از شرکت و رفتیم سمت آسانSور. با اینکه دوبار سوار آسانSور شده بودم اما مثل سگ ازش می ترسیدم. بدبختی این بود که کیا هم بود و من نمی تونستم کولی بازی در بیارم یا اینکه از پله ها برم. آخرین چیزی که می خواستم این بود که کیا بفهمه من از آسانSور می ترسم. ترس به جونم افتاد. دوباره نفسهام داشت تند میشد که حس کردم دستم گرم شده. سرمو پایین آوردم و به دستم نگاه کردم. سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. نگاهش به رو به رو بود و به روی خودش نمی آورد. ماهان ترسمو می دونست. بدون اینکه چیزی بگه دستمو گرفته بود که بگه هست و چیزی نمیشه. خدایی این دستش خیلی تاثیر داشت. نفسهامو آروم تر کرد و دلمو قرص. آسانSور که رسید مهربان اول رفت و بعد من و ماهان. ماهان وسط ایستاده بود و من سمت چپ ماهان و مهربانم راست. در آسانSور که بسته شد. لبمو گاز گرفتم. خدایا خودت آبرومو جلوی مهربان حفظ کن. آسانSور حرکت کرد. چشمهامو بستم. هر کار کردم آروم نشدم. نیاز به یه حمایت بیشتر داشتم. جوری ایستاده بودم که یه قدم عقب تر از ماهان بودم. یکم خودم و به ماهان نزدیک کردم و پیشونیم و گذاشتم رو بازوش و چشمهام و رو هم فشار دادم. با دست دیگه ام بازوش و محکم گرفته بودم و فشار می دادم. می دونستم که ماهان به خاطر کیا نمی تونه حرکتی بکنه. فقط دستم که تو دستش بود و محکم فشرد و بهم فهموند که حالمو درک میکنه. تو دلم مدام صلوات می فرستادم. دعا می کردم. رسیدیم و در باز شد. خدایا تا کی من باید این جوری بترسم؟؟؟ از آسانSور که بیرون اومدیم ماهان نرم دستمو ول کرد تا مهربان نبینه. جلوی ماشین از کیا خداحافظی کردیم و رفتیم تو ماشین نشستیم. تا ماهان نشست و در و بست برگشت سمت منو با نگرانی گفت: حالت خوبه؟؟؟ خیلی ترسیدی؟؟؟ آخی اون بیشتر از من نگران بود. به لبخندی زدمو گفتم: خوبم نه این دفعه کمتر بود. خوشحال خندید و گفت: هر بار کمتر هم میشه. با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم. من: مگه قراره بازم سوار بشم؟؟؟ یه لبخند گشاد زد و گفت: وقتی تنهایی و نمی دونم ولی وقتی با منی باید با آسانSور طبقه ها رو طی کنی. من جون ندارم از پله ها برم. خنده ام گرفته بود مثل پیرزنای 80 ساله حرف می زد. خندیدم. ماهانم خندید و راه افتاد. **** ماهان راست می گفت. شاید ترسم واقعا" یه تلقین بود. شاید این که حضور ماهان باعث میشه همه خطرات احتمالی منتفی بشه هم یه تلقین بود اما خوب جواب می داد. به قول ماهان فقط وقتی که اون بود سوار آسانSور می شدم. ماهانم هر بار دستمو می گرفت تا بهم قوت قلب بده و مطمئنم کنه که هست و مراقبمه. الان بعد چند وقت دیگه اونقدرها کولی بازی در نمی یارم. ابراز ترسم در حد همون له کردن دست ماهان بین انگشتامه خلاصه میشه. اما یبازم بدون ماهان عمرا" برم سمت آسانSور. شرکتم که کارش خیلی خوبه من خیلی دوست دارم. کیارشم که ماه. خدایی پسر خوبیه. بین کلاسام مدام زنگ میزنه. فکر نمی کردم انقدر بامزه باشه. هر چند به پای ماهان نمی رسه ولی خوب اونم شیرینه برای خودش. یه جورایی برام جالبه دوست شدن با یه نفر. جدید و تازه است و هیجان داره. وقتی زنگ می زنه خود به خود نیشم باز میشه. چند بار تو شرکت زنگ زد که منم تابلو نیشم تا بناگوش باز شد. ماهان همچین بد نگام کرد که از ترس نمی دونستم چه جوری آب دهنمو قورت بدم. مجبور شدم بدون اینکه جواب کیارش و بدم گوشیو بزارم تو جیبم. شاید نگاه خشمگینش برای این بود که تو جلسه و بحث های سه نفره با کیا بودیم. این کیای ذلیل شده هم که تکلیفش با خودش روشن نیست. من نفهمیدم چی هستم آخرش. خانم مهندس؟ مهندس مفخم؟ آنا خانم؟ آنا... چی چیم من؟؟؟؟ این که نمی دونه چی صدام کنه ولی من می دونم. تو دانشگاه آقای دکتر چون کلاس داره تو شرکتم مهندس مهربان. همه مهربان و دوست دارن ولی بد از ماهان حساب می برن. خودم به چشم یه بار دیدم سر یکی از نقشه ها که یه کوچولو ایراد داشت چنان دادی سر مهندس احمدی بدبخت زد که من جای اون سکته کردم. رفته بودم تو دفترش که یه سوالی ازش بکنم. تازه وارد شده بودم که صدای دادش و شنیدم. صاف داشتم می رفتم تو که از همون جا دور زدم و برگشتم. بی خیال بابا بزار یه وقت دیگه همچینم جدی نیست که بخوام دچار خشم اژدها بشم. اصلا" میرم از کیا می پرسم. تو این مدت 2-3 بار با کیارش رفتم بیرون. رفتیم سینما و پارک و رستوران و خیلی بهمون خوش گذشت. هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که تو دوره بچگیمم خیلی عاقل بودم. از همون 13-14 سالگی فهمیده بودم که کیارش چقده ماهه. وای خدا امروز خیلی خسته شدم. از صبح دانشگاه و شرکت و .... سر و کله زدن با بچه ها خیلی اذیت میکنه و انرژی می بره اما خیلی حال میده. هنوزم عاشق تدریسم. با ماهان از شرکت برگشتیم. ماشین و تو پارکینگ پارک کرد و دوتایی رفتیم بالا. داشتیم در مورد یکی از نقشه ها حرف می زدیم. هر چی من به ماهان میگم بابا این نقشه مورد داره شهرداری گیر میده بهمون به گوشش نمیره که نمیره. کفرمو درآورده دارم حسابی حرص می خورم. بدتر از همه چیز اینه که ماهان مثل بچه های تخس فقط ابرو میندازه بالا و میگه نچ خوبه مورد نره... نه میگه دلیلش چیه نه چیز دیگه. این نره گفتنشم رو مخمه می خوام خفه اش کنم. از آسانSور پیاده شدیم و با حرص گفتم: من نمی دونم این مهندسا به چه امیدی به تو میگن آقای رئیس اصلا" اون دانشگاهی که به تو مدرک دکتری دادن و باید درش و گل گرفت. تو چه جور استادی هستی که چیز به این واضحی و نمی بینی؟؟؟ رسیده بودیم جلوی در خونه و من از حرص کبود شده بودم. ماهان با یه لبخند گشاد و یه نگاه که انگار خیلی سرگرم شده بهم نگاه کرد. کلید انداخت تو قفل در قبل از اینکه در و باز کنه چرخید به سمت راست جایی که من ایستاده بودم. درست پهلوش بودم و حرصی به صورت خونسردش نگاه می کردم. با دیدن قیافه ام دوباره یه لبخند گشاد زد و دستشو بالا آورد و بینیمو کشید که بیشتر کفریم کرد. با حرص دستشو پس زدم و با اخم گفتم: نکن ماهان مگه من با تو شوخی دارم اونم الان... دوباره خندید و گفت: ولی من همیشه باهات شوخی دارم چه الان چه بعدا" انقدم حرص نخور باشه تو راست می گی اون نقشه مورد داره خودم به محمدی گفتم درستش کنه. این و گفت و ابروشو انداخت بالا و با یه لبخند عریض در و باز کرد و رفت تو خونه. من از حرفش خشک شده بودم و مبهوت تو جام ایستادم. چی گفت الان؟؟؟ گفت به محمدی گفته درستش کنه؟؟؟ خودش می دونه مشکل داره؟؟؟ پس مرض داشت انقدر من و حرص داد؟؟؟ منفجر شدم با جیغ رفتم تو خونه و با حرص کفشامو درآوردم و داد زدم. من: ماهان بی شعور صبر کن ببینم می کشمت منو سر کار می زاری؟ مردم آزار الا...... با حرص و اخم دستهامم تو هوا تکون می دادم و برای ماهان نقشه می کشیدم میرفتم جلو که وسط حرفهام چیزی دیدم که حرف و عصبانیت و ماهان و آنا یادم رفت. یا بهتر بگم کس یا کسائیو دیدم. ماهان ایستاده بود و داشت با چند نفر سلام و علیک می کرد. حالا این چند نفر غیر خاله و عمو شامل بودن از کیارش به همراه مادر و پدرش. منو می بینی همچین کش آوردم که نگو. ماهان خبیث بهم نگاه می کرد و لبخند می زد. دوست داشتم اون چشماش و با ناخنام در بیارم تا این جوری نگام نکنه. چشمم خورد به کیارش که مهربون داشت نگام می کرد و لبخند میزد. دوباره چشمم چرخید و خورد به خاله و عمو که عادت داشتن به رفتارای من و ماهان و داشتن می خندیدن و مامان بابای کیارش که اونا هم لبخند به لب ایستاده بودن. یعنی دوست داشتم زمین دهن باز کنه و من و بخوره. دستهامو آروم آوردم پایین و گرفتم جلوم و تو هم قفل کردم و سرمو انداختم پایین و خجالت زده و سرخ شده سلام کردم. صدای خنده هاشون و میشنیدم. مامان کیارش با خنده رو کرد به خاله و گفت: وای سیمین جون این دختر خانم دختر آسا جان نیستن؟؟؟ خاله: چرا مهوش جون خودشه. آنای عزیزِ من. مهوش: وای خدا چقدر بزرگ و خانم شده. تو مهمونی هم بود مگه نه؟؟؟ نشد که اون موقع باهاش آشنا بشم. خوبی عزیزم؟ خجالت زده سرمو بلند کردم و یه لبخند خجول زدم و رفتم جلو و باهاش دست دادم و روبوسی کردم و گفتم: ممنون شما خوبید؟؟؟ خیلی خوش اومدین. ببخشید بابت ... چند ضربه به شونه ام زد و گفت: نه دخترم چیو ببخشم اتفاقا" خیلی جالب بود. یه ابروم رفت بالا. الان چی جالب بود؟؟؟ حرص خوردن من یا بیشعور و الاغ بودن ماهان به روایت من؟؟؟ با کیارش و باباشم سلام کردم و خاله رو بوسیدم و به عمو هم سلام کردم. بعد یکم تعارف اجازه گرفتم برم لباسامو عوض کنم. تندی دوییدم سمت پله ها منتها قبلش دو تا چشم غره توپ به ماهان و کیارش رفتم. به ماهان چون بی تربیت بود و هنوز داشت با چشمهای شیطون بهم لبخندای خبیث می زد و به کیارش چون با وجود اینکه یک ساعت قبل با هم حرف زدیم اما بهم نگفت که دارن میان خونه خاله اینا. تندی رفتم تو اتاقم و لباسهامو در آوردم. وسواس گرفته بودم. نمی دونستم چی بپوشم. نمی دونم چرا انقدر دوست داشتم عالی به نظر بیام. خلاصه بعد کلی وسواس یه بلوز مشکی یقه شول و یه شلوار جین تیره پوشیدم و اومدم پایین. موهامو با یه گیره جمع کرده بودم بالا. یه رژ هم زده بودم که زیاد خسته به نظر نیام. هر چند الان بیشتر هیجان زده بودم تا خسته. از پله ها اومدم پایین و رفتم نشستم پیش مهمونا. رو یه صندلی نشستم که بین ماهان و کیارش بود. چون هم نزدیک بود و اولین صندلی به من هم اینکه تو اون شرایط فقط چشمم به اون افتاد ومی خواستم زودی یه جا بشینم. اول برگشتم سمت ماهان و چشمهامو ریز کردم و براش آتیش باریدم که باعث شد خبیث بخنده و ابروهاشو بده بالا. بعد صاف نشستم و پامو انداختم رو پام. مهوش خانم داشت با خاله حرف می زد. حرفش که تموم شد برگشت سمت منو گفت: خوب آنا خانم چی کارا می کنید؟؟؟ خنده ام گرفته بود باید می گفتم الان خیلی کارها اما اگه چند ماه پیش بود هیچ کار. یه لبخند زدم و گفتم: راستش تو دانشگاه تدریس می کنم و ساعات بی کاریمم میرم شرکت ماهان. مهوش خانم با تحسین سری تکون داد و گفت: آفرین. عزیزم شما رشته اتون چیه؟؟؟ بعد چه مدرکی دارین که دانشگاه درس می دین؟؟؟ من: فوق لیسانس معماری خوندم. مهوش: آفرین پس خیلی پر کاری. موفق باشی. مادرت باید بهت افتخار کنه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای آروم ماهان و شنیدم که میگفت: انگار اومده خواستگاری آمار می گیره. برگشتم با تعجب نگاش کردم. صورتش جدی بود و یه اخم کوچیکیم داشت. یه لحظه از فکر خواستگاری هم ذوق کردم هم خجالت کشیدم. خوب چی کار کنم از بچگی اسم خواستگار و عروسی که می اومد من ذوق می کردم. حالا هیچ ربطی هم به شخص من نداشتا. برا همه ذوق می کردم. برای همین کلمه و اسمش. بی اختیار برگشتم و به کیارش نگاه کردم. داشت نگاهم می کرد و لبخند می زد. یکم خودشو خم کرد سمتم و گفت: خوبی خانمی؟؟؟؟ یه دونه از اون نگاه آتیشیایی که برای ماهان می فرستادم و براش فرستادم که چشمهاش گرد شد و یکم نگام کرد و بعد خنده اش عریض شد. تازه فهمیدم که بابا آنا این کیارشه نه ماهان جلوی کیارش باید خانم باشی و سنگین. چقدر این پریسا بهم سفارش کرد که جلوی کیارش حداقل خودمو حفظ کنم و سوتی ندم اما یه خط در میون یادم می رفت. آخه چه جوری می تونستم کل روز با ماهان باشم که جلوش خدای سوتی بودم و بعد بیام برای کیارش ادای خانمها رو در بیارم؟ سریع نگاهمو درست کردم و بهش چشم غره رفتم. صدامو آروم کردم و گفتم: تو چرا به من نگفتی که دارین میاین اینجا؟؟؟ یه لبخند زد و اومد یه چی بگه که سریع گفتم: فقط نگو که خبر نداشتیم که می دونم دروغ میگی . هر کی ندونه من این لبخند ها و این نگاه ها رو می شناسم. تو دلم گفتم انقده که ماهان از این کارها کرده و این لبخندها رو زده که همه رو حفظم. کیارش: آنا خیلی تیزی جلوی تو نمیشه آدم یه کاری و یواشکی انجام بده زود مچ آدمو می گیری. بازم تو دلم گفتم. تو هم با ماهان زندگی کنی بخوای نخوای تیز میشی. پیش اون تیز نباشی کلات پس معرکه است. صدای کیارش دوباره حواسمو جمع کرد: راستش می خواستم غافلگیرت کنم. می خواستم سورپرایز شه برات. با حرص گفتم: خیلی هم شد. دیدی که همون اول کاری آبروی خودم و بردم. کیارش لبخندش عمیق تر شد و گفت: خیلی باحال بود. حالا چرا اونقدر حرص می خوردی؟؟؟ این ماهان چی کار کرد که بهش می گفتی بی شعور الاغ. یه لبخند زدم و چشمهامو ریز کردم و گفتم: فهمیدی کلمه آخر الاغ بود؟؟ من که غ رو نگفته بودم. کیارش ریز خندید. یکم با کیارش حرف زدیم و خندیدیم. ماهان: آنا جان لطف می کنی بری شربت بیاری؟؟؟ برگشتم سمت ماهان و گفتم: چی؟؟؟ آنا جانت تو حلقم پسر. ماهان یه اخم غلیظ رو صورتش بود. یه اشاره به مهمونا کرد و گفت: میگم میری چایی شربتی چیزی بیاری؟؟؟ کمک می خوای منم بیام. یه نگاه به میز کردم. میوه بود اما چایی ها تموم شده بود. سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم. رفتم تو آشپزخونه و به تعداد چایی ریختم و برگشتم. یکی یکی چایی ها رو تعارف کردم و رسیدم به کیارش. یه لبخند قشنگ زد و یه نگاهیم کرد که یکم خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین و جواب لبخندش و دادم. برگشتم برم به ماهان چایی بدم که دیدم نیست. چشم چرخوندم دیدم نشسته رو صندلی من کنار کیارش. همچین اخم کرده بود که ازش ترسیدم. حتی نتونستم بگم چرا جای من نشستی. آروم رفتم جلوش و چایی و تعارفش کردم. با همون اخم خشک گفت: نمی خورم. به زور آب دهنمو قورت دادم. آخرین دفعه ای که این ریختی اژدها بود یکی از مهندسا یکی از نقشه ها رو خراب کرده بود. خدایی خیلی ترسناک بود. مثل بچه آدم سینی چایی و گذاشتم رو میز وسط و رفتم نشستم جای قبلی ماهان. اومدم به کیارش نگاه کنم که با چشم غره غلیظ ماهان خیرشو خوردم و سرم و انداختم پایین. هر چی خاله اصرار کرد که برای شام بمونن مهوش خانم گفت نه. قبول نکرد. کیارش و باباشم که بوق. رئیس مهوش خانم بود اما زن خوبی و مهربونی بود. با اینکه دلم می خواست کیارش شام بمونه اما ترجیح می دادم با وجود این اخم و تخم و چشم غره ماهان زودتر بره. نمی دونم چرا ماهان همچین می کرد. شاید چون من باهاشون زندگی می کردم یه جورایی به خاطر حس مسئولیتی که نسبت بهم داشت انقده حساس شده بود روم. انقده دوست داشتم برم بهش بگم ماهان الاغ چته تو؟ تو که از خدات بود من یه دوست پسر داشته باشم. دلم می خواست برم بهش بگم که با کیارش دوستم اما ... می ترسیدم ازش. موقع خداحافظی رفتم مامان کیارش و بوسیدم و گرم خداحافظی کردم از باباشم خداحافظی کردم به خود کیارش که رسید یه لبخند زدم و گفتم: خیلی خوشحال شدیم که اومدین. کیارش یکم صداش و آروم کرد و گفت: ما بیشتر خوشحال شدیم که دیدیمتون خانم. یه نگاه سریع به دور و بر کرد و دید کسی حواسش نیست سریع گفت: فردا شب شام بیرون؟؟ اومدم با خوشحالی قبول کنم که دیدم ماهان زوم کرده تو دهن من. به زور یه لبخند زدم و گفتم: بعدا"... هنوز خیره به ماهان بودم. کیارش رد نگاهمو گرفت و گفت: ماهان چقدر غیرتیه؟ فکر نمی کردم این جوری باشه. فکری گفتم: منم ... خداحافظی کردن و رفتن. یه نفس راحت کشیدم. حداقلش این بود که دیگه نگاه میرغضبی ماهان و نمی دیدم. اومدم برم بالا که رو پله ها ماهان صدام کرد. ایستادم. یا ائمه و اطهار خودتون هوامو داشته باشید. ماهان با اخم غلیظش خودشو بهم رسوند و جلوم ایستاد و گفت: کیارش چی می گفت بهت ؟ نمی دونم چرا جرات نداشتم راستشو بگم. خیلی ترسناک بود. یعنی همه اخلاقای ماهان یه طرف این اخم کردنش یه طرف. خودمو چسبوندم به نرده ها و به زور گفتم: هیچی ... اخمش بیشتر شد. ماهان: پس یک ساعت هر و کره راه انداخته بودین برای چی بود؟؟؟ به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم: داشتم در مورد خنگ بازی بچه های دانشگاه براش می گفتم خنده اش گرفت خندید. یکم نگاهم کرد. یه نگاه که داد می زد خر خودتی. اما نمی دونم چرا چیزی نگفت بهم. فقط سرشو تکون داد و رفت بالا. وقتی رفت چشمهامو بستمو یه نفس راحت کشیدم. خدایا شکرت. از ترس بی حال شده بودم. به زور از پله ها بالا رفتم و خودمو رسوندم به اتاقم. نمی دونم اگه بابا هم می فهمید با کیارش دوستم انقدر می ترسیدم که الان از ماهان می ترسم یا نه؟ سریع لباسمو عوض کردمو خودمو پرت کردم رو تخت و اونقدر خسته بودم که خوابم برد. چند روزه ماهان خیلی تو لکه. تو شرکت مدام اخم کرده و عصبانیه. یه جورایی ترسناک شده. من که همه سعیمو می کنم که جلوی چشمش نباشم. اما کماکان موقع سوار شدن آسانSور کنارمه و دستمو می گیره. دوست ندارم ماهان این جوری باشه. دلم برای صورت شاد و خندونش تنگ شده. هر چند میاد خونه میگه و می خنده اما می بینم که کلافه است. امروز صبح شرکت بودم و الان از دانشگاه بر می گردم. خسته و کوفته ام انقده دلم خواب می خواد. از اونجایی هم که تنهام از پله ها رفتم بالا. جلوی در خونه کلید و از تو کیفم در آوردم و در و باز کردم برگشتم در و بستم و همون جوری داد کشیدم. -: من اومدم؟؟؟ سلام ... عادتمه چه خونه خودمون چه خونه خاله اینا در بدو ورود حضورمو اعلام می کنم که یه وقت کسی لخت نباشه من بد موقع بیام تو خونه و شرف اون طرف بره و من خجالت بکشم. هر چند در مواقع خاص هم مثل مورچه وارد خونه می شم تا کسی نفهمه. لبخند به لب برگشتم و یه راست رفتم سمت آشپزخونه. سرم پایین بود و داشتم کلید و می زاشتم تو کیفم. رسیدم جلوی در آشپزخونه. صدای سلام خاله رو شنیدم. اومدم خندون حال و احوال کنم و خبرای روز و بدم بهش. تا سرمو بلند کردم. مامان و دیدم که خندون کنار خاله ایستاده. چشمهام گرد شد. یهو احساس کردم الان عروسیمه. یه جیغ مهیب کشیدم و کیفمو پرت کردم یه ور و دوییدم سمت مامان. مامان همون جور که می خندید دستشو باز کرد که بغلم کنه. خاله هم با لبخند نگام می کرد. تا حالا نفهمیده بودم که چقدر دلم برای مامانم تنگ شده بود. همچین سفت بغلش کردم و ماچ ماچ که مامان ریسه رفته بود. من: وای مامانی جونم دلم براتون یه ذره شده بود کی اومدین؟؟ خودمو از مامان جدا کردم و منتظر نگاش کردم. مامان یه لبخندی زد و گفت: دو ساعتی میشه. چشمهامو گرد کردم و دلخور پرسیدم: پس چرا به من نگفتین؟؟؟ خاله: من نزاشتم. هم کلاس داشتی هم اگه می گفتن دیگه نمی تونستیم این قیافه متعجب و قیافه بامزی غافلگیرتو ببینیم. نیشمو باز کردم و خندیدم. سه تایی رفتیم تو حال نشستیم و به مامان گفتم: پس بابا؟؟؟ مامان: با حمید رفتن بیرون. من: آهان. خاله ماهان نیومده هنوز؟؟؟ خاله: نه نیومده. یه آهانی گفتم و برگشتم سمت مامان و گفتم: مامان تا کی می مونید؟؟؟ مامان: یه هفته ای هستیم بعد بر می گردیم. شما هم برای عید میاید پیش ما. با ذوق گفتم: ایولللللللللللللللللللللل ... سریع دهنمو جمع کردم و به مامان نگاه کردم. گفتم الانه که با چشم غره ای چیزی بگه دختر درست صحبت کن اما در کمال تعجب فقط لبخند به لب نگام می کرد. پیدا بود که دلش خیلی تنگ شده چون مدام موهامو ناز می کرد و بغلم می کرد. انقده خوب بود انقده حال داد. کلی با مامان و خاله گفتیم و خندیدیم. این دوری از شدت حساسیت مامان کم کرده بود. شایدم چون دلش برام تنگ شده بود بی خیال خانم کردن من شده بود. شب که بابا اومد انقده ذوق کردم که پریدم بغلش و ماچش کردم. کاری که هیچ وقت نمی کردم. معمولا" من هیچ وقت این جوری از گردن بابا آویزون نمی شدم. در همون حد روبوسی و یه بغل کوچیک و دست بوده. اما الان دیگه خیلی دلتنگش بودم. دختر لوسی نبودم اما دلتنگ بودم. چون ماهان مجبور بود برای یه سری از کارها بیشتر بمونه شرکت ماها بدون حضور اون شاممون و خوردیم. خاله به ماهان نگفته بود که مامان اینا اومدن. اونم نمی دونست. بابا گفت نگیم که به خاطر رودربایسی از کارش نزنه بیاد خونه. شب که شد مامان بهم گفت: خوب آنا برو وسایلتو بردار این یه هفته بریم خونه. با ذوق از جام پریدم. آخ جون اتاقم ، تختم دلم براشون یه ذره شده بود. خاله یه اخم کوچیک کرد و گفت: آسا نیومده دخترمو کجا داری می بری؟؟؟ مامان خندید و گفت: نترس یه هفته دیگه پسش میارم. خاله خندید و من با ذوق رفتم یه سری وسایل برداشتم که برای یه هفته ام کافی بود. از خاله و عمو خداحافظی کردیم و اومدیم بریم که یهو یاد آسانSور افتادم. وای من به کل یادم رفته بود. حالا چی کار کنم؟؟؟ ماهانم که نیست من خودمو آویزونش کنم. سریع وسایلمو دادم دست بابا و گفتم: بابا شما اینا رو ببرین منم الان میام. بابا: کجا می بری؟؟؟ من: یه چیزی و جا گذاشتم بر دارم میام. شما برید. بابا اینا که سوار شدن منم دوییدم سمت پله ها و رفتم پایین. تو ماشین دلم یه جوری شد. دوست نداشتم بی خداحافظی از ماهان برم. با اینکه یه هفته بیشتر نبود اما بازم دلم می خواست حداقل یه خداحافظ بکنم باهاش. گوشیمو برداشتم و براش اس ام اس دادم. -: سلام ماهان خوبی؟؟؟ سعی کن زودتر بری خونه . زیاد خودتو خسته نکن. بزار فردا با هم انجامش می دیم. مواظب خودت باش. خداحافظ. نمی دونم چرا این اس ام اس و براش فرستادم. نگفتم بیا خونه گفتم برو خونه. انگار یه جورایی می خواستم بهش بفهمونم که من نیستم. چیز خاصی هم تو اس ام اسم نگفتم خیلی هم مسخره بود اما شاید همه رو نوشتم تا به اون خداحافظ برسم. یکم بعد اس ماهان اومد: سلام مرسی آنا تو خوبی؟ سعی میکنم زود بیام. چشم مواظبم هستم. یه شکلک نیشم برام فرستاده بود. خنده ام گرفت اما دیگه جوابش و ندادم. گفت میام خونه نفهمید نیستم. رسیدیم خونه و من با ذوق پیاده شدم و زودتر از بقیه دوییدم تو خونه. آخ که چقدر دلم برای خونه تنگ شده بود. برای اتاقم. برای شب تا صبح بیدار بودن و فیلم دیدن و صبح تا لنگ ظهر خوابیدن. بیدار شدن سر ظهر با موهای پریشون و غافلگیر کردن مامان و بابا تو آشپزخونه. آخ که دلم برای حمامهای 2 ساعته ام و آب بازیهام تنگ شده بود. برای همه چیز. برای حیاطمون باغچه امون برای جیغ و داد کردن مامان و ریزه ریزه حرف زدنای بابا. برای پاتوقمون آشپزخونه برای دست پخت مامان. وای که چقدر خونه خوب بود. چه آرامشی داشت. رفتم با عشق تو اتاقمو به همه جا نگاه کردم. غبار رو همه چیز نشسته بود. فقط روتختیمو تکون دادم که گرد و خاکش رفت هوا و به سرفه افتادم. انقده دلم برا خونه تنگ شده بود که من تنبل 2 ساعت نشستم کل اتاقمو تمیز کردم و گرد گیری کردم اونم با چه عشقی. بعد همچین با ذوق و خسته رو تخت دراز کشیدم و سرمو پایین نزاشته خوابم برد. نفهمیدم کی صبح شد. امروز دانشگاه نداشتم. از صبح شرکت بودم. بلند شدم و خواب آلود رفتم بیرون. تازه یادم افتاد خونه خودمونیم. انگار نیرو گرفتم. تند رفتم صورتم و شستم و برگشتم رفتم تو آشپز خونه. مامان تو آشپزخونه داشت صبحونه حاضر می کرد. رفتم از پشت بغلش کردم و بوسیدمش. مامان از ترس یه هیی کرد و سرشو چرخوند سمتم. من و که دید یه اخم کوچیک همراه لبخند زد و گفت: دختر این چه کاریه نزدیک بود سکته کنم. یه ضربه آرومم به دستم زد. اما از اخم غلیط و تشر و اینا خبری نبود. نمی دونم ماها عوض شده بودیم یا اینکه این دوری باعث شده بود که من رفتارهامونو با دقت بیشتری نگاه کنم. شاید مامان همیشه همین جوری بوده و من از رو حرص و غرض اون جور که خودم دوست داشتم می دیدمش و تعبیرش می کردم. رفتم خوشحال نشستم پشت میز مامان برام چایی ریخت و گذاشت جلوم. برای بابا هم چایی ریخت و نشست پشت میز. یه اشاره به میز بابا کردم و گفتم: پس بابا کجاست؟ مامان: رفت نون بگیره. بابا: من برگشتم. برگشتم دیدم بابا با 4 تا نون بربری وارد آشپزخونه شده. از ذوقم یه لبخند گنده زدم که همه دندونام پیدا شد. دلم برای نون بربری های داغ محله امون هم تنگ شده بود. با اشتها صبحونه امو خوردم و سریع رفتم حاضر شدم. تندی گوشیمو از رو میز برداشتم و دکمه اشو زدم که به ساعتش نگاه کنم. دیدم دو سه تا اس اومده و چند تا میس کال افتاده برام. با تعجب بازشون کردم. همه اشون از ماهان بود. هم اس ها هم زنگ ها. مال دیشب بود ساعت 2 شب. -: آنا .. آنا کجایی ؟؟؟ ماهان: آنا بیداری؟؟ اگه بیداری جواب بده ... -: آنا جدی خوابی؟؟ کارت دارم ... -: مامانت اینا اومدن باید بزاری بری؟؟؟ آنا ... ماهان: آنا جواب بده؟؟؟ مات به اس ام اس ها نگاه کردم. وا این ماهان ساعت 2 برگشته بود خونه؟؟؟ خوب 2 که اومد از کجا فهمیده که من نیستم؟؟؟ از کجا فهمید مامانم اینا برگشتن؟؟؟ صدای بابا از فکر کردن بیشتر منعم کرد. موبایلمو انداختم تو کیفمو دوییدم سمت بیرون. بابا رسوندم شرکت. دوباره از پله ها رفتم بالا و رفتم تو شرکت. به منشی سلام کردم و اومدم برم تو اتاق خودم که منشی ماهان خانم عبادی گفت: ببخشید خانم مهندس مهندس مفتون کارتون دارن گفتن به محض اینکه اومیدن برید پیششون. یه باشه ای گفتم و راهمو کج کردم سمت دفتر ماهان. یه ضربه به در زدم و با شنیدن صدای ماهان وارد شدم. ماهان سرش پایین بود. رفتم تو سلام کردم. ماهان با شنیدن صدام سر بلند کرد و با تعجب نگام کرد تا دید منم یهو یه اخم غلیظی کرد و از جاش بلند شد و سریع اومد سمتم. یه آن ازش ترسیدم. یه قدم رفتم عقب. ماهان رسید نزدیکم. قرمز شده بود، اخمشم خیلی زیاد بود. نگرانش شدم. دهنش و باز کرد و عصبی گفت: تو دیشب کجا رفتی؟؟؟ چشمهام گرد شد. یعنی نمی دونست؟؟ این چه سوالیه آخه؟ از این سوال مسخره که جوابش کاملا" واضح بود گیج شدم. گفتم: خوب .... رفته بودم خونه امون. ماهان دست به سینه شد و سرتا پامو یه نگاه کرد که همه تنم لرزید. ماهان: با اجازه کی رفته بودی؟؟ یه لحظه هنگ کردم. با بهت گفتم: هان ؟؟؟؟!!!! انگار تازه فهمید چه سوالی کرده به خودش اومد و دستهاشو انداخت پایین و صاف ایستاد و کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: دختر تو نمی گی یه خبری به من بدی؟؟؟ تو نباید به من می گفتی رفتی خونه اتون؟ نباید می گفتی که مامانت اینا برگشتن؟؟؟ متعجب گفتم: خوب بابا گفت نگم. خاله به منم نگفت می خواست سورپرایز بشی. ماهان با حرص دندوناش و رو هم فشار داد و عصبی گفت: آره سورپرایزم شدم اونم چه سورپرایزی. نگفتی بیام خونه ببینم در اتاقت بازه و تو هم تو اتاق نیستی نه تنها اتاق بلکه خونه نیستی اونم ساعت 2 نصفه شب چه حالی میشم؟؟؟ چه فکرایی می کنم؟؟؟ نگفتی؟؟؟ صداش با هر کلمه اوج می گرفت. نگفتی آخر و رسما" هوار کشید. از ترس چند قدم رفتم عقب. به زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم: من ... من پیام دادم بهت. ماهان با حرص گفت: پیام دادی؟؟ پیام دادی؟؟ عصبی دستش و برد تو جیبش و گوشیش و در آورد و گرفت سمتم و با داد گفت: کدوم پیام؟؟؟ توش چیزی از رفتن گفتی؟؟؟ حرفی از مامانت اینا زدی؟؟؟ عصبی گوشیش و پرت کرد رو مبل تو دفترش. گوشی محکم خورد به پشتی مبل و درش باز شد و باطریش پرید بیرون. یه متر پریدم هوا. رسما" سکته کردم. به زور آب دهنمو قورت دادم و آروم با ترس گفتم: گفتم ... گفتم خداحافظ ... صداش پایین بود اما عصبانی، دو قدم اومد سمتم و گفت: خداحافظ؟؟؟ خداحافظ؟؟؟ این یعنی خبر دادن؟؟؟ این یعنی حرف؟؟؟ اومدم خونه دیدم نیستی. کل خونه رو گشتم نبودی. اونقدر نگران بودم که نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. انقدی که مامان اینا بیدار شدن و تازه اون موقع فهمیدم بابا و مامانت اومدن و رفتی خونه. هم ترسیده بودم هم با دیدن حال و روز ماهان عذاب وجدان گرفته بودم و ناراحت بودم. خدایی اگه من جای ماهان بودم و نصفه شبی میومدم می دیدم ماهان نیست و نابود شده و اونقدر تو استرس می موندم بدتر از این می کردم. پشیمون بودم. بغض کرده بودم. داشتم از عذاب وجدان می مردم. جدای از اونا تحمل دادای ماهان و نداشتم. نمی تونستم ببینم ماهان این جوری سرم داد بکشه. آروم با بغض گفتم: ببخشید ... نمی .. نمی خواستم نگرانت کنم ... دیگه نتونستم چیزی بگم چشمهام پر اشک شد و یه قطره اشک ریخت بیرون. چشمم که به ماهان افتاد و دیدم عصبی داره نفس نفس می زنه و سینه اش تند تند و عصبی بالا و پایین میره و هنوز اون اخم غلیظش رو صورتشه. با اون دستهایی که به کمرش زده بود دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. شاید مامان و بابا زیاد دعوام کرده باشن. یا توبیخم کرده باشن. اما تحمل سرزنش شدن از جانب ماهان و نداشتم. گوله گوله اشکام از چشمشم اومد پایین و من سعی می کردم بی صدا گریه کنم تا ماهان نفهمه و بیشتر دعوام نکنه. هر قطره اشک که می اومد پایین تند تند با پشت دست پاکش می کردم. سرمو انداخته بودم پایین و اشک می ریختم و پاک می کردم. ماهان: آنا ... آنا به من نگاه کن ببینم .... صداش دیگه عصبانی و توبیخ کننده نبود. بیشتر متعجب بود. سرمو بلند نکردم. صدای پاشو شنیدم اومد نزدیکم. از ترس رفتم عقب. حرکت من و که دید ایستاد. با یه صدای ناراحت و غمگین گفت: آنا ... ازم می ترسی؟؟؟؟ تا حالا از بابامم این جوری نترسیده بودم اما ماهان .... نه که هیچ وقت عصبانی نمیشد به خاطر همین از اخم و عصبانیتش خیلی می ترسیدم و حساب می بردم. آروم سرمو تکون دادم که یعنی آره. یه آهی کشید و آروم اومد سمتم. صداش نرم و آروم شد: آنا ... آنا خانمی ... نمی خوام ازم بترسی ... نمی خواستم ناراحتت کنم ... آنا خانمی ... بی اختیار چشمهام بسته شد. بغضم بیشتر شد در عین حال یه آرامش و حس خوبی هم تو دلم پیچید. دیوونه شده بودم نمی دونستم می ترسم یا خوشنودم. ماهان دو قدم دیگه اومد سمتم و نزدیکم ایستاد. سرش و کج کرد و خم شد سمتم تا صورتمو ببینه. دستش و آورد زیر چونه امو سرمو بلند کرد. سرمو بلند کردم اما بهش نگاه نکردم. نگاهمو انداختم پایین. صدای نرم ماهان و شنیدم که مثل مخمل رو صورتم کشیده شد. ماهان: آنا ... آنا جان ... بهم نگاه کن ... نمی تونستم بهش نگاه کنم. با یه صدای خیلی ناراحت گفت: آنا خانمی نگاهتو ازم نگیر ... ببخشید ... ببخشید که سرت داد کشیدم. عصبانی بودم .. نگران بودم ... بدتر با حرفهاش بغضم بیشتر شد و اشکم دوباره گوله گوله اومد پایین. تو صداش کلافگی موج می زد. بی طاقت گفت: آنا جون ماهان سرتو بلند کن ترو خدا گریه نکن داری من و می کشی. لعنت به من که اشکتو درآوردم. اه ... ماهان کلافه و عصبی بود. از صداش پیدا بود. نگاهمو بالا آوردم و به چشمهاش خیره شدم. با اینکه می ترسیدم، با اینکه هنوز بغض داشتم، با اینکه هنوز نمی خواستم بهش نگاه کنم اما نمی شد ... ماهان ... قسمم داد ... جون خودش .. برا م عزیز بود نمی تونستم قسم جونش و بشنوم و بی تفاوت باشم. اخم کرده بودم. چرا خودش و لعنت می کنه. من کارم اشتباه بود باید بهش می گفتم. نمی دونم من خر چی فکر کردم با اون پیامک مسخره ای که براش فرستادم. تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم: ببخشید. نگاهمو که دید یه نفس عمیق کشید و یه لبخند مهربونی زد و گفت: نبینم دیگه گریه کنیا؟؟؟ آنا ... ببخشید. یه لبخند نشست رو لبم. ماهانم لبخندش بیشتر شد. آروم شده بود. دوباره شده بود همون ماهانی که می شناختم. ماهان: فقط جون هر کی دوست داری دیگه بی خبر جایی نرو داشتم می مردم از نگرانی. شرمنده نگاش کردم و گفتم: فکر نمی کردم انقدر دیر بری خونه. فکر می کردم وقتی بری خاله اینا بهت میگن. یه اخم ریز کرد و گفت: اینکه تو داری میری یا چیزی که به تو مربوطه رو من باید از مامانم بشنوم؟؟؟ فکر نمی کنی بهتره که خودت بهم بگی. یکم نگاش کردم و گفتم: باشه دفعه دیگه خودم میگم. دوباره لبخند زد و گفت: این بهتره دوست دارم همه چیز و خودت بهم بگی. خوشم نمیاد از زبون کس دیگه ای بشنوم. این و گفت و یه قدم رفت عقب و سریع با یه صدای شادی گفت: خوب دیگه کلی از ساعت کاریمون گذشت و هنوز هیچ کاری نکردیم. مهندس مفخم جان زودی برو سر کارت که تا حالا خیلی عقب موندی از کارت. خدا رو شکر دوباره شد همون ماهان شاد خودم. چیششششش چه صاحبم شده بودم. اما واقعا" من این ماهان و دیده بودم و شناخته بودم اخم و عصبانیتش برام تازگی داشت. یه چشمی گفتم و از اتاقش رفتم بیرون. ندی از شرکت زدم بیرون به خاطر پایین اومدن از پله ها نفسم گرفت. به این ور اون ور خیابون نگاه کردم. کیارش و رو به روی مجتمع دیدم. براش دست تکون دادم و رفتم اون سمت خیابون و سوار ماشین شدم. با هیجان و نفس نفس زنون سلام کردم. کیارش بر گشت سمتم و با لبخند و با محبت نگام کرد و گفت: سلام خانمی خوبی؟؟؟ چرا نفس نفس می زنی؟؟؟ نیشمو باز کردم. من: دوییدم. بریم دیگه. کیارش ماشین و روشن کرد و همون جور که ماشین و از پارک در می آورد گفت: خوب چرا دوییدی که این جوری نفست بند بیاد من صبر می کردم دیگه. خوب کجا بریم؟؟؟ یکم فکر کردم و با هیجان گفتم: بریم مرکز خرید؟؟؟ با تعجب بر گشت نگام کرد و گفت: چیزی می خوای بخری؟؟؟ شونه ام و انداختم بالا و گفتم: نه همین جوری. مرکز خرید و نگاه کردن به ویتریناشو دوست دارم. اما دروغ می گفتم هر وقت با پریسا می رفتیم مرکز خرید به زور منو می آورد بیرون. بس که عین چی به این ویترینا چسبیده بودم. مخصوصا" ویترین زلم زیمبو فروشی و عینک آفتابی. عاشق این دو تا بودم. همیشه هم کلی پول خرجشون می کردم. زلم زیمبو که نگو کلی جعبه پر این گوشواره و گردنبند و انگشتر و دستبندهای بدلی خوشگل داشتم. مثل اسکروچ که سکه جمع می کرد منم اینا رو جمع می کنم. کلاغ زاغی هستم برای خودم. کیارش دیگه چیزی نگفت. رفتیم یه مرکز خرید بزرگ با کلی بوتیک و مغازه. با هیجان از ماشین پیاده شدم و بی صبر منتظر موندم تا کیارش بیاد. مرکز خریدش چند طبقه بود من که عاشق این مرکز خریدا بودم. از طبقه اول شروع کردیم و یکی یکی رفتیم تا بالا. 4 طبقه بود ولی چون ریزه ریزه می رفتیم نمی فهمیدیم که 4 طبقه است. منم مثل این ندید بدیدا هی دم این زیمبول فروشیها می ایستادم. کیارشم فقط به ذوق کردنام می خندی. خلاصه بعد 4 طبقه بعد از خرید 2 تا گوشواره و یه دستبند و یه انگشتر بدل رضایت دادم. هر چی کیارش خواست پولشو حساب کنه نزاشتم. اخم کردم، چشم غره رفتم قهر کردم تا راضی شد خودم حساب کنم. یعنی که چی معنی نداشت که بیاد پول وسایل من و حساب کنه که. ما که هنوز رابطه امون در اون حد نبود. حالا اگه خودش می خواست بهم کادو بده یه چیزی ولی اینکه بهش بگم بریم خرید و بعدم اون باد پول خریدای من و بده خیلی زشت بود. آقا ما از اون خانواده هاش نیستیم. خریدم تموم شد و می خواستیم برگردیم پایین. داشتم می رفتم سمت پله ها که کیارش صدام کرد. برگشتم نگاش کردم. کیارش: آنا کجا می ری؟؟ بیا با آسانSور بریم. رنگم پرید. آروم گفتم: آسانSور .... با اینکه هر روز با ماهان با آسانSور بالا و پایین می رفتیم اما هنوز جرات نداشتم بدون ماهان برم تو این قوطی فلزی محکم در بسته. سعی کردم به زور لبخند بزنم. با یه لبخند کج چشم از در آسانSور گرفتم و به کیارش نگاه کردم و گفتم: نه ... چیزه ... بیا با پله بریم. کیارش یه ابروش و داد بالا و گفت: پله؟؟؟ 4 طبقه؟؟؟ اخم کردم و دست به کمر نگاش کردم و با حالت مسخره ای گفتم: واه واه آقای دکتر 4 طبقه که چیزی نیست یه جور ورزشه خوب. بهت نمیاد انقده تنبل باشی. چشمهامو ریز کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم و مشکوک نگاش کردم و گفتم: نکنه اهل دود و دمی و این 4 طبقه نفستو می گیره؟؟؟ یه قهقهه ای زد و گفت: بابا چرا این جوری نگام می کنی. چه دود و دمی آخه. گفتم خسته نشیم. صاف ایستادمو گفتم: خسته نمی شیم ورزشه خوب. بعد رومو برگردوندم و راهمو کشیدم سمت پله ها و دعا دعا که کیارش دیگه گیر نده و بیاد. کیارشم خدا رو شکر دنبالم اومد. فقط تو پاگرد طبقه دوم گفت: پله برای ورزش زیادم خوب نیستا. زانو درد می گیری. خنده ام گرفته بود بدبخت خسته شده بود از صبح بیمارستان بود دیگه جونی براش نمونده بود. از مرکز خرید اومدیم بیرون و رفتیم دوباره سوار ماشین شدیم. یکم که رفتیم چشمم افتاد به یه پارک. خیلی وقت بود پارک نرفته بودیم. با ذوق به کیارش گفتم: کیارش بریم پارک. برگشت دوباره با محبت نگام کرد و گفت: بریم.... الهی هیچی نمی گفت هر چی من می خواستم نه نمی گفت خیلی ماه بود خدایی از سرمم زیادی بود. حس احترام زیادی براش قائل بودم. هم به خاطر مهربون بودنش، آقا بودش، خوب بودنش، هم اینکه همیشه تو تصوراتمم اون و بزرگتر می دیدم و بهش احترام می زاشتم.
دوباره ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم. زمستون بود و درختها لخت و بی برگ. صدای قار قار کلاغ ها هم از بالای درختها می اومد. آروم آروم قدم می زدیم. کیارشم آروم و بی حرف کنارم راه میومد. سرمو کرده بودم رو به آسمون و به کلاغها نگاه می کردم. پارک خلوت بود . هوا تاریک شده بود و نور چراغهای پارک همه جا رو مثل روز روشن کرده بود. آروم رفتم رو یکی از نیمکتای فلزی و قرمز رنگ پارک نشستم. سوز سرما به صورتم می خورد. کیارشم آروم اومد درست کنارم نشست. کیارش: سردت نیست؟؟؟ با اینکه باد میومد اما سردم نبود. با لبخند گفتم: نه. چشمم و دوختم به رو به رو به حوض گنده وسط پارک که خالی از آب بود. انگار چون زمستون آدمهای کمتری میومدن پارک باغبون و مسئولای پارکم رسیدگی کمتری بهش می کردن. غرق فکر بودم که حس کردم دستم گرم شد. با تعجب برگشتم به دستم نگاه کردم. دست کیارش بود که نرم رو دستم نشسته بود. تعجب کردم. نه برای اینکه دستش و گذاشته بود رو دستم. با اینکه اولین تماسی بود که داشتیم ولی تعجب نکردم. تا الان کیارش حتی بهم دستم نداده بود و این حرکت ناگهانیش باید شوکه ام می کرد باید ... باید ... باید قلبمو به تپش می نداخت ... باید خجالت می کشیدم .. غرق لذت و هیجان میشدم .. باید ... بی اختیار متعجب یکم برگشتم سمت کیارش. هنوز به دستامون نگاه می کردم. اون یکی دستمو آورد بالا و گذاشتم رو دست کیارش. هیچی ... دوست داشتم دست کیارش و بگیرم بکشم به صورتم تا حسش کنم. یکم بیشتر چرخیدم سمتش. دستش و بلند کردم. از رو دستم برش داشتمو بین دو تا دستام گرفتمش. متعجب به دستهامون نگاه می کردم. کیارش از کارهام تعجب کرده بود. آروم و پر سوال پرسید: آنا چیزی شده؟؟؟ نه این درست نیست ... این درست نیست ... یهو از جام بلند شدم و فقط یه جمله گفتم: باید برم ... دوییدم سمت خروجی پارک. کیارشم دنبالم دویید و صدام کرد. کیارش: آنا .. آنا صبر کن ... آنا ... بی توجه به صدا کردناش می دوییدم. بهم رسید و از پشت بازومو گرفت و نگه هم داشت. ایستادم اما بر نگشتم سمتش. خودش چرخید و اومد جلوم. بازومو ول کرد . سرمو انداختم پایین. صدام کرد. کیارش: آنا ... آنا ببخشید ..از کارم ناراحت شدی؟؟؟ معذرت می خوام .. نمی خواستم اذیتت کنم .. آنا من واقعا" .. پریدم وسط حرفش و کلافه نگاهمو به اطراف چرخوندم. من: نه کیارش تو کاری نکردی .. ازت ناراحت نیستم .. فقط ... فقط ... نمی دونستم چه جوری براش توضیح بدم. چیزیو که خودمم نمی فهمیدم و نمی تونستم توضیح بدم. کلافه یه ببخشیدی گفتم و با عجز گفتم: ببخشید ولی الان باید برم نمی تونم بمونم. اومدم برم که دوباره گفت: آنا بزار برسونمت... سرمو تند تند تکون دادم و دوباره دوییدم بیرون از پارک. فقط می دوییدم. نمی دونستم چمه. چی شده فقط ... فقط من .... من حسش نکردم ... هیچیو .. هیچی حس نکردم... دوییدم سمت خیابون و برای اولین تاکسی دست تکون دادم و دربست گرفتم و مستقیم رفتم خونه. کیارش مدام زنگ می زد اما تو حال و وضعیتی نبودم که بخوام جوابشو بدم. گوشیمو گذاشتم رو سایلنت و انداختم ته کیفم. رسیدم خونه. کرایه رو حساب کردم و رفتم تو خونه. با صدای در خونه مامان از تو آشپزخونه اومد بیرون. یه سلام زیر لبی گفتم و رفتم سمت اتاقم. مامان: سلام .. آنا خوبی؟؟؟ آروم گفتم: آره خوبم .. فقط خسته ام، میرم بخوابم شام نمی خورم. مامان دیگه چیزی نگفت. رفتم تو اتاقم و بی حال لباسهامو عوض کردم و نشستم رو تخت و تکیه دادم بهش. پتو رو انداختم رو پام و زانوهامو کشیدم تو بغلم. دستهامو حلقه کردم دور زانوهام. حتی چراغم روشن نکرده بود. سرمو گذاشتم رو پام. چرا این جوری شد؟؟؟ چرا هیچی نشد؟؟؟ من کیارش و دوست دارم. می بینمش ذوق زده می شم. ازش خوشم میاد. باهاش بهم خوش می گذره اما .... یه صدایی از درونم حرفهامو ادامه داد... اما وقتی می بینیش قلبت تالاپ تولوپ نمیکنه ... وقتی ازت تعریف می کنه گونه هات از شرم سرخ نمیشه ... وقتی بهش فکر می کنی قلبت سرشار از محبت نمیشه ... از خودم پرسیدم . من اصلا" دوستش دارم؟؟؟ دوباره همون صدا گفت: دوستش؟؟؟؟ بهش احترام می زاری و به عنوان یه مرد، یه دکتر دوستش داری. به عنوان یه آدم آروم و خوب و مهربون دوستش داری ... دیگه چی؟؟؟ دیگه چی ؟؟؟ هیچ جوابی براش نداشتم. دوباره به لحظه ای که دستمو گرفت فکر کردم. هیچ حسی نداشتم .... هیچ هیجانی .... هیچ تپش قلبی. انگار خیلی عادی با یکی تو مهمونی دست داده باشم. نه گرمایی نه حرارتی نه شوری ... یه لحظه ذهنم پر کشید. این عجیب بود چون من آدم این مدلی نبودم. مطمئنم باید یه حسی می داشتم. پس چه طوره که ماهان دستمو می گیره دست و تنم گرم میشه؟؟؟ دوباره فکر کردم به کیارش. تک تک حرکاتش. کیارش شاد بود .... صدا گفت: نه به اندازه ماهان ... کیارش منو می خندونه ... صدا: نه مثل ماهان ... کیارش مهربونه ... لبخندش قشنگه ... بامزه است ... صدا: ماهان مهربون تره ... قشنگ تر می خنده ... ماهان ... خدایا چرا امروز و هر روز که من میام به کیارش فکر کنم آخرش میرسم به ماهان؟؟؟ صدا گفت: وقتی کیارش دستت و می گیره دستت گرم نمیشه اما وقتی ماهان دستت و می گیره کل وجودت گرم میشه. وقتی ماهان میخنده بی اختیار شاد میشی. بی اختیار لبخند می زنی. ماهان که کنارته امنیت داری. آرامش می گیری. کیارش بهت می خنده اما نه به زیبایی ماهان. بهت میگه آنا خانمی اما اون لذتی که آنا خانمی گفتن ماهان داره آنا خانمی گفتن کیارش نداره. لبخند ماهان دلگرم کننده است نگاهش آرامش بخشه. حضورش حس امنیت میده. حتی وقتی عصبانی هم میشه بازم براش لذت بخشه. بازم خوشت میاد. هیچ وقت ازش ناراحت نشدی. همیشه می تونی روش حساب کنی. ماهان .. ماهان ..ماهان ... بی اختیار اشک ریختم بی اختیار سرمو بین دستهام گرفتم تا دیگه اسم ماهان تو سرم فریاد نکشه. نه ...نه .. نه ... من نمی تونستم به ماهان فکر کنم. نمی تونستم. من این همه سال کنار ماهان بودم و اون هیچ وقت من و به چشم یه دختر ندیده. همیشه باهام خوب بود مهربون بود اما در حد یه دوست یه ... یه ... یه فامیل ... یه کسی که از بچگی باهاش بزرگ شده نه بیشتر .. نه بیشتر ... یاد حرفی افتادم که وقتی 12 سالم بود از دهن ماهان شنیدم. پیش دوستاش نشسته بود و بلند بلند حرف می زد و با حرفهاش دوستاشو می خندوند.... تو جنگل بودیم . پشت درختها ایستاده بودم و آروم به حرفهاشون گوش می کردم. ماهان داشت به یکی از دوستاش می گفت: کی؟ آنا؟؟؟ خاک بر سرت منظورت اون فیلِ گندهِ چاقِ ؟؟؟ برو بابا. حرف بزنی تو رو هم جای غذا درسته قورت میده. جرات داری برو بهش بگو می زنه لهت میکنه. یادم نمیاد اون پسری که حرف زد کی بود. یادم نمیاد چی گفت. فقط حرفهای ماهان یادمه. فقط جمله های ماهان. بغض کردم. اون روزم بغض کردم و از کنار اون درخت دور شدم. از ماهان و دوستاش دور شدم و رفتم پشت یه درخت گنده و تا می تونستم اشک ریختم. یه ساعت بعد موقع برگشت وقتی همه دنبالم بودن و ماهان پیدام کرد. وقتی صدام کرد و من با حرص بلند شدم. وقتی چشمهای سرخ از گریه امو دیدت با نگرانی اومد جلو. اومد تا ببینه من چمه؟ با نگرانی گفت: آنا .. آنا خوبی؟؟؟ آنا چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟؟؟ اون موقع 12 سالم بود اما جثه ام بزرگتر از سنم بود. تپل بودم و قدم هم به نسبت هم سن و سالام بلند تر بود. ماهان 17 سالش بود تو اوج دوره نوجونی. اون موقع غرور داشتم برای خودم حس بزرگی می کردم و ماهان با اون حرفهاش خوردم کرد. شکستم. ماهانی که همیشه کنارم بود و فکر می کردم دوستمه. ماهانی که دوستش داشتم. یه دختر بچه تو دوران پاک بچگیش یه پسر نوجون و دوست داشت. اما خراب شد. همه چیز خراب شد. بدون جواب دادن به ماهان ازش دور شدم و نه به صدا کردناش توجه کردم نه به کشیده شدن دستم توسط اون. وقتی با شدت دستمو کشید تا نگهم داره با همه حرص و عصبانیتم برگشتم نگاش کردمو گفتم: دستمو ول کن. نمی دونم از صدام ترسید. از نگاهم. از تحکم توی حرفهام اما ... ول کرد .. دستمو ول کرد و من آخرین نگاه و بهش انداختم و رفتم. رفتم و تا 6 ماه بعد دیگه جایی که اون حضور داشت حاضر نشدم. دیگه نمی خواستم ببینمش. تا روزی که با خودم کنار اومدم. کنار اومدم که ماهانم یه آدمه، یه پسریه مثل بقیه دوستاش و نباید ازش توقع زیادی داشت. تا روزی که کیارش و دیدم. وقتی با لبخند و پر محبت بهم گفت خانم تپلی به جای اینکه ناراحت بشم خوشحال شدم. ذوق زده شدم. از اون روز به بعد تو رویاهام به جای ماهان به کیارش آقا و مهربون فکر کردم. و حالا بعد این همه سال حالا که می تونم اون کیارش مهربون و داشته باشم بازم این ماهان اومده تو ذهنم جا خوش کرده و همه فضای ذهنم و حالا ... قلبمو گرفته ... نه ... نه ... من ماهان و دوست ندارم .. دوستش ندارم ... بی اختیار اشک ریختم .. گریه کردم و سعی کردم فکرهای تو سرمو بریزم دور. نزدیکای صبح خوابم برد. با سردرد از خواب بیدار شدم. به زور چشمهامو باز کردم. یه نگاه به ساعت کردم. وای ... سریع از جام پریدم. ساعت از 1 گذشته بود. دوییدم سمت آشپزخونه. مامان و بابا داشتن ناهار می خوردن. پریدم تو آشپزخونه و بلند داد زدم: مامان .. مامان چرا بیدارم نکردی؟؟؟ شرکت نرفتم وای چقدر بد شد ... ماهان و بابا که از داد من برگشته بودن سمت من و با تعجب به من و دادم و قیافه آشفته ام نگاه می کردن. مامان از جاش بلند شد و اومد کنارمو دست گذاشت رو پیشونیم و گفت: آنا جان خوبی مادر؟؟؟ صبح اومدم بیدارت کنم که دیدم نمی تونی حتی چشمهاتم باز کنی. هر چی صدات کردم بیدار نشدی. بابات زنگ زد به ماهان گفت مریضی. ماهانم گفت چون امروز تا ظهر شرکت دارین دیگه نری و بمونی خونه استراحت کنی. گفت این چند وقته خیلی خسته شدی. خیالم یکم راحت شد اما اسم ماهان دوباره منقلبم کرد. دوباره یاد خود درگیریهای دیشب افتادم. دیشب .. من .. ماهان .. کیارش ... چشمهام گرد شد .. یه دونه محکم زدم تو سرم . یه وایی گفتم و دوییدم سمت اتاق. مامان داد زد: کجا آنا؟؟؟ چی شد؟؟؟ از همون جا داد زدم: هیچی مامان الان میام. دوییدم تو اتاق و گوشیمو از رو میز بغل تختم چنگ زدم. وای خدا به کل کیارش بیچاره رو یادم رفته بود. 40 تا تماس داشتم و 10 تا پیام. همه اشون از نگرانی میگفتن. بیچاره خیلی نگرانم شده بود. حقم داشت اون جوری که من ازش جدا شدم بایدم نگران باشه. سریع زنگ زدم بهش. با اولین بوق گوشی و جواب داد. استرس و نگرانی تو تک تک حرفهاش موج می زد. کیارش: الو آنا خوبی؟؟؟؟ سالمی؟ دیشب راحت رسیدی خونه؟ چرا جواب تلفنتو ندادی؟؟؟ همین جور یه ریز داشت سوال می پرسید و نمی زاشت من جوابش و بدم آخرشم پریدم وسط حرفش و بلند گفتم: کیارش .... ساکت شد. آرومتر گفتم: سلام. آروم سلام کرد. من: خوبی؟؟؟ کیارش: مرسی. یه نفس کشیدم و گفتم: بابت دیروز معذرت می خوام. ببخشید که اون جوری رفتم. حالم خوب نبود. ببخشید که جواب زنگ و پیام هاتو ندادم گوشیم رو سایلنت بود نفهمیدم. معذرت. کیارش آروم یه نفسی کشید. انگار خیالش راحت شده بود. کیارش: خدارو شکر. دختر مردم و زنده شدم. گفتم نکنه خدایی نکرده با اون حالی که تو داشتی کار دست خودت داده باشی. یه لبخند کوچیک زدم. این پسر چقدر مهربون بود. کیارش: الان حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟؟؟ من: نه خوبم. یکم تو خونه باشم بهترم میشم. ببخشید که تو رو هم نگران کردم. یکم دیگه با کیارش حرف زدم و خیالش که راحت شد قطع کردم. رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم بیرون و ناهارمو خوردم و دوباره چپیدم تو اتاقم. باید بازم فکر کنم. شاید در مورد احساسم اشتباه می کنم. من دختر کم سن و سالی نیستم که ندونه محبت و دوست داشتن چیه. من یه بار این محبت و داشتم. عشقی که هنوزم ذره هاش احساس میشه. من حامد و دوست داشتم و اونم من و دوست داشت. اما محبت من به اون و اون به من این شکلی نبود. مثل حسی که من به ماهان داشتم نبود. فرق داشت. کاملا" متفاوت بود. درسته که من حامد و دوست داشتم بهش اعتماد داشتم ولی در مورد انجام کارها یا قبول مسئولیتها هیچ وقت بهش تکیه نمی کردم چون احساس می کنم که از پسش بر نمیاد. یه بارم به خودش گفته بودم که من بهش اعتماد ندارم که بتونه مسئولیتی و قبول کنه کلی بهش بر خورده بود. ولی واقعا" حسی بود که بهش داشتم. دوستش داشتم اما یه دوست داشتن همراه با اضطراب یه چیزی که می دونی بالاخره تموم میشه. برای حامد اونی که همیشه حاضر بود من بودم. من همیشه مشکلات و حل می کردم من پناه حامد بودم. من هواشو داشتم اما .. اما ماهان این جوری نیست. من برای ماهان کاری نمی کنم. همیشه اونه که همه کارها رو انجام میده. مواظبمه، هوامو داره به حرفها و درد و دلام گوش میده ماهان همیشه هست. نگران این نیستم که سر بزنگاه پشتمو خالی کنه. در کنار ماهان اون آرامشی که با حامد نداشتم و دارم. نمی دونم کدومش درسته با ماهان آرومم اما حامد و دوست داشتم. خدایا چی کار کنم؟؟؟ چرا نمی تونم احساسمو نسبت به ماهان درک کنم؟؟؟ این چه حس متفاوتیه که به ماهان دارم؟؟؟ نمی دونم چقدر تو فکر بودم که مامان اومد تو اتاقم. مامان: آنا جان من می خوام برم خونه سیمین تو نمیای؟؟؟ سرم درد می کرد مغزم پر بود از فکرای جور واجور. کوتاه گفتم: نه مامان می مونم خونه. مامان اصرار نکرد یه باشه ای گفت و رفت. چه خوب که مامان پیله نکرد اعصاب بحث و جدل نداشتم. مامان که رفت بازم رفتم تو فکر به همه روزها و لحظه هایی فکر کردم که با ماهان بودم. به حامد و روزهامون فکر کردم به کیارش. مغزم سوت کشید. زمان بازم از دستم در رفته بود. نه این جوری نمیشه . باید صورت ماهان و ببینم تا بتونم یه درک نسبی از احساسم بدست بیارم. بلند شدم و رفتم از اون بالا مالا های کمد آلبومهای عکس و درآوردم. از اتاق رفتم بیرون و تو حال رو مبل نشستم. آلبومها رو گذاشتم رو میز وسط و یکی یکی بازشون کردم. تک تک و با دقت به عکسها نگاه می کردم. تو خیلی از عکسها خاله و عمو حمید و ماهان بودن. از زمانی که بچه بودم تا چند سال قبل. یکی از عکسها نظرمو جلب کرد. یه عکسی که یه عالمه آدم وسط جنگل ایستاده بودن. عکس و از آلبوم بیرون کشیدم. آوردمش بالا. جلوی صورتم. دقیق نگاش کردم. خیلی ها تو این عکس بودن. احتمالا" مال 6-7 سال پیشه. من یه نوجون بودم. ماهان یه جون و کیارش .. کیارش یه آقای به تمام معنی. دوباره زوم شدم رو عکس. خوبیش این بود که بین اون همه آدم که نزدیک 20 نفر بودن و به زور خودشون و تو عکس جا کرده بودن هم من بودم هم کیارش هم ماهان. این جوری می تونستم هر دوشون و کنار هم ببینم و با هم مقایسه کنم. کیارش یه آقای به تمام معنا بود اما ماهان لاغر مردنی و دیلاق حتی از تو عکسم شیطنتش پیدا بود. رو سر دو نفر شاخ گذاشته بود و پای چپشم بلند کرده بود و بالای سر پسر آقای امینی، محمود گرفته بود که یعنی اونم شاخ داره. خنده ام گرفت. این پسر دو دقیقه هم آروم نمیگیره. منم بودم تو عکس. قد دوتا آدم فضا گرفته بودم و خیلی پرو پیمون وگنده، تو عکس کامل افتاده بودم. اه از خودم بدم اومد. گامبو. صدای زنگ خونه از تفکراتم بیرونم کشید. از جا بلند شدم و رفتم سمت آیفون. من: کیه؟؟؟ -: به به خانم استاد مهندس مریض ما. در و باز کن که دکترت اومده. خنده ام گرفت ماهانِ خنگ بود. در و باز کردم. تازه یادم افتاد که ماهانه. به دلشوره افتادم. نمی دونستم چه جوری باید باهاش رفتار کنم. اصلا" نمی دونستم حسی دارم واقعا" یا تو توهمم. به خودم تشر زدم. اه آنا چته تو ساکت و آروم بشین این همون ماهان بزغاله است دراکولا که نیست. ببین همون ماهانیه که اگه تو آسانSور کنارت باشه خیلی راحت سوار میشی. همون ماهانیه که وقتی بهش نیاز داری کنارته. همون رئیس خشن شرکتیه که وقتی با همه عصبانیتش با تو حرف می زنه آرومه این همون .... در باز شد و ماهان اومد تو و از همون دم در شروع کرد به صدا کردن اسمم. ماهان: آنا ... آنا ... آنا ... آنا ... چشمهام گرد شده بود. این چرا سوزنش گیر کرده. دلشوره ام از یادم رفت بلند بلند شروع کردم به خندیدن
رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود(تموم شد)
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود - Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ - 20-07-2015، 18:55

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان