14-06-2018، 15:59

بلند شد و اومد سمتم.
-فعلاً نشون رو دستت کن تا برای خرید حلقه بریم.
خاله جعبه رو از دستش گرفت و باز کرد. نگاهم به انگشتر بزرگ و زیبائی افتاد. خاله انگشتر رو به دستم کرد.
به خواست احمدرضا و من قرار شد یه جشن کوچیک بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون.
با بلند شدن صدای زنگ گوشی احمدرضا، گوشام تیز شد.
-سلام آقای دکتر ... فردا؟ ... چشم، خدمت میرسم.
از جاش بلند شد.
-من برم. فردا عصر میام دنبالت بریم خرید.
لبخندی زدم. احمدرضا بعد از خداحافظی رفت. با رفتنش خاله گونه ام رو بوسید و خانوم جون برام آرزوی خوشبختی کرد.
یهو در سالن باز شد و مرجان تلوخوران وارد شد. با دیدنش فهمیدم حال طبیعی نداره.
-به به، بالاخره دومادش کردین؟
خاله رفت سمتش.
-تو کجا بودی؟ مثلاً امشب، شب خواستگاری دخترت بود!
مرجان قهقهه ای زد گفت:
-چه خواستگاری ای؟ معشوقه ی مادر میاد دختر رو میگیره!!
-چه طرز حرف زدنه؟
-برو کنار عطیه ... من هرچی دلم بخواد میگم.
اومد سمتم.
-مبارکه!
چرخی دورم زد.
-خیلی مبارکه!
احساس کردم چشمهاش پر از اشک شد. سرم و پایین انداختم.
خاله دست مرجان و گرفت. با همون صدایی که توش مستی موج میزد فریاد کشید:
-من فردا برمی گردم!
خانوم جون داشت گریه می کرد. نمیدونستم چیکار کنم.
خاله اومد سمت خانوم جون.
سمت اتاق رفتم. شوکت بهارک رو آورده بود.
روی تخت نشستم و نگاهم رو به انگشتر توی دستم دوختم که تو تاریک روشن اتاق برق میزد.
لبخندی روی لبهام نشست. با خاموش روشن شدن گوشیم نگاهم به همون شماره ای افتاد که حالا خیلی وقت بود بهم پیام نداده بود.
صفحه رو باز کردم:
“شبت آروم خانومم”
ته دلم ضعف رفت. آروم زدم توی سرم ... من چقدر خنگ بودم!!
این شماره ی احمدرضا بود. خوشحال خودم و روی تخت پرت کردم.
تا عصر از هیجان نمیدونستم چیکار کنم. هانیه زنگ زد و کلی فحشم داد. مونا بهم تبریک گفت.
مرجان بدون هیچ خداحافظی ای رفته بود.
لبخندی زدم و نگاهم به تیکه کاغذی که برام گذاشته بود افتاد.
“سلام. نمیتونم بگم دخترم چون هیچ حس مادرانه ای بهت ندارم. شاید خودخواهی باشه اما آرزوی خوشبختی هم نمی کنم چون تو موفق شدی عشق دوران کودکیم رو مال خودت کنی! امیدوارم تو زندگیت موفق باشی. مرجان”
کاغذ و توی کشو گذاشتم. از دیشب که احمدرضا رفته بود هیچ خبری ازش نداشتم.
روم نمی شد بهش زنگ بزنم. از اتاق بیرون اومدم. خانوم جون داشت با کسی صحبت می کرد.
-یعنی چی؟ مگه زندگی بچه بازیه؟ این دختر مگه بازیچه ی دست توئه؟
احساس کردم راجب منه. یعنی کی بود؟ چی شده بود؟

ساخته شده در : 97/03/24
احساس می کردم وزنم روی پاهام سنگینی می کنه. خانوم جون گوشی رو گذاشت که نگاهش به من افتاد.
-چی شده خانوم جون؟
احساس کردم نگاهش شرمگین شد. سرش و پایین انداخت.
-خانوم جون، تو رو خدا بگید چی شده؟
-احمدرضا بود.
لبخندی زدم.
-خوب؟
-هیچی، گفت نامزدی رو بهم بزنی!
-چــــــی؟؟!
چنان با صدای بلندی گفتم که احساس کردم گلوم خش برداشت.
-من شرمنده ی تو شدم مادر.
باورم نمی شد بازیچه ی دست احمدرضا شده بودم. به سختی از روی زمین بلند شدم.
-شما چرا خانوم جون؟ من اشتباه کردم اما باید دلیلش رو بدونم.
سمت اتاقم رفتم. شماره ی احمدرضا رو گرفتم اما خاموش بود.
روی تخت نشستم. چرا احمدرضا من و پس زد؟اون که دیشب حالش خوب بود!
سرم و توی دستهام گرفتم. انگار اشکم خشک شده بود. تمام روز توی اتاق موندم.
هرچی خانوم جون اومد و ازم خواست برم بیرون، قبول نکردم.
سمت آینه رفتم. نگاهم به دختر توی آینه افتاد. حتماً احمدرضا پشیمون شده چون ظاهرم مثل تمام دخترهایی که باهاش بودن نیست!
بغض توی گلوم بالا و پایین می شد.
روی زمین دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم. بی بی بهم یاد نداده بود موقع ناراحتی سر و صدا راه بندازم.
لبخند تلخی روی لبهام نشست. یه چیزی توی سرم با صدای بلند می گفت:
“احمدرضا نخواستت ... تو بازیچه بودی”
شوکت برام شام آورد اما میلی به خوردن نداشتم. یه بار، دو بار، صد بار به احمدرضا زنگ زدم.
میخواستم بدونم چرا من و نخواست؟ یعنی باید فراموشش می کردم؟
قلبم از درد فشرده شد. تمام شب کابوس دیدم. با اذان صبح چشم باز کردم.
وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. هوا روشن شده بود.
در اتاقم باز شد و نگاهم به هانیه افتاد. با دیدنم زد تو صورتش.
-الهی من بمیرم، چرا این شکلی شدی؟ فدای سرت که نخواست ... اون لیاقتت رو نداشت.
پس همه فهمیدن احمدرضا من و پس زد. هانیه اومد جلو و کنارم روی تخت نشست.
از بیرون سر و صدا می اومد اما هیچ علاقه ای به شنیدنش نداشتم.
-دیانه تو رو خدا یه چیزی بگو ... چرا این شکلی شدی؟ میدونم سخته!
هانیه حرف می زد اما من فکرم پیش احمدرضا بود. خاله اومد و ازم خواست یه چیزی بخورم اما واقعاً میل نداشتم.
دو روز گذشته بود؛ دو روزی که برام مثل یه سال بود.
بالاخره خانوم جون صبرش سر اومد و از خونه بیرون رفت.
باید فراموشش می کردم. دلم خونه ی کاهگلی بی بی رو می خواست.
کنار پنجره نشسته بودم که خانوم جون وارد حیاط شد.
نگاهی به پنجره ی اتاقم انداخت. بعد از چند دقیقه در اتاقم باز شد. نگاهی به خانوم جون انداختم.
-بیا کارت دارم.
و از اتاق بیرون رفت. به دنبالش از اتاق بیرون اومدم.
ادامه دارد... .

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



