نوایی پیوسته در گوشم فریاد میکند:
به کجا، کدامین سو، کی و در کدامین اقلیم؟
دهانه افق پرتوهای نور در خود فرو می بلعد و آخرین جرعه های شفق در گسترۀ تاریک شب فرو بلعیده می شود.
من ایزدی را می بینم در آسمان...سوار بر ارابه ای با چهار اسب سپید...
رو به جلو یا عقب...با درخشش آذرخش هایی از سمان اسبان خویش...
سرها رو به بلندایی ناپیدا، به سوی ناکجاترین گوشه های گنبد کبود، فریاد میکند:
شامگاه است...دوستان ساعت سرمستی عالم فرا رسیده است،
فرارسیده مستی این ساعت، فرا رسیدن رقص ماه را
و سایش حجاب زمین بر چهره ماه بانوی عالم،
و لحظه جدایی و مرگ رنگ میان دو عاشق و معشوق را
بر من بخشایید...
شامگاه است ...
به کجا، کدامین سو، کی و در کدامین اقلیم؟
دهانه افق پرتوهای نور در خود فرو می بلعد و آخرین جرعه های شفق در گسترۀ تاریک شب فرو بلعیده می شود.
من ایزدی را می بینم در آسمان...سوار بر ارابه ای با چهار اسب سپید...
رو به جلو یا عقب...با درخشش آذرخش هایی از سمان اسبان خویش...
سرها رو به بلندایی ناپیدا، به سوی ناکجاترین گوشه های گنبد کبود، فریاد میکند:
شامگاه است...دوستان ساعت سرمستی عالم فرا رسیده است،
فرارسیده مستی این ساعت، فرا رسیدن رقص ماه را
و سایش حجاب زمین بر چهره ماه بانوی عالم،
و لحظه جدایی و مرگ رنگ میان دو عاشق و معشوق را
بر من بخشایید...
شامگاه است ...

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



