امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان قرعه به نام 3 نفر به قلم نویسنده رمان گناهکار طنز و عاشقانه بیاید جالبه

#6
راشا :منم همینو میگم..اصلا من عین چوب خشک شدم وقتی این حرفو زد..توی این 0 هفته هیچ حرکتی نکردم که
بخواد ازش همچین برداشتی رو بکنه..
رایان:مگه نمیگی سایه چند سالی رو خارج زندگی کرده ؟..خب لابد فرهنگ اونور اب روش تاثیر گذاشته ..
رادوین:من که میگم تا طرف نخواد به این راه کشیده نمیشه..حالا بعضی ها از رو ناچاری و به زور..ولی اینو که کسی
مجبورش نکرده بود..
راشا:حق با رادوینه..سایه اگر اینکاره هم باشه باز میره دنبال کسی که خودش بهش پا بده نه همون اول دوستی
پیشنهاد بده و طرفو بکشونه خونه و بعدش هم..
درضمن سایه الان 5 ساله از خارج اومده ایران.. 01 سالشه..اون موقع 05 سالش بود..نباید اونطور هم که تو میگی
روش تاثیر گذاشته باشه..
با خنده ادامه داد :ظاهرا اینجا اب دیده شده و کار بلد..اطرافمون همچین ادمایی زیاده..
رو به رایان گفت:یکیش همین ژیلا که باهاش دوست بودی..یادته؟..
رایان با یاداوری ژیلا اخماشو کشید تو هم و گفت :اسمشو هم جلوی من نیار..دختره ی عوضی..انقدر جلوی من
جانماز اب کشید و سر سنگین رفتار کرد که چند بار به فکر ازدواج باهاش افتادم..ولی تهش فهمیدم از اون
مارمولکاییِ که..
راشا پرید وسط حرفش و گفت :افتاب پرست..
رایان:اره..درست عین افتاب پرست..تندتند رنگ عوض می کرد..در ظاهر جلوی من بهترین رفتار رو داشت..خانم و
سنگین..ولی ..بعد تقش در اومد که بله..خانم قصدش چیزای دیگه بود..اینکه خودشو بندازه به من و اینجوری به یه
نون و نوایی برسه..
رادوین مکث کرد و گفت:منم امروز با دلناز تموم کردم..
راشا:ا تو هم؟!..چطور؟!..چی شد؟!..
رادوین:هیچی..دلناز غیر از من با یه پسری به اسم شروین هم دوست بوده..حتی باهاش بیرون هم می رفته..امروز
اتفاقی تو پارک دیدمش و همه چیز لو رفت..من که قبلش باهاش بهم زده بودم..با این کار دیگه عذاب وجدان هم
ندارم..
رایان:چرا عذاب وجدان؟!..
رادوین:چه می دونم..اینکه می گفت دوستم داره و از این چرت و پرتا..من کوچکترین علاقه ای بهش
نداشتم..اینجوری بهتر شد..
رایان:حالا اینجا نشستیم داریم پشت سرشون حرف می زنیم..خودمون هم همچین پاک و مثبت
نیستیما..دزدی..دوستی با جنس مخالف..حالا نه سو استفاده ازشون ولی خب..تیغ زدن که تو یکی دو مورد بوده..
راشا:اره خب..ما هم جا نماز اب نمی کشیم داداش جان..خلافامونو قبول داریم..ولی وجدان هم حالیمونه..دزدی که
واسه سرگرمی و هیجانش ادامه می دادیم..تهش دیدیم بهش عادت کردیم اینجوری شد..حتی بعد از مرگ بابا هم
ادامه دادیم..فقط تا 0 ماه کشیدیم کنار..وگرنه باز شدیم همون سه تفنگداری که دست هرچی دزده از پشت
رمانسرا قرعه به نام سه نفر – کتابخانه مجازی رمانسرا
1 6
بستن..تیغ زدن هم تو 0 مورد بود که فقط من و تو بودیم..دختره از اون خر پولا بود و تهش می خواست نارو بزنه ما
زودتر این کارو کردیم..
رایان سرشو تکون داد و چیزی نگفت..
رادوین:ولی خودمون هم دلمون می خواست از دزدی بکشیم کنار..فقط به قول تو برامون عادت شده بود..لذتی
نداشت..اون شب تا من گفتم دیگه ادامه ندیم هردوی شماها قبول کردید..
رایان:اره..من که خسته شده بودم..
راشا:منم زده شده بودم..
رادوین خندید و دستانش را از هم باز کرد..کش و قوسی به خودش داد و گفت :واااااای که ازادی عجب حالی
میده..دیگه عمرا بخوام با دختری رفاقت کنم..از همین الان دوستی با جنس مخالف رو واسه خودم ممنوع می کنم..
رایان:من که بعد از ژیلا این تصمیم رو گرفتم تا الان که 0 ماه گذشته..
راشا:حالا که اینطور شد منم دیگه نیستم..یعنی فعلا تا اطلاع ثانوی نیستم..شاید بعدا باشم..
رادوین:خودت فهمیدی چی گفتی؟..
راشا:اره..مگه شماها نفهمیدید؟..خب اشکال نداره..همون خودم گرفتم چی گفتم مهمه..شما برید سر قول و
قراراتون..البته فعلا منم هستم..
هر سه خندیدند..
تارا:بچه ها حوصله م خفن سر رفته ..بریم یه چرخی این اطراف بزنیم؟..
ترلان:اره خیلی خوبه..یه بستنی هم می خوریم و بر می گردیم..پوسیدیم از بس تو خونه موندیم..
تارا:راست میگی..الان 0 روزه پوستم رنگ افتاب به خودش ندیده..نیگا نیگا..
اروم گونه ی خودش رو نوازش کرد و با ناز به تانیا نگاه کرد..
تانیا خندید و گفت :خیلی خب انقدر ادا و اصول از خودت در نیار..منم حوصله م سر رفته..پاشین حاضرشین..شام هم
بیرون می خوریم..
تارا از جا پرید :ایول ایوله ایول..تانیا تاجه سره ایول..
تانیا و ترلان هم با خنده پشت سرش رفتند..
هر سه حاضر و اماده توی ماشین نشسته بودند..
تانیا:خب کجا بریم؟..
ترلان:شهربازی بهتره..هم روحیه مون عوض میشه..هم اینکه موقع شام میریم رستورانِ پارک پیتزا می خوریم..
تارا:اره منم موافقم..گازشو بگیر یه راست شهربازی..توقف موقف هم ممنوع..
تانیا با لبخند سرش را تکان داد و حرکت کرد..
کمی تو مسیر حرف زدند تا اینکه رسیدند..
تانیا:جمیعا پیاده شید که رسیدیم..
ترلان پیاده شد و گفت :همچین میگه جمیعا انگار ما چند نفریم..
تانیا :همین تو و تارا به اندازه ی صد نفر ادم سر و صدا دارید..
تارا در ماشین رو بست و با شیطنت گفت :نه دیگه ترلان رو با من حساب نکن..من خودم همون صد نفر رو حریفم..
رمانسرا قرعه به نام سه نفر – کتابخانه مجازی رمانسرا
1 7
تانیا بازویش را کشید :د راه بیفت زبون دراز..چه افتخاری هم می کنه..
**************
تارا:خب همین اول بسم الله بگم من امروز سوار چرخ و فلک میشم..همون بزرگه..ننه من غریبم بازی در نیاریدا..
تانیا:من که عمرا سوار شم..همون یه بار واسه هفتاد پشتم بس بود..
ترلان:منم نیستم..اون بار انقدر تو کابینش تکونمون دادی که من اموات خودم و اطرافیانمو درسته جلوی چشمم
دیدم..هی بهت می گفتم تارا نکن..تکون نده..باز انگار نه انگار..
تانیا:ترلان درست میگه..عین ننو اون بالا تاب می خوردیم..من که گفتم الانه زنجیر و قفل و هر چی دم و دستگاه
بهش وصله پاره بشه و یه راست شیرجه بزنیم پایین..
تارا:اوهوووووو..خیلی خب بابااااااااا..حالا خوبه همین اول کاری گفتم ننه من غریبم بازی در نیارید..خب
نیاین..ترسوا..خودم تنهایی میرم..
ترلان:هه..اره برو..بدبخت بین راه چرخ و فلک وایمیسته تا باز مردم سوار شن..اون بالا تک و تنها می مونی تا حالت
جا بیاد..
تارا نوک زبونشو اورد بیرون و گفت :می مونم تا کور شود چشم هر ان کس که نتواند دید ابجی..
تانیا:زبونتو بکن تو زشته..وا..
تارا:وا نداره خواهرِ من..والا..بیا و تماشا کن..
به طرف باجه رفت و بلیط تهیه کرد..تو هوا تکونش داد و از همونجا داد زد :ما رفتیم ابجیا..
تانیا و ترلان با لبخند کنار نرده ها ایستادند ..
تانیا: خداییش این چرخ و فلکه خیلی بزرگه ها..ازهمین پایین که نگاش می کنی احساس سرگیجه بهت دست
میده..وای به حال کسایی که می خوان سوارش بشن..
ترلان:بعضیا جرات دارن..
تانیا با خنده گفت :اره..یکیش تارای خودمون..
ترلان:وقتی از جک و جونورا نمی ترسه..می خوای از چرخ و فلک بترسه؟..کلا همه چیزش عجیب غریبه..
*************
راشا تو کابین نشست و گفت :بچه ها جا هستا شما هم بیاین..بقیه کابینا پرن..
رایان:نه من که حسشو ندارم..با رادوین همین اطراف می چرخیم..تو عین بچه ها چِپیدی این تو که چی اخه؟..
راشا:مگه چرخ و فلک واسه بچه هاست؟..نه تو رو خدا تو یه نیگا به این چرخ و فلک بنداز..بچه ازهمون پایین نگاش
کنه زهره ش اب میشه..حالا بخواد سوارش هم بشه؟..
رادوین:خیلی خب حالا که سوار شدی..برو حالشو ببر..
راشا چشمک زد و گفت :چشم ..خان داداشِ عزیز..
رادوین:زهرمار و خان داداش..
راشا خندید و به صندلی کابین تکیه داد..رایان و رادوین هم از بین نرده ها رد شدند و اونطرف ایستادند..
رمانسرا قرعه به نام سه نفر – کتابخانه مجازی رمانسرا
1 8
**************
تارا رو به مسئول چرخ و فلک گفت :اقا یعنی این همه کابین یکیش خالی نیست من بشینم؟..
- - خانم این پایینی ها که همه پرن..اون بالا هم همینطور..شاید تک و توک توشون خالی باشه که بازم باید صبر کنی --
تا بچرخن برسن پایین..اگر می تونید صبر کنید که وایسید تا جای خالی پیدا بشه..بازم من احتمال نمیدم خالی باشه
چون اخر هفته ست و پارک شلوغه..اگر هم می خواین یکی از کابینا تک نفره نشسته..می تونید برید اونجا..
تارا لباشو جمع کرد و با حسرت به چرخ و فلک نگاه کرد..
تارا:خیلی خب..سوار میشم..کابین چنده؟..
-- .. - -همین که پایین مونده..کابین 3
بلیط رو تحویل داد ..به طرف کابین رفت..کابین کاملا سر پوشیده نبود..اطرافش باز بود ولی پشتی صندلی ها بلند
بودند و داخلش زیاد دیده نمی شد..درش هم مثل در کالسکه باز می شد..سمت چپ و راست کاملا فضاش باز بود
ولی پشت و جلو بسته بود..
هر کاری می کرد نمی توانست درش را باز کند..انگار یکی از داخل قفلش را زده بود..
با مشت کوبید بهش و غرغر کنان گفت : د باز شو دیگه لعنتی..ای بابا..حالا بین این همه کابین تو رو گیر اوردم..تو
هم باز نمیشی؟..اینم شانسه من دارم؟..د باز شو بهت میگم..
مشت محکمی به در زد ..در محکم به طرفش باز شد..با ذوق پاشو گذاشت رو پله و پرید بالا..
همین که نشست چشمش به صندلی رو به رو افتاد..پسری جوان با چشمان متعجب به او خیره شده بود..
چرخ و فلک حرکت کرد..تارا سنگینی نگاه راشا را روی خودش حس می کرد..خواست بی خیال باشد ولی امکانش
نبود..
تارا:چیه؟..نیگا داره؟..
راشا با لبخند جذابی گفت : پ نه پ..اگر نیگا نداره پس چی داره؟..
تارا با حرص زیر لب گفت :پررو..
راشا با همان لبخند نگاهش کرد و چیزی نگفت..ولی همچنان مسیر نگاهش به سمت تارا بود..
چرخ و فلک از حرکت ایستاد..تارا از کنار به پایین نگاه کرد..با زمین فاصله داشتند ولی هنوز خیلی دور نشده بودند..
راشا:می ترسی؟..
تارا نگاهش کرد و با غیض گفت :نخیر..اگر می ترسیدم که سوار نمی شدم..
راشا ابروشو بالا انداخت و سکوت کرد..
چرخ و فلک حرکت کرد..تارا دست به سینه به پشتی صندلیِ کابین تکیه داد..نگاهش همه جای کابین و اطراف می
چرخید الی روی صورت راشا..
کابین تکانِ نسبتا شدیدی خورد..تارا دستاشو محکم به دیواره ی کابین گرفت ..نگاهش و به پایین دوخت..فاصله
زیاد بود..چرخ و فلک حرکت نمی کرد..
بی اختیار گفت :ای بابا..این یارو چقدر نگه می داره..
راشا خندید:داره مسافر سوار می کنه و پیاده می کنه..خب بایدم نگه داره ..
رمانسرا قرعه به نام سه نفر – کتابخانه مجازی رمانسرا
1 9
تارا: بی مزه..
راشا که قصد داشت کمی سر به سر این دختر حاضر جواب بگذارد گفت :ا ..چرا بی مزه؟..بخوای خوشمزه هم
میشما..
تارا:ببین یه کلمه ی دیگه حرف بزنی..
راشا ابروشو انداخت بالا و با لبخند گفت :پرتم می کنی پایین؟..
تارا:دقیقا..
راشا:باشه پرت کن..من اماده م..
تارا مات نگاهش کرد..همان موقع چرخ و فلک حرکت کرد..
راشا هنوز هم به او نگاه می کرد..تارا اخم کرد و نگاهش و از روی راشا برداشت..
هوا اون بالا عالی بود..نسیم نسبتا خنکی می وزید..چند تار از موهای تارا که از شالش بیرون افتاده بود به دست باد
تکان می خورد..هر بار که انها را زیر شال می زد باز هم لجوجانه بیرون می افتادند..
راشا به نیم رخ او خیره شده بود..تارا صورتشو برگردوند و با اخم گفت :خداوکیلی خسته نشدی؟..
راشا:از چی؟!..
تارا:از همون اول زل زدی به من..اون چیزی که می خواستی رو پیدا نکردی؟..والا اگه لنگه کفشت رو هم طرف من
گم کرده بودی تا الان پیدا شده بود..
راشا با لبخند گفت :نه هنوز پیداش نکردم..تاریکه..
تارا چپ چپ نگاهش کرد و باز به بیرون خیره شد..
اینبار راشا هم با لبخند سرشو تکون داد و نگاهش رو از روی تارا برداشت..
راشا:هوا این بالا عالیه..بیشتر واسه همین سوار شدم..
تارا جوابی نداد..راشا نگاهش کرد..چرخ و فلک خیلی وقت بود که حرکتی نمی کرد..
تارا:پس چرا حرکت نمی کنه؟..
از همون بالا پایین رو نگاه کرد و گفت :نمی دونم..لابد دچار نقصِ فنی شده..
تارا:نقصِ فنی دیگه چه صیغه ایه؟..
راشا:کاری به صیغه میغه نداره..همون گیر افتادیم..
تارا:خودم می دونم گیر افتادیم..ولی اخه چرا؟..شاید دارن سوار میشن..
راشا:الان 5 دقیقه ست وایساده..کجا سوار میشن؟..راستی یه سوال خانواده ت چطور اجازه دادن تنهایی سوار بشی؟..
تارا: به شما ربطی نداره..
راشا:خب اره..ربطی نداره..ولی برام جالب بود بدونم چطور اجازه دادن تو با یه پسرِ جوون تو یه کابین تنها باشی..
تارا کمی نگاهش کرد و چیزی نگفت..
راشا:جواب نمیدی؟..اهان شاید تنهایی اومدی اره؟..
تارا:گفتم که به شما مربوط نیست..اما واسه اینکه حس فضولیتون کاملا بخوابه اینو میگم..همراه خواهرام اومدم ولی
اونا نمی دونن که..
رمانسرا قرعه به نام سه نفر – کتابخانه مجازی رمانسرا
2 1
ادامه نداد..راشا سرش و انداخت بالا و گفت :اهان..که اینطور..الان حس کنجکاویم کاملا فروکش کرد..دست شما
درد نکنه..
تارا جوابی نداد و در عوض زیر لب با خودش گفت :اه..چرا راه نمی افته؟..حوصله م سر رفت این بالا ..عجب سرده..
راشا شنید و گفت :سردته؟..
تارا با حرص زیر لب غرید :نخیر..
چیزی نگفت..تارا نگاهش کرد..راشا به پایین نگاه می کرد و سکوت کرده بود..
چند لحظه محو صورتش شد ولی بعد صورتشو برگرداند و در دل به خود تشر زد..
راشا جذاب بود..موهای مشکی با مدل امروزی..کوتاه و جذاب که از یک سمت به حالت فشن صاف روی پیشونی
ریخته بود..بینی متناسب و کوچک..لب های کوچک وکمی گوشتی..وقتی می خندید گوشه ی لبش حلال جذابی نقش
می بست..چشمان قهوه ای که توی اون تاریکی مشخص نبود چه رنگی ست روشن یا تیره..پوست گندمی..صورت
کمی کشیده..به او می خورد که 03 یا 04 ساله باشد..در کل چهره ای گیرا و جذاب داشت..به طوری که نمی شد به
راحتی از او چشم برداشت..
تارا نگاهش را برداشته بود..هنوز هم زیر چشمی گه گاه نگاهی به راشا می انداخت ولی لحظه ای بود..
راشا سرش و بلند کرد و به تارا نگاه کرد..ولی تارا توجهی به او نداشت..موبایلش را در اورد..انتن نمی داد..پوفی کرد
و گوشی را تو دستش چرخاند....
تارا هم موبایلش و چک کرد..اون هم انتن نمی داد..با حرص پرت کرد تو کیفش..
همان موقع چرخ و فلک حرکت کرد..لبخند رو لب های تارا نشست..به راشا نگاه کرد..ولی راشا کج شده بود و پایین
رو نگاه می کرد..بوی ادکلن راشا مشامش را پر کرد..تند و تلخ..ولی عالی بود..یک تیشرت جذب سفید که روی
قسمت بازوی چپ طرح داشت..قسمت جلوی تیشرت هم یه بیت شعر از حافظ با خط زیبایی نوشته شده بود..شلوار
جین مشکی..کفش اسپرت مشکی و سفید..در کل تیپش عالی بود..
خوب که ارزیابیش کرد ازش چشم برداشت..
حالا نوبت راشا بود..نگاهی به تارا انداخت..پوست سفید..لب های گوشتی و صورتی..گونه ی کمی برجسته و چشمان
درشت مشکی..نگاهش شیطون بود..راشا سن تارا را پیش خود ارزیابی کرد که شاید 01 یا 01 سال داشته
باشد..مانتوی براق مشکی..شلوار جین مشکی..کفش و شال طوسی تیره که رگه های مشکی داشت..کیف هم ست
شده با لباسش بود..ترکیبی از همین رنگ ..
در دل خندید و گفت :شده عین کلاغ..بالاتر از سیاهی که رنگی نیست..هه..
نا خداگاه ازاین فکر لبخندی روی لبهایش نشست..نگاه تارا که به او افتاد لبخندش پررنگ تر شد..
تارا با تعجب ابروش و انداخت بالا و گفت :به من می خندی؟..
راشا با لبخند سرش و تکون داد و گفت :قسم می خورم نه..
تارا دهان باز کرد تا حرفی بزند که چرخ و فلک از حرکت ایستاد..رسیده بودند..
راشا در کابین رو باز کرد و به بیرون اشاره کرد:بفرمایید..
رمانسرا
اقایون داداشام
اینجی واس ماس
ینی کلیش واس ماس
پاسخ
 سپاس شده توسط ستایش*** ، mohan ، پایدارتاپای دار


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان قرعه به نام 3 نفر به قلم نویسنده رمان گناهکار طنز و عاشقانه بیاید جالبه - آرشاااااااام - 03-07-2016، 13:51

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان