13-04-2017، 20:52
نسیمه:ای بابا شما هم خفه شین دیگ از خوشحالی مهمونی صبحانه نخوردم اومدم من میرم رستوران بغلی هر کی اومد اومد نیومد پس بای!!لایبا:اههههه توهم فقط به فکر شکم گندتی آقا سیبیلو!!منکه اینبار حوصله دعواهاشون رو نداشتم واس همین دست مریم رو گرفتم و با همدیگه رفتیم ته مهمونا قاطی شدیم ما رو صندلی نشستیم و لایبا و نسیمه هم بعد از یه عالمه دعوا اومدن وسط مهمونا یه دل سییییییر رقصیدن!! مهمونی که تموم شد من و لایبا و نسیمه رفتیم رستورانی که کنار یک پارک بود غذا خوردیم و من تو یه مغازه یه کلاه آفتابی واس خودم و یه ساعتم واس شهرام خریدم و راه افتادیم تو راه گوشیم زنگ خورد_بله بفرمایید عزیزم+شهرناز حرف نزن و سوال هم نپرس فقط هرچه زودتر بیا بیمارستانی که کنار پارک بزرگ شهره فهمیدی؟؟خداحافظ....!!دلم داشت تند تند میزد تو فکر مامانم بودم که ناراحتی قلبی داشت_اوهه خدای من کمکم کن نزار فکرایی که میکنم واقعیت داشته باشه خواهش میکنم.........ادامه دارد

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



