30-09-2018، 7:57
هول شدم و اومدم فاصله بگیرم که دسته ای از موهام به دکمه ی پیراهنش گیر کرد و دوباره به سمتش کشیده شدم.
دلشوره گرفتم از اینکه غزاله بیاد تو اتاق و ما رو اینجوری ببینه.
با موهام درگیر بودم که با صدای بم و مرتعشش دست از موهام برداشتم.
-صبر کن.
دستم و کشیدم. آروم و با آرامش موهام رو از دور دکمه اش جدا کرد.
کمی عقب رفتم و به میز آرایش خوردم. پارسا نگاهی بهم انداخت.
-نمیدونستم تو اینجائی ... فکر کردم غزاله است.
و سریع از اتاق بیرون رفت. متعجب و با گونه های گل انداخته به جای خالیش نگاهی انداختم.
سریع موهام رو با کش بستم و بعد از سر کردن شالم از اتاق بیرون رفتم.
پارسا پای تلویزیون بود. غزاله با سینی از آشپزخونه بیرون اومد و کنار پارسا نشست.
پارسا بدون اینکه نگاهی سمتم بندازه گونه ی غزاله رو بوسید.
نمیدونم چرا یه طوری شدم! چیزی ته قلبم تکون خورد. نگاهم رو ازشون گرفتم.
صدای قطره های بارون به گوش می رسید. دستم و دور لیوانم حلقه کردم.
تمام خاطرات و کمک هایی که پارسا بعد از رفتن احمدرضا بهم کرده بود ناخواسته جلوی چشمهام رژه می رفتن.
سریع بلند شدم. غزاله سؤالی نگاهم کرد. به ناچار لبخندی زدم.
-کمی خسته ام، میرم استراحت کنم.
-اما تو که شام نخوردی!
-ممنون، اشتها ندارم.
غزاله اتاقم رو نشون داد. وارد اتاق شدم. بدنم کمی درد می کرد.
صبح بارون بند اومد. همراه پارسا و غزاله جایی که ماشین رو گذاشته بودم رفتیم.
بعد از گرفتن پنچری ازشون خداحافظی کردم و سمت تهران حرکت کردم.
چند روزی از اومدنم میگذشت.
امروز قرار بود به دیدن امیریل برم. بهارک کلاس بود و مونا هتل. سوار ماشین شدم و کنار خونه ای ویلائی نگهداشتم.
کوچه خلوت بود و انگار اکثر ویلاها خالی بودن. زنگ در و فشار دادم.
بعد از چند دقیقه در با صدای تیکی باز شد. وارد حیاط شدم.
درخت های بلند خالی از هر برگی بودن. استخر بزرگ توی حیاط مملو از برگهای رنگی بود.
از دو پله ی کوتاه بالا رفتم. در سالن نیمه باز بود. نمیدونم چرا یه لحظه احساس ترس کردم! اما با یادآوری اینکه چندین ماه تو خونه ی این مرد بودم کمی آروم شدم.
در و آروم هل دادم. بوی تلخ قهوه خورد به دماغم. آروم وارد خونه شدم. سالن بزرگی بود.
با صدای رسائی گفتم:
-کسی خونه نیست یا قایم باشک بازیه؟
صدای پایی از آشپزخونه اومد. به همون سمت چرخیدم.
با شنیدن صداش احساس کردم خونه روی سرم خراب شد.
لبخند کریهی زد و ماگ قهوه اش رو بالا آورد.
-احوال دیانه خانوم چطوره؟
قدمی به عقب گذاشتم. باورم نمی شد بعد از اینهمه سال اینجا تو این خونه باید این مرد رو میدیدم!
قدمی جلو گذاشت.
-آخ آخ، خانوم کوچولو ترسیده؟
-تو اینجا چیکار می کنی؟!
خونسرد به پیشخوان تکیه داد.
-فکر کردی من به همین راحتی دست بر می دارم؟ نچ؛ احمدرضا باعث شد تمام سرمایه ام رو از دست بدم.
-تو باعث آتیش سوزی هتل شدی ... تو باعث شدی تا احمدرضای من بمیره ...
صدای قهقهه اش رعشه به تنم انداخت. از پیشخوان فاصله گرفت.
باید می رفتم. همینطور که بهم نزدیک می شد من عقب عقب می رفتم.
نگاهم به آباژور کنار در ورودی افتاد. برش داشتم و پرت کردم سمتش.
چرخیدم در سالن رو باز کنم که از پشت یقه ام رو کشید. به عقب پرت شدم.
نمیدونستم امیریل کجاست! افتادم روی زمین. اومد بالای سرم. یاد اون روز تو حیاط افتادم.
چهره اش کمی شکسته تر شده بود اما هنوز همون نفرت ته چشمهاش بود. پاش رو روی گلوم گذاشت.
-تو مثل احمق ها این سه سال دنبال من بودی و نمی دونستی من مثل یه سایه همیشه در کمینت بودم!
حتی یه بار تا داخل حیاط اومدم اما اون پارسای احمق کار رو خراب کرد.
قرار بود اون برزوی احمق تو رو ترکیه بیاره پیش من اما خیلی خوش شانس بودی که تصادف شد و قسر در رفتی! اما خوب، خودم باید دست به کار می شدم.
با صدایی که به سختی از حنجره ام خارج می شد نالیدم:
-امیریل کجاست؟
با تمسخر گفت:
-امیریل یکم زیادی شبیه به احمدرضاست ... آخه احمدرضا دوست خوبی بود!
-خفه شو ... اسمش رو توی دهن کثیفت نیار!
یهو خم شد. یقه ام رو محکم گرفت و کشید بالا.
-خیلی زبون دراز شدی؛ یادت رفته روزی که خونه ی احمدرضا اومدی یه دختر دهاتی بیشتر نبودی؟ کسی رغبت نمی کرد نگات کنه! البته مرگ احمدرضا برای تو که بد نشد، الان شدی صاحب تمام اموالش!
تمام آب دهنم رو جمع کردم و یکجا توی صورتش تف کردم.
اول واکنشی نشون نداد اما با سیلی که زد برق از سرم پرید. پرت شدم روی زمین و درد تو تمام تنم پیچید.
-میدونی، اگه بمیری تمام اموالت به بهارک می رسه و بهارکم که در واقعیت دختر منه!
با این حرفش رعشه ای به تنم افتاد.
-آخی ... ترسیدی؟ به زودی پیش احمدرضات میری.
بازوم رو گرفت و کشون کشون سمت اتاق زیر پله برد. در اتاق رو باز کرد.
-خوب، مهمونتم رسید.
نگاهم به امیریل افتاد که به صندلی بسته شده بود. با دیدنم تکونی به خودش داد.
هامون رفت سمتش.
-چیه؟ میخوای دستهات رو باز کنم؟
امیریل با خشم نگاهش رو به هامون دوخت. هامون با چند گام بلند اومد سمتم و از زمین بلندم کرد.
دلشوره گرفتم از اینکه غزاله بیاد تو اتاق و ما رو اینجوری ببینه.
با موهام درگیر بودم که با صدای بم و مرتعشش دست از موهام برداشتم.
-صبر کن.
دستم و کشیدم. آروم و با آرامش موهام رو از دور دکمه اش جدا کرد.
کمی عقب رفتم و به میز آرایش خوردم. پارسا نگاهی بهم انداخت.
-نمیدونستم تو اینجائی ... فکر کردم غزاله است.
و سریع از اتاق بیرون رفت. متعجب و با گونه های گل انداخته به جای خالیش نگاهی انداختم.
سریع موهام رو با کش بستم و بعد از سر کردن شالم از اتاق بیرون رفتم.
پارسا پای تلویزیون بود. غزاله با سینی از آشپزخونه بیرون اومد و کنار پارسا نشست.
پارسا بدون اینکه نگاهی سمتم بندازه گونه ی غزاله رو بوسید.
نمیدونم چرا یه طوری شدم! چیزی ته قلبم تکون خورد. نگاهم رو ازشون گرفتم.
صدای قطره های بارون به گوش می رسید. دستم و دور لیوانم حلقه کردم.
تمام خاطرات و کمک هایی که پارسا بعد از رفتن احمدرضا بهم کرده بود ناخواسته جلوی چشمهام رژه می رفتن.
سریع بلند شدم. غزاله سؤالی نگاهم کرد. به ناچار لبخندی زدم.
-کمی خسته ام، میرم استراحت کنم.
-اما تو که شام نخوردی!
-ممنون، اشتها ندارم.
غزاله اتاقم رو نشون داد. وارد اتاق شدم. بدنم کمی درد می کرد.
صبح بارون بند اومد. همراه پارسا و غزاله جایی که ماشین رو گذاشته بودم رفتیم.
بعد از گرفتن پنچری ازشون خداحافظی کردم و سمت تهران حرکت کردم.
چند روزی از اومدنم میگذشت.
امروز قرار بود به دیدن امیریل برم. بهارک کلاس بود و مونا هتل. سوار ماشین شدم و کنار خونه ای ویلائی نگهداشتم.
کوچه خلوت بود و انگار اکثر ویلاها خالی بودن. زنگ در و فشار دادم.
بعد از چند دقیقه در با صدای تیکی باز شد. وارد حیاط شدم.
درخت های بلند خالی از هر برگی بودن. استخر بزرگ توی حیاط مملو از برگهای رنگی بود.
از دو پله ی کوتاه بالا رفتم. در سالن نیمه باز بود. نمیدونم چرا یه لحظه احساس ترس کردم! اما با یادآوری اینکه چندین ماه تو خونه ی این مرد بودم کمی آروم شدم.
در و آروم هل دادم. بوی تلخ قهوه خورد به دماغم. آروم وارد خونه شدم. سالن بزرگی بود.
با صدای رسائی گفتم:
-کسی خونه نیست یا قایم باشک بازیه؟
صدای پایی از آشپزخونه اومد. به همون سمت چرخیدم.
با شنیدن صداش احساس کردم خونه روی سرم خراب شد.
لبخند کریهی زد و ماگ قهوه اش رو بالا آورد.
-احوال دیانه خانوم چطوره؟
قدمی به عقب گذاشتم. باورم نمی شد بعد از اینهمه سال اینجا تو این خونه باید این مرد رو میدیدم!
قدمی جلو گذاشت.
-آخ آخ، خانوم کوچولو ترسیده؟
-تو اینجا چیکار می کنی؟!
خونسرد به پیشخوان تکیه داد.
-فکر کردی من به همین راحتی دست بر می دارم؟ نچ؛ احمدرضا باعث شد تمام سرمایه ام رو از دست بدم.
-تو باعث آتیش سوزی هتل شدی ... تو باعث شدی تا احمدرضای من بمیره ...
صدای قهقهه اش رعشه به تنم انداخت. از پیشخوان فاصله گرفت.
باید می رفتم. همینطور که بهم نزدیک می شد من عقب عقب می رفتم.
نگاهم به آباژور کنار در ورودی افتاد. برش داشتم و پرت کردم سمتش.
چرخیدم در سالن رو باز کنم که از پشت یقه ام رو کشید. به عقب پرت شدم.
نمیدونستم امیریل کجاست! افتادم روی زمین. اومد بالای سرم. یاد اون روز تو حیاط افتادم.
چهره اش کمی شکسته تر شده بود اما هنوز همون نفرت ته چشمهاش بود. پاش رو روی گلوم گذاشت.
-تو مثل احمق ها این سه سال دنبال من بودی و نمی دونستی من مثل یه سایه همیشه در کمینت بودم!
حتی یه بار تا داخل حیاط اومدم اما اون پارسای احمق کار رو خراب کرد.
قرار بود اون برزوی احمق تو رو ترکیه بیاره پیش من اما خیلی خوش شانس بودی که تصادف شد و قسر در رفتی! اما خوب، خودم باید دست به کار می شدم.
با صدایی که به سختی از حنجره ام خارج می شد نالیدم:
-امیریل کجاست؟
با تمسخر گفت:
-امیریل یکم زیادی شبیه به احمدرضاست ... آخه احمدرضا دوست خوبی بود!
-خفه شو ... اسمش رو توی دهن کثیفت نیار!
یهو خم شد. یقه ام رو محکم گرفت و کشید بالا.
-خیلی زبون دراز شدی؛ یادت رفته روزی که خونه ی احمدرضا اومدی یه دختر دهاتی بیشتر نبودی؟ کسی رغبت نمی کرد نگات کنه! البته مرگ احمدرضا برای تو که بد نشد، الان شدی صاحب تمام اموالش!
تمام آب دهنم رو جمع کردم و یکجا توی صورتش تف کردم.
اول واکنشی نشون نداد اما با سیلی که زد برق از سرم پرید. پرت شدم روی زمین و درد تو تمام تنم پیچید.
-میدونی، اگه بمیری تمام اموالت به بهارک می رسه و بهارکم که در واقعیت دختر منه!
با این حرفش رعشه ای به تنم افتاد.
-آخی ... ترسیدی؟ به زودی پیش احمدرضات میری.
بازوم رو گرفت و کشون کشون سمت اتاق زیر پله برد. در اتاق رو باز کرد.
-خوب، مهمونتم رسید.
نگاهم به امیریل افتاد که به صندلی بسته شده بود. با دیدنم تکونی به خودش داد.
هامون رفت سمتش.
-چیه؟ میخوای دستهات رو باز کنم؟
امیریل با خشم نگاهش رو به هامون دوخت. هامون با چند گام بلند اومد سمتم و از زمین بلندم کرد.

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



