داستان غَرب وَحشی
شخصیـت ها : ایــمان علی فریــد
چهار بَخش..
بخش دومـ
2_ یه روز مَنُ ایمان تصمیم گرفتیـم بریم سر قبر فریــد فریــد تو بخش قبل شهیــد شُد :|| یعنی کُشته شُد! ._.
بعد که رفتیــم فریــد پاشُد پذیرایی کُنه
گفتیم نه نمیخواد ما تعارفی نیستیم، ما اونجا داشتیــم در مورد سرخپوستا حرف میزدیــم گُفتیــم یه عدشون خلاف کار شدن تو جنگل زندگی میکنن! به این فکر اُفتادیم که بریم سراغشون!فریــد گُفت منم میخوام بیام گُفتیــم باشه..
رفتیــم از لای سبزه ها تو جنگل نگاهشون کردیم دیدیم زیـادن حریفشون نمیشیم!
تصمیم گرفتیـم چند روز یجوری پیششون باشیم تا بفهمیم سلاح هاشون چیه دقیقا چند نفرن که بعدن آدمای زیادی رو بیاریم و بهشون حمله کُنیم!
هی فکر کردیم که چجوری بریم بینشون که متوجه نشن تصمیم گرفتیـم لباسامونو شکل اونا کُنیم
قبل و بعد از عوض کردن لباسامون!
مَن:
»
فریــد:
»
ایمان:
»
رفتیــم بیـــن سرخپوستا

همچیـــن نگاه میکردن که آدم میترسید!
خلاصه هرجوری شده بود ما به اینا فهموندیم فامیلاشونیم! :|
بعد چند روز گُفتیم ما میخوایم بریم شکار!
رفتیم تو شهر ده بیست نفرو آوردیم که بیایم به اینا Attack بزنیم! نیستُ نابودشون کُنیم رفتیم وارد جَنگ شُدیم سَنگر گرفتیــم!
ما:


اونا:


:||| ._.!
وَ در نهایت ما شکست خوردیم اونا زیــاد بودن!
و مارو اَسیر کردن!
یه ساعت جنگی که ما کردیم برابر با 100 سال دفاع مُقدس بود ._.!
صواب داشت!
و + همگی[»

پایان ایــن قسمت از داستان غرب وَحشی!◄▲▼►

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



