04-09-2015، 11:39
ایـــن داستان≈ فریــد در موج زندگی!
شخصیـــت هـآ: فریــد« غزل« عـلی « ایـــمآن«
دیگه داستان رو قسمت بندی نمیکنم یا تا آخر مینویسم یا اگه جای ادامه دادَن بود ادامه میدمـ»(یه قسمت دیگه میزنم)« (;
writer≈ Ali
داستان▼
صُبح بود که اَز خواب بیـدآر شُدمـ دیدم صدای تلـفن میــاد.. رفتم تلفــنُ برداشتمـ فریـد بود که میگفت مَنُ زنم میخوایم از هَم طلاق بگیریـم باهمـ جَروبحث نداریمـ ولی احساس میکنیم ما بدرد هم نمیخوریم!..
هرچی گُفتمـ تو تازهـ ازدواج کردی به زندگیت ادامه بده گوش نکرد فریــدِ شومپت شده!
فریـدُ زنش طلاق گرفتــِن!
فریــد همـ جَوون بود خوب نبود که تا اَبَد مجرد بمونه پَس زَن دیگری اِختیــار کَرد !!! :4chs:
روز عروسیش همه جَمع بودیـم مَن برادر داماد غزل خواهر داماد و ایــمان پِدر داماد فامیــلای عَروس زیــاد بودن داداش عروس چَپ نگاه میکرد
مَنم زُل زدم تو چِشاش! O_O
غزل هم با خواهر عروس دَست به یقه شدهـ بود!
فریــدِ کته کله وارد شُد!
علیُ فریــدُ برادر عروس و پدرعروس اومدن بقل هم نشستن مشغول به گفتگو بقیه هم حرف میزدن خُلاصه شلوغ بود!
اَما یه نفر کَم بود بابا کُجاست فریـد؟ ایـمان به عُنوان پدر داماد رفته بود رو سکو میخواست ترانه بخونه :||
آقا ما گُفتیـم الان میرهـ عباس قادری میخونه! ._.
یه دفعه شروع به خوندن کرد: حالا تکون بده، بدنُ تکون بدهـ =|
آها هی دُنبالت میام، ناز نکن بیــا ،دیونتمـ ._.
+
و وَقت شام شُد شام چلو کَباب بود.. آوردن شآمُ در حیـن خوردن بودیم که فریــد یه کروات بسته بود انقدر محکم بسته بود غذا نمیرفت پایین! :|
داشت خفه میشد
ایـمان به عُنوان پدر داماد اومد چنان به پشت فریـد زد که فریــد رو میز پَهن شُد!
ایــنا هیچی بَعد عروسی تو غذا نمیدونم چی ریخته بودن مسموم شده بودیم
فریـد و زنش سوار ماشیــن شُدن که بسمت خونشون که اجارهـ کردن برن تو راهـ فامیـلا با ماشیــن»»» دید دید؛ دیدید دید :|
و ایــنجوری بود که فریـد سکته کرد ومتأسفانه نمرد ایندفعه :|||||||
در قسمت بعد فریــد شلوارش دوتا میشه! :|
END
شخصیـــت هـآ: فریــد« غزل« عـلی « ایـــمآن«
دیگه داستان رو قسمت بندی نمیکنم یا تا آخر مینویسم یا اگه جای ادامه دادَن بود ادامه میدمـ»(یه قسمت دیگه میزنم)« (;
writer≈ Ali
داستان▼
صُبح بود که اَز خواب بیـدآر شُدمـ دیدم صدای تلـفن میــاد.. رفتم تلفــنُ برداشتمـ فریـد بود که میگفت مَنُ زنم میخوایم از هَم طلاق بگیریـم باهمـ جَروبحث نداریمـ ولی احساس میکنیم ما بدرد هم نمیخوریم!..
هرچی گُفتمـ تو تازهـ ازدواج کردی به زندگیت ادامه بده گوش نکرد فریــدِ شومپت شده!
فریـدُ زنش طلاق گرفتــِن!
فریــد همـ جَوون بود خوب نبود که تا اَبَد مجرد بمونه پَس زَن دیگری اِختیــار کَرد !!! :4chs:
روز عروسیش همه جَمع بودیـم مَن برادر داماد غزل خواهر داماد و ایــمان پِدر داماد فامیــلای عَروس زیــاد بودن داداش عروس چَپ نگاه میکرد

مَنم زُل زدم تو چِشاش! O_O
غزل هم با خواهر عروس دَست به یقه شدهـ بود!
فریــدِ کته کله وارد شُد!

علیُ فریــدُ برادر عروس و پدرعروس اومدن بقل هم نشستن مشغول به گفتگو بقیه هم حرف میزدن خُلاصه شلوغ بود!

اَما یه نفر کَم بود بابا کُجاست فریـد؟ ایـمان به عُنوان پدر داماد رفته بود رو سکو میخواست ترانه بخونه :||
آقا ما گُفتیـم الان میرهـ عباس قادری میخونه! ._.
یه دفعه شروع به خوندن کرد: حالا تکون بده، بدنُ تکون بدهـ =|
آها هی دُنبالت میام، ناز نکن بیــا ،دیونتمـ ._.
+
و وَقت شام شُد شام چلو کَباب بود.. آوردن شآمُ در حیـن خوردن بودیم که فریــد یه کروات بسته بود انقدر محکم بسته بود غذا نمیرفت پایین! :|
داشت خفه میشد

ایـمان به عُنوان پدر داماد اومد چنان به پشت فریـد زد که فریــد رو میز پَهن شُد!
ایــنا هیچی بَعد عروسی تو غذا نمیدونم چی ریخته بودن مسموم شده بودیم

فریـد و زنش سوار ماشیــن شُدن که بسمت خونشون که اجارهـ کردن برن تو راهـ فامیـلا با ماشیــن»»» دید دید؛ دیدید دید :|
و ایــنجوری بود که فریـد سکته کرد ومتأسفانه نمرد ایندفعه :|||||||
در قسمت بعد فریــد شلوارش دوتا میشه! :|
END

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



