امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 4.43
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان فوق العاده زیبای ღدیانهღ

#61
همه چیز داشت خوب پیش می رفت ولی با اومدن این احمق کوچولو برعکس شد. احمدرضا به همه چی شک کرد. اصلاً قرار نبود چیزی بفهمه ... باعث و بانی تمام این اتفاقات تویی!

موهام رو چنگ زد.

-فهمیدی؟ تو ... و امروز به پایان زندگیت می رسه.

اسلحه ی کوچیکی از کنار شلوارش درآورد. با دیدن اسلحه احساس کردم رنگم پرید.

نگاهم به نگاه نگران امیریل افتاد. قلبم محکم تو سینه ام می زد. اسلحه رو تو هوا تکون داد.

-اما چطوره قبل مردنت یه حالیم به من بدی؟ آخه ما یه رابطه ی نصفه نیمه داشتیم، مگه نه؟

چشمکی زد. با انزجار نگاهم رو ازش گرفتم. اومد سمتم و شالم رو که نصفه نیمه روی سرم بود محکم کشید.

شال با گیره ی سرم کشیده شد و موهام روی شونه هام ریخت.

شال رو گوشه ای پرت کرد و روی دو زانو کنارم نشست.

دستش اومد سمت صورتم. با نفرت صورتم رو کنار کشیدم.

-دست کثیفت رو به من نزن!

عصبی چونه ام رو چسبید. صورتش فاصله ی کمی با صورتم داشت. نفسهاش به صورتم می خورد.

-از خدات باشه که میخوام افتخار بدم و لحظه ی قبل از مرگت رو با من تجربه کنی!

-دست کثیفت رو بکش.

سیلی به صورتم زد و با خشم موهای بلندم رو کشید.
تا به خودم بیام لباسهام توی تنم پاره شدن. نمیدونستم چیکار کنم.

هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید. دستهام و روی بالا تنه ام گذاشتم.

پوزخندی زد و دستش رفت سمت کمربند شلوارش.

-میدونی که قبل از رابطه از زدن طرف مقابلم لذت می برم!

کمربند رو دور دستش پیچید. برد بالا و روی کتفم فرود آورد.

تکون خوردن صندلی امیریل رو احساس کردم. درد توی تمام تنم پیچید.

ضربه ها بیشتر و بیشتر می شدن. انقدر زد تا خسته شد و کمربند رو گوشه ای پرت کرد.

نگاهم لحظه ای روی اسلحه ی کنار عسلی افتاد. میدونستم هامون تعادل رفتاری درستی نداره.

باید یه طوری اسلحه رو می گرفتم. نیم نگاهی بهش انداختم که داشت دکمه های پیراهنش رو باز می کرد.

چرخید سمت بار کوچیک گوشه ی اتاق.

-وااو ... ببین آقای دکتر اینجا چی داره!

نگاهی به شبشه های کوچیک مشروب انداختم. الان بهترین موقع بود که اسلحه رو بردارم.

آروم خودم رو روی زمین کشیدم. وقت نداشتم. دست دراز کردم و سردی اسلحه رو لمس کردم.

تا برش داشتم هامون چرخید.

لحظه ای شوکه نگاهی به من و اسلحه ی توی دستم انداخت. دستهام می لرزیدن.
پوزخندی زد و شیشه ی مشروب رو محکم روی سرامیک ها کوبید.

-تو جرأتش رو نداری!

قدمی سمتم برداشت. با صدایی که به شدت می لرزید لب زدم:

-جلو نیا وگرنه شلیک می کنم!

قهقهه ای زد.

-برو کفگیر ملاقتو دستت بگیر ... بده من اون اسلحه رو!

-نه، دیگه نیا وگرنه شلیک می کنم.

-دیگه داری عصبیم می کنی! بده من اونو.

-نیا جلو.

اما قدم به قدم بهم نزدیک شد. اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود و دستهام به شدت می لرزیدن.

یه نگاهم به امیریل بود که سعی داشت دستهاش رو باز کنه.

-دختره ی احمق، بده من اون ماس ماسکو!

-بهت می گم نیا جلو عوضی وگرنه شلیک می کنم.

-جرأتش رو نداری.

و اومد اسلحه رو از دستم بگیره. دستم روی ماشه رفت و صدای گلوله تمام اتاق رو برداشت.

اسلحه هنوز توی دستهام بود و هامون غرق خون با چشمهای باز جلوی پام افتاد.

باورم نمی شد شلیک کرده بودم. با قدم های لرزون رفتم و بالای سرش نشستم.

دستم رفت روی گردن پر از خونش. با دیدن دستهای خونیم جیغی کشیدم و دستهام رو روی صورتم گذاشتم.

-نه دروغه ... من ... من ... نکشتم ...

صدای بی وقفه ی زنگ آیفون به گوش می رسید اما من شوکه نگاهم رو به جسم بی جون هامون دوخته بودم.
باورم نمی شد من آدم کشته بودم. صدای زنگ آیفون بی وقفه می آمد.

امیریل سعی داشت تا دستهاش رو که به صندلی بسته شده بود باز کند.

اما نگاه من بی وقفه به جسم هامون بود. چیزی توی سرم فریاد می کشید «تو قاتلی، قاتل»

در اتاق یهو باز شد و چندین پلیس وارد اتاق شدن. با دیدن پلیس ها هراس بدی توی دلم افتاد.

یکیشون رفت سمت امیریل و اون یکی با اسلحه بالای سرم ایستاد. دست و دلم می لرزیدن.

-من قاتل نیستم ... من قاتل نیستم ...

امیریل اومد سمتم. نگاهم رو بهش دوختم.

-بهشون بگو من قاتل نیستم.

خواست دستم رو بگیره که با دیدن دستهای خونیم یک لحظه جنون بهم دست داد. سریع بلند شدم.

-خون ... خون ... نه اینا خون نیستن ... من نکشتم ... من نمی خواستم بکشم ...

اتاق شلوغ شد. مامور زنی اومد سمت و به هر مکافاتی بود دستبند به دستهام زد.

همه چیز صورت جلسه شد. امیریل داشت با پلیس صحبت می کرد اما چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم جز تکون خوردن لبهاش.

با خروجمون از خونه با عده ی زیادی از مردم و عکاسی که سعی داشت عکس بگیره رو به رو شدیم.

باورم نمی شد انگار همه چیز توی خواب اتفاق افتاده باشه.

مامور زن خواست سوارم کنه که امیریل اومد سمتم.
-نگران نباش، من درستش می کنم.

-من قاتلم!

-هییسس ...

با فشار بازوم سوار ماشین شدم. تمام طول مسیر اتفاقات جلوی چشمهام رژه می رفتن.

اینکه هامون چطور خونه ی امیریل اومده بود برام سؤال بزرگی شده بود.

نگاهی به دستهای خونینم انداختم. باورم نمی شد من کشته بودمش.

نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین پلیس جلوی آگاهی نگهداشت و پیاده شدیم.

سرم رو پایین انداختم. سر و صدا از همه طرف می اومد. وارد اتاقی شدیم.

مردی تقریباً میانسال پشت میز نشسته بود. مأمور همراهم پرونده ای جلوی روش گذاشت.

سرهنگ نگاهی بهم انداخت. استرس داشتم. امیریل هم وارد اتاق شد.

سرهنگ چند سؤال پرسید اما من توی سکوت به دستهای خونیم چشم دوخته بودم.

صدای امیریل باعث شد لحظه ای سرم رو بالا بیارم.

-جناب سرهنگ شوکه شده ... حق داره؛ روز خوبی رو پشت سر نذاشته! اون قتل از عمد نبود، من به همکارانتون هم توضیح دادم.

با این حرف امیریل یهو عصبی از روی صندلی بلند شدم و عقب عقب رفتم.

-من اون آدم رو کشتم ... من قاتلم ... من کشتمش ...

داد میزدم و به دستهای خونینم نگاه می کردم. امیریل اومد سمتم و یهو تو یه آغوش گرم فرو رفتم.

-آروم باش، آروم باش؛ چیزی نشده، تو کاری نکردی!
پاسخ
 سپاس شده توسط ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱ ، Doory ، Queen Riham ، _leιтo_ ، Par_122
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان فوق العاده زیبای ღدیانهღ - A.AHADIB - 06-10-2018، 9:11

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان