یه زمانی عاشق امیر حافظ بودی، نکنه الانم منتظری بیاد سمتت؟!
-خفه شو! من اونقدر پست نیستم که بخوام زندگی کسی رو خراب کنم.
بعدش هم اسم اون حس عشق نبود، فقط یه وابستگی بود که خیلی زود هم تموم شد! شمام از امشب اخراجی!
-خودت رو با من درننداز دیانه! در حقیقت تو چیزی نداری که بخوای مردی رو جذب کنی، پس بهتره به پیشنهادم فکر کنی!
-میری یا زنگ بزنم نگهبانی بیاد بندازتت بیرون؟
-چی میگی به نگهبانی؟ اینجوری فقط آبروی خودت جلوی کارکنانت میره!
-لازم نکرده شما به فکر آبروی من باشی!
سمت در اتاق رفت.
-یه روزی پشیمون میشی.
با بسته شدن در بدن لرزونم رو روی صندلی پرت کردم.
باورم نمی شد صدرا، کسی که بهش اعتماد داشتم، پیشنهاد دوستی به من بده.
حرف هاش توی سرم جولون می داد. نفهمیدم چطور وسایلم رو جمع کردم و سمت خونه رفتم.
از اون شب دیگه صدرا هتل نیومد. با اصرار از مونا خواستم تا توی کارها کمکم کنه.
هوا هنوز روشن بود که با دسته گلی سمت مزار احمدرضا رفتم
دوستان نویسنده این داستان خانم فریده با نو هست من فقط از این طرف و ان طرف گرداوری می کنم
دلم خیلی پر بود. گل ها رو روی سنگ قبر گذاشتم و نگاهم رو به عکسش دوختم. اشک توی چشمهام حلقه زد.
-دلم برات تنگ شده.
قطره اشک سمجی روی عکسش افتاد.
-شده ام یه بره که کلی گرگ دورم رو گرفته ... گاهی از زندگی خسته میشم.
کمی با احمدرضا صحبت کردم و بعد از خوندن فاتحه ای برای آقاجون و احمدرضا، از سر مزار بلند شدم.
احساس کردم کسی پشت درخت هست. سریع سمت درخت رفتم اما کسی نبود.
مطمئن بودم کسی داشت نگاهم می کرد!
هانیه مشغول تدارکات عروسیش بود و قرار بود مراسمش رو تو هتل ما بگیره.
یک هفته ای می شد که زن امیر حافظ زایمان کرده بود اما من بهانه آورده و برای عیادتش نرفته بودم.
وارد رستوران شدم. با دیدن امیر علی ابروئی بالا دادم.
-به به پسرخاله! از این ورا ...؟
-سلام دختر خاله! بده اومدم به دختر خاله ام سر بزنم؟
-دماغت چقدر دراز شده!
سریع دستش و رو دماغش گذاشت.
-دیدی چقدر دراز شده؟ پس کمتر برای من چاخان سرهم کن!
تازه متوجه منظورم شد و خنده ی دندون نمائی کرد.
-دوست دختر خاله رو دیدن انگار خود دختر خاله دیدنه!
سری تکون دادم.
-تو که مونا رو میخوای چرا کاری نمی کنی؟
-چیکار کنم؟ یه شب خونه ببرمش؟
با کیفم به شونه اش زدم.
-نخیر، منظورم اینه چرا خواستگاری نمیری؟
-خفه شو! من اونقدر پست نیستم که بخوام زندگی کسی رو خراب کنم.
بعدش هم اسم اون حس عشق نبود، فقط یه وابستگی بود که خیلی زود هم تموم شد! شمام از امشب اخراجی!
-خودت رو با من درننداز دیانه! در حقیقت تو چیزی نداری که بخوای مردی رو جذب کنی، پس بهتره به پیشنهادم فکر کنی!
-میری یا زنگ بزنم نگهبانی بیاد بندازتت بیرون؟
-چی میگی به نگهبانی؟ اینجوری فقط آبروی خودت جلوی کارکنانت میره!
-لازم نکرده شما به فکر آبروی من باشی!
سمت در اتاق رفت.
-یه روزی پشیمون میشی.
با بسته شدن در بدن لرزونم رو روی صندلی پرت کردم.
باورم نمی شد صدرا، کسی که بهش اعتماد داشتم، پیشنهاد دوستی به من بده.
حرف هاش توی سرم جولون می داد. نفهمیدم چطور وسایلم رو جمع کردم و سمت خونه رفتم.
از اون شب دیگه صدرا هتل نیومد. با اصرار از مونا خواستم تا توی کارها کمکم کنه.
هوا هنوز روشن بود که با دسته گلی سمت مزار احمدرضا رفتم
دوستان نویسنده این داستان خانم فریده با نو هست من فقط از این طرف و ان طرف گرداوری می کنم
دلم خیلی پر بود. گل ها رو روی سنگ قبر گذاشتم و نگاهم رو به عکسش دوختم. اشک توی چشمهام حلقه زد.
-دلم برات تنگ شده.
قطره اشک سمجی روی عکسش افتاد.
-شده ام یه بره که کلی گرگ دورم رو گرفته ... گاهی از زندگی خسته میشم.
کمی با احمدرضا صحبت کردم و بعد از خوندن فاتحه ای برای آقاجون و احمدرضا، از سر مزار بلند شدم.
احساس کردم کسی پشت درخت هست. سریع سمت درخت رفتم اما کسی نبود.
مطمئن بودم کسی داشت نگاهم می کرد!
هانیه مشغول تدارکات عروسیش بود و قرار بود مراسمش رو تو هتل ما بگیره.
یک هفته ای می شد که زن امیر حافظ زایمان کرده بود اما من بهانه آورده و برای عیادتش نرفته بودم.
وارد رستوران شدم. با دیدن امیر علی ابروئی بالا دادم.
-به به پسرخاله! از این ورا ...؟
-سلام دختر خاله! بده اومدم به دختر خاله ام سر بزنم؟
-دماغت چقدر دراز شده!
سریع دستش و رو دماغش گذاشت.
-دیدی چقدر دراز شده؟ پس کمتر برای من چاخان سرهم کن!
تازه متوجه منظورم شد و خنده ی دندون نمائی کرد.
-دوست دختر خاله رو دیدن انگار خود دختر خاله دیدنه!
سری تکون دادم.
-تو که مونا رو میخوای چرا کاری نمی کنی؟
-چیکار کنم؟ یه شب خونه ببرمش؟
با کیفم به شونه اش زدم.
-نخیر، منظورم اینه چرا خواستگاری نمیری؟

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



