02-09-2017، 15:19
برگشتیم همون اتاق و من بی حرف مثل یه مرده ی متحرک به طرف تخت رفتم و بی حال و بی رمق نشستم..
تو طول مسیر تا برسیم ویلا هیچی نگفت.. اخماش حسابی تو هم بود و حتی نگاهمم نمی کرد..
رفت سمت کمد..از پشت سر نگاهش کردم..قد بلند و چهارشونه بود..کت و شلوار اسپرت مشکی که زیرش یه بافت مردونه ی خاکستری پوشیده بود..تو صورتش زیاد دقیق نشده بودم..جزچشماش که انگار عسلی بودن..
به طرفم برگشت و نگاهه خیره ی منو رو خودش غافلگیر کرد..نمی دونم چرا از نگاهش خجالت کشیدم..سرمو زیر انداختم و انگشتای دستمو به بازی گرفتم..
به طرفم اومد..باز اون سرما تو تنم نشست..این هم مزاحم همیشگی من شده بود..هر وقت که می خواست می اومد و با نفس سردش تنمو منجمد می کرد هر وقت هم که اراده می کرد ازم فاصله می گرفت..شاید هم مهمون ناخونده شده بود..بهش عادت کرده بودم..
یه دست لباس تا کرده که حدس می زدم لباس خواب باشه آورد و گذاشت کنارم..
—اینو بپوش.. تا 10 دقیقه ی دیگه برمی گردم..
حتی سرمم تکون ندادم..بغضم گفته بود..سرمو بلند نکردم تا مبادا نگاه اشک آلودمو ببینه و بخواد از تصمیمش منصرف بشه..گرچه محال بود..
اما من به این پول نیازداشتم..نمی تونستم از دستش بدم..
به سمت در رفت..بین راه ایستاد..سرم پایین بود که صداشو شنیدم..
—راستی..نگفتی اسمت چیه؟!..
لبمو گزیدم که اشکام سرازیر نشن.. همونطور که سر به زیر بودم گفتم: لیلی....
مکث کرد..صدای نفس عمیقشو شنیدم..و صدایی که به آرومی گفت: منم ارشیام....
سکوتمو که دید از اتاق بیرون رفت و درو هم پشت سرش بست..
ای کاش زمان متوقف می شد..ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نیافتاده بود..
چونه م برای هزارمین بار لرزید..دلم می خواست سرمو بذارم زمین و تا می تونم گریه کنم..
لباسو از روی تخت برداشتم وتو دستم مشتش کردم..رخت رسواییم بود..
ببین لیلی..ببین به کجا که نرسیدی!..بیچاره تر از اینم مگه می شد؟!..
رفتم جلوی آینه ی قدی و لباسو تنم کردم..بدنم مثل یه تیکه یخ شده بود..خشک و منجمد..شنل لباسو روش پوشیدم..کمی بازهامو ماساژ دادم تا شاید کمی گرم بشم..
جنس لباس از ساتن آبی براق بود..کوتاه تا کمی بالاتر از زانوهام..یقه ش از تور بود برای همین بند شنل رو هم محکم بستم تا پوشیده تر بشه..
ولی..
با به یاد آوردن اینکه تا چند دقیقه ی دیگه قراره چه اتفاقی بیافته به خودم توی آینه پوزخند زدم و..اون گره ی لعنتی رو شل کردم..
با شنیدن صدای باز شدن در نفسمو تو سینه حبس کردم و چشمامو بستم..
جرأت نداشتم برگردم..سنگینی نگاهشو رو خودم حس می کردم..
یه لحظه از خودم متنفر شدم..من!..لیلی!..دختری که حاضر بود با تموم مشکلاتش رخ به رخ بجنگه ..خم به ابروش نیاره که دختره با اینکه از نگاه خیلی ها ضعیف شمرده میشه.. نذاره نگاهه ناپاک گرگا و نامردای کمین کرده پشت نقاب مظلومیت، بهش نگاهه گرسنه ی شکارچی ای باشه که واسه یه شکار چرب و نرم دندون تیز کرده و حاضره به خاطر رسیدن بهش دست به هر کار زشت و منفوری بزنه..
پس این دختر ِدرون آینه کیه؟!..چطور راحت ایستاده تا اون شکارچی از پیروزی که نصیبش شده غرق لذت بشه و اینطور گستاخانه نگاه به جسمش بندازه و اون دختر هم توان دم زدن نداشته باشه؟!..واقعا این دختر من بودم؟!..
صدای هر گام ِ اون به سمت من مثل ناقوس مرگ تو سرم زنگ می زد و به اضطراب و وحشتم بیش از پیش دامن می زد..
دوست داشتم دستامو بذارم رو گوشام و اونقدر فشار بدم که حتی صدای نفسای خودمم نتونم بشنوم..
پشت سرم بود..چه بی پرده حس می کردم اون گرمای لعنتی رو..
انگار گرفتار جهنمی شده بودم که هر لحظه بیشتر لا به لای شعله های سوزانش فرو میرم و ذوب میشم..
صدام که زد از ترس پریدم..چشمام تا آخرین حد باز شد..تنم شروع کرد به لرزیدن..گفته بودم..گفته بودم که کار امشب من با مرگ تدریجی واسم هیچ فرقی نداره..چیزی تا تخریب جسم و روحم نمونده بود..
انگشتای دستش که دور بازوی راستم حلقه شد حالت دفاعی به خودم گرفتم و بدنم منقبض شد..داشتم تو خودم جمع می شدم..اون یکی بازومو هم گرفت و برم گردوند..
سرمو زیر انداختم و چشمامو بستم..جوری می لرزیدم که انگار یکی داره به زور روحو از جسمم جدا می کنه و من برای نگه داشتنش دارم سرسختانه مبارزه می کنم..
—لیلی؟!..
سرموچرخوندم..اخمام ناخودآگاه تو هم رفت..
—میشه نگاهم کنی؟!..
منو به طرف خودش کشید..لبمو گزیدم..
—چرا داری می لرزی؟!..سردت شده؟!..یا....؟!..
تقریبا نزدیک بهش ایستاده بودم..خیلی نزدیک..جوری که صدای نفس های عصبی و تندشو راحت می شنیدم..
—گفتم نگاهم کن..مگه با تو نیستم؟!..
و وقتی عکسشو انجام دادم و سرمو بیشتر پایین انداختم تا نگاهم به چشماش نیافته چونه مو بین دوتا انگشتاش گرفت و سرمو بلند کرد..
—چشماتو باز کن..
من که خودمو در برابرش کاملا بی پناه و دست و پا بسته می دیدم آروم پلکامو از هم باز کردم..
نگاهم که تو چشماش افتاد لبخند زد..
--تو از من می ترسی؟!..
آب دهنمو با سر وصدا قورت دادم و صادقانه چشمامو بستم و باز کردم..مثل بید می لرزیدم و رنگمم پریده بود این خودش بهترین جواب بود..
همونطور که بازومو تو دستش گرفته بود آروم نشوندم رو تخت و خودشم کنارم نشست..می خواستم ازش فاصه بگیرم ولی این امکان تا زمانی که اون رهام نمی کرد وجود نداشت..
صداشو آروم کنار گوشم شنیدم..
—ببین لازم نیست از چیزی بترسی..مثل اینکه کامل متوجه پیشنهاد من نشدی..یادت نیست بار اول که آوردمت اینجا بهت چی گفتم؟!..
نگاهش کردم..حقیقتا یادم نمی اومد..با اون همه فشار عصبی که تو این چند ساعت تحمل کرده بودم به خودم حق می دادم..نگاهمو که همراه تعجب بود دید، سرشو تکون داد و گفت: گفتم کاری به دختر بودنت ندارم..یعنی به جسمت هیچ احتیاجی ندارم..تموم این..................
گوشیش زنگ خورد..تا چند لحظه حرکتی نکرد..سرشو خم کرد و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم..پوفی کشید و گوشیشو از تو جیب کتش بیرون آورد..نگاهی گذرا به صفحه ش انداخت و جواب داد..همزمان از کنارم بلند شد..
—الو؟!دیگه چیه؟!.......گفتم که کار دارم!.....فقط یه امشبو جان عزیزت بی خیال من شو!........ نمی تونم بیام.....چراش به خودم مربوطه می فهمی که؟!..می خوام قطع کنم کاری نداری؟!.......با این تهدیدا کاری از پیش نمی بری..فعلا....
و تماسو قطع کرد و با حرص گوشیشو انداخت رو تخت و دوباره کنارم نشست..خم شد و ارنج جفت دستاشو رو زانوهاش گذاشت..تو موهاش چنگ زد و نفس عمیق کشید..بی صدا نگاهش می کردم..
به صورتش دست کشید و برگشت نگاهم کرد..نگاهی که ازش ترسیدم..نگاهش نگاهه همون شکارچی بود..نگاهی که خوشایند ِ من نبود..
کمی به طرفم خم شد..در مقابل به عقب مایل شدم..می دونستم برای چی اینجام و وقتی هم که اومدم دیگه نباید ساز مخالف بزنم اما بی اراده ازش فاصله می گرفتم..انگار کنترل هیچ کدوم از حرکاتم دست خودم نبود..
دست چپشو گذاشت رو تخت واینبار بیشتر خودشو به سمتم کشید..از شرم سرخ شده بودم..از زور استرس کف دستام عرق کرده بود..
هیچ کاری نمی کردم جز اینکه تو چشماش زل بزنم و با نگاه ملتمسانه م ازش بخوام بیشتر از اون پیشروی نکنه..رگه های قرمز رنگ سفیدی چشماش نشون می داد که حال درستی نداره، دقیقا عکس من که از این کار متنفر بودم و اون انگار داشت از ترس و واهمه ی من از این رابطه لذت می برد..
همونطور که به سمتم می اومد با لحن خاصی گفت: همچین بدم نیستی.. این لباس خیلی بهت میاد..نه..اتفاقا خواستنی تر هم شدی...._ به بازوم چنگ زد و گفت: شاید بیشتراز اون چیزی که تصور می کردم تو دل برویی..
بازومو تکون می دادم تا از بین انگشتای قوی و مردونه ش آزاد کنم ولی این تقلاهای من بود که اونو جری تر می کرد تا جایی که با کف اون یکی دستش زد تخت سینه م و با همون حرکت پرت شدم رو تخت..
از ترس جیغ خفیفی کشیدم و تو همون حالتی که به پشت افتاده بودم خودمو عقب کشیدم..مچ دستمو گرفت و نگهم داشت..لبخند مسخره ای که رو لباش بود پررنگ شد و دستشو به سمت بند لباس برد که مچ دستشو با همون ته مونده زوری که برام مونده بود گرفتم و نگه داشتم..
یه لحظه به چشمام نگاه کرد..
لبای لرزونمو از هم باز کردم و هرچی التماس بود تو صدام ریختم ..
_ خواهش می کنم..اینکارو نکن..نمی تونم..به خدا نمی تونم....
دستمو پس زد..خواست بندو بکشه که جیغ زدم و گفتم: مگه نگفتی کاری بهم نداری؟!..
دستش رو هوا موند..بدون اینکه نگاهشو از چشمام بگیره با لحنی تمسخرآمیز گفت: فکر کن پشیمون شدم..مگه از همون اول هم واسه اینکار پیشنهادمو قبول نکرده بودی؟!..
با ترس سرمو تکون دادم و خودمو عقب تر کشیدم..
_ نه..نمیذارم..نمیذارم بهم دست بزنی..اصلا..اصلا پشیمون شدم..نمی خوام..پولتم نمی خوام..هیچی ازت نمی خوام فقط بذار برم..
—به همین آسونی بیای و بری؟!..مگه ممکنه؟!..
_ولم کن لعنتی..بکش کنار..بذار برم به درد خودم بمیرم..
—خیلی خب..فقط قبلش باید درد منو ساکت کنی بعد می تونی بری هر غلطی خواستی بکنی..دیگه برام فرقی نمی کنه..
هیچ وقت تا اون حد خودمو بیچاره ندیده بودم..حتی وقتی بی پول و بی پناه بودم هم امیدم به خدا بود که ازم رو بر نمی گردونه و بالاخره یه جوری کمکم می کنه..
تا قبل از اتفاق امروز هم رو عقاید و اصولم پا نذاشته بودم اما الان....
از هر موقعی بیشتر خودمو بی پناه و سرگردون می دیدم..
خدایا..کمکم کن..من نمی تونم..نمی تونم پا رو همه ی باورهام بذارم..
نزدیک تر که شد همراه گریه جیغ کشیدم و به تقلا افتادم..عصبانی شد و مچ جفت دستامو چنگ زد و کنارم نگه داشت..
داد زد: بس کن دختره ی نفهم..نذار اون روی سگم بالا بیاد وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی..
بی توجه بهش سرمو تکون می دادم و هر چی به زبونم می اومدو بهش نسبت می دادم..هیچی جز رهایی از چنگال اون عوضی برام مهم نبود..
دستامو برد بالا و با یه دست نگهشون داشت و با اون یکی دستش دهنمو گرفت که جیغ نزنم..سرشو پایین آورد..چشمام سیاهی رفت..سکوت اتاق رو صدای گریه های خفه ی من می شکست..نابودیمو خیلی نزدیک می دیدم..خودم کرده بودم..این بلایی بود که خودم به سر خودم آوردم..این اتفاق باید بیافته..
لیلی بس کن کولی بازیاتو..تو از اولشم می دونستی توی این ویلا چه چیزی در انتظارته..خودت قبول کردی....
آره..قبول کردم..فقط به خاطر اون 5 میلیون لعنتی..
خدایا منو بکش..بکشو راحتم کن..دارم بزرگ ترین عذابو توی این لحظات نحس تحمل می کنم..راضی نیستم..از هیچ چیز این رابطه ی اجباری و کثیف راضی نیستم..تمومش عذابه..شکنجه ست..مرگه..
(فصل پنجم)
صدای یه چیزی می اومد..
چند لحظه نه من حرکتی کردم نه حتی می تونستم مثل قبل صدای نفسای اونو بشنوم..هق هقمو تو گلوم خفه کردم..یکی محکم به در ویلا می کوبید و پشت سر هم زنگو فشار می داد..
به ارشیا نگاه کردم..انگار اون صداها بدجور عصبانیش کرده بودن که ازم فاصله گرفت و بدون کوچکترین نگاهی از اتاق بیرون رفت..
تا چند لحظه میون اون همه ناله و اشک توان حرکت کردنمو از دست داده بودم..مچ دستام تیر می کشید..گلوم از بس جیغ کشیده بودم می سوخت..سرم سنگین شده بود و گیج می رفت..اما اون لحظه تنها چیزی که رو لبم اومد شکر خدایی بود که به موقع از دست ارشیا نجاتم داد!..
بالاخره با هر جون کندنی بود تونستم تو جام بشینم..نگاهم به لباسای خودم افتاد..دیوانه وار به سمتشون هجوم بردم..اون لباس لعنتی رو در آوردم ولباسای خودمو پوشیدم..داشتم دکمه های مانتومو می بستم که صدای فریاد یه نفرو از بیرون اتاق شنیدم..انگار دعواشون شده بود..
تند تند دکمه هامو بستم و رفتم سمت پنجره..با دیدن اون حفاظ های بلند آه از نهادم بلند شد..خدایا چکار کنم؟!..چجوری از این جهنم خلاص بشم؟!..
انگار یکی داشت می اومد اینطرف..صدای قدم هاشو می شنیدم..سریع رفتم پشت در ..کلیدای برقو زدم .. اتاق تو تاریکی فرو رفت..پشت در ، چسبیده به دیوار ایستادم..هیچ گلدون و مجسمه ای هم تو اتاق نبود که باهاش بتونم از خودم دفاع کنم..
نفس زنان پشت در انتظاراون لعنتی رو می کشیدم که بیاد تو و من هم از تاریکی استفاده کنم وبزنم به چاک .. در باز شد..نفسمو تو سینه م حبس کردم..دست و پاهام می لرزیدن..
اومد تو..چند قدم که اومد جلو بدون اینکه تو اون تاریکی بتونم حتی صورتشو ببینم با همه ی توانم هولش دادم عقب و از در زدم بیرون..اونقدر سریع می دویدم که چند بار نزدیک بود بخورم زمین..
از در ساختمون رفتم بیرون و مستقیم به طرف در ویلا می رفتم که یکی از پشت مانتومو گرفت و کشید..با اون سرعتی که می دویدم نتونستم خودمو کنترل کنم و پخش زمین شدم..
آرنج دست چپم درد گرفت وسوزش سطحی هم کف دستم احساس کردم که به خاطر سپر کردن دستم جلوی صورتم شدیدا می سوخت..
ناله کنان تو جام نشستم..اشکام بی صدا روونه ی صورتم شده بودن..بیرون ویلا روشن بود..صدای قدماشو رو سنگ فرش حیاط شنیدم..وحشت همه ی وجودمو گرفت..بی توجه به درد دستم از جام بلند شدم و عقب عقب رفتم..
نگاهه وحشت زده م به اون مرد بود!..فکر می کردم ارشیا باشه ولی نبود!..
هردو با تعجب همدیگه رو نگاه می کردیم..پشتم خورد به یکی از درختا..همونجا ایستادم..با ارامش خاصی نگاهم می کرد..جلو اومد که داد زدم:برو عقب..جلو نیا لعنتی..
به حرفم توجهی نکرد و چند قدم دیگه برداشت..داشت نزدیک می شد..
جیغ کشیدم: مگه با تو نیستم؟!..میگم نیا جلو عوضی..چی از جونم می خواین؟!..بذارید برم..نمی خوام اینجا باشم..بذار برم لعنتی..بذار بـــــرم..
با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و دستشو گذاشت جلوی دهنم و آروم گفت: خیلی خب بسه چرا جیغ می زنی؟!..با این اوضاع حنجره ای هم واسه ت مونده؟!..نترس من کاریت ندارم..
سرمو تکون دادم تا دستشو برداره..همین که رفت عقب نفس زنان داد زدم: خودتونو خر فرض کنید نه منو..اون رفیق عوضیت کجاست؟!..اون نامرد هم همینو می گفت..اما.....اما..........
گلوم آتیش گرفته بود..صدام دورگه شده بود و نمی تونستم خوب حرف بزنم..
به در ویلا اشاره کرد وجدی گفت: با من بیا..
خودمو عقب کشیدم و تند گفتم: کجا؟!..
—فعلا بهتره از اینجا بریم..بعد برات میگم..
_اصلا تو کی هستی؟!..نمی خوام با هیچ کدومتون جایی برم..خودم............
میون حرفم پرید ودر حالی که از سرپیچی کردنای من عصبانی شده بود داد زد: بسه دیگه یه لحظه خفه شو ببین چی میگم بعد هرچی دلت خواست وراجی کن.....من پلیسم!..خیالت راحت شد؟!..
با تعجب و دنیایی تردید نگاهش کردم..
فهمید بهش اعتماد ندارم..کارتشو از جیبش در آورد و گرفت جلوم..
—این راضیت می کنه؟!..
با دیدن اسمش و آرم نیروی انتظامی دهنم بسته شد!..سرگرد طاها کیانی فر!..
به محض اینکه کارتو از جلوی صورتم گرفت گفت: همراه من بیا..
برگشتم و به ساختمون نگاه کردم..رد نگاهمو دنبال کرد..
_اون چی میشه؟..گرفتینش؟..
پوزخند زد..راه افتاد سمت در و گفت: اگه خیلی نگرانشی می تونی پیشش بمونی..
دنبالش دویدم و شونه به شونه ش راه افتادم..
_چرا نگرفتینش؟!..اصلا شما اینجا چکار می کنین؟!..
جوابمو نداد..با خونسردی تمام رو به روشو نگاه می کرد..
حرصم گرفته بود..آستینشو گرفتم و به نشونه ی اعتراض کشیدم..سرجاش ایستاد..
نگاهه کلافه ای بهم انداخت و گفت: به چه جرمی؟!..
مات موندم..خب.......
بگم تجاوز؟!..نه تجاوز نبود..با میل وخواسته ی خودم اینجا بودم نه به زور..
اگه..هر چقدر هم اون بخواد مجرم و گناهکار باشه به همون اندازه منم مقصر بودم..
وقتی دید جوابی واسه ش ندارم گفت: فعلا از اینجا بریم بعد هر چقدر سوال داشتی آزادی بپرسی..پس راه بیافت..
و خودش جلو افتاد..نگاهمو با تردید از ساختمون گرفتم و پشت سرش حرکت کردم..
—اون........
کلافه تو همون حالت گفت: ارشیا دیگه بهت کاری نداره..
پس می دونست؟!..
اما ارشیا رو از کجا می شناسه؟!..
خواستم ازش بپرسم که درو باز کرد و رفت بیرون..
یه لحظه ترس از تاریکی و اون ویلای کوفتی و مخصوصا اتفاقات امشب باعث شد دنبالش بدوم..
(فصل ششم)
طبق آدرسی که ازم پرسیده بود سر کوچه نگه داشت!
تا اینجاهیچ کدوم حرفی نزدیم..هر بار که می اومدم دهنمو باز کنم با صورت جدی و فک منقبض شده ش رو به رو می شدم و این باعث می شد بفهمم که از چیزی عصبانیه و باید سکوت کنم!
هنوزم نمی تونستم بفهمم که چطور و از کجا اون لحظه سر وکله ش تو ویلا پیدا شده بود؟!
—نمی خوای پیاده شی؟!
مصمم و جدی برگشتم سمتش و گفتم: می تونم یه چیزی بپرسم؟!
نفسشو عمیق بیرون داد و همزمان که سرشو تکون می داد گفت: با اینکه حدس می زنم سوالت چی می تونه باشه اما..بپرس!
—ارشیا رو می شناسی؟!
نمی دونم چرا نمی تونستم باهاش رسمی باشم..با اینکه شواهد نشون داده بودن که این مرد پلیسه و از طرفی برای من کاملا غریبه بود با این حال نمی دونم از روی عادت همیشگیم بود که زیاد اهل رسمی بودن و لفظ قلم حرف زدن نبودم یا به خاطر اتفاقات امشب و حضور ناگهانی این مرد تو اون شرایط که یه جورایی اونو به چشم یه ناجی می دیدم نمی تونستم اونطور غریبانه باهاش حرف بزنم!
سوالمو که شنید تا چند لحظه چیزی نگفت..
منتظر یه جواب قانع کننده بودم و از طرفی فضولی بدجور بهم فشار اورده بود..
تو اون فضای نیمه تاریک به صورتش خیره شدم!..
دستاشو روی فرمون گذاشت و در همون حال که نگاهش به کوچه ی تاریک و ساکت بود گفت:دونستنش چه نفعی به حال تو داره؟!..از نظر من بهتره امشبو بعلاوه ی ارشیا و اون ویلا و حتی منو فراموش کنی..انگار که هیچ کدوم از این اتفاقات نیافته و تو با ارشیا هیچ برخوردی نداشتی..
و در حالی که نگاهشو به سمت من می کشید محکم گفت: فهمیدی چی گفتم؟!..
جوابش نه قانعم کرد و نه حتی از دید من منطقی بود..
بنابراین اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: نه می تونم و نه می خوام که فراموش کنم!امشب یکی از بدترین شب های عمرم بود..شبی که مجبور شدم به خاطر نجات جون عزیزترین کسم و به خاطر پول تن به..به........
سکوت کردم..بغض سنگینی به گلوم چنگ می زد.. یاد مامان و دردی که الان داره تو اون بیمارستان و روی اون تخت لعنتی می کشه قلبمو هزار تیکه می کرد..
--چرا با ارشیا رفتی؟!.. به قیافه ت هم نمیاد که اهل اینجور کارا باشی، پس چی شد سر از اون خونه در آوردی؟!....
قفل دهنم باز شد.. دلم خواست حرف بزنم..واسه مردی که رو حساب پلیس بودنش که به چشم یه حامی نگاهش می کردم لب باز کردم و با بغض گفتم: مادرم تو بیمارستانه..حالش اصلا خوب نیست..قلبش باید عمل بشه..نیاز به پول دارم..وقتی ارشیا در مقابل این کار..بهم..بهم پیشنهاد پول..............
میون حرفم پرید و گفت: خیلی خب فهمیدم!..
قطره اشکی که گوشه ی چشمم نشسته بود و دنبال راهی می گشت که رو صورتم روون بشه رو با سر انگشتم گرفتم!..
آروم نبودم..دلم می خواست برم جایی که فقط خودم باشم و خودم و تو تنهاییم یه دل سیر گریه کنم..حس می کردم دیگه بیشتر از اون نمی تونم فضای بسته ی ماشینو تحمل کنم..
مرتعش بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بابت همه چیز ممنونم..شب خوش!
و بی وقفه دستگیره رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم!
سرمای ناگهانی که تو صورتم خورد باعث شد با لرز بازوهامو بغل بگیرم و قدمامو تندتر بردارم..
هنوز چند قدم از ماشین فاصله نگرفته بودم که صداش میخکوبم کرد..
—صبر کن!
در همون حال که از شدت سرما دندونام رو هم کشیده می شدن، برگشتم وبا تعجب نگاهش کردم!
از ماشین بیرون اومده بود و لای در ایستاده بود!
خونسرد و آروم نگاهم می کرد!
—کسی رو داری که بتونی ازش پول قرض کنی؟!
فقط تونستم سرمو تکون بدم که یعنی نه!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: یعنی هیچ کسو نداری؟!..حتی یه آشنایی که.......
من که دیگه چیزی تا قندیل بستنم نمونده بود عصبی جوابشو دادم..
_هیچ کس یعنی هیچ کس!بله میشه شما مشکلی داری؟!
از جواب تند و تیزم جا خورد..دستشو از رو سقف ماشینش برداشت و سرشو تکون داد که یعنی می تونی بری..
مرتیکه مرض داشت؟!..تو این سرما صدام زده تا آمار فک و فامیل و دوست وآشناهامو در بیاره؟!..
سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود..باز اون لرز لعنتی افتاده بود به جونم..
بدون هیچ حرفی دویدم سمت خونمون و کلید انداختم و رفتم تو و درو محکم پشت سرم بستم..
ادامه دارد
تو طول مسیر تا برسیم ویلا هیچی نگفت.. اخماش حسابی تو هم بود و حتی نگاهمم نمی کرد..
رفت سمت کمد..از پشت سر نگاهش کردم..قد بلند و چهارشونه بود..کت و شلوار اسپرت مشکی که زیرش یه بافت مردونه ی خاکستری پوشیده بود..تو صورتش زیاد دقیق نشده بودم..جزچشماش که انگار عسلی بودن..
به طرفم برگشت و نگاهه خیره ی منو رو خودش غافلگیر کرد..نمی دونم چرا از نگاهش خجالت کشیدم..سرمو زیر انداختم و انگشتای دستمو به بازی گرفتم..
به طرفم اومد..باز اون سرما تو تنم نشست..این هم مزاحم همیشگی من شده بود..هر وقت که می خواست می اومد و با نفس سردش تنمو منجمد می کرد هر وقت هم که اراده می کرد ازم فاصله می گرفت..شاید هم مهمون ناخونده شده بود..بهش عادت کرده بودم..
یه دست لباس تا کرده که حدس می زدم لباس خواب باشه آورد و گذاشت کنارم..
—اینو بپوش.. تا 10 دقیقه ی دیگه برمی گردم..
حتی سرمم تکون ندادم..بغضم گفته بود..سرمو بلند نکردم تا مبادا نگاه اشک آلودمو ببینه و بخواد از تصمیمش منصرف بشه..گرچه محال بود..
اما من به این پول نیازداشتم..نمی تونستم از دستش بدم..
به سمت در رفت..بین راه ایستاد..سرم پایین بود که صداشو شنیدم..
—راستی..نگفتی اسمت چیه؟!..
لبمو گزیدم که اشکام سرازیر نشن.. همونطور که سر به زیر بودم گفتم: لیلی....
مکث کرد..صدای نفس عمیقشو شنیدم..و صدایی که به آرومی گفت: منم ارشیام....
سکوتمو که دید از اتاق بیرون رفت و درو هم پشت سرش بست..
ای کاش زمان متوقف می شد..ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نیافتاده بود..
چونه م برای هزارمین بار لرزید..دلم می خواست سرمو بذارم زمین و تا می تونم گریه کنم..
لباسو از روی تخت برداشتم وتو دستم مشتش کردم..رخت رسواییم بود..
ببین لیلی..ببین به کجا که نرسیدی!..بیچاره تر از اینم مگه می شد؟!..
رفتم جلوی آینه ی قدی و لباسو تنم کردم..بدنم مثل یه تیکه یخ شده بود..خشک و منجمد..شنل لباسو روش پوشیدم..کمی بازهامو ماساژ دادم تا شاید کمی گرم بشم..
جنس لباس از ساتن آبی براق بود..کوتاه تا کمی بالاتر از زانوهام..یقه ش از تور بود برای همین بند شنل رو هم محکم بستم تا پوشیده تر بشه..
ولی..
با به یاد آوردن اینکه تا چند دقیقه ی دیگه قراره چه اتفاقی بیافته به خودم توی آینه پوزخند زدم و..اون گره ی لعنتی رو شل کردم..
با شنیدن صدای باز شدن در نفسمو تو سینه حبس کردم و چشمامو بستم..
جرأت نداشتم برگردم..سنگینی نگاهشو رو خودم حس می کردم..
یه لحظه از خودم متنفر شدم..من!..لیلی!..دختری که حاضر بود با تموم مشکلاتش رخ به رخ بجنگه ..خم به ابروش نیاره که دختره با اینکه از نگاه خیلی ها ضعیف شمرده میشه.. نذاره نگاهه ناپاک گرگا و نامردای کمین کرده پشت نقاب مظلومیت، بهش نگاهه گرسنه ی شکارچی ای باشه که واسه یه شکار چرب و نرم دندون تیز کرده و حاضره به خاطر رسیدن بهش دست به هر کار زشت و منفوری بزنه..
پس این دختر ِدرون آینه کیه؟!..چطور راحت ایستاده تا اون شکارچی از پیروزی که نصیبش شده غرق لذت بشه و اینطور گستاخانه نگاه به جسمش بندازه و اون دختر هم توان دم زدن نداشته باشه؟!..واقعا این دختر من بودم؟!..
صدای هر گام ِ اون به سمت من مثل ناقوس مرگ تو سرم زنگ می زد و به اضطراب و وحشتم بیش از پیش دامن می زد..
دوست داشتم دستامو بذارم رو گوشام و اونقدر فشار بدم که حتی صدای نفسای خودمم نتونم بشنوم..
پشت سرم بود..چه بی پرده حس می کردم اون گرمای لعنتی رو..
انگار گرفتار جهنمی شده بودم که هر لحظه بیشتر لا به لای شعله های سوزانش فرو میرم و ذوب میشم..
صدام که زد از ترس پریدم..چشمام تا آخرین حد باز شد..تنم شروع کرد به لرزیدن..گفته بودم..گفته بودم که کار امشب من با مرگ تدریجی واسم هیچ فرقی نداره..چیزی تا تخریب جسم و روحم نمونده بود..
انگشتای دستش که دور بازوی راستم حلقه شد حالت دفاعی به خودم گرفتم و بدنم منقبض شد..داشتم تو خودم جمع می شدم..اون یکی بازومو هم گرفت و برم گردوند..
سرمو زیر انداختم و چشمامو بستم..جوری می لرزیدم که انگار یکی داره به زور روحو از جسمم جدا می کنه و من برای نگه داشتنش دارم سرسختانه مبارزه می کنم..
—لیلی؟!..
سرموچرخوندم..اخمام ناخودآگاه تو هم رفت..
—میشه نگاهم کنی؟!..
منو به طرف خودش کشید..لبمو گزیدم..
—چرا داری می لرزی؟!..سردت شده؟!..یا....؟!..
تقریبا نزدیک بهش ایستاده بودم..خیلی نزدیک..جوری که صدای نفس های عصبی و تندشو راحت می شنیدم..
—گفتم نگاهم کن..مگه با تو نیستم؟!..
و وقتی عکسشو انجام دادم و سرمو بیشتر پایین انداختم تا نگاهم به چشماش نیافته چونه مو بین دوتا انگشتاش گرفت و سرمو بلند کرد..
—چشماتو باز کن..
من که خودمو در برابرش کاملا بی پناه و دست و پا بسته می دیدم آروم پلکامو از هم باز کردم..
نگاهم که تو چشماش افتاد لبخند زد..
--تو از من می ترسی؟!..
آب دهنمو با سر وصدا قورت دادم و صادقانه چشمامو بستم و باز کردم..مثل بید می لرزیدم و رنگمم پریده بود این خودش بهترین جواب بود..
همونطور که بازومو تو دستش گرفته بود آروم نشوندم رو تخت و خودشم کنارم نشست..می خواستم ازش فاصه بگیرم ولی این امکان تا زمانی که اون رهام نمی کرد وجود نداشت..
صداشو آروم کنار گوشم شنیدم..
—ببین لازم نیست از چیزی بترسی..مثل اینکه کامل متوجه پیشنهاد من نشدی..یادت نیست بار اول که آوردمت اینجا بهت چی گفتم؟!..
نگاهش کردم..حقیقتا یادم نمی اومد..با اون همه فشار عصبی که تو این چند ساعت تحمل کرده بودم به خودم حق می دادم..نگاهمو که همراه تعجب بود دید، سرشو تکون داد و گفت: گفتم کاری به دختر بودنت ندارم..یعنی به جسمت هیچ احتیاجی ندارم..تموم این..................
گوشیش زنگ خورد..تا چند لحظه حرکتی نکرد..سرشو خم کرد و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم..پوفی کشید و گوشیشو از تو جیب کتش بیرون آورد..نگاهی گذرا به صفحه ش انداخت و جواب داد..همزمان از کنارم بلند شد..
—الو؟!دیگه چیه؟!.......گفتم که کار دارم!.....فقط یه امشبو جان عزیزت بی خیال من شو!........ نمی تونم بیام.....چراش به خودم مربوطه می فهمی که؟!..می خوام قطع کنم کاری نداری؟!.......با این تهدیدا کاری از پیش نمی بری..فعلا....
و تماسو قطع کرد و با حرص گوشیشو انداخت رو تخت و دوباره کنارم نشست..خم شد و ارنج جفت دستاشو رو زانوهاش گذاشت..تو موهاش چنگ زد و نفس عمیق کشید..بی صدا نگاهش می کردم..
به صورتش دست کشید و برگشت نگاهم کرد..نگاهی که ازش ترسیدم..نگاهش نگاهه همون شکارچی بود..نگاهی که خوشایند ِ من نبود..
کمی به طرفم خم شد..در مقابل به عقب مایل شدم..می دونستم برای چی اینجام و وقتی هم که اومدم دیگه نباید ساز مخالف بزنم اما بی اراده ازش فاصله می گرفتم..انگار کنترل هیچ کدوم از حرکاتم دست خودم نبود..
دست چپشو گذاشت رو تخت واینبار بیشتر خودشو به سمتم کشید..از شرم سرخ شده بودم..از زور استرس کف دستام عرق کرده بود..
هیچ کاری نمی کردم جز اینکه تو چشماش زل بزنم و با نگاه ملتمسانه م ازش بخوام بیشتر از اون پیشروی نکنه..رگه های قرمز رنگ سفیدی چشماش نشون می داد که حال درستی نداره، دقیقا عکس من که از این کار متنفر بودم و اون انگار داشت از ترس و واهمه ی من از این رابطه لذت می برد..
همونطور که به سمتم می اومد با لحن خاصی گفت: همچین بدم نیستی.. این لباس خیلی بهت میاد..نه..اتفاقا خواستنی تر هم شدی...._ به بازوم چنگ زد و گفت: شاید بیشتراز اون چیزی که تصور می کردم تو دل برویی..
بازومو تکون می دادم تا از بین انگشتای قوی و مردونه ش آزاد کنم ولی این تقلاهای من بود که اونو جری تر می کرد تا جایی که با کف اون یکی دستش زد تخت سینه م و با همون حرکت پرت شدم رو تخت..
از ترس جیغ خفیفی کشیدم و تو همون حالتی که به پشت افتاده بودم خودمو عقب کشیدم..مچ دستمو گرفت و نگهم داشت..لبخند مسخره ای که رو لباش بود پررنگ شد و دستشو به سمت بند لباس برد که مچ دستشو با همون ته مونده زوری که برام مونده بود گرفتم و نگه داشتم..
یه لحظه به چشمام نگاه کرد..
لبای لرزونمو از هم باز کردم و هرچی التماس بود تو صدام ریختم ..
_ خواهش می کنم..اینکارو نکن..نمی تونم..به خدا نمی تونم....
دستمو پس زد..خواست بندو بکشه که جیغ زدم و گفتم: مگه نگفتی کاری بهم نداری؟!..
دستش رو هوا موند..بدون اینکه نگاهشو از چشمام بگیره با لحنی تمسخرآمیز گفت: فکر کن پشیمون شدم..مگه از همون اول هم واسه اینکار پیشنهادمو قبول نکرده بودی؟!..
با ترس سرمو تکون دادم و خودمو عقب تر کشیدم..
_ نه..نمیذارم..نمیذارم بهم دست بزنی..اصلا..اصلا پشیمون شدم..نمی خوام..پولتم نمی خوام..هیچی ازت نمی خوام فقط بذار برم..
—به همین آسونی بیای و بری؟!..مگه ممکنه؟!..
_ولم کن لعنتی..بکش کنار..بذار برم به درد خودم بمیرم..
—خیلی خب..فقط قبلش باید درد منو ساکت کنی بعد می تونی بری هر غلطی خواستی بکنی..دیگه برام فرقی نمی کنه..
هیچ وقت تا اون حد خودمو بیچاره ندیده بودم..حتی وقتی بی پول و بی پناه بودم هم امیدم به خدا بود که ازم رو بر نمی گردونه و بالاخره یه جوری کمکم می کنه..
تا قبل از اتفاق امروز هم رو عقاید و اصولم پا نذاشته بودم اما الان....
از هر موقعی بیشتر خودمو بی پناه و سرگردون می دیدم..
خدایا..کمکم کن..من نمی تونم..نمی تونم پا رو همه ی باورهام بذارم..
نزدیک تر که شد همراه گریه جیغ کشیدم و به تقلا افتادم..عصبانی شد و مچ جفت دستامو چنگ زد و کنارم نگه داشت..
داد زد: بس کن دختره ی نفهم..نذار اون روی سگم بالا بیاد وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی..
بی توجه بهش سرمو تکون می دادم و هر چی به زبونم می اومدو بهش نسبت می دادم..هیچی جز رهایی از چنگال اون عوضی برام مهم نبود..
دستامو برد بالا و با یه دست نگهشون داشت و با اون یکی دستش دهنمو گرفت که جیغ نزنم..سرشو پایین آورد..چشمام سیاهی رفت..سکوت اتاق رو صدای گریه های خفه ی من می شکست..نابودیمو خیلی نزدیک می دیدم..خودم کرده بودم..این بلایی بود که خودم به سر خودم آوردم..این اتفاق باید بیافته..
لیلی بس کن کولی بازیاتو..تو از اولشم می دونستی توی این ویلا چه چیزی در انتظارته..خودت قبول کردی....
آره..قبول کردم..فقط به خاطر اون 5 میلیون لعنتی..
خدایا منو بکش..بکشو راحتم کن..دارم بزرگ ترین عذابو توی این لحظات نحس تحمل می کنم..راضی نیستم..از هیچ چیز این رابطه ی اجباری و کثیف راضی نیستم..تمومش عذابه..شکنجه ست..مرگه..
(فصل پنجم)
صدای یه چیزی می اومد..
چند لحظه نه من حرکتی کردم نه حتی می تونستم مثل قبل صدای نفسای اونو بشنوم..هق هقمو تو گلوم خفه کردم..یکی محکم به در ویلا می کوبید و پشت سر هم زنگو فشار می داد..
به ارشیا نگاه کردم..انگار اون صداها بدجور عصبانیش کرده بودن که ازم فاصله گرفت و بدون کوچکترین نگاهی از اتاق بیرون رفت..
تا چند لحظه میون اون همه ناله و اشک توان حرکت کردنمو از دست داده بودم..مچ دستام تیر می کشید..گلوم از بس جیغ کشیده بودم می سوخت..سرم سنگین شده بود و گیج می رفت..اما اون لحظه تنها چیزی که رو لبم اومد شکر خدایی بود که به موقع از دست ارشیا نجاتم داد!..
بالاخره با هر جون کندنی بود تونستم تو جام بشینم..نگاهم به لباسای خودم افتاد..دیوانه وار به سمتشون هجوم بردم..اون لباس لعنتی رو در آوردم ولباسای خودمو پوشیدم..داشتم دکمه های مانتومو می بستم که صدای فریاد یه نفرو از بیرون اتاق شنیدم..انگار دعواشون شده بود..
تند تند دکمه هامو بستم و رفتم سمت پنجره..با دیدن اون حفاظ های بلند آه از نهادم بلند شد..خدایا چکار کنم؟!..چجوری از این جهنم خلاص بشم؟!..
انگار یکی داشت می اومد اینطرف..صدای قدم هاشو می شنیدم..سریع رفتم پشت در ..کلیدای برقو زدم .. اتاق تو تاریکی فرو رفت..پشت در ، چسبیده به دیوار ایستادم..هیچ گلدون و مجسمه ای هم تو اتاق نبود که باهاش بتونم از خودم دفاع کنم..
نفس زنان پشت در انتظاراون لعنتی رو می کشیدم که بیاد تو و من هم از تاریکی استفاده کنم وبزنم به چاک .. در باز شد..نفسمو تو سینه م حبس کردم..دست و پاهام می لرزیدن..
اومد تو..چند قدم که اومد جلو بدون اینکه تو اون تاریکی بتونم حتی صورتشو ببینم با همه ی توانم هولش دادم عقب و از در زدم بیرون..اونقدر سریع می دویدم که چند بار نزدیک بود بخورم زمین..
از در ساختمون رفتم بیرون و مستقیم به طرف در ویلا می رفتم که یکی از پشت مانتومو گرفت و کشید..با اون سرعتی که می دویدم نتونستم خودمو کنترل کنم و پخش زمین شدم..
آرنج دست چپم درد گرفت وسوزش سطحی هم کف دستم احساس کردم که به خاطر سپر کردن دستم جلوی صورتم شدیدا می سوخت..
ناله کنان تو جام نشستم..اشکام بی صدا روونه ی صورتم شده بودن..بیرون ویلا روشن بود..صدای قدماشو رو سنگ فرش حیاط شنیدم..وحشت همه ی وجودمو گرفت..بی توجه به درد دستم از جام بلند شدم و عقب عقب رفتم..
نگاهه وحشت زده م به اون مرد بود!..فکر می کردم ارشیا باشه ولی نبود!..
هردو با تعجب همدیگه رو نگاه می کردیم..پشتم خورد به یکی از درختا..همونجا ایستادم..با ارامش خاصی نگاهم می کرد..جلو اومد که داد زدم:برو عقب..جلو نیا لعنتی..
به حرفم توجهی نکرد و چند قدم دیگه برداشت..داشت نزدیک می شد..
جیغ کشیدم: مگه با تو نیستم؟!..میگم نیا جلو عوضی..چی از جونم می خواین؟!..بذارید برم..نمی خوام اینجا باشم..بذار برم لعنتی..بذار بـــــرم..
با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و دستشو گذاشت جلوی دهنم و آروم گفت: خیلی خب بسه چرا جیغ می زنی؟!..با این اوضاع حنجره ای هم واسه ت مونده؟!..نترس من کاریت ندارم..
سرمو تکون دادم تا دستشو برداره..همین که رفت عقب نفس زنان داد زدم: خودتونو خر فرض کنید نه منو..اون رفیق عوضیت کجاست؟!..اون نامرد هم همینو می گفت..اما.....اما..........
گلوم آتیش گرفته بود..صدام دورگه شده بود و نمی تونستم خوب حرف بزنم..
به در ویلا اشاره کرد وجدی گفت: با من بیا..
خودمو عقب کشیدم و تند گفتم: کجا؟!..
—فعلا بهتره از اینجا بریم..بعد برات میگم..
_اصلا تو کی هستی؟!..نمی خوام با هیچ کدومتون جایی برم..خودم............
میون حرفم پرید ودر حالی که از سرپیچی کردنای من عصبانی شده بود داد زد: بسه دیگه یه لحظه خفه شو ببین چی میگم بعد هرچی دلت خواست وراجی کن.....من پلیسم!..خیالت راحت شد؟!..
با تعجب و دنیایی تردید نگاهش کردم..
فهمید بهش اعتماد ندارم..کارتشو از جیبش در آورد و گرفت جلوم..
—این راضیت می کنه؟!..
با دیدن اسمش و آرم نیروی انتظامی دهنم بسته شد!..سرگرد طاها کیانی فر!..
به محض اینکه کارتو از جلوی صورتم گرفت گفت: همراه من بیا..
برگشتم و به ساختمون نگاه کردم..رد نگاهمو دنبال کرد..
_اون چی میشه؟..گرفتینش؟..
پوزخند زد..راه افتاد سمت در و گفت: اگه خیلی نگرانشی می تونی پیشش بمونی..
دنبالش دویدم و شونه به شونه ش راه افتادم..
_چرا نگرفتینش؟!..اصلا شما اینجا چکار می کنین؟!..
جوابمو نداد..با خونسردی تمام رو به روشو نگاه می کرد..
حرصم گرفته بود..آستینشو گرفتم و به نشونه ی اعتراض کشیدم..سرجاش ایستاد..
نگاهه کلافه ای بهم انداخت و گفت: به چه جرمی؟!..
مات موندم..خب.......
بگم تجاوز؟!..نه تجاوز نبود..با میل وخواسته ی خودم اینجا بودم نه به زور..
اگه..هر چقدر هم اون بخواد مجرم و گناهکار باشه به همون اندازه منم مقصر بودم..
وقتی دید جوابی واسه ش ندارم گفت: فعلا از اینجا بریم بعد هر چقدر سوال داشتی آزادی بپرسی..پس راه بیافت..
و خودش جلو افتاد..نگاهمو با تردید از ساختمون گرفتم و پشت سرش حرکت کردم..
—اون........
کلافه تو همون حالت گفت: ارشیا دیگه بهت کاری نداره..
پس می دونست؟!..
اما ارشیا رو از کجا می شناسه؟!..
خواستم ازش بپرسم که درو باز کرد و رفت بیرون..
یه لحظه ترس از تاریکی و اون ویلای کوفتی و مخصوصا اتفاقات امشب باعث شد دنبالش بدوم..
(فصل ششم)
طبق آدرسی که ازم پرسیده بود سر کوچه نگه داشت!
تا اینجاهیچ کدوم حرفی نزدیم..هر بار که می اومدم دهنمو باز کنم با صورت جدی و فک منقبض شده ش رو به رو می شدم و این باعث می شد بفهمم که از چیزی عصبانیه و باید سکوت کنم!
هنوزم نمی تونستم بفهمم که چطور و از کجا اون لحظه سر وکله ش تو ویلا پیدا شده بود؟!
—نمی خوای پیاده شی؟!
مصمم و جدی برگشتم سمتش و گفتم: می تونم یه چیزی بپرسم؟!
نفسشو عمیق بیرون داد و همزمان که سرشو تکون می داد گفت: با اینکه حدس می زنم سوالت چی می تونه باشه اما..بپرس!
—ارشیا رو می شناسی؟!
نمی دونم چرا نمی تونستم باهاش رسمی باشم..با اینکه شواهد نشون داده بودن که این مرد پلیسه و از طرفی برای من کاملا غریبه بود با این حال نمی دونم از روی عادت همیشگیم بود که زیاد اهل رسمی بودن و لفظ قلم حرف زدن نبودم یا به خاطر اتفاقات امشب و حضور ناگهانی این مرد تو اون شرایط که یه جورایی اونو به چشم یه ناجی می دیدم نمی تونستم اونطور غریبانه باهاش حرف بزنم!
سوالمو که شنید تا چند لحظه چیزی نگفت..
منتظر یه جواب قانع کننده بودم و از طرفی فضولی بدجور بهم فشار اورده بود..
تو اون فضای نیمه تاریک به صورتش خیره شدم!..
دستاشو روی فرمون گذاشت و در همون حال که نگاهش به کوچه ی تاریک و ساکت بود گفت:دونستنش چه نفعی به حال تو داره؟!..از نظر من بهتره امشبو بعلاوه ی ارشیا و اون ویلا و حتی منو فراموش کنی..انگار که هیچ کدوم از این اتفاقات نیافته و تو با ارشیا هیچ برخوردی نداشتی..
و در حالی که نگاهشو به سمت من می کشید محکم گفت: فهمیدی چی گفتم؟!..
جوابش نه قانعم کرد و نه حتی از دید من منطقی بود..
بنابراین اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: نه می تونم و نه می خوام که فراموش کنم!امشب یکی از بدترین شب های عمرم بود..شبی که مجبور شدم به خاطر نجات جون عزیزترین کسم و به خاطر پول تن به..به........
سکوت کردم..بغض سنگینی به گلوم چنگ می زد.. یاد مامان و دردی که الان داره تو اون بیمارستان و روی اون تخت لعنتی می کشه قلبمو هزار تیکه می کرد..
--چرا با ارشیا رفتی؟!.. به قیافه ت هم نمیاد که اهل اینجور کارا باشی، پس چی شد سر از اون خونه در آوردی؟!....
قفل دهنم باز شد.. دلم خواست حرف بزنم..واسه مردی که رو حساب پلیس بودنش که به چشم یه حامی نگاهش می کردم لب باز کردم و با بغض گفتم: مادرم تو بیمارستانه..حالش اصلا خوب نیست..قلبش باید عمل بشه..نیاز به پول دارم..وقتی ارشیا در مقابل این کار..بهم..بهم پیشنهاد پول..............
میون حرفم پرید و گفت: خیلی خب فهمیدم!..
قطره اشکی که گوشه ی چشمم نشسته بود و دنبال راهی می گشت که رو صورتم روون بشه رو با سر انگشتم گرفتم!..
آروم نبودم..دلم می خواست برم جایی که فقط خودم باشم و خودم و تو تنهاییم یه دل سیر گریه کنم..حس می کردم دیگه بیشتر از اون نمی تونم فضای بسته ی ماشینو تحمل کنم..
مرتعش بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بابت همه چیز ممنونم..شب خوش!
و بی وقفه دستگیره رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم!
سرمای ناگهانی که تو صورتم خورد باعث شد با لرز بازوهامو بغل بگیرم و قدمامو تندتر بردارم..
هنوز چند قدم از ماشین فاصله نگرفته بودم که صداش میخکوبم کرد..
—صبر کن!
در همون حال که از شدت سرما دندونام رو هم کشیده می شدن، برگشتم وبا تعجب نگاهش کردم!
از ماشین بیرون اومده بود و لای در ایستاده بود!
خونسرد و آروم نگاهم می کرد!
—کسی رو داری که بتونی ازش پول قرض کنی؟!
فقط تونستم سرمو تکون بدم که یعنی نه!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: یعنی هیچ کسو نداری؟!..حتی یه آشنایی که.......
من که دیگه چیزی تا قندیل بستنم نمونده بود عصبی جوابشو دادم..
_هیچ کس یعنی هیچ کس!بله میشه شما مشکلی داری؟!
از جواب تند و تیزم جا خورد..دستشو از رو سقف ماشینش برداشت و سرشو تکون داد که یعنی می تونی بری..
مرتیکه مرض داشت؟!..تو این سرما صدام زده تا آمار فک و فامیل و دوست وآشناهامو در بیاره؟!..
سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود..باز اون لرز لعنتی افتاده بود به جونم..
بدون هیچ حرفی دویدم سمت خونمون و کلید انداختم و رفتم تو و درو محکم پشت سرم بستم..
ادامه دارد

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



