امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

جهان در جنگ ( نسخه فلشخور !! )

#10
خب ، از زبون اول شخص نوشتم . چنان فرقی نداره ولی به نظرم طبیعی تر به نظر میرسه .
نقد و انتقادی هم دارین توی پ.خ بهم بگین لطفا ! شاید تاپیک نقد رو زدم .



- یعنی چی ؟؟ شما دارین میگین که پدر و مادر من الان تهرانن ؟ تهران برای چی ؟

- صداتونو بیارین پایین لطفا ! من نگفتم پدر و مادرتون تهرانن من که اصلا اونا رو نمیشناسم . تعداد افراد زیادی اینجا مستقر شدن برای همین ما مجبور شدیم عده ای رو بفرستیم تهران . اینجا امنیت نداره باید همه شهروندا رو از اینجا خارج کنیم . دیشب به اینجا حمله هوایی شده ! میتونین خودتون اطراف رو یه نگاه بندازین . ما کلی تلفات داشتیم .

- شما الان منو میتونین ببرین تهران ؟

-البته . یک گروه دیگه هم عصر ساعت 5 به سمت تهران راه میفته .

دور و برم رو نگاه کردم . عده ای از سربازها به من و فرمانده خیره شده بودند و سریع سرشان را برگرداندند و مشغول انجام کاری شدند . مردم عادی هم در اتاق های استراحت به سر میبردند . سرم رو برگردوندم و نگاهی خشمگین به فرمانده انداختم . نمیدانستم چرا از او عصبانی ام ! ولی جنگ شده بود و او راحت روی صندلی نشسته بود و چایی کوفت میکرد ! دلم میخواست الان مسبب جنگ را پیدا کنم و خرخره اش را بجوم . خسته تر از همیشه به سمت یکی از اتاق ها به راه افتادم.

گوشه اتاق کز کرده بودم و سعی میکردم برای سوال های بی جواب ذهنم جوابی پیدا کنم. غرق افکارم بودم که یک ارتشی وارد اتاق شد :

- اتوبوس آماده است وقت حرکته .

بدون اینکه نایی داشته باشم از جایم بلند شدم و به طرف در رفتم که سرباز ارتشی جلوی در ایستاد و با خشم به من نگاه کرد :

- دفعه آخرت باشه با فرمانده اینجوری صحبت کنی مگه اون جنگو راه انداخته ؟

- استاد اخلاق که میگن شمایی ؟ لازم نیست به من یاد بدی چجوری صحبت کنم !

و سرباز را هل دادم و رد شدم ! نمیدانستم این همه شهامت را از کجا اورده بودم ! قدم زنی در خیابان های متروکه بدون امنیت شهر ، داد زدن سر فرمانده ارتش و در افتادن با یک سرباز ارتشی ! اگه یه اشاره میکردن الان مرده بودم ! لبخندی رو لبم نشست و به سمت اتوبوس به راه افتادم.

حدود 2 ساعت بود که راه افتاده بودیم . زیر لب هر چی فحش بود نثار نور خورشید کردم و هنزفری را در گوشم جا به جا کردم . نگاهی به کناری انداختم . از من بزرگتر بود و حدودا بیست سالی داشت :

- میدونستی خیلی ساکتی ؟

- همه ساکتن .. این جنگ شوک خیلی بزرگی به همه وارد کرده . اسمت چیه ؟

- رزی .

-  یه سوالی توی ذهنم بود . تو چجوری سر فرمانده داد زدی و با اون سرباز اونجوری حرف زدی ؟

- خب .. راستش عصبی بودم . همه چی به هم ریخته و اونا این وسط میخوان ناظم مدرسه باشن ! دست خودم نبود .

- آها . خوشبختم رزی !

سرم را تکان دادم و دوباره به هنزفری ام ور رفتم و گوشم را غلاف کردم . به هر حال بهتر از این بود که با یک دختر خشک و مسخره صحبت کنم !! دختری که حتی اسمش را هم به من نگفت ! انتظار داشتم بعد از اینکه اسمم رو گفتم اسمش رو میگفت !!

از اتوبوس پیاده شدم و به سمت ساختمان اصلی ای که در روبه رویم بود به راه افتادم . دو سرباز جلوی در ایستاده بودند و مانع ورود من شدند :

- خانوم شما باید برید سمت ااون ساختمون .

- اما من پدر و مادرم رو گم کردم ! باید با فرماندتون صحبت کنم !

- متاسفم . الان وقتش نیست . ما به فرمانده اطلاع میدیم تا در اول وقت با شما صحبت کنن.

میدانستم برای آنها پیدا کردن پدر و مادرم آخرین چیزی بود که برایشان اهمیت داشت ! آخه کدام فرمانده ای به من کمک میکنه پیداشون کنم که این دومی باشه ! از طرفی دلم نمیخواست دوباره با آن آدمها که مثل یک مجسمه شده بودند و حرفی نمیزدند جایی بمانم . شاید پدر و مادرم الان در جایی امن بودند و من بیخود نگرانشان بودم . اما .. ماندن در این اتاق های سوت و کور چه فایده ای داشت ؟

مشخص بود که آنها نمیگذارند کسی بیرون برود . باید دنبال نقشه ای میبودم تا بتوانم بدون اینکه آنها بفهمند از آنجا خارج شوم . از پله های ساختمان پایین امدم و همه جا را نگاه کردم . کسی حواسش به من نبود . ناگهان چشمم به اتوبوس خورد ! خودش بود . میتوانستم سوارش شوم و از آنجا بیرون بروم . ولی راننده ارتشی بود و نمیتوانست کمکم کند بلکه تحویلم می داد ! هنگامی هم که میخواست خارج شود مانند پادگان کرمان ، همه جا را میگشتند . چشمم ب زیر اتوبوس افتاد !

قدم هایم را تند کردم و به آنطرف اتوبوس رفتم و روی زمین خوابیدم و خودم را به زیر اتوبوس کشیدم . کوله ام را کشیدم سمت خودم بعد دستم را روی یک میله گذاشتم و پاهایم را در قسمت بر آمده ای محکم کردم و خودم را بالا کشیدم . زیاد نمیتوانستم خودم را در آن حالت نگه دارم و به بیش از حد به زمین نزدیک بودم . از طرفی تنها راه بیرون رفتنم فقط همین راه بود !

همان موقع چند ارتشی سوار اتوبوس شدند و بعد چندتا از آنها بیرون امدند دور تا دور اتوبوس را گشتند . بعد از چند دقیقه از آنجا دور شدند و اتوبوس روشن شد . به دست هایم فشار وارد میشد و  گردنم بیش از حد درد گرفته بود . حواسم به سربازهایی بود که از اتوبوس دور بودند و ممکن بود من را ببینند ! به در خروجی رسیدیم و تا اینجا شانس اورده بودم . چند سرباز از کابین بیرون امدند و مشغول صحبت با سربازهای داخل اتوبوس شدند. دیگر تحمل اینکه در آن حالت بمانم را نداشتم و دعا میکردم که حرفهایشان زودتر تمام شود . بعد از چند دقیقه در اتوبوس بسته شد و اتوبوس به راه افتاد . باید کمی از پادگان دور میشدیم و سپس از آنجا می آمدم بیرون .  

بعد از اینکه اتوبوس از در خروجی رد شد و پیچید در خیابان لبخند رضایتی روی لبم نمایان شد . صدای یک سرباز از دور امد که گفت نگه دار !! اما اتوبوس نگه نداشت . سرم را چرخاندم و از دور نگاهش کردم . از ما دور بود و فکر کنم مرا دیده بود ! سریع دوید سمت کابین و بعد از چند لحظه با چند سرباز برگشت و همان موقع بی سیم را به دهانش نزدیک کرد و بعد از آن اتوبوس نگه داشت .


نباید وقت تلف میکردم آنها فهمیده بودند که من آنجا قایم شده بودم ! سریع خودم را پایین انداختم و از زیر اتوبوس بیرون آمدم . اگر همان خیابان را طی میکردم احتمال اینکه پیدایم میکردند خیلی زیاد بود . سریع دویدم و قبل از اینکه سربازها از اتوبوس بیرون بیایند خودم را به اولین کوچه رساندم و وارد آن شدم . سریع تر از همیشه میدویدم .صدایشان از پشت سرم به گوش میرسید ولی چیزی نمیفهمیدم . آنقدر از این کوچه به آن کوچه رفتم که بلاخره به یک بلوار رسیدم . سرعتم را کم نکردم و بدون اینکه بدانم دارم کجا میروم به راهم ادامه دادم .

تا چند روز دیگه پست نمیزارم . فعلا همین دو قسمت باشه .
پاسخ
 سپاس شده توسط ( lιεβ ) ، ☮ VENOM VΛDΞR ☮ ، Berserk ، Brooklyn Baby ، mr.destiny ، Aiden Pearce ، Apathetic ، an idiot ، ๒lคςк ๔єค๔ ، ~ CrAzY HuMaN ~ ، ρѕуcнσραтн ، Interstellar ، # αпGεʟ ، Wєιяɗ ، eɴιɢмαтιc ، eNorto ، باران20 ، Tɪɢʜᴛ ، || Mιѕѕ α.η.т || ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: جهان در جنگ ( نسخه فلشخور !! ) - Mason - 07-08-2015، 14:52

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  کاربران فلشخور در سرزمین عجایب.(سال 1400).پارت 10(پایانی) قرار گرفت.
  ترسناکترین و کوتاه ترین داستان جهان
  تیکه دلگرم کننده ... نسخه سوم
  معرفی رمان کاربران سایت فلشخور
  100 رمان برتر جهان (100 world premieres)
Exclamation ****10 رمان برتر جهان****
  پرفروش ترین کتاب های جهان
  خلاصه بعضی از رمان های مشهور جهان
  داستان های کوتاه پند اموز(ارزش خوندن دارن نسخه دو)
  50 رمان معروف جهان

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان