امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 4.43
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان فوق العاده زیبای ღدیانهღ

#27
رمان فوق العاده زیبای ღدیانهღ

پارت 6



امیر علی باهاش دست داد و گفت:

-بله، جای شما خالی بود که تشریف آوردین!

-یکی از همکارها گفت دیانه جان مریضه، گفتم بیام عیادت.

امیر حافظ با کنایه گفت:

-شب عیادت میان؟!

صدرا لبخندی زد.

-حتماً این دوستی نزدیکه که همکاریم و شب عیادت میام!

نوشین هم انگار تعجب کرده بود.

امیر علی: به سلامتی از کی تا حالا با هم همکار شدین؟!

صدرا: تعارف نمی کنین بشینم؟

-بفرمایین.

صدرا اومد و روی نزدیک ترین مبل به من نشست. بقیه هم نشستن.

مونا با سینی چائی اومد. انگار همه می خواستن دلیل بودن صدرا رو بفهمن اما صدرا خونسرد پا روی پا انداخت.

این همه خونسردی این مرد گاهی عجیب متعجبم می کرد.

نوشین با تن صدائی که معلوم بود چقدر داره حرص میخوره گفت:

-صدرا زیر لفظی می خوای؟!

صدرا ابروئی بالا داد.

-برای چی؟

-اینکه تو چطور با دیانه همکاری؟

-من مدیر بخش مدیریت هتلش هستم!

نوشین: چی؟!؟

-آروم باش، چی نداره!

-تو اگه می خواستی سر کار بری چرا شرکت بابا نرفتی؟

-فکر کنم انقدر بزرگ شده باشم که بتونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم!

-اما ...

امیر علی کلافه پرید وسط حرف نوشین.

-میشه بقیه ی مشاجرتون رو بذارید خونتون؟ ما اومدیم دیدن دیانه!

نوشین دیگه حرفی نزد. امیر علی شروع به صحبت کرد اما امیر حافظ تو فکر بود.

زمان داروهام بود. بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم.

لیوانی آب برای خودم ریختم. به کابینت تکیه دادم. امیر حافظ وارد آشپزخونه شد.

-برای چی برای کارهایی که میخواهی انجام بدی مشورت نمی کنی؟!

ابروهام پرید بالا.

-با کی باید مشورت کنم؟


-فکر کنم چند تا مرد تو فامیلت باشه!

-کارهام به خودم مربوطه!

-مام که هیچ!

-من همچین حرفی نزدم، فقط نمیخوام مزاحم اطرافیانم باشم.

-کی گفته تو مزاحمی؟ ... حداقل نه برای من!

-خودت میدونی دیگه هیچ چیز مثل قدیم نیست.

قدمی جلو گذاشت.

-اما میشه مثل قدیم درستش کرد، حتی بهتر!

-منظورتو متوجه نشدم!

-ببین دیانه ...

با صدای مونا کمی ازم فاصله گرفت. مونا وارد آشپزخونه شد. امیر حافظ از آشپزخونه بیرون رفت.

-چی می گفت؟

-هیچی، می گفت چرا بدون مشورت ما صدرا رو استخدام کردی!

-اوهوع! اینام هر کدومشون جدا برای تو آقا بالاسر شدن! میز و بچینم؟

-آره ممنون.

-دیوونه کاری نکردم.

بعد از شام هانیه و مونا میز و جمع کردن. امیر علی از تو کیفش یه دسته پاسور درآورد.

-کی میاد پاسور بازی؟

مونا و هانیه با هم از آشپزخونه بیرون اومدن. هانیه با جیغ جیغ گفت:

-منم بازی ... منم بازی ...

امیر علی نمایشی دستش رو بالا برد.

-باشه بابا ... گوشم کر شد!

همه دور هم نشستیم و دو گروه شدیم. امیر علی نگاهی به همه انداخت گفت:

-خوب، شرط چی؟

هانیه متفکر گفت:

-اگر شما باختین باید ما رو ببرین بیرون.

امیر علی بشکنی زد.

-باشه و اگر شما باختین باید کف جورابای من و بلیسید!

همه یه صدا گفتن:

-اه ... خفه شو امیر علی.

امیر علی قری به گردنش داد.

-شرط من اینه، حالا خود دانین.

مونا نگاهی به امیر علی انداخت.

-من که بازی نمی کنم.

امیر علی نگاه خبیثی به مونا انداخت.

-نکنه می ترسی ببازی یا بازی بلد نیستی؟!

-نخیر آقا، بازی بلدم.

-پس شروع کن.

هانیه: امیر علی، یه شرط درست بذار بابا!


امیر علی: حالا شروع کنین ... تا اون موقع فکر می کنم.

امیر علی و حمید و من با شوهر هانیه یه تیم شدیم. صدرا و هانیه و مونا هم یه تیم.

نوشین گفت بازی نمی کنه، امیر حافظ هم قرار شد داور بشه.

با هیجان شروع کردیم. دور اول هانیه اینا بردن. گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم.

نگاه صدرا بهم افتاد. آروم گفت:

-کندی اونو!

هول کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. بازی دوباره شروع شد و این بار ما بردیم. هانیه و مونا شکلکی درآوردن.

براشون زبون درازی کردم. با این کارم همه زدن زیر خنده.

برای دور سوم با هم مساوی شدیم. هانیه خوشحال بشکنی زد گفت:

-آخیش، راحت شدم! کی می خواست پای بوگندوی تو رو تحمل کنه؟ اَه اَه ...

امیر علی بلند شد. هانیه جیغی کشید و پشت مبل رفت.

-امیر علی سمت من نمیایا ... جیغ می کشم!

-اون که طبیعیه ... بگو غلط کردم!

-عمراً!

-خودت خواستی.

و پرید رو مبل که هانیه جیغی کشید و گفت:

-غلط کردم، ولم کن.

-آرین دختر خوب! تو که می ترسی پس کری نخون.

هانیه شکلکی درآورد و کنار نشست. کم کم همه بلند شدن.

از اینکه اومده بودن خوشحال بودم چون باعث شدن کمی حالم بهتر بشه.

صدرا نگاهم کرد گفت:

-زود خوب شو، اونجا بدون تو اصلاً خوب نیست!

-فردا میام.

-بیام دنبالت؟

-نه ممنون.

اخمی کرد.

-فردا صبح میام دنبالت. خوب بخوابی خانوم کوچولو!

در و بستم که مونا گفت:

-این صدرام مشکوک میزنه ها!

-چطور؟

-چه بدونم با اون خواهر از دماغ فیل افتاده اش!!

-ولش کن!

مونا سری تکون داد.

-تا من جا میندازم توام یه لباس راحتی بپوش بیا بخواب.

-باشه.

سمت طبقه ی بالا رفتم و وارد اتاق شدم. ناخواسته پرده رو کنار زدم و نگاهم به پنجره ی اتاق پارسا افتاد.

احساس کردم پشت پرده است. با یادآوری صبح پرده رو تو دستم فشردم و از پنجره فاصله گرفتم.

لباس راحتی پوشیدم و خوابیدیم.

صبح زودتر بیدار شدم. دوشی گرفتم و مدادی توی چشمهام کشیدم.

رژ کمرنگ صورتی هم روی لبهام کشیدم کیف دستیم رو برداشتم.

مونا و بهارک خواب بودن. در سالن رو بستم که صدای زنگ موبایلم بلند شد.

نگاهی به شماره ی ناشناس انداختم. بی حوصله گوشی رو تو جیب مانتو بهاره ام انداختم.

در حیاط رو باز کردم که نگاهم به ماشین مشکی صدرا افتاد.

با دیدنم از ماشین پیاده شد. کت و شلوار اسپرتی تنش بود و موهاش رو یه طرف سرش سشوار کشیده بود.

با دیدنم لبخندی زد. اومد سمتم. اصلاً یادم رفته بود که قرار بود بیاد دنبالم!

-سلام خانوم، چرا گوشیتو بر نمیداری؟!

-سلام. حتماً متوجه نشدم.

رفت سمت ماشین و در سمت شاگرد رو باز کرد.

-پس بپر بالا بریم.

سمت ماشین رفتم. در خونه ی پارسا باز شد و ماشینش اومد بیرون.

هنوز سوار نشده بودم و صدرا با فاصله ی کمی کنارم ایستاده بود.

نگاهی به من و صدرا انداخت. خواست بره که صدرا متوجه اش شد و رفت سمت ماشینش.

پارسا پیاده شد و نگاه گذرایی به من انداخت و با صدرا دست داد.

-چطوری آقا صدرا؟


-خوبم. تو چطوزی؟

-میگذره. شما خوبید خانوم؟

-خیلی ممنون.

-وقتتون رو نمی گیرم.

سوار ماشینش شد و زودتر از ما از کوچه خارج شد. صدرا هم سوار شد.

انگار حالش زیاد خوب نبود. شونه ای به نشونه ی ندونستن بالا دادم.

تمام روز درگیر کار بودیم. هفته ها می اومدن و می رفتن.

به دلیل تخلفِ دو تا رستوران بزرگ، قرار بود اعضای صنف با همدیگه دیدار کنن و این بار باید برای شام به رستوران پارسا می رفتیم.

صدرا هم گفت همراهم میاد. ترجیح دادم کت و شلواری بپوشم.

خاله بهارک رو برده بود. باید براش پرستار می گرفتم؛ اینطوری بقیه رو کمتر تو زحمت می انداختم.

به رستوران رسیدم. راننده ماشین و برد. وارد رستوران بزرگ و مجلل پارسا شدم.

جزو پنج تا از بهترین رستوران های تهران بود.خدمتکار اومد سمتم.

-بفرمائید سالن vip.

سری تکون دادم و سمت سالن حرکت کردم. هنوز در و باز نکرده بودم که دستی روی شونه ام نشست.

سر برگردوندم. نگاهم به صدرا افتاد که با فاصله ی کمی کنارم ایستاد.

-سلام. ببخشید که دیر کردم.

-سلام. منم الان رسیدم.

-خوبه.

رفت جلو و در و نگهداشت. من اول و صدرا پشت سرم وارد شد.

تعداد کمی اومده بودن. پارسا کنار مبل آقای مرشدی ایستاده بود.

چیزی به نیلا گفت و نیلا با ناز خندید. سمتشون رفتیم. آقای مرشدی با دیدنمون بلند شد.


پارسا کمر راست کرد و دو انگشتش رو گوشه ی کتش گذاشت. مرشدی با صدرا دست داد.

-سلام خانم جوان.

-سلام جناب مرشدی. خوب هستین؟

-ممنون.

نیلا نگاهی به سر تا پام انداخت. لبخندی زدم.

-سلام نیلا خانوم.

نیلا تکه ای از موش رو پشت گوش فرستاد.

-سلام. مشتاق دیدار!

سنگینی نگاه پارسا رو احساس می کردم. سر بلند کردم. لحظه ای نگاهم با اون دو گوی رنگی تلاقی کرد.

-سلام آقای شمس.

-خوش اومدین خانوم فروغی ... و آقای نریمان.

صدرا با پارسا دست داد. با بقیه هم احوالپرسی کردیم.

با اومدن بقیه سمت میز بزرگی رفتیم. پارسا تو رأس میز گرد نشست.

آقای مرشدی و دخترش سمت راست و من و صدرا سمت چپش نشستیم.

پارسا پرونده ای رو باز کرد و شروع به صحبت کرد. حرفهاش واقعاً درست و سنجیده بود.

بعد از تموم شدن حرفهاش هر کس یه نظر می داد. بالاخره جلسه تموم شد.

پارسا همه رو برای شام دعوت کرد. سمت میز سلف سرویس رفتیم.

نیلا تمام وقت چسبیده به پارسا بود. پارسا هم گاهی گرم بهش لبخند می زد. نمیدونم چرا این توجه به نیلا رو دوست نداشتم!

کمی غذا برای خودم کشیدم. صدرا هنوز داشت غذا انتخاب می کرد.

خواستم برم بشینم که پارسا اومد سمتم.

-خانوم فروغی؟

-بله؟

-این هفته باید برای پروژه ی هتل رامسر بریم.

چینی میون هر دو ابروم آوردم.

-رامسر؟!

-بله؛ هتل بین المللی که احمدرضای خدابیامرز قبل از فوتش با چند نفر مشارکتی درست کرد. در حال حاضر به مشکل خورده و شما به عنوان یکی از شرکا باید حضور داشته باشی. این مدت کارها رو انجام دادم اما فکر می کنم دیگه خودتون از پس کاراتون برمیاین!


-این هفته برای پروژه ی یک هفتگی باید ما رو تحمل کنید و بیاین.

-اومدنم واجبه؟

پارسا پوزخندی زد.

-اگر نبود نمی گفتم! آخر این هفته میریم و هفته ی آینده بر می گردیم. فقط یه نکته؛ چند تا ماشین قراره بریم، شما نیازی نیست ماشینتون رو بیارین. دوباره باهاتون هماهنگ میکنم.

سری تکون داد و ازم فاصله گرفت. نفسم رو سنگین بیرون دادم. صدرا اومد سمتم.

-چی می گفت؟

-راجب کار بود.

غذام رو خوردم. فکرم درگیر بود. اصلاً این پروژه رو فراموش کرده بودم.

زودتر از بقیه بلند شدم. دیگه حوصله ی عشوه های نیلا رو نداشتم.

صدرا هم بلند شد. از بقیه خداحافظی کردیم. هرچی صدرا اصرار کرد تا برسونتم قبول نکردم. دلم تنهائی می خواست.

ماشین و تو پارکینگ اون خونه پارک کردم. سوار آسانSور شدم.

قلبم محکم تو سینه ام می کوبید. بعد از اون شب نحس دیگه به این آپارتمان نیومده بودم.

با دستهای لرزون کلید انداختم و در و باز کردم. همه جا تو تاریکی مطلق فرو رفته بود.

در و بستم و کیفم از دستم روی سرامیک ها افتاد.

دست دراز کردم و کلید برق رو زدم. تمام سالن روشن شد.

نگاهم به عکس دو نفره ی خودم و احمدرضا افتاد.

با دیدن عکس و لبخند روی لبش اشکم روی گونه ام چکید. با گامهای لرزون سمت اتاق خوابمون رفتم.

در اتاق خواب نیمه باز بود. کمی بازش کردم. نگاهم به تخت دو نفره مون افتاد.

دستی روش کشیدم. آروم زیر لب زمزمه کردم:

-چرا فقط ۶ ماه بودی؟ ... چرا رفتی تنهام گذاشتی؟ ... میدونستی من جز تو کسی رو نداشتم!


**لطفا با نظرتتون بهم دل گرمی بدید با انژری به کارم ادامه بدم مرسی **

ادامه دارد... .
پاسخ
 سپاس شده توسط †cυяɪøυs† ، Doory ، پایدارتاپای دار ، Creative girl ، ✩σραqυєηєѕѕ✭ ، yald2015 ، Par_122


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان فوق العاده زیبای ღدیانهღ - ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱ - 16-07-2018، 18:06

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان