خب ، از زبون اول شخص نوشتم . چنان فرقی نداره ولی به نظرم طبیعی تر به نظر میرسه .
نقد و انتقادی هم دارین توی پ.خ بهم بگین لطفا ! شاید تاپیک نقد رو زدم .
- یعنی چی ؟؟ شما دارین میگین که پدر و مادر من الان تهرانن ؟ تهران برای چی ؟
- صداتونو بیارین پایین لطفا ! من نگفتم پدر و مادرتون تهرانن من که اصلا اونا رو نمیشناسم . تعداد افراد زیادی اینجا مستقر شدن برای همین ما مجبور شدیم عده ای رو بفرستیم تهران . اینجا امنیت نداره باید همه شهروندا رو از اینجا خارج کنیم . دیشب به اینجا حمله هوایی شده ! میتونین خودتون اطراف رو یه نگاه بندازین . ما کلی تلفات داشتیم .
- شما الان منو میتونین ببرین تهران ؟
-البته . یک گروه دیگه هم عصر ساعت 5 به سمت تهران راه میفته .
دور و برم رو نگاه کردم . عده ای از سربازها به من و فرمانده خیره شده بودند و سریع سرشان را برگرداندند و مشغول انجام کاری شدند . مردم عادی هم در اتاق های استراحت به سر میبردند . سرم رو برگردوندم و نگاهی خشمگین به فرمانده انداختم . نمیدانستم چرا از او عصبانی ام ! ولی جنگ شده بود و او راحت روی صندلی نشسته بود و چایی کوفت میکرد ! دلم میخواست الان مسبب جنگ را پیدا کنم و خرخره اش را بجوم . خسته تر از همیشه به سمت یکی از اتاق ها به راه افتادم.
گوشه اتاق کز کرده بودم و سعی میکردم برای سوال های بی جواب ذهنم جوابی پیدا کنم. غرق افکارم بودم که یک ارتشی وارد اتاق شد :
- اتوبوس آماده است وقت حرکته .
بدون اینکه نایی داشته باشم از جایم بلند شدم و به طرف در رفتم که سرباز ارتشی جلوی در ایستاد و با خشم به من نگاه کرد :
- دفعه آخرت باشه با فرمانده اینجوری صحبت کنی مگه اون جنگو راه انداخته ؟
- استاد اخلاق که میگن شمایی ؟ لازم نیست به من یاد بدی چجوری صحبت کنم !
و سرباز را هل دادم و رد شدم ! نمیدانستم این همه شهامت را از کجا اورده بودم ! قدم زنی در خیابان های متروکه بدون امنیت شهر ، داد زدن سر فرمانده ارتش و در افتادن با یک سرباز ارتشی ! اگه یه اشاره میکردن الان مرده بودم ! لبخندی رو لبم نشست و به سمت اتوبوس به راه افتادم.
حدود 2 ساعت بود که راه افتاده بودیم . زیر لب هر چی فحش بود نثار نور خورشید کردم و هنزفری را در گوشم جا به جا کردم . نگاهی به کناری انداختم . از من بزرگتر بود و حدودا بیست سالی داشت :
- میدونستی خیلی ساکتی ؟
- همه ساکتن .. این جنگ شوک خیلی بزرگی به همه وارد کرده . اسمت چیه ؟
- رزی .
- یه سوالی توی ذهنم بود . تو چجوری سر فرمانده داد زدی و با اون سرباز اونجوری حرف زدی ؟
- خب .. راستش عصبی بودم . همه چی به هم ریخته و اونا این وسط میخوان ناظم مدرسه باشن ! دست خودم نبود .
- آها . خوشبختم رزی !
سرم را تکان دادم و دوباره به هنزفری ام ور رفتم و گوشم را غلاف کردم . به هر حال بهتر از این بود که با یک دختر خشک و مسخره صحبت کنم !! دختری که حتی اسمش را هم به من نگفت ! انتظار داشتم بعد از اینکه اسمم رو گفتم اسمش رو میگفت !!
از اتوبوس پیاده شدم و به سمت ساختمان اصلی ای که در روبه رویم بود به راه افتادم . دو سرباز جلوی در ایستاده بودند و مانع ورود من شدند :
- خانوم شما باید برید سمت ااون ساختمون .
- اما من پدر و مادرم رو گم کردم ! باید با فرماندتون صحبت کنم !
- متاسفم . الان وقتش نیست . ما به فرمانده اطلاع میدیم تا در اول وقت با شما صحبت کنن.
میدانستم برای آنها پیدا کردن پدر و مادرم آخرین چیزی بود که برایشان اهمیت داشت ! آخه کدام فرمانده ای به من کمک میکنه پیداشون کنم که این دومی باشه ! از طرفی دلم نمیخواست دوباره با آن آدمها که مثل یک مجسمه شده بودند و حرفی نمیزدند جایی بمانم . شاید پدر و مادرم الان در جایی امن بودند و من بیخود نگرانشان بودم . اما .. ماندن در این اتاق های سوت و کور چه فایده ای داشت ؟
مشخص بود که آنها نمیگذارند کسی بیرون برود . باید دنبال نقشه ای میبودم تا بتوانم بدون اینکه آنها بفهمند از آنجا خارج شوم . از پله های ساختمان پایین امدم و همه جا را نگاه کردم . کسی حواسش به من نبود . ناگهان چشمم به اتوبوس خورد ! خودش بود . میتوانستم سوارش شوم و از آنجا بیرون بروم . ولی راننده ارتشی بود و نمیتوانست کمکم کند بلکه تحویلم می داد ! هنگامی هم که میخواست خارج شود مانند پادگان کرمان ، همه جا را میگشتند . چشمم ب زیر اتوبوس افتاد !
قدم هایم را تند کردم و به آنطرف اتوبوس رفتم و روی زمین خوابیدم و خودم را به زیر اتوبوس کشیدم . کوله ام را کشیدم سمت خودم بعد دستم را روی یک میله گذاشتم و پاهایم را در قسمت بر آمده ای محکم کردم و خودم را بالا کشیدم . زیاد نمیتوانستم خودم را در آن حالت نگه دارم و به بیش از حد به زمین نزدیک بودم . از طرفی تنها راه بیرون رفتنم فقط همین راه بود !
همان موقع چند ارتشی سوار اتوبوس شدند و بعد چندتا از آنها بیرون امدند دور تا دور اتوبوس را گشتند . بعد از چند دقیقه از آنجا دور شدند و اتوبوس روشن شد . به دست هایم فشار وارد میشد و گردنم بیش از حد درد گرفته بود . حواسم به سربازهایی بود که از اتوبوس دور بودند و ممکن بود من را ببینند ! به در خروجی رسیدیم و تا اینجا شانس اورده بودم . چند سرباز از کابین بیرون امدند و مشغول صحبت با سربازهای داخل اتوبوس شدند. دیگر تحمل اینکه در آن حالت بمانم را نداشتم و دعا میکردم که حرفهایشان زودتر تمام شود . بعد از چند دقیقه در اتوبوس بسته شد و اتوبوس به راه افتاد . باید کمی از پادگان دور میشدیم و سپس از آنجا می آمدم بیرون .
بعد از اینکه اتوبوس از در خروجی رد شد و پیچید در خیابان لبخند رضایتی روی لبم نمایان شد . صدای یک سرباز از دور امد که گفت نگه دار !! اما اتوبوس نگه نداشت . سرم را چرخاندم و از دور نگاهش کردم . از ما دور بود و فکر کنم مرا دیده بود ! سریع دوید سمت کابین و بعد از چند لحظه با چند سرباز برگشت و همان موقع بی سیم را به دهانش نزدیک کرد و بعد از آن اتوبوس نگه داشت .
نباید وقت تلف میکردم آنها فهمیده بودند که من آنجا قایم شده بودم ! سریع خودم را پایین انداختم و از زیر اتوبوس بیرون آمدم . اگر همان خیابان را طی میکردم احتمال اینکه پیدایم میکردند خیلی زیاد بود . سریع دویدم و قبل از اینکه سربازها از اتوبوس بیرون بیایند خودم را به اولین کوچه رساندم و وارد آن شدم . سریع تر از همیشه میدویدم .صدایشان از پشت سرم به گوش میرسید ولی چیزی نمیفهمیدم . آنقدر از این کوچه به آن کوچه رفتم که بلاخره به یک بلوار رسیدم . سرعتم را کم نکردم و بدون اینکه بدانم دارم کجا میروم به راهم ادامه دادم .
تا چند روز دیگه پست نمیزارم . فعلا همین دو قسمت باشه .

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



