30-07-2018، 18:12

پارت 9
بقیه همه بلند شدن و رفتن. مرشدی نگاهی به پارسا انداخت.
مرشدی: حالا تصمیمت چیه؟
پارسا کلافه شونه ای بالا داد.
-نمیدونم ولی اجازه نمیدم این هتل بسته بشه. تمام وقت و زمانم رو پای ساخت این هتل گذاشتم. درسته بقیه هم سهام دارن اما تمام زحماتش پای خودم بوده و حالا با ندونم کاری اجازه نمیدم بقیه خوشحال بشن.
مرشدی: من بهت حق میدم و ایمان دارم تو راهی برای این مشکل پیدا می کنی.
همایون: ما نمیتونیم سهام بقیه ی سهامداران رو خریداری کنیم؟
حضرتی: تو انقدر داری که سهام یکی از این سهامداران رو خریداری کنی؟
همایون سکوت کرد. ویبره ی گوشیم بلند شد. نگاهی به شماره ی صدرا انداختم و بلند شدم.
سنگینی نگاه پارسا رو حس کردم. از اتاق بیرون اومدم.
-سلام.
-سلام خانوم رئیس کوچولو ... کار و بار چطوره؟
-افتضاح!
-چرا؟ چی شده؟
-سهامدارها میخوان سهامشون رو بفروشن. ما هم انقدر بودجه نداریم!
-حالا چقدر هست؟
-خیلی ...
-تو خودت رو ناراحت نکن، حتماً یه راهی پیدا میشه.
-اوضاع هتل چطوره؟
-نگران نباش، همه چی امن و امانه.
-ممنونم.
-کاری نکردم. وقتتو نمی گیرم.
گوشی رو قطع کردم. چرخیدم که نگاهم به پارسا افتاد. از اتاق بیرون اومد.
-اگر مکالمتون تموم شد همراه من بیاین.
سری تکون دادم و شونه به شونه اش از سالن بیرون اومدیم.
-چیزی شده؟
-نه اما باید توضیحاتی راجع به هتل بدم.
-درسته.
در اتاقی رو باز کرد. متعجب نگاهی به اتاق انداختم.
ابروئی بالا داد.
-یه اتاق کاره، بفرمائید.
وارد اتاق شدم و پارسا پشت سرم داخل اومد. اشاره کرد سمت کاناپه ی گوشه ی اتاق که میزی جلوش بود.
سمت کاناپه رفتم و پارسا سمت میز رفت و لب تاپی از روی میز برداشت.
اومد سمتم و با فاصله کنارم نشست و لب تاپ رو باز کرد.
وارد پوشه ای شد. چند تا عکس از ساخت هتل باز کرد.
-این شروع کار ما بود.
در عکس بعدی هتل تکمیل شده بود.
-اینم پایان کار.
سرم رو بالا آوردم.
-دلیل اینکه گفتن باید پلمپ بشه چیه؟
-چند نفر از آشپزخونه شکایت کردن.
-آشپزخونه؟
-از نظافت!
-فکر نمی کنی کسی داره این وسط کاری می کنه؟
پارسا خیره نگاهم کرد.
-چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟! اما آخه کی؟
شونه ای بالا داد.
-ببین کی میتونه همچین کاری کنه.
پارسا بلند شد و سمت پنجره رفت. بلند شدم و با فاصله کنارش ایستادم.
-هر کی هست خیلی نفوذ داره ... شاید خودش مسئولین وزارت بهداشت رو خبر داده و اونایی که شکایت کردن هم از طرف خودشون بودن!
پارسا چرخید.
-فردا باید یه جلسه ی دیگه بذارم.
سری تکون دادم. مثل دیروز همه دور هم جمع شدیم.
پارسا دوباره صحبت کرد از اینکه کسی داره این وسط خرابکاری می کنه اما سهامدارها فقط می خواستن هر چی زودتر سهامشون رو بفروشن.
اوضاع بدی شده بود کلافه بودیم.
همایون: چطوره مزایده بذاریم برای سهامدارها تا اگر کسی مایل بود سهام اینا رو خریداری کنه.
با صدای در نگاه همه به سمت در کشیده شد. در باز شد.
با دیدن کسی که تو چهارچوب در نمایان شد تعجب کردم.
نگاهم سمت پارسا کشیده شد. اونم دست کمی از من نداشت. با صدای همایون به خودم اومدم.
-شما؟!
صدرا کامل وارد اتاق شد.
-شریک جدید کاری.
پارسا بلند شد.
-اون وقت شما با کی قرارداد بستین؟
-من از دیانه شنیدم به شریک کاری نیاز دارین، منم که می خواستم یه سرمایه گذاری انجام بدم ... چی بهتر از این؟!
پارسا نگاهم کرد. نفهمیدم تو نگاهش چی بود. ازش چشم گرفتم. مرشدی بلند شد.
-این که خیلی عالیه اما شما اونقدر سرمایه دارین؟
-حتماً دارم که الان اینجا هستم!
مرشدی: خیلیم عالیه ... بفرمائید!
پارسا: اما آقای مرشدی ...
-چرا پسرم؟ ما قرار بود یه مزایده بذاریم، حالا دیگه نیازی نیست این کار و کنیم.
پارسا کلافه دست تو جیب شلوارش کرد.
-ما باید با هم مشورت کنیم ... به شما اطلاع میدیم.
صدرا: حرفی نیست. منم چند ساعتی رو استراحت می کنم. با اجازه ی همه ...
صدرا از اتاق بیرون رفت.
هلیا: پارسا، تو که صدرا رو می شناسی، چرا قبول نکردی؟ این یه پیشنهاد عالیه؛ میشه گفت یه شانس!
پارسا روی صندلی نشست. هر کسی یه چیزی می گفت اما من سکوت کرده بودم.
-خانوم فروغی، شما حرفی برای زدن ندارید؟
سر بلند کردم و نگاهم رو به پارسایی که منتظر چشم بهم دوخته بود انداختم.
-منم با نظر بقیه موافقم!
پارسا به صندلیش تکیه داد.
-البته که شما باید موافق باشی مثل اینکه از قبل تصمیم گرفته بودین! ... من حرفی ندارم؛ فردا با بقیه ی شرکا یه جلسه میذاریم، اگر آقای نریمان این مبلغ رو داشت میتونه سهام بقیه رو خریداری کنه.
بلند شد.
-میرم کمی قدم بزنم.
با رفتن پارسا همه بلند شدیم. سمت لابی هتل رفتم.
صدرا پشت میزی نشسته بود. با دیدنم برام دستی تکون داد.
سمت میژش حرکت کردم. با دیدنم از روی صندلی بلند شد.
-سلام.
-سلام. چرا نگفتی داری میای؟
-چرا؟ کار بدی کردم یعنی؟!
-نه، اما باید قبلش بهم می گفتی!
-فکر کردم اینطوری بیشتر خوشحال میشی ... اما انگار اشتباه فکر می کردم!
کمی روی میز خم شدم.
-در عجبم شما که انقدر پولداری، چرا اومدی تو هتل ما کار می کنی!
به پشتی صندلیش تکیه داد.
-بده دلم می خواد نزدیک شاگردم باشم؟!
نفسم رو سنگین بیرون دادم. نگاه خیره اش اذیتم می کرد. کمی روی میز خم شد.
-حالا نظرت چیه؟
شونه ای بالا دادم.
-دست من نیست. رئیس هیأت مدیره آقای شمس هست ... اون باید تأیید کنه.
ابرویی بالا داد. بلند شدم.
-خوب فعلاً ... من خسته ام.
صدرا بلند شد.
-منم.
-فردا ساعت ۹ با سهامداراها جلسه داریم، اونجا باشید.
-حتماً!
سمت خروجی هتل راه افتادم. ذهنم درگیر بود. بی حواس خواستم رد بشم که محکم به کسی خوردم.
دستهاش بازوهام رو سفت گرفت تا مانع افتادنم بشه. سرم رو بالا آوردم.
نگاهم به پارسا افتاد که با فاصله ی کمی رو به روم بود و دستهاش هنوز روی بازوهام قرار داشت.
قدمی به عقب برداشتم. دستهاش رو برداشت.
-خوش گذشت؟
متعجب سر بلند کردم. دست به سینه شد.
-با شریک و همکار جدیدتون ... مثل اینکه دوریت رو طاقت نیاورده!
-چرا فکر می کنی من و صدرا با هم هستیم؟
-خوبه ... آفرین ... صدرا ... نیازی نیست وانمود کنی چیزی نیست چون همه چی واضح و شفافه!
سرش رو توی صورتم آورد.
-خاانوم فروغی!
با تنه ای کوتاه از کنارم رد شد. سر برگردوندم و نگاهی به قامت بلند و قدمهای استوارش انداختم.
سری تکون دادم و از هتل بیرون اومدم. بالاخره پارسا راضی شد و صدرا سهام بقیه رو خریداری کرد.
با کمک صدرا فهمیدیم که کی زیرآب هتل رو می زنه و با سندی که به دادگاه ارائه دادیم، از پلمپ شدن هتل جلوگیری کردیم.
دو روز باقیمونده رو قرار شد ویلای آقای مرشدی بریم و به افتخار موقعیتمون جشن بگیریم.
آقا و خانم حضرتی هتل موندن و بقیه راهی ویلای آقای مرشدی شدیم.
با چمدون از در هتل بیرون اومدم. هلیا سریع اومد سمتم و دسته ی چمدونم رو گرفت.
-چیکار می کنی؟!
-هیسس ... بیا دنبالم.
دنبال هلیا راه افتادم. چمدون رو تو ماشین پارسا گذاشت. در صندوق رو بست و بهش تکیه داد.
-آخییشش ...!
-چت شده؟
-بریم سوار شیم تا اون دختر ترشیده ی آقای مرشدی نیومده.
در جلو رو باز کرد.
-سوار شو.
پارسا اومد سمت ماشین. با دیدن من و هلیا با تمسخر گفت:
-شریک جدیدتون تنهاست ... نمیرید سوار ماشینش بشید؟!
اومدم دهان باز کنم که هلیا سریع گفت:
-نه، من تنهام! میخواد با من باشه.
پارسا سری تکون داد. روی صندلی کنار راننده نشستم که نگاهم به ماشین صدرا افتاد.
دقیقاً روبروی ماشین ما قرار داشت. نگاهم کرد. نیلا با نفرت سمت ماشین خودشون رفت.
همایون هم سوار ماشین صدرا شد. هلیا آهنگ شادی پلی کرد و خودش شروع به رقص کرد.
ادامه دارد... .

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



